بایگانی نویسنده: پریسا

درباره پریسا

سلام به همگی. من پریسام. نابینای مطلق و مبتلا به بیماریِ آر پی که رفته رفته بیناییم رو گرفت و تموم شد. گاهی شلوغم، پیش تر ها بیشتر شلوغ بودم ولی الان ها دیگه نه خیلی، همیشه پر حرفم، اگر مواظب نباشم دلم و حس و حالم کار دستم میده، کمی بیشتر یاد می گیرم که مواظب تر باشم، راحت می خندم، گریه هم می کنم ولی دوستش ندارم، این اواخر عاشق سکوت های همراه لبخندم و ترجیح میدم در جهان واقعی جهان صدا ها و صحبت های از هر جنسی و هر مدلی توی حال و هوای بی صدای طلاییه خودم باشم، زندگی رو، خدا رو و همه شما رو خیلی دوست دارم! ایام به کام همگی!


مروری بر پست‌های محله نابینایان در دیماه 1401!

سلام همه. چیز یعنی معذرت سلام به تمامی اعضا و مهمون‌های عزیز و صمیمی محله نابینایان. امید که در هر حالی که هستید حالش‌رو ببرید. اونجوری نگاه نکن من همیشه همین مدلی بودم الان هم با اجازه عزیزان خیال تعویض … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اخبار, اطلاع رسانی, گزارش | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

ماهِ من، مهتاب. شماره 18.

قصه کوکو، 12.   بیمارستان. صبح انگار به اون پنجره‌های بسته که می‌رسید، متوقف می‌شد. راهش‌رو کج می‌کرد و از یک مسیر دیگه می‌رفت. شاگرد خیاط بی‌حرکت نشسته بود. نگاه ماتش به روی تختی با جسمی بدون حرکت زیر یک … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | 2 دیدگاه

مروری بر پست‌های محله نابینایان در آذرماه 1401!

اولین سلام در اول زمستون به تمامی عزیزانی که حال دل‌هاشون از جنس هوای سفید صبح‌های برفیه. امید که زیباترین شروع‌ها‌رو در این آغاز هرچند سرد اما زیبا تجربه کرده باشید! طبق روال همیشه با شما هستیم تا مروری کوتاه … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اخبار, اطلاع رسانی, گزارش | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

ماهِ من، مهتاب. شماره 17.

قصه کوکو، 11.   زنگ‌ها از مدتی پیش خاموش شده بودن ولی سکوتی در کار نبود. جمعیتی که با صدای آزاد شدن زنگ‌ها خودشون‌رو به سالن رسونده و با دیدن صحنه مقابلشون از شدت حیرت و وحشت کنترلی روی خودشون … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | 2 دیدگاه

مروری بر پست‌های محله نابینایان در آبانماه 1401!

سلامی آشنا به آشنایان محله نابینایان. امید که در سرما و سنگینیِ به راستی استخوانشکنِ این روزها، دل‌هایی بیدار از امید و سرشار از هوای صبح داشته باشید! یک ماه دیگه هم گذشت و باز ما اینجا هستیم تا همگی … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اخبار, اطلاع رسانی, گزارش | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

ماهِ من، مهتاب. شماره 16.

قصه کوکو، 10.   زمستون داشت نفس زندگی‌رو می‌گرفت. گاهی پیش می‌اومد که روزها هم تاریک باشن. ابرهای سیاه تمام روز توی آسمون پخش بودن و خورشید واقعا انگار نمی‌تابید. کوکو ولی همچنان صبح‌ها پیش از شروع روز نگاهش‌رو به … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

مروری بر پست‌های محله نابینایان در مهرماه 1401!

سلام به اهالی، مهمانان، رهگذران و تمامی دوستان محله نابینایان. از خدا خواهان بهترین احوال در همه حال برای تک‌تک شماییم. اولین ماه از پاییز 1401 گذشت و در آستانه ورود به قلب پاییز، طبق روال همیشه یک نظر کوتاه … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اخبار, اطلاع رسانی, گزارش | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

ماهِ من، مهتاب. شماره 15.

قصه کوکو، 9. سرما نفسگیر بود اما شهر همچنان بیدار و زنده پیش می‌رفت. روزها زنده‌تر و شب‌ها تقریبا خواب. تمام آشناها و مشتری‌هایی که به سالن ساعت‌ها رفت و آمد داشتن می‌گفتن که این زمستون سردترین زمستونیه که تا … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

مروری بر پست‌های محله نابینایان در شهریورماه 1401!

سلامی از جنس خالص یک سلام صمیمی به دوستان و آشنایان محله نابینایان. امیدواریم که مهر برای تمامی شما مهربان‌تر از هر سال باشه! تابستون رفت و طبق روال نگاهی داریم به آخرین ماه این فصل گرم که گذشت با … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اخبار, اطلاع رسانی, گزارش | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

ماهِ من، مهتاب. شماره 14.

قصه کوکو، 8. زندگی شبیه یک چرخ زنگ زده آروم و سنگین جریان منجمدش رو طی میکرد و پیش می‌رفت. کند، سخت، اما بی‌توقف. زمستون چنان سرد بود که انگار می‌خواست هر حرکتی‌رو منجمد کنه. سرما از هر روزنه‌ای به … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | 2 دیدگاه

مروری بر پست‌های محله نابینایان در مردادماه 1401!

