درختی که فرصت زندگی داد

«آیا محدودیت بینایی مانعی برای معلمی در یک مدرسه‌ی عادی است؟ “کِیت مِندِز” در این روایت شنیدنی، مسیر شغلی خود را از کودکی تا رسیدن به مقام معلم ممتاز سال در نیویورک بازگو می‌کند. او با استفاده از استعاره‌ی “برخورد با درخت” در کودکی، به ما می‌آموزد که چگونه پس از هر بار زمین خوردن در برابر پیش‌داوری‌های جامعه و سیستم‌های استخدامی، دوباره بلند شویم. کیت در این مقاله، راهکارهای عملی خود برای مدیریت کلاس، آموزش به دانش‌آموزان بینا، کار با سگ راهنما در محیط مدرسه و غلبه بر چالش‌های اداری با استفاده از تکنولوژی‌های کمکی (مانند صفحه‌خوان‌ها و دوربین‌های مداربسته) را به اشتراک می‌گذارد. این مطلب، نقشه‌ی راهی است برای هر فرد نابینایی که به دنبال اثبات توانمندی‌های خود در حرفه‌ای تخصصی است.»

این مقاله آموزنده تقدیم به شما مخاطبین عزیز محله نابینایان!

 

مشخصات نشریه

 

• نام مقاله: The Tree That Taught Me Life’s Lessons (درختی که درس زندگی داد)
• نویسنده: کِیت مِندِز (Kate Mendez)
• مترجم: ساقی نخعی زاده
• انتشار از: وب‌سایت محله نابینایان
• لینک منبع: NFB.org

 

درختی که درس زندگی داد

 

روایتی که در ادامه از زبان کِیت مِندِز می‌شنوید، یک تجربه‌ی پربارِ دست‌اول و یک پاسخ قانع‌کننده به تردیدهایی است که در مورد آینده‌ی شغلی نابینایان و کم‌بینایان وجود دارد. حتماً شما هم تا به حال با سؤال‌هایی از این قبیل مواجه شده‌اید که آیا نابینایان و کم‌بینایان بعد از پایان تحصیلات دانشگاهی واقعاً می‌تونن یک کار تخصصی پیدا کنند؟ آیا می‌تونن با بینایان رقابت کنند؟ آیا می‌تونن وارد مشاغل آموزش به بینایان بشن؛ مثلاً می‌تونن معلم کودکانِ بینا بشن؟ چه مشاغلی براشون بیشتر مناسبه و غیره.

کِیت علاوه بر این‌که توی یک مدرسه‌ی دولتیِ محله‌ی برانکسِ نیویورک به ۲۲ دانش‌آموز کلاس‌اولی درس می‌ده، رئیس سازمان ملی مربیان نابینا هم هست. او فارغ‌التحصیل کارشناسی رشته‌ی زبان‌شناسی و مطالعات آسیایی از دانشگاه کُرنل و کارشناسی ارشد رشته‌ی علوم تربیتی از دانشگاه پِیس در نیویورکه و سال ۲۰۱۲ در همایش فدراسیون ملی نابینایان، مفتخر به دریافت جایزه‌ی مربی نابینای ممتاز سال شده. با این مقدمه و اضافه کردن این توضیح کوچک که «قانوناً نابینا» یا «نابینای قانونی» یعنی کسی که قدرت بینایی‌اش در بهترین شرایط به ۲۰/۲۰۰ می‌رسه و یا میدان دیدش حداکثر ۲۰ درجه است، می‌ریم سراغ روایت بسیار شنیدنیِ کیت:

 

داستان برخورد با درخت افرا

 

هنوز که هنوزه، با این‌که سی سال از اون روز می‌گذره، مادرم دوست داره قصه‌ی روزی رو که موقع دویدن خوردم به درخت وسط حیاط خونه‌مون، تعریف کنه. او و پدرم که هر دو قانوناً نابینا هستند، تحصیل‌کرده و متخصص‌اند؛ بنابراین وقتی من — که با آب‌مرواریدِ وراثتی متولد شده بودم — از همون اوایل کودکی به آب‌سیاه مبتلا شدم، هر دو به‌خوبی می‌دونستند با چه چالش‌هایی روبه‌رو خواهم شد. در عین حال کاملاً مراقب بودند که فرصت هیچ مداخله‌ی زودهنگامی از دست نره و من بهترین خدمات رو بگیرم. اون‌ها توی سه‌سالگی عصا به دستم دادند و زمین و زمان رو در ناحیه‌ای که به دبستان می‌رفتم به‌هم زدند تا خیالشون راحت بشه به اندازه‌ی کافی بهم بریل آموزش داده می‌شه. من در همون بچگی، هم اسب‌سواری می‌کردم، هم به کوهپیمایی می‌رفتم، هم به قایقرانی و هم پشت فرمون ماشینِ مسابقه‌‌ی کودکان می‌نشستم — البته به لطف خواهر کوچکم که پشتم می‌نشست و جهت‌ها رو توی گوشم داد می‌زد! اما بین تمام داستان‌های موفقیت‌آمیز و شیطنت‌آمیز کودکی من، هنوز داستان درخت برای مادرم محبوب‌ترینه.

