خانه
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

سایز‌بندی پوشاک؟

خب؟ اینطوری شروع کنم که ما توی این محله خیلی در خصوصِ آرایش و پیرایش صحبت کردیم. خیلی گفتیم و شنیدیم که چطوری به عنوان یه نابینا به خودمون برسیم و مثلا ست کردن رنگ‌ها رو خصوصا خیلی از خانم‌های محله مانند رعد و رهگذر توضیح دادند. مسئله‌ای که موند و هیچ وقت حواسمون نبود درباره‌اش بحرفیم، این سایزبندیِ کوفتیه. تقریبا یکی دو سالی میشه به خاطرِ کرونا، لباس‌هام رو اینترنتی تهیه می‌کنم. دیجی‌اِستایل، دیجی‌کالا و با‌سلام سایت‌هایی هستند که اکثرا سراغشون میرم. خوشبختانه برای خریدن تیشرت، شکلش رو به یه بینا نشون میدم یا خیلی وقت‌ها حتی شکلش رو هم نشون نِمیدم و از روی توضیحاتش انتخاب می‌کنم
دسته‌ها
اخبار و اطلاعیه

صحبتی به رسم امانت با هم محله ای ها درباره انتقال دامنه Gooshkon.ir و آنچه گذشت

سلام هم محلی ها. از خدا میخوام که هرچی از خدا میخوایید همون بشه. گاهی حرف میزنیم. دلیلهاش متفاوته. گاهی دلمون گرفته و درددل میکنیم. گاهی شادیم و شادیهامون رو با اونهایی که دلمون میخواد به اشتراک میذاریم. گاهی لازم میشه حرف بزنیم به رسم امانت. امروز من حرف میزنم به سومین دلیل. توضیحش بمونه تا بگم. خسته نشو. صفحه رو رها نکن. تا انتها بخون. من باید این امانت رو به سلامت برسونم. میخوام یک قصه بگم. قصه گوش‌کن. به قدر کافی طولانی هست. بریم سر قصه. از گذشته گوش‌کن دیگه همه آگاهیم و گفتن لازم نداره. آقای مجتبی خادمی، پدر و موسس این مکان آشنا تأسیسش کرد
دسته‌ها
اخبار و اطلاعیه

از عینک پاتریوت تا حذف غربالگری جنین تا فروش خطوط تلفن انجمن دانشجویان و دانش آموختگان نابینای ایران

سلام بچه‌ها. خب معلومه همیشه ما در حال وب‌گردی هستیم ولی همه مطالب مرتبط نیستند که بتونیم با‌هم به اشتراک بذاریم. یا مثلا خیلی از وب‌گردی‌های من توی سایت‌های انگلیسیه که مرتبط هم هستند ولی اکثریت متوجه مطالب به زبان انگلیسی نِمیشن و مطالب انگلیسی این‌جا کاربردی نداره؛ این شد که الان مطالبی که فکر کردم توی وبگردی‌های امروزم ممکنه به دلیل این‌که به زبان فارسی هست به درد شما هم بخوره اینجا بیارم. با وبگردی مختصر مجتبی خادمی در شنبه بیستو هفتم دیماه 1399 همراه باشید:   آشنایی با عینک پاتریوت:   درشتنما‌های الکترونیکی هنوز نتوانسته‌اند آنطور که باید در میان کاربران کم بینا جایی برای خود باز
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

پیچیدگی‌های اخلاق‌های خیابانی

مقدمه   میدانستم تمام نقشههایش برای یک چیز بود. پول. به محبت بچه خیابان نمیشود اتکا کرد و به شخصیتش نمیشود اعتماد. همانطور که کسی در زندگیش نتوانست به محبتهایی از طرف من اتکا کند یا به شخصیتم اطمینان داشته باشد و من نیز نتوانستم در زندگی‌ام بر محبت هیچ یک از خیابانیان اتکا کنم یا در هیچ کدامشان ذره‌ای اعتماد مشاهده. مثلا خودِ منی که در بچگیم به دور از اطلاع اعضای خانواده برای خرج مدرسه و خوشگذرانی‌هام دستفروشی میکردم، به خاطر پول یک نفر را تا عرش همراهی مینمودم و بعد که پولش را تصاحب میکردم، به زمین گرمش میزدم. زمین گشت و گشت و گشت و
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

