دسته‌ها
آشپزی

قدم به سمت اجاق گاز: ترکیبی از استقلال، اعتماد به نفس و ایمنی

گاهی موفقیت چنان بعید و راه چنان سخت به نظرمون میاد که ترجیح میدیم کلا از خیرش بگذریم، اما اگر بدونیم چطور با دشواری راه و بزرگی موانع موجود مواجه بشیم هرگز از تلاش برای رسیدن به اونچه خواهانش هستیم انصراف نمیدیم. فقط کافیه پروسه پیشرفتمون رو به مراحل متعدد تقسیم کرده و برای هر بخش و هر مرحله به اندازه لازم وقت، تمرکز و زمان صرف کنیم. درک لذت پیش رفتن در راه کامیابی یکی از شیرینترین حس‌های خداست و اگر درست پیش بریم، طولی نمی‌کشه که از تجربه این حس بی‌وصف برخوردار خواهیم شد. نویسنده محتوای پست امروز نه تنها در این مورد باهامون موافقه، بلکه درستی
دسته‌ها
آشپزی

آشپزی به روش نابینایی: ۱۰ نکته از سرآشپزها

در میان روزمرگی‌های ما مواردی هست که شاید به ظاهر مورد توجه واقع نمیشن. اما با کمی دقت میشه دید که نه تنها بسیار اهمیت دارن، بلکه مهارت در پیشبردشون هنری لازم و امتیازی ارزشمنده. آشپزی یکی از این موارده. هنر آشپزی، اداره یک آشپزخونه، آرایش میز برای مهمان و مواردی از این قبیل بخشی مهم از روزمرگی‌های یک زندگی عادی هستن و تسلط بهشون حسابی لازمه. افراد آسیب‌دیده بینایی هم از این قاعده مستثنا نبوده و مثل تمام همتایان بینای خودشون به تسلط بر این بخش از زندگی روزانه شبیه باقی مهارت‌های زندگی احتیاج دارن و در نتیجه باید برای دستیابی به این تسلط تلاش کنن. در اینکه
دسته‌ها
نشریه جهان آزاد

نشریه جهان آزاد، شماره 4: دانش جهان شمول است: ترغیب فرزندان نابینا به سمت حس کنجکاوی، آزمون و خطا و کشف از طریق حس لامسه

سلام به تمام همراه های جویای آگاهی در سِیر و سفر به جهان آزاد. باز هم سفری دیگه و گشتی دیگه و ماجراهایی دیگه. ولی این بار انصافا گشتمون گشتیه واسه خودش. میریم تا ببینیم و بشناسیم راه هایی رو که یک مادر در کنار مسئولیت و حس مادری در مقام یک مشاور و هماهنگ‌کننده با تلاش و تجربه، در جهت پرورش کنجکاوی و بیدار کردن میل بچه‌هایی با معلولیتها، در جستجوی کلیدهایی برای به جریان انداختن توانایی‌های قابل بحث از طریق مشاهده و آزمون و خطا، تجربیات ارزشمندی کسب کرده که بیشتر از این طولش نمیدیم و بریم ببینیم گشت این بارمون چه قصه و چه تجربیاتی بهمون
دسته‌ها
آشپزی

طرز تهیه پاستا آلفِرِدو

یکی از چیزایی که همیشه بعد نابینایی توی ذهنم مرورش میکردم آشپزی بود.   مگه شدنیه خدای من. همیشه توی این بده بِستون هایی که در ذهنم با خودم داشتم، میگفتم من نمیتونم. تازه نابینا شدم و برام قطعا سخته و نه میتونم و نه احساس نیاز دارم بهش. سوالات زیادی داشتم؛ ترس و استرس  عجیبی باهام بود. توی تیم تاک بارها پیش میومد زمانی که با بچه ها صحبت میکردیم،  احمد مشغول آشپزی بود. من خیلی سعی میکردم بی اینکه ازش سوالی بپرسم به کاراش توجه کنم. چرا انقدر بی استرس داره هم آشپزی میکنه و هم با ما حرف میزنه. خب احمد هم نابیناست. تو چرا هی