فقط دو سال و نیم داشتم که این اتفاق افتاد و اگه راستش رو بخواهید خودم اصلاً یادم نیست. طبق تعریف‌های مادرم، ما تازه از آخرین بازبینی خونه‌ی جدیدی که پای معامله‌اش بودیم برگشته بودیم. مامان من رو از ماشین پیاده می‌کنه و برمی‌گرده طرف دوستش که راننده‌ بوده، اما من از این یک لحظه آزادی استفاده می‌کنم و… بله، به‌سرعت دویدن وسط چمن همان و با کله محکم به یک درخت افرای تناور خوردن همان! این‌جور که مامان می‌گه سرعت من اون‌قدر زیاد بوده که در اثر برخورد با تنه‌ی درخت به عقب پرت می‌شم و صاف، پشت به زمین، می‌افتم. مامان انتظار داشته من بزنم زیر گریه اما من می‌شینم و یک دقیقه خشکم می‌زنه، بعد بلند می‌شم و به راهم ادامه می‌دم. مامان همیشه در پایان تعریف این داستان این نکته رو اضافه می‌کنه که چند بارِ دیگه من توی اون چمن این‌ور و اون‌ور دویدم اما دیگه هیچ‌وقت به اون درخت برخورد نکردم.

مادرم خیلی دوست داره این داستان رو مثال بزنه. می‌گه براش یادآور این آموزه است که بچه‌ها اگه بترسند و خطر رو نپذیرند، یا اگه وقتی می‌افتند نخوان دوباره تلاش کنند، عملاً وارد زندگی نمی‌شن. او مایل نبود من در هیچ‌یک از مراحل رشدم این تاب‌آوری رو از دست بدم. هرچند این خاطره به نوعی دست‌دومه، هربار که ازش حرف می‌زنم می‌بینم در شکل‌دهیِ رویکردم به کل زندگی، و به‌طور خاص به زندگی حرفه‌ایم چه نقش مهمی داشته. من حتی وقتی به سنی رسیدم که باید برای رشته‌ی دانشگاهی یا سایر امور اجتماعی‌ام تصمیم می‌گرفتم هم همون کودک بازیگوشی بودم که بی‌پروا و با سرعت وسط چمن‌ها این‌ور و اون‌ور می‌دوید: برای تحصیل به انگلستان و ژاپن رفتم؛ اسکیت روی یخ و دوچرخه‌سواری چندنفره با دوستان بینا رو یاد گرفتم؛ و وقتی نوبت انتخاب شغل شد، این خطر رو پذیرفتم که چند صد کیلومتر از خونه‌ی پدر و مادرم در حومه‌ی جمع‌وجور یک شهر کوچک، دور بشم و ساکن برانکس نیویورک بشم — جایی که شدم یک معلم‌ پیش‌دبستانی در مدرسه‌ای که محل تحصیل دانش‌آموزانِ نیازمند بود و هر روز بیش از نود درصدشون بابت شرایط بد اقتصادی ناهار رایگان دریافت می‌کردند.

 

تدریس برای آمریکا

 

من به قصد معلم شدن به دانشگاه نرفتم. وقتی تازه دانشجوی سال اول دانشگاه کرنل بودم هم واحدهای علوم سیاسی برداشتم هم زبان ژاپنی. هدفم این بود که در نهایت به استخدام وزارت امور خارجه دربیام. ترم دوم بودم که واحد زبان‌شناسی برداشتم و پی بردم مطالعه‌ی خود زبان یعنی چه. عاشق این درس شدم. هدف من در سه سال بعدی گرفتن دکتری و استاد شدن بود.