حتما کامنت بده: مهم نیست نابینا هستی یا نه، مهم نیست معلم هستی یا نه

یه مطلبی توی بایگانی‌های کامپیوترم پیدا کردم که نصفه ترجمهش کرده بودم لذا نتونستم اینجا منتشرش کنم پس رهاش کردم. فعلا کاری به اون مطلب نداریم، ولی موضوع و تیترش برای ما مهمه. ترجمه اون مطلب رو بعدا هم میتونم تکمیل و همینجا منتشر کنم، ولی شما به عنوان یه شخصی که ممکنه یه چیزی به یه بینا یاد داده باشی، بیا توی کامنت‌ها بگو یه نابینا، چه روش‌هایی برای یاد دادن به افراد بینا در اختیار داره. مثلا من خودم به خاطر این‌که تدریس زبان انجام میدم، با بچه‌های زیادی سر و کار دارم، که معمولا همه بینایی کامل دارند. این، در حالیه که من خودم کاملا نابینام.
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

نامه‌ای سرگشاده به روزنامه نابینایی ایران‌سپید در خصوص اغلاط املایی نگارشی و ضعف محتوا

درود روزنامه جونم. امیدوارم حالتون خوب باشه. عمه‌ها و عمو‌ها و دایی‌ها و خاله‌ها سلام می‌رسونن و جویای احوالتون هستن. و اما بعد: غلط‌های تایپی بسیار فراوونتون من رو وادار کرده هر شب خدا خدا کنم با این وضعیت غلط‌هایی که از پیش داشتید و اخیرا شدیدتر هم شده، کاش نسخه بریلتون کلا جمع بشه روانه بشه توی دیوار؛ چون دسترسی به نسخه‌ای که توی دیوار باشه، طبیعتا سخته و دشواریِ این‌که من دستمو فورو بکنم توی دیوار و بعد از زخم شدنِ دستم نسخه‌ای از شما رو بیرون بکشم، مَنو مجبور می‌کنه بی‌خیالتون بشم. اونقدر غلط دارید، که بجای قوی‌تر کردنِ املای مردم، باعث میشید طرف اگه قبلا
دسته‌ها
اخبار و اطلاعیه

یادآوری: در خصوص مسائل سایت با مجتبی خادمی تماس نگیرید. امتیاز سایت بطور کامل به محسن صالحی تحویل داده شده

سلام بچه‌ها آقا فوت فوت. اصلِ مطلب. امتیاز سایت محله نابینایان کاملا به محسن صالحی تحویل شده و مطمئن باشید در صورتی که برای هر موردی از موارد مربوط به سرویس‌های محله با من تماس برقرار کنید، هیچ راهنمایی خاصی از طرف من دریافت نخواهید نمود. من دسترسی‌هام کاملا دسترسی‌های یه کاربرِ عادی شده، از سایت گرفته تا افتیپی و پایگاه داده و پنل کاربری و تیمتاک. بنده دیگه نه روی صحنه در خدمت شما هستم و نه پشت صحنه. هیچگونه سیاستگذاری از طرف من اینجا یا جاهای دیگه که مربوط به سرویس‌های سایت و تیمتاک و رادیو و ریموت محله باشه تزریق یا تشویق یا اِعمال نمیشه پس
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

