«آشپزباشی» فقط یک برنامه آموزش آشپزی نیست؛ بهانهای است برای دور هم بودن، تجربه کردن، یاد گرفتن و ساختن خاطرههایی که عطرشان تا مدتها در ذهن میماند. در آشپزخانه محله نابینایان، هر کسی با هر میزان تجربه، جایی کنار بقیه دارد. یکی فوت و فنهای چندین سال آشپزی را با خودش میآورد، یکی برای اولین بار دست به کار میشود، یکی سؤال میپرسد، یکی تجربهاش را تعریف میکند و در نهایت، همه سهمی از غذایی دارند که با همکاری و همدلی آماده شده است. در تازه ترین دورهمی «آشپزباشی»، اعضای محله کنار هم جمع شدند تا این بار یکی از محبوب ترین غذاهای ایرانی؛ «ته چین مرغ» را قدم
Tag: آشپزباشی

از بین اهالی و دوستان محله نابینایان کی سری پادکستهای آشپزباشی و ماجراهای آشپزی محلهرو یادشه؟ داستانهایی که هر کدومشون پر از قصه و خنده و خاطرات خوشمزه بودن. بچهها سفرههاشونرو کنار هم پهن میکردن و هرچی که بود با هم میپختن و میخوردن و طبق معمول جای غایبها خالی، حسابی خوش میگذشت. توضیح دقیقتر واسه اونهایی که شاید این بخش از محله نابینایان به هر دلیلی از دستشون در رفته باشه اینکه پیش از این هر چند وقت یک بار یه دسته از هممحلیها داخل تیمتاک مجموعه محله نابینایان دور هم جمع میشدن و هر بار با کمک و راهنمایی هم یکی از غذاهایی که رأی بیشتری میآوردرو
دستهها
طرز تهیه پاستا آلفِرِدو

یکی از چیزایی که همیشه بعد نابینایی توی ذهنم مرورش میکردم آشپزی بود. مگه شدنیه خدای من. همیشه توی این بده بِستون هایی که در ذهنم با خودم داشتم، میگفتم من نمیتونم. تازه نابینا شدم و برام قطعا سخته و نه میتونم و نه احساس نیاز دارم بهش. سوالات زیادی داشتم؛ ترس و استرس عجیبی باهام بود. توی تیم تاک بارها پیش میومد زمانی که با بچه ها صحبت میکردیم، احمد مشغول آشپزی بود. من خیلی سعی میکردم بی اینکه ازش سوالی بپرسم به کاراش توجه کنم. چرا انقدر بی استرس داره هم آشپزی میکنه و هم با ما حرف میزنه. خب احمد هم نابیناست. تو چرا هی
دستهها
طرز تهیه چیکِن استراگانوف

سلام به عزیزهای آشنای محله. هوای دل هاتون بهاری و آسمون پروازهاتون بلند و صاف! گاهی خاطرات عجیب شیرینن. به خصوص زمان هایی که بی مقدمه شبیه یک دسته مهمون سرزده و بی اطلاع…! دلم یک کاری می خواست. کاری که لذت رو ازش حس کنم. کاری جدا از یکنواختی های روزمره ی این روزهای عجیب و غریب. دل چندتامون همزمان این رو خواست؟ نشمردم. نشمردیم همدیگه رو. فقط به خودمون که اومدیم دیدیم باز رسیدیم به هم. سر همون تلاقی آشنای همیشگی. این دفعه چی؟ نه مناسبتی هست که برنامه بریم نه موضوعی هست که بهش بچسبیم. کی از بینمون نق زد که: -گُشنَمِه. اصلا من گُشنَمِه!