تا این‌که عصر یکی از روزهای بهار سال ۲۰۰۵ دو معلمِ همکار به کلاس «فلسفه‌‌ی زبان»‌ام اومدند و مطالبی ارائه دادند. اون‌ها از طرف سازمان «تدریس برای آمریکا» (یا TFA) اومده بودند؛ سازمانی غیرانتفاعی که فارغ‌‌التحصیلان رشته‌های گوناگون دانشگاه رو به مدت دو سال به عنوان معلم به مدارس مناطق کم‌برخوردار می‌فرسته. مأموریت این سازمان کمک به یکسان‌سازی سطح تحصیل در مدارس آمریکاست. انگیزه، احساس مسؤولیت، و حرفه‌ای بودن این معلم‌ها اون‌قدر برای من شوق‌انگیز بود که تصمیم گرفتم فعلاً برنامه‌ی ادامه‌ی تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد و دکتری رو کنار بگذارم و برم دنبال به‌دست آوردن فرصت تدریس به آسیب‌پذیرترین کودکان کشورم.

سازمان تدریس برای آمریکا طی روند سختگیرانه‌ای متقاضیان واجد شرایط رو گزینش می‌کنه و تنها حق انتخابی که به پذیرفته‌شدگان می‌ده، حق انتخاب شهر محل تدریسه. من مراقب بودم که فقط شهرهای بزرگی رو که شبکه‌ی جامع حمل‌ونقل عمومی دارند توی برگه‌ام بنویسم. مصمم بودم تا جایی که می‌شه مستقل باشم. نمی‌خواستم آخرش از جایی سر در بیارم که برای این طرف اون طرف رفتن ناچار باشم تاکسی بگیرم یا راننده استخدام کنم.

بعد از فارغ‌التحصیلی بهم خبر دادند که توی گروه نیویورک‌سیتی قرارم داده‌‌اند. فوراً مصاحبه‌های کاری شروع شد. تمام اون تابستون همراه سگ راهنمام، یوگی، از این مدرسه به اون مدرسه رفتم و با مدیران و مسؤولان کارگزینی‌ ملاقات و گفت‌وگو کردم. اون‌ها گاهی خیلی صریح درباره‌ی این که چه‌طور می‌تونم با وجود نابینایی معلم موفقی بشم ازم سؤال می‌کردند، گاهی هم نه. اما همین‌طور که بقیه‌ی گروهم، اون حدودِ پانصد نفر، استخدام می‌شدند، به این نتیجه رسیدم که چه‌قدر نابینایی‌ام عامل تعیین‌کننده‌ای در جلب نشدنِ اعتماد کارفرمایان بوده — حالا چه به زبان آورده بودند چه نه. آیا من می‌تونستم یک کلاس رو اداره کنم و مواظب بچه‌ها تو زمین بازی باشم؟ چه‌جوری می‌خواستم ازشون امتحان بگیرم یا اطلاعات دانش‌آموزان رو گردآوری کنم؟ حضور یک سگ توی کلاس مشکلی ایجاد نمی‌کرد؟ برای رعایت نکات زیبایی‌شناختیِ تابلو اعلانات، جدول‌ها و مواد آموزشی که به دیوار کلاس نصب می‌شن چه فکری داشتم؟ و غیره و غیره. فهرست نگرانی‌ها تمومی نداشت!

من از تجربه‌های زیسته‌ی خودم آموخته بودم که وقتی با چالش جدیدی روبه‌رو می‌شم به تاب‌آوری و نقاط قوت خودم اطمینان داشته باشم؛ اما پس از کلی مصاحبه، در آخر ماه اوت و در آستانه‌ی بازگشایی مدارس، وقتی دیدم من تنها معلم تازه‌کار از یک گروه بیش از پانصد‌نفره‌‌‌ هستم که هنوز محل خدمتش مشخص نیست، دیگه آماده‌ی پذیرش شکست شدم و تصمیم گرفتم دست از این پروژه بردارم. چه فایده که فارغ‌التحصیل یکی از دانشگاه‌های برتر آمریکا باشم، به سه زبان مسلط باشم، در انواع فوق‌برنامه‌ها موفقیت داشته باشم، وقتی هیچ‌کس باور نداره من می‌تونم کاری رو که قصد دنبال کردنش رو دارم، انجام بدم؟ من حتی تا اون‌جا پیش رفتم که در مصاحبه‌هایی بدون همراهی سگ راهنمام حاضر شدم. می‌خواستم به این طریق کم‌بینا ظاهر بشم و دست‌کم روی نگرانی بابت حضور مدام سگ خط بکشم. راستش محکم به مانع سختی برخورده بودم؛ مانعی که چیزی نبود جز تلقی نادرست و رایج از معنای نابینا بودن. دیگه واقعاً مطمئن نبودم که بتونم به تلاش برای گذر از این دیوار به‌ظاهر غیرقابل‌نفوذ ادامه بدم.