یک سلام2آتیشه به عزیزان آشنای محله نابینایان! از تابستون و مرداد و گرمای نفسگیرش چه خبر؟ گرمی و روشنای خورشید آتیشی این روزها رو برای دل‌های مهربون همگیتون از خدا خواهانیم. مرداد هم رفت و در آستانه ورود به آخرین … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اخبار, اطلاع رسانی, گزارش | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۱ دیدگاه

ماهِ من، مهتاب. شماره 13.

قصه کوکو، 7. زمستون، انگار کند و بی‌حوصله خودش رو روی زمان می‌کشید و پیش می‌رفت. هوا روز به روز سردتر می‌شد. اما داخل سالن روشن همچنان گرم و شلوغ بود. مشتری‌ها و آشناها می‌اومدن و می‌رفتن و بازار بگو … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | 2 دیدگاه

از مرداد تا مرداد در محله نابینایان! گزارشی و گشتی در سالی که گذشت، به مناسبت یازدهمین سالروز شروع فعالیت محله نابینایان!

  هممحلی‌ها و رهگذران و خلاصه آشناهای محله از هر گروه و در هر جایی که هستید، سلام! امیدواریم که حال و هواتون هر روز بهتر از دیروز باشه! درسته که مخصوصا این روزها گاهی این چندان ساده نیست اما … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در آموزش, اخبار, اطلاع رسانی, بازی, پادکست, تاریخ, خاطره, شعر, صحبت های خودمونی, صوتی, طنز, فیلم های توضیح دار, کامپیوتر, کتاب, کتاب صوتی, کودکان و نونهالان, گزارش, مذهبی, مسابقه, مقاله ها, نشریه جهان آزاد, نشریه نگاه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۱ دیدگاه

دلم گرفته آسمان!

صدایم کن آسمان! دلم گرفته از سردیِ بی‌رحمِ این خاک! دلم گرفته از شب، از سکوت، از خنده‌های سنگیِ نمناک! صدایم کن آسمان! خسته‌ام از این جاده‌های نافرجام! خسته‌ام از قصه‌های سیاه و از قدم‌های ناکام! صدایم کن آسمان! دلگیرم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در شعر, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | 8 دیدگاه

مروری بر پست‌های محله نابینایان در تیرماه 1401!

  یاران عزیز سلام. دل‌هاتون گرم، لب‌هاتون خندان، و وجودتون سرشار از امواج آرامش. با پشت سر گذاشتن اولین ماه تابستون وارد قلب خورشیدی‌ترین فصل سال یعنی مردادماه شدیم و بد نیست در شروع این مسیر خورشید‌نشان، نگاهی فهرست‌وار به … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اخبار, اطلاع رسانی, گزارش | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

ماهِ من، مهتاب. شماره 12.

قصه کوکو، 6. روزهای کوتاه زمستون، انگار با هم مسابقه سرعت گذاشته باشن می‌گذشتن اما تمومی نداشتن. داخل سالن ساعت‌ها و عروسک‌ها همه چیز آهسته به روال عادیش برمی‌گشت. صاحب اون مکان عجیب بعد از اون اتفاق برخلاف اصرار اطرافیانش … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | 6 دیدگاه

مروری بر پست‌های محله نابینایان در خردادماه 1401!

  سلامی به حرارت تابستان به تمامی شما همراهان عزیز و عزیزان محله نابینایان! امید که هوای دل‌هاتون به گرمای مرداد و آسمان زندگیتون به تابناکی خورشید ظهر روزهای تابستون باشه! باز هم در ماهی دیگه با شما هستیم با … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اخبار, اطلاع رسانی, گزارش | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

ماهِ من، مهتاب. شماره 11.

قصه کوکو، 5. ساعت 3 صبح جمعه تازه به وسیله برج ساعت اعلام شده بود. اون شبنشینی شلوغ حدود 1 ساعت پیش تموم شده و همه با همون سر و صدا و همون شور اول شب در حالی که هر … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | 2 دیدگاه

مروری بر پست‌های محله نابینایان در اردیبهشتماه 1401!

سلامی سبز به همراهان، دوستان، و اهالی محله نابینایان! امید که تک‌تک لحظه‌هاتون آراسته به حس ناب آرامش باشن! یک ماه دیگه هم گذشت. بیایید ببینیم اردیبهشت محله رو چطور گذروندیم! در اردیبهشت 1401:   یکی دیگه از شماره‌های ماهنامه … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اخبار, اطلاع رسانی, گزارش | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

ماهِ من، مهتاب. شماره 10.

قصه کوکو، 4. منزل آخر شب و روز نمی‌شناخت. اون فضا تقریبا همیشه تاریک و دلگیر بود. البته برای مهمون‌هاش، به خصوص اون شب، این خیلی هم مثبت بود. پیکرهای ساکتی که انگار حرارت تشنگی به فاجعهشون از پشت نقاب‌ها … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | 6 دیدگاه