بایگانی نویسنده: پسر پاییز

درباره پسر پاییز

سلامی چو بوی خوش آشنایی من مهدی رحیمیپناه هستم متولد مهرترین ماه سال ۱۳۵۴ در شهر اصفهان نابینای مطلق دارای مدرک کاردانی کامپیوتر و در قسمت بازاریابی و فروش یک شرکت خصوصی فعالیت میکنم به مطالعه کتاب و شعر و خوردن چای و گوش دادن به رادیو و موسیقی علاقمندم و با شناسه پسر پاییز در خدمت دوستان در محله نابینایان هستم


بوی ماه مهر

باز هم شهریور و فصل تابستان رو به پایان است و بوی ماه مدرسه کم کم به مشام میرسد. سازت را بردار و با سر انگشتانت آهنگی زیبا و دلانگیز برای خوشآمدگویی به ماه مهر بنواز. با همان سر انگشتانی … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده , , , | 12 دیدگاه

بازم تابستون اومد

بازم تابستون گرم و پر از خاطره سوار بر قطار فصلها از راه رسید و با اومدنش منو برد به اون سالا. اون سالایی که اگرچه خیلی دور نیستن و خیلی از رفتنشون نگذشته، ولی مثل برق و باد گذشتن. … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , | 14 دیدگاه

من و شب و خاطره بازی

زندگی شهد گلیست که زنبور زمان می مکدش. آنچه می ماند از آن، عسل خاطره هاست. حالا زمان زیادی گذشته است که من برای خواب آماده شده ام. در رختخواب دراز کشیده ام و انتظار خواب را می کشم اما … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , | 4 دیدگاه

یادداشتی برای دختر ایرونی

سلام و عرض صمیمانه ترین تبریکات به تو دختر نجیب و مهربون ایرونی سلام به تو که به قول پروین اعتصامی شاعر بزرگ کشورمون همیشه دختر امروزی و مادر فردایی. سلام به تو که پدر و مادر انسی خاص و … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , | 10 دیدگاه

دلم تنگه نخون آواز رفتن

بالاخره لحظه رفتنش رسیده. همون لحظه ای که برای همه کسانی که میخان از عزیزی جدا بشن خیلی سخت و غم انگیزه, مخصوصا اگر لازم باشه که برای دیدار بعدی زمان زیادی بگذره. اما بعضی از رفتنها دست ما نیست. … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , | 20 دیدگاه

بنام پدر

سلام ای زیباترین گل زندگیم. سلام استوارترین تکیهگاهم در سختیها و نا ملایمتی های زندگیم. سلام به تو که هیچ گرمایی نمیتونه جای گرمی دستها و آغوشتو بگیره. درسته که من سالهای زیادی از کودکیم میگزره و دیگه اون روزها … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , | 6 دیدگاه

باز باران آمده

در اتاقم نشسته بودم و داشتم به اتفاقاتی که در زندگیم افتاده فکر میکردم و آنها را در ذهنم دستهبندی میکردم بمسعله نابیناییم و پیشرفتهایی که داشته ام یا کاستیهایی که در زندگیم وجود داشته داشتم فکر میکردم که علت … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده | 22 دیدگاه

به یاد کودکیم

سلام دوستان هممحله ای! خوب و خوش و سلامتین? با خاطراتتون که هر کدوم از اوناو براتون یادآور یه موضوع تلخ یا شیرینن چه میکنین? یعنی اونارو چطوری نگه میدارین? با آلبوم عکس? یا توی دفترچه خاطرات?. راستش من داشتم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, تاریخ, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , | 12 دیدگاه

عیادت

سلام دوستان. خوب و خوش و سلامتین؟ امیدوارم همیشه خوش باشین و گذرتون هیچ وقت به داروخونه و دکتر و دوا نیفته. دوستان من امروز رفتم به یه بیمارستان عیادت یه دوست. یه دوست مشترک هممون. حتما میگین کدوم بیمارستان … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 16 دیدگاه

سلام من به تو یار قدیمی

سلام به تو یار قدیمی و یاور همیشگی. به تو که از وقتی تصمیم گرفتم مستقل باشم و دستم توی دست کسی نباشه با تو آشنا شدم و انس گرفتم. راستش اولش خیلی باهات راحت نبودم و تو را همراهی … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 43 دیدگاه

گل همیشه نازم

سلام به تو گل ناز زندگیم. سلام به نرمی دستات وقتی به آرومی در آغوشم می گیری. سلام به گرمی لب هات وقتی با بوسه گرمی بدرقه ام می کنی. سلام به طنین صدات وقتی صدام می کنی. سلام به … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 24 دیدگاه

هر مهالی مهال نیست

سلام دوستان خوبین خوشین با آرزوهاتون که بعضیاش در درازمدت دست یافتنیه و بعضیاش واقعاً مهال به نظر میرسه چه میکنین بله دوستان خیلی از آرزوها با گذشت زمان پشتکار افراد و پیشرفت تکنولوژی قابل دسترسیند من خودم از کودکی … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, اطلاع رسانی, خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , | 18 دیدگاه

در اندیشه خورشید

صبحدم وقتی سپیده صبح، سوار بر قایقی از نور، آهسته آهسته، پهنای نیلگون شب را در می نوردد و خود را به ساحل زمین می رساند، من در پس پنجره رؤیاهایم در اندیشه ام. در اندیشه نور در اندیشه خورشید. … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در شعر, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , | 19 دیدگاه

محله مجتبی و دوستان محله دوستی ها و پیوندها

سلام دوستان. خوبین؟ خوشین؟ تو محله بهتون خوش می گذره؟ حال همسایه شیرازی چه طوره؟ حال شاعر شمالی و خبرنگار تهرونی چی؟ ورزشکار اصفهانی و دوست حقوقدانش کجا هستند؟ پسرای پاییز آقا ابراهیم و آقا امید روز تولدشون نرسیده؟ عروس … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 21 دیدگاه

یادداشتی برای شبهایم

وقتی شب دوباره از راه میرسد، وقتی دوباره چادر سیاه را بر سر زمین می اندازد، و زمین همه چیز را در زیر این گنبد نیلگون در دل خود جا می دهد، من در گوشه ای در کنار شب می … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, شعر | برچسب‌شده , , , , , | 10 دیدگاه