 

پیش به سوی کلاس

 

اوایل سپتامبر وقوعِ دو اتفاقِ تقریباً همزمان من رو وادار کرد یک بار دیگه بلند شم و به راهم ادامه بدم. اول این‌که والدینم که حمایت بی‌دریغشون در طول سه ماه ناکامی و کم شدن اعتمادبه‌نفس شامل حالم شده بود، خیلی روشن بهم گفتند گزینه‌ی «بازگشت به خونه و مشغول شدن به یک کار موقتِ پیش‌پاافتاده تا زمان ورود به مقطع کارشناسی ارشد» عملاً منتفیه. من خودم انتخاب کرده بودم که به این دوره‌ی دوساله وارد بشم و هر جوری شده بگذرونمش، پس نباید جا بزنم. شک نداشتم که اعلام همچین موضعی برای اون‌ها اصلاً کار ساده‌ای نبوده. اون‌ها می‌دونستند من برای این‌که دوباره اعتمادبه‌نفس و باور به توانایی‌هام رو به‌دست بیارم فقط یک راه دارم و اون ادامه دادن و جلو رفتن در همین مسیره، نه پا پس کشیدن و فرار کردن و به خونه پناه آوردن. اتفاق دوم این بود که یکی از مدیرانی که ظرف یکی دو ماه پیش‌تر باهام مصاحبه کرده بود، با مسؤول کاریابی سازمان، یعنی همون کسی که قرار مصاحبه‌های من رو ترتیب داده بود، تماس می‌گیره و از اون‌جایی که من در اولین روز بازگشایی مدارس مأمور به خدمت در جایی نبودم، می‌گه حاضره به صورت آزمایشی من رو بپذیره. قرار می‌شه من موقتاً در کنار یک معلم دیگه مشغول بشم تا این‌که یا اون تصمیم بگیره دائمی‌ام کنه یا خودم جای دیگه‌ای کار پیدا کنم.

روز سه‌شنبه‌ی فردای روز کارگر [که در آمریکا اولین دوشنبه‌ی ماه سپتامبره] من در یک مدرسه‌ی دولتی که دورتر از انتهای خط شش مترو بود حاضر شدم. اون‌جا بهم گفتند که باید در پیش‌دبستانی درس بدم و در واقع همکار یک معلم سی‌ساله‌ی باسابقه‌ به نام مری بشم. حالا بین دو احساس در نوسان بودم: از یک طرف احساس تحقیر می‌کردم که مجبورم در یک موقعیت اشتراکی کار کنم و اجازه ندارم کلاس خودم رو داشته باشم، و از طرف دیگه احساس آسودگی می‌کردم که بالاخره وارد اصل کار شدم. اما این آغاز چالش‌های جدید هم بود. دیگه فقط مدیر نبود که باید مجاب می‌شد، بلکه همکاران جدیدم و البته والدین دانش‌آموزان هم بودند. به اون‌ها هم باید ثابت می‌کردم که به اندازه‌ی هر معلم دیگه‌ای می‌تونم کارایی داشته باشم.

از بختِ خوشِ من قرار شد مری اون سال به بچه‌هایی که زبان مادری‌شون انگلیسی نبود انگلیسی درس بده و اتفاقاً اون هم اصلاً از جایگاه اشتراکی خوشش نمیومد. من با کمک مری تونستم خیلی زود راه و روش و اصول خودم رو جا بندازم، طوری که در اواسط اکتبر توانایی‌هام رو در حدی ثابت کرده بودم که بهم یک کلاس مستقل بِدَن. اما این پیروزی کوتاه‌مدت بود. یک روز صبح مدیر ازم خواست برم دفترش. اون‌جا بهم اطلاع داد که بابت دلایل قانونی و ایمنی قراره به من یک دستیار بدن. به‌اصطلاح یک معلم‌یار. البته کماکان معلم اصلی کلاس خودم خواهم بود. این استخدام طبق قانونِ «تسهیلات معقول» بود. من می‌تونستم به این تصمیم اعتراض کنم؛ می‌تونستم ادعا کنم این «تسهیلات» نه معقوله نه ضروری؛ اما راستش در اون مقطع اون‌قدر بابت داشتن یک کلاس ممنون بودم که تصمیم گرفتم چنین دعوایی رو شروع نکنم. مضاف بر این‌که در نیویورک‌سیتی، جایی که تعداد دانش‌آموزان کلاس‌های پیش‌دبستانی به ۲۵ نفر یا بیشتر می‌رسه، چندان هم نامتداول نیست که یک معلم‌یار در کنار معلم کار کنه؛ چه بابت بینایی چه هر چیز دیگه. به این نتیجه رسیدم این تغییر وضعیت رو مثل یک فرصت بادآورده ببینم. یک جفت دست اضافی؟ بسیار عالی! معنیش این بود که بچه‌های کلاسم از حمایت بیشتری برخوردار می‌شدند — بچه‌هایی که اغلبشون به علت سطح پایین سواد در جامعه‌‌ای که متعلق به اون بودند و محروم بودن از آموزش‌های اولیه، با ضعف در پیش‌نیازهای تحصیل وارد مدرسه می‌شدند.