چِرت‌نوشت هفتم مهر 97

جدی نگیرید: *** کم‌پستی، کم‌کامنتی، بی‌پستی، بی‌کامنتی، بی‌محتوایی، بعضا محتوا‌های زرد و ضعیف، محتوا‌های هر‌جایی و همه‌جایی، چیزی شبیه به یک سکون نیمه‌مطلق در حال حرکت به سمت بدتر‌شدن، خبر از چه چیز می‌دهد؟ به نظر شما، چه چیز می‌تواند باعث بشود یک قشر به این بزرگی و پر‌ادعایی، نسبت به ایجاد یا شرکت در یا تقویت برنامه‌ها، مراسم، نشریات، رخداد‌ها، حق‌طلبی‌ها، و نسبت به اطراف خود چه در جامعه‌ی مجازی و چه حقیقی، چنین بی‌تفاوت و بی‌انگیزه و تنبل باشد و بماند؟ چرا برخی که تعدادشان کم است صرفا به کمیت اهمیت می@دهند؟ و چرا اکثریت که تعدادشان بسیار زیاد است نه به کمیت و نه به کیفیت
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

یادداشت هشت سپتامبر

خب؟ حساب کردم با وجودی که رعد نسبتا کویر سفارش کرده مثبتبین و پر‌انرژی باشیم، و به آینده امید داشته باشیم، و اتفاقات خوب رو تیک بزنیم، به نظرم اگه واقعبینی رو کلا از زندگی بذاریم کنار، ممکنه توی شوک‌هایی که بهمون وارد میشه و باعث میشه چپه بشیم که طبیعی هم هست، سکته رو هم بزنیم که این دیگه اصلا طبیعی نیست. پس من چپه شدن در مواجهه با شوک رو می‌پذیرم چون ذات شوک اینه که ضربه بهت میزنه و پرتت می‌کنه، اما اینکه در اثر ضربه و چپه شدنم بخوام سکته هم بزنم، واسم پذیرفتنی نیست. ال‌قصه. این همه که صغری کبری چیدم، تازه میخوام سپهر
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

یه یادداشت دیگه این دفعه حوالی دهم شهریور

کار هام زیادن و سرم شولوغ و وقتم کم. گاهی وقتا با خودم میگم ایول مجتبی. ایول که کار داری. پول داری. ایول که سرت شولوغه و از بیکاری نمی نالی. ولی گاهی ه میگم کاش مثل خیلی ها بیکار بودم و یه پولی هویجوری میومد تو زندگیم و از بیهودگی کردن لذت می بردم. بعدش میگم وای نع. اون موقع ممکن بود خسته بشم و بیشتر از الانم به پوچی برسم. نمیدونم. حرف غیر تکراریتری گیرم نیومد اینجا بزنم. دیگه هرچی توی این هفت سال به عنوان یه پست فرست نوشتم، تکراری شدن و تنوعشون رو از دست دادن. خیلی دنبال پول زیادم که قبل از طی شدن
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

تعریف و تمجید الکی یا انگیزه‌دهی؟ مسئله این است!

زدم بیرون از خونه و رفتم به اون کترینگ که مثلا یه غذا با قیمت ارزون واسه خودم خریده باشم و بتونم وقتمو بجای آشپزی به پول‌پزی بگذرونم. بچه‌های شهرک به شدت شاد و شولوغ به گرگم به هوا و فوتبال مشغول بودند و واسشون مهم نبود که ساعت از ده شب گذشته. پسربچه‌ی شش هفت ساله‌ی صاحب کترینگ دستمو گرفت که تا مغازه پدرش راهنماییم کنه. از شانس بدم، غذا‌ها محدود می‌شد به چلو با کوبیده‌ی مرغ، چلو ماهی تیلاپیلا، و چلو خورش قیمه بادمجان. ارزونترین و در عین حال خوشمزهترینشون همون آخری بود. به قیمت فقط پنج هزار تومان صاحب یکیش شدم. تا که بر‌می‌گشتم خونه، یه
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

سفرنامه‌ی یک نابینای تنها به یزد قشم و شیراز در نوروز 97

مقدمه متأسفانه یا شاید هم خوشبختانه، در سفر دلچسبی که عید تجربه کردم، وسیله‌ای برای نوشتن در اختیار نداشتم، یا اگر هم داشتم، برای ثبت خاطراتم از آن استفاده نکردم. این سفرنامه، از چهارده فروردین، یعنی یکی دو روز پس از پایان سفرم شروع شد به نگاشته شدن، و طبیعیست که با توجه به حافظه‌ی ماهیوار من، بسیاری از جزئیات را فراموش کرده باشم، توالی بسیاری از اتفاقات را از یاد برده باشم، و اسامی و وقایع حتی مهم نیز از ذهنم فرار کرده باشند. در این نوشته، باید اسامی واقعی به اسامی غیر واقعی تغییر داده شده باشند، تا اشتباه‌های احتمالیم، موجب ایجاد سوء تفاهم برای هیچ شخصی
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

