بایگانی برچسب: s



ماهِ من، مهتاب. شماره 10.

قصه کوکو، 4. منزل آخر شب و روز نمی‌شناخت. اون فضا تقریبا همیشه تاریک و دلگیر بود. البته برای مهمون‌هاش، به خصوص اون شب، این خیلی هم مثبت بود. پیکرهای ساکتی که انگار حرارت تشنگی به فاجعهشون از پشت نقاب‌ها … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | 6 دیدگاه

پادکست سناریو، قسمت چهارم: روایتی متفاوت و شنیدنی از فیلم محیا

محله نابینایان با سری پادکست‌های سناریو همراه دوستداران فیلم و سینما می‌باشد. در این سری پادکست ها با تهیه و تنظیم خانم ها مریم امینی و الهه لطفی, هر ماه داستان دو فیلم روایت شده و گفته ها و ناگفته … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در پادکست سناریو, صوتی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

هات گوش کن, پادکست شماره 4, با حضور امید جهان, رهگذر و آیتم شهر رویاهای قسمت 3

به نام خدا. سلام. بالاخره اومدیم اونم با دست پر.   قسمت چهارم هات گوش کن رو 4 آیتم تشکیل داده. آیتم اول قسمت سوم شهر رویاها هست که بالاخره بعد از مدت ها از توی کامپیوتر مجتبی بیرون اومد … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی, صوتی, طنز, گاهنامه ی صوتی هات گوش کن, موسیقی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , | 108 دیدگاه

گذری بر زندگیِ یک زوجِ همدل. چهارمین قسمت.

به نامِ خداوندِ عاشقان, به نامِ خداي پيوند دهنده ي قلبها, به نامِ خداوندِ صلح و صفا و به نامِ خداي مهر و وفا. همدلانِ عزيز و همرهانِ با مرام, سلام و درود خالصانه ام را در سبدي از گلهاي … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 34 دیدگاه

دانلود آموزش صوتی بازی psycho strike, قسمت چهارم.

سلام دوستان گل و گلابِ خودم. آرزوی بهترین حال و احوال رو براتون دارم! خب، با عرض تبریک عید به شما دوستان، با آموزش بازی psycho strike قسمت چهارم در خدمت شما عزیزان هستم. دوستان من روی این قسمت چهارم، … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در آموزش, آموزش های رایگان, بازی, صحبت های خودمونی, صوتی, کامپیوتر, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده , , , , | 11 دیدگاه

به دنبال ف قسمت چهارم

با سلام بر همهِ عزیزان. تا به آنجا صُحبتِمون رسید که در حینِ آمدنِ خون از دماغم, خانمم, در را باز کرد و به خانه آمد. تا خونها را دید, بر افروخته شد و گفت, داوود, این خونها چیه؟ وای … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 23 دیدگاه