الآن که دارم این خاطره رو تعریف می‌کنم نزدیک به ده سال از اولین روز حضورم در کلاس به عنوان معلم می‌گذره؛ معلمی که نامطمئن، خام، و غیرقابل اعتماد به نظر می‌رسید. در بهار سال ۲۰۰۷ تعهد خدمت من به سازمان تموم شد، اما از مدت‌ها قبلش تصمیم گرفته بودم دیگه فکر استاد دانشگاه شدن رو که در سال‌های مقطع کارشناسی تو سرَم داشتم کنار بگذارم و به‌جاش برم در رشته‌ی علوم تربیتی کارشناسی ارشد بگیرم و در برانکس بمونم و به تدریس به بچه‌هام ادامه بدم. یک بار دیگه دورخیز کردم و با اتکا به مهارت‌هام و بدون واهمه از موانعی که ممکنه من رو زمین بزنند، به‌تاخت پیش رفتم. بعد از هشت سال تدریس در پیش‌دبستانی، بهارِ گذشته تصمیم گرفتم یک چیز جدید امتحان کنم، پس همراه آخرین گروه از دانش‌آموزانم یک کلاس بالاتر رفتم و الآن در میانه‌ی اولین سال تدریسم در جایگاه معلم کلاس اول هستم!

 

مدیریت کلاس

 

حالا بریم سراغ نگرانی‌هایی که در تعداد قابل توجهی از مصاحبه‌های استخدامی‌ام از طرف مدیران در قالب سؤال مطرح ‌می‌شدند. راستی کلاسی که معلمش نابینایی مثل من باشه دقیقاً چه جور کلاسیه؟ در حالی که خود من باید از روی خط بریل بخونم چه‌طوری می‌تونم به بچه‌ها خوندنِ نوشته‌های چاپی رو یاد بدم؟ مشکل گردآوری اطلاعات تحصیلی بچه‌ها رو چه طور حل کردم؟ و همین‌طور حضور سگ؟

فرد نابینایی که بخواد یک کلاس رو اداره کنه حتماً باید منظم و منضبط و با برنامه باشه، اما از دیدگاه من هر فردی که بخواد مدیریت شایسته‌ای داشته باشه باید واجد این خصوصیات باشه. چیزی که این وسط بی‌اندازه کمک می‌کنه اینه که همون اول سال تحصیلی برای کلاس فرهنگِ ارزش و احترامِ متقابل جا انداخته بشه.

چیز دیگری که کمک می‌کنه تعیین صندلی یا جای ثابت برای هر دانش‌آموزه، حتی اگه مثل کلاس‌های پیش‌دبستانی من، بچه‌ها دور میز بنشینند. من بچه‌هایی رو که با هم ناسازگار بودند یا حواس همدیگه رو پرت می‌کردند از هم دور نگه‌ می‌داشتم و این‌طوری فضای آموزش رو برای همه مساعدتر می‌کردم. حسن دیگه‌ی این جای اختصاصی این بود که چون می‌دونستم هر کس کجا می‌نشینه، آسون‌تر تشخیص می‌دادم بدرفتاری از جانب کیه. دانش‌آموزان کلاس من وقتی می‌خوان برای راه رفتن توی راهروهای مدرسه یا توی جاهایی که برای گردش میریم صف ببندند، به ترتیب قد می‌ایستند. البته می‌شه گفت این روشِ مرسوم مدرسه‌مون برای همه‌ی کلاس‌پایینی‌هاست. باز هم چون من می‌دونم کی کجای صفِ، می‌تونم به‌راحتی تشخیص بدم کی داره حرف می‌زنه یا صدای شیطنت از سمت کی میاد. گوش‌های من بهترین داراییمه. وقتی دانش‌آموزان از میدان محدود بینایی من دورتر می‌شینند، با گوش‌هام فعالیت‌هاشون رو دنبال می‌کنم. من به‌ندرت می‌شینم یا یک‌جا می‌ایستم، مگر وقت‌هایی که دارم به همه‌ی بچه‌ها درس جدید می‌دم یا دارم سر میز یک گروه، باهاشون کار می‌کنم. راستش توی کل مدرسه به عنوان یکی از قوی‌ترین مدیران کلاس شهرتی به‌هم زده‌ام! بارها پیش اومده دانش‌آموزی رو که توی کلاس‌های دیگه رفتار پردردسری داشته به کلاس من آورده‌اند به امید این‌که نظم و انضباط حاکم بر امور و انتظارات به‌جا و سازنده‌ای که از بچه‌ها هست، رفتار اون‌ رو اصلاح کنه.

