قصه کوکو، 35. -اینهمه بهت گفتم بلند شو یه حرکتی کن گوش نکردی! چقدر زور زدم ملتفت بشی اون ترکها خطرناکن! چقدر گفتم این سکون لعنتی رو تمومش کن بیا اون سوراخهای لعنتی رو بگیر! چقدر اصرارت کردم بلند شی پیشگیری کنی که این افتضاح درست نشه ولی نشنیدی! آخرش به جای اینکه پا شی اوضاع رو درست کنی واسه خلاصی از دستم کلیدت رو چرخوندی این در کزایی رو بستی و آروم دراز کشیدی روی این تخت و اجازه دادی پشت این در هرچی نباید پیش بیاد. الان دیگه حله؟ دیگه لازم نیست این در قفل باشه؟ نمیخوایی بلند شی پرتم کنی بیرون؟ محض اطلاعت سرامیکهای اون
Tag: شماره 41
قصه کوکو، 34. بهمنماه از قلب انجماد آهسته پیش میرفت و میگذشت. خونه زمان همچنان در تکاپوی آشنای همیشگیش با زمستون در جنگ بود و راهش رو به پیش باز میکرد. سخت بود ولی پیشروی هرچند کند و به شدت سخت، اما در جریان بود. توده گوشه سالن دیگه به هم نریخت و دردسر درست نکرد و حالا آروم و بیخطر به نظر میرسید، اما خیال کوکو و چندتای دیگه همچنان از وجودش در گوشه سالن راحت نبود. -ما باید یه راه سریع و قابل انجام واسه حل دوتا مشکل پیدا کنیم. اولیش این چیزمیزهای این کنار و دومیش قرنیزها که واقعا میتونن خطرساز بشن. -با دومی موافقم ولی
سلام به همسفران محلهی نابینایان! قدمهاتون رهوار و مقصدهاتون نزدیک! با چهل و یکمین سفرمون به جهان آزاد با شما هستیم. خوندن، اگر نگیم تمام، ولی بخش بسیار بزرگ و مهمی از آموزشه. اگر به هر دلیلی این فرایند درست و در زمان خودش طی نشه، هرچی هم که فرزندمون با استعداد باشه، باز هم آموزش موفقی نخواهد داشت. گاهی بر سر راه این پیشرفت موانعی به وجود میاد که رفعشون راههای متفاوتی رو میطلبه. مثلا موقعیت و شرایط فرزند کمبینایی که در تشخیص حروف مشکل داره و لازمه که خط بریل رو یاد بگیره. متأسفانه خیلیهامون با افرادی مواجه شدیم که برای پذیرش حقیقت لزوم آشنایی فرزندشون به