خوشبختانه این دفعه دیگه واقعا داره تموم میشه

تموم میشه مجتبی‌ای که دلش برای محرومین می‌سوخت. تموم میشه مجتبی‌ای که دوست داشت هر طور شده سایتشو نگه داره. تموم میشه مجتبی‌ای که اصرار داشت یه شخصیتِ حقوقی برای دفاع از حقوقِ نابینایانِ ایران درست کنه. تموم میشه مجتبی‌ای که آموزش، استقلال، و تفریحِ نابینایان رو شعار‌های محله کرده بود. تموم میشه مجتبی‌ای که یه روزی پایِ وعده‌هاش می‌ایستاد. تموم میشه مجتبی‌ای که دوست داشت و کمی موفق شد خیلی‌ها به هم برسند و به اینجا دل ببندند. تموم میشه مجتبی‌ای که برای به روز نگه داشتنِ کتابخونه‌ی درسیِ دانشآموزی توی سر و مغزِ خودش می‌زد. تموم میشه مجتبی‌ای که دلش مثلِ گنجشک بود. تموم میشه مجتبی‌ای که
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

و این گم شده، هیچ وقت پیدا نمیشه چون ما متفاوتیم و چرند…

این دو روزه که اینترنت نیومدم حالم خعلی بهتره. انگاری که یه وبایی سرطانی باشه این اینترنت. یه جور ‌هایی یه دوست نابابه که آدمو از راه به در می‌کنه. من دوست دارم حتی با رفیق‌های راه دور هم ارتباط خوبی داشته باشم ولی نه از طریق اینترنت بلکه از طریق تلفن مثلا. یا حتی بشه گاهی هم دیگه رو توی شهرِ رفیقم یا شهرِ من ببینیم. چهارشنبه و پنجشنبه شب از شب‌های استثنایی بودند که از اینترنت به دلیلِ اینکه بچه ها خیلی خودمونی جمع بودند توی تیمتاک و خاطره بازی کردیم کمی خوشم اومد وگرنه که از فضای مجازی زیاد خوشم نمیاد. هیچ وقت با اینترنت ازدواج
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

مزمز، طعم خوش لحظه ها

دارم تغییراتی در رویه ی معمول زندگیم میدم تا با تحول و تنوع بیشتری همراه بشم و همه چی واسم فرق کنه. خارج شدن از دایره ی عادت ها کار سختیه ولی نتیجه ی شیرینی هم داره. وقتی حس می کنی تنبل بودن هات رو کنار گذاشتی، یه آدم دیگه شدی، مفاهیم و افرادی که تا به حال واسشون احترام قائل می شدی و توسطشون به زنجیر کشیده شده بودی رو کنار گذاشتی، می بینی که چقدر میتونی افسردگی هات رو آسونتر از چیزی که فکر می کردی کم و حتی نابود کنی. خوشحالم که توی یه گروهی کار می کنم که نه تنها اسمش بزرگه، خودشم بزرگه. کار
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

به مناسبت یک ساله شدن هات گوش کن, گذری جذاب به 10 قسمت گذشته!