اما سگ راهنمام… موردی که مایه‌ی نگرانی چندین مدیر آینده‌نگر شده بود، تقریباً هیچ مشکلی پیش نیاورد. هر روز صبح که به مدرسه می‌رسیدیم می‌رفت پشت سه‌پایه‌ی تخته‌سفید من دراز می‌کشید و فوری خوابش می‌برد. من همیشه می‌گذاشتم قلاده‌ِکِتفی‌اش بهش باشه تا بچه‌ها یادشون نره که این حیوون خونگی نیست و قرار نیست بهش دست بزنند. البته سگ جلوی دست‌وپاشون نبود، فقط در معرض دیدشون بود. اصلاً یادم نمیاد به هیچ دانش‌آموزی درباره‌ی اقدام به نوازش سگ یا به‌هم زدن آرامشش تذکر داده باشم. هرگز در این زمینه مشکل خاصی با هم نداشتیم و اصولاً به نظر نمیومد خود بچه‌ها هم چندان توجهی به سگم داشته باشند. وقتی تو محوطه‌ی مدرسه که با محیطش آشنا بودم قدم می‌زدم معمولاً می‌گذاشتم سگم بخوابه، و روزهایی هم که به گردش خارج از مدرسه می‌رفتیم از عصا استفاده می‌کردم. البته این انتخاب بیشتر ناشی از شرایط اتوبوس‌های شلوغ مدرسه و نیازم به هر دو دست برای حمل وسایل بود، تا این‌که خودم نخوام سگم در کلاس فضای بازم حضور داشته باشه.

اداره کردن جنبه‌هایی از تدریس که وابسته به نمایش دادن اطلاعات به صورت دیداری بودند، بیش از حد انتظارم چالش‌برانگیز بود. به عنوان فردی با بینایی بسیار محدود، هرگز عمیقاً درک نکرده بودم که افراد بینا در زندگی روزمره از طریق نگاه کردن به نوشته‌ها و علائمِ محیط اطرافشون چه‌‌قدر اطلاعات دریافت می‌کنند. من هرگز نتونسته بودم تابلوی اعلانات و جدول و نمودارهای روی دیوارهای کلاس‌هام رو ببینم؛ بنابراین وقتی مدیر مدرسه احضارم کرد و ازم ایراد گرفت که نمودارهای تصویری و تصویر-نوشته‌های مناسبی به دیوارهای کلاسم نصب نکرده‌ام، به شکل ناخوشایندی غافل‌گیر شدم. مشکل کار این‌جا بود که طبق مقررات مدرسه‌مون همه‌ی نمودارها و مواد ‌آموزشی باید به دست معلم و بچه‌ها تولید بشن، با این استدلال که این محصولاتِ مشارکتی برای دانش‌آموزان به‌مراتب معنی‌دارترند تا‌‌ محصولاتی که از فروشگاه‌های لوازم کمک‌درسی خریده می‌شن.

با آزمون و خطا و البته شکست‌های متعدد، عاقبت به روشی رسیدم که هم پاسخگوی نیازهای دانش‌آموزانم باشه هم مناسب انجام وظایف خودم. ‌من برای این‌که به دانش‌آموزانم در رسمِ نمودارهای تصویری کمک کنم اغلب از تخته‌سفید الکترونیک استفاده می‌کنم؛ یعنی یک صفحه‌خوان و یک صفحه‌کلید رو به‌کار می‌گیرم و از نرم‌افزار Word درست مثل روی لپ‌تاپم استفاده می‌کنم. به این ترتیب هرچیزی که تایپ می‌کنم روی تخته ظاهر می‌شه و بچه‌ها اون رو می‌بینند و کار رو به کمک هم ادامه می‌دیم. وقتی نمودار کامل شد چاپش می‌کنم، بعد برگه‌ رو یا می‌دم به دستیارم که روی کاغذ خط‌دار مخصوص پیاده‌اش کنه، یا می‌برم طبقه‌ی سوم و می‌رم سراغ دستگاه پوسترساز تا در اندازه‌ای که برای نمایش در کلاس مناسبه چاپش کنم.

 

خلاصی از کاغذبازی!

 

خب می‌رسیم به اطلاعات تحصیلی دانش‌آموزان. به نظر می‌رسه که سال‌به‌سال به تعداد آزمون‌ها، معیارهای ارزیابی، نکات لازم برای یادداشت و محاسبه‌ی امتیازات اضافه می‌شه. وقتی من تازه کار تدریس رو شروع کرده بودم تمام این اطلاعات باید روی کاغذ نوشته می‌شد که حسابی من رو به دردسر می‌انداخت. حتی به کمک بزرگ‌نمایی دوربین مداربسته‌ام هم واقعاً نمی‌تونستم با سرعت لازم بخونم و بنویسم و فرم‌ها رو به‌موقع پر کنم. وضع خیلی مضحکی بود؛ چون من اول باید تک‌تکِ داده‌هام رو وارد یک جدول می‌کردم و بعد می‌دادم به دستیارم تا اون‌ها رو وارد فرم‌های مخصوصی که مدرسه بهمون می‌داد بکنه و گفتن نداره که این وسط چه‌قدر وقت هر دومون تلف می‌شد. خوشبختانه طی چند سال گذشته استفاده از صفحه‌گسترده (یا اِسپرِد شیت)ها و سایر فرم‌های الکترونیک بیش از پیش رواج پیدا کرده. ضمناً مدیریت برای گزارش‌‌دهی‌های داخلی به من چراغ سبز نشون داده که از صفحه‌گسترده‌‌‌ها و فرم‌های داده‌نویسیِ طراحی شده‌ی خودم استفاده کنم، بعد اون‌ها رو به فرم‌های‌ کاغذی‌ای که پر کردنشون برام سخته الصاق کنم مشروط بر این‌که قالب‌هاشون قابل مقایسه باشند. این تغییرات، گردآوری و گزارش‌دهیِ‌ داده‌های مهمی رو که برای بررسی پیشرفت دانش‌آموزانم در طول سال تحصیلی نیاز دارم خیلی آسون‌تر کرده.

حالا بریم سراغ این‌که یک بریل‌خوان چه‌طور‌می‌تونه به بینایان خوندنِ نوشته‌های چاپی رو یاد بده. راستش برای این کار یک دستور ثابت و جامع وجود نداره. خود من برای این‌که بفهمم بهترین روش چیه کمی خلاقیت چاشنیِ کار کردم. مختصر بینایی من فقط برای دیدن بعضی چیزها خوبه، بنابراین تا جایی که ممکن باشه نسخه‌ی بریل کتابی رو که قراره برای بچه‌هام بخونم یا می‌خرم یا دانلود می‌کنم یا خودم ایجاد می‌کنم. گاهی اوقات لازمه از تطابق شماره‌ی صفحه‌ی نسخه‌ی خودم با نسخه‌ی چاپی مطمئن بشم، چون بچه‌ها باید بتونن تصاویر مرتبط با متن رو ببینند. من یک دوربین مداربسته هم توی کلاس دم دستم دارم، بنابراین اگه نیاز داشته باشم می‌تونم فوری به کمک امکان بزرگ‌نمایی‌اش مقایسه‌ی لازم رو انجام بدم. این دوربین وقت‌هایی که نمی‌تونم یک نسخه‌ی بریل از متن تهیه کنم هم برام مفیده؛ به این ترتیب که کتاب چاپی رو در بهترین فاصله مقابلش می‌گذارم و نوشته‌ها رو روی صفحه‌نمایش در حدی که بتونم بخونم بزرگ می‌کنم. این روش یک اثر جانبی غیرمنتظره‌‌ی مثبت هم داشته. زمانی که من کلمات درشتِ روی صفحه رو می‌خونم بچه‌ها هم می‌تونن همراهم بخونن و این براشون تجربه‌ی متفاوتی از خوندن مطالب چاپ شده است — تجربه‌ای که مشابهش احتمالاً جای دیگه تکرار نمی‌شه!