به نام خدا. دوستان عزیز و هم محله ای های گرامی, سلام. دقیقا 19 آذر سال پیش بود  که اولین قسمت هات گوش کن در محله منتشر شد.   زمانی که من تصمیم به ساخت پادکست گرفتم واقعا هیچ تجربه ای در این زمینه نداشتم و فقط با علاقه زیادی که به میکس و ادیت در خودم احساس می‌کردم, وارد این مسیر شدم و هیچوقت خودم رو یک برنامه ساز یا یک تنظیم کننده خوب ندونستم و نمیدونم. . تمام اتفاقات خوبی که در هات گوش کن افتاده فقط و فقط یک دلیل داره و اون هم بزرگی و با صفا بودن محله نابینایان و ساکنینش هست که به
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

اولین پست من، نامه ای به مجتبی

سلام مجتبی. خوبی؟ ؟مدتی هست ازت خبر ندارم گفتم نامه ای بنویسم اینجا بذارم شاید بخونی کامنت بدی ازت خبر بگیرم و جویای احوالت بشم! مجتبی روزی که به این سایت اومدم یه مبتدی به تمام معنا بودم. یعنی یه کوچولو می تونستم با کامپیوتر کار کنم. تازه یاد گرفته بودم چه طور باید در اینترنت سرچ کنم. وقتی خواستم تمرین کنم گفتم بیام کلمه نابینا رو بزنم ببینم چی دربارش میاره؟ آیا اطلاعاتی که میاره به درد من می خوره که با استفاده از اونا بدونم چشمم خوب میشه یا نه! که یه دفعه محله مجتبی و دوستان رو دیدم. بازش کردم. خوندم. انگار در یه دنیای دیگه
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

یادداشت هشت آبان

سلام دوباره اومدم با یکی از در هم نوشت های بی سر و تهم. دلم میخواد توی این نوشته همون طوری باشم که دوست دارم توی دنیای واقعی هم می شد بود. یعنی هیچ قاعده ای رو دنبال نکنم و به حرفش گوش ندم. دلم میخواد ولی این خواستنش دلیل نمیشه که حتما بتونم و موفق بشم به انجامش. چقدر این زندگی از نظر من بی هدفه. چرا؟ نمیدونم. حس می کنم از بس سر خودمو شولوغ کردم و پول کمی در میارم، زندگی ارزش زندگی کردن نداره. البته که اگه فقیرتر بودم بیشتر شاکی می شدم و هرچی به سمت پولداری پیش برم کمتر از این نق ها
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

اه. چرا دوباره تابستون داره میره؟

سرماخوردگی و در مجموع بیماری، میتونه بیشترین تأثیر منفی رو روی مود من بذاره. الان سرماخورده‌ام. یک هفته میشه که این شکلیم و اصلا راضی نیستم. خواستم یه یادداشت باحال بنویسم ولی سرماخوردگی، مسیر یادداشتمو اینطوری تغییر داد: اگرچه توی دنیای فیزیکی خیلی آدم بگو بخند و شادی هستم، ولی برعکس، توی دنیای مجازی، کمتر این شلکیم. تلفنی هم فقط با کسایی می‌جوشم که حال کنم. کسایی که چند نفری بیشتر نیستند. مجرد بودن اگرچه که معایبی داره، ولی مزایای خیلی خوبی هم باهاشه که به مجرد موندنم می‌ارزه. نمیخوام الان بحث راه بندازم. فقط میخوام از خودم بنویسم. همین. کاری ندارم کودوم فلسفه برای چه کسی جواب میده
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

می گفت باورت میشه فعالیت هام همه زورین؟

خودمم باورم نمیشه. شاید در آینده هم نشه. دیشب خواب بودم. خواب دیدم مجتبی خادمی داره باهام حرف می زنه. ما دو تا مجتبی خادمی از یک جنس و یک شکل بودیم. اونم دقیقا قد خودم بود. صداشم کاملا شبیه به خودم. فقط رویکردش بام متفاوت بود. گفت این همه سال تو حرف زدی من شنیدم. حالا پایه ای یه کم من حرف بزنم تو بشنوی؟ گفتم آره. این شد که میکروفون رو به دست گرفت و شروع کرد: “از سر کار رفتن متنفرم. خیال می کنی خیلی خوشم میاد که شاغلم و سر کار میرم؟ نه. اصلا هم اینطور نیست. متنفرم. تنفری که من از کار دارم، تو

فراموشی رمز عبور

تنظیم دوباره رمز عبور فراموش شده