اما برای آموزش نوشتن و ریاضی چه کردم؟ باید اعتراف کنم که تدریس در پایه‌های اولیه تا حدودی امر مهم بررسی تکالیف دانش‌آموزان رو برای من ساده می‌کنه؛ چون اون‌ها عادت دارند کلمات و اعداد رو درشت بنویسند. در عین حال کار با کودکان یک امتیاز فوق‌العاده‌ داره: این‌که اون‌ها مقاومتی در برابر سازگار شدن با من ندارند! یکی از قاعده‌هایی که من اول هر سال تحصیلی برای کلاسم وضع می‌کنم اینه که ممکنه لازم بشه بچه‌ها هرازگاهی روش کارشون رو برای تطبیق با نابینایی من تغییر بِدَن. اگه من نتونم کلمه یا عددی رو که یک دانش‌آموز نوشته بخونم یا درست تشخیص بدم، ازش می‌خوام که اون رو حرف به حرف یا رقم به رقم برام بخونه. از اون‌جایی که من برای ترویج فرهنگ احترام و اعتماد متقابل در کلاسم با جدیت کار می‌کنم، بچه‌ها می‌دونند که وقتی ازشون در جهت واضح‌تر شدن کارشون سؤالی می‌پرسم، می‌خوام کمکشون کنم که نتیجه بهتر بشه، نه این‌که قصدم ایراد گرفتن و شرمنده کردن باشه.

باز هم برمی‌گردم به داستان درخت افرا و درسی که میده. من هر روز کار می‌کنم که به دانش‌آموزانم کمک کنم تا به ارزش پشتکار و تاب‌آوری و انعطاف‌پذیری پی ببرند. لابد می‌پرسید پس وقتی اشتباه کردیم چه کنیم؟ پاسخ من اینه: از این فرصت یادگیری استفاده کنید! اول ببینید برای حل مشکلی که پیش اومده چه راهی وجود داره، و بعد فکر کنید چه کار می‌شه کرد که دیگه این اشتباه تکرار نشه. در واقع این همون نتیجه‌‌ی علمی قصه‌مونه. پس: وقتی به پشت روی چمن‌ها افتادیم زیر گریه نمی‌زنیم؛ بلند می‌شیم؛ خاکمون رو می‌تکونیم، و به راهمون ادامه می‌دیم.

 

سخن پایانی

 

من، با همه‌ی چالش‌های موجود، نمی‌تونم تصور کنم که دلم بخواد کاری غیر از تدریس بکنم. وقتی ببینی بچه‌ها دارند یاد می‌گیرند و رشد می‌کنند، و بدونی تو بخش جدایی‌ناپذیری از این روند هستی احساسی بهت دست می‌ده که یقیناً در دنیا نظیر نداره. سال‌ها طول کشید تا من تونستم خودم رو در محیط مدرسه به عنوان عضوی محترم — درست به اندازه‌ی دیگران — جا بندازم؛ اما باور دارم مبارزه‌ با نابرابریِ دسترسی به امکانات، و برداشت نادرست از نابینایی به صرفِ همه‌ی این مدت می‌ارزیده. پارسال مدیرم از من درخواست کرد که مدیر پروژه‌ی کمیته‌ی تحلیل داده‌های مدرسه‌مون بشم. ظرف ‌سال‌های اخیر هم چند بار درخواست داشته که همراهش در جلسات منطقه شرکت کنم و بعضی از فعالیت‌های پیشرفته‌ای رو که در کلاس‌های پیش‌دبستانی‌مون صورت می‌گیره معرفی کنم. و پاییز امسال… وقتی دستیارم دو هفته مرخصی استعلاجی گرفت، مدیریت حتی به فکر استخدام یک جایگزین هم نیفتاد! معلوم شد که دیگه خودم رو به اثبات رسونده‌ام و بالاخره، بالاخره، در این‌که آیا واقعاً می‌تونم معلم باشم شکی باقی نمونده.

همین‌جا خطاب به هر جوان نابینایی که در فکر ورود به مشاغل تعلیم و تربیتیه به‌روشنی می‌گم: انتظار این رو داشته باش که در محاصره‌ی سوء‌برداشت‌ها، بی‌اعتمادی‌ها، و تردیدها قرار بگیری. تقریباً مطمئن باش که روزی، در یکی از مراحل دست‌یابی به هدفت، به لحاظ احساسی زمین خواهی خورد. اما وقتی این اتفاق افتاد، هر قدر هم که نشستن روی چمن و گریه کردن وسوسه‌انگیز بود، بلند شو، خاک رو از خودت بتکون و از نو به دنبال خواسته‌ات برو — خواسته‌ای که در نهایت ارزش همه‌ی این‌ها رو خواهد داشت.

دیدگاهتان را بنویسید