تلخ و شیرین خاطرات من

سلام
داره بارون میاد
و چقدر بارون ها با هم متفاوتند
همیشه فکر می کردم بارون حال و هوای آدم رو عوض می کنه ولی امروز به این نتیجه رسیدم که شاید این حال و هوای تو هست که بارون رو تفسیر و تعبیر می کنه
بگذریم خییلی دلم گرفته بود گفتم بیام اینجا بنویسم
خب اولش از شیرین ها و با مزه ها شروع می کنم چون اگه مستقیم برم سر تلخونک منظور دیگه به شیرینی نمی رسیم و منم که حال ندارم دوباره بیام یه پست دیگه بزنم و این ماجرای شیرینی ها رو هم می خوام براتون بتعریفم پس بنابر این جونم براتون بگه که:
من بنا بر اتفاق کاملا تصادفی و به دلیل کنسل کردن یکی از بچه ها قسمتم شد برم مسابقات قهرمان کشوری شطرنج بانوان که در ورزشگاه شهید هرندی تهران برگزار شد,
واااای که چه پنج شش روز خسته کننده ای داشتیم خییییلی,
یه محیط کاملا بسته و بدون هیچ گونه آزادی عمل و حتی نمیشد درست حسابی بری داخل حیاط ورزشگاه قدم بزنی,
از غذاهاش هم که بهتر هست دیگه هیچی نگم شکلک خوبه حالا من اصلا شکمو نیستم وگرنه از گرسنگی مرده بودم خخخخخخ
البته یه جمعه بعد از ظهری مسابقه نداشتیم و دیگه از فرت بی جایی زدیم با بچه های استان مون و سرپرستمون خانم صفری که وااااقعا بی نهایت فوق العاده بودند توی این مسافرت خیییلی, رفتیم نازی آباد قدم زنی خخخخخ
خیابون رو از این سرش رفتیم اون سرش و بعد از اون طرف برگشتیم همون سر اولش خوخوخوخوخ
البته در بین قدم زنی مغازه های اطراف رو که اکثرا پالتو و کافشن فروشی بودند رو هم نگاه می کردیم چون یکی از بچه ها قصد خرید پالتو داشت که چون پالتو قصد اندازه شدن به تن اون رو نداشت نتیجتا خرید و فروشی هم صورت نگرفت….
اون طرف خیابون یه شیرینی فروشی بزرگ که حالا اسمش یادم نیست بود و دیگه رفتیم به قصد نارنجکی و خامه داخل و جاتون خالی خیییلی
یه جعبه بزرگ شیرینی خریدیم, البته شیرینی فروشی مزبور خیییلی خیییلی شلوغ بود و ما یه اندازه نسبتا زیادی معطل شدیم اونجا که خداییش نارنجکی ارزش سبز شدن علف که هوووچ سبز شدن درخت زیر پا رو داره! نه آیا؟
تازه بعدشم ایستادیم کنار پیاده رو و نارنجکی زدیم به بدن که جاتون شدیییید خالی خیلی چسبید زیاااد شدییید …..
داشتیم به قصد گرفتن تاکسی میرفتیم جلو که اون سمت خیابون یه مغازه پیتزایی شیک دیدیم و مشورت که پیتزا می خورید یا نه و کی پیتزا می خوره کی نمی خوره و سر آخر پیتزا رأی مثبت رو گرفت و دیگه رفتیم اون سمت و داخل پیتزایی شدیم که جدی خییلی شیک بود و از بوی متصاعد در هوا هم به نظر میرسید پیتزاش خوب باشه
تصمیم گرفتیم همونجا پیتزامون رو بخوریم و وقتی منو رو برامون آوردند خییلی منوی با نمکی داشت مثلا نوشته بود پیتزای مخصوص با فلان مواد متشکله و پیتزای گوشت و مرغ با بیسار مواد …..
خب انتخاب یکی از مدل های پیتزا به این وصف خییلی سخت بود, مثلا من پیتزای گوشت و مرغ دوست نداشتم و پیتزای پپرونی داخل منو قارچ نداشت, یا بچه ها پیتزای مخصوص می خواستند ولی پیتزای مخصوصشون پیاز داشت ….
مسأله رو با مشورت با گارسن حل کردیم و قرار شد به پیتزای پپرونی من قارچ اضافه کنند و از پیتزای مخصوص دوستان پیاز رو کم کنند…
خب تیک تاک تیک تاک تیک تاک شکلک گل ذوب آهن یک پرسپلیس صفر هوووراااا شکلک عِرق استانی و تازه یه آهنگ خارجی هم همراه با صدای فوتبال تلویزیون پخش میشد که اونم قشنگ و جالب ناک بود….
پیتزا ها رسید و جاتون خالی پیتزای من محشر بود خیییلی عاالی خوشمزه و الآن که دارم می نویسم خودم دلم خواست
ولی بیچاره بچه ها پیتزاشون دارای سیر فراااوان بود و خب دوست نداشتند زیاد که گناهی نازی بودند خداییش….
بعدشم که پیتزاها مون رو خوردیم و حساب کردیم از همونجا برامون تماس گرفتند آژانس و دیگه دوباره هرندی دوباره محیط بسته دوباره مسابقه…
ولی قشنگترین و شیرین ترین قسمت این مسافرت برای من شنبه بعد از ظهر بود, واقعا چقدر کوتاه و چه زود تموم شد….
“دیدار” با یه دوستی که هرچند آشناییمون از خیلی وقت قبل بود و هم محله ای بودیم ولی یه اتفاق و یه گروه باعث شد به هم نزدیکتر بشیم,
هدیه ای که من از سارای گرفتم بی اغراق یکی از بزرگترین و با ارزشترین هدیه های زندگیم بود و هست و خواهد بود, واقعا حس و حالم رو نمی تونم توصیف کنم ….
مثل یه کادوی تولد … مثل حس بودن … مثل حس زندگی بود برام و مثل بارونی که بیاد مستقیم بباره رو قلبت و اون قدر بهت انرژی بده که هی بچرخی و هی بچرخی و برقصی و بخندی و از نهایت خوشی فریاد بزنی بلند بلند بلند….
سارای اومد ورزشگاه هرندی پیش من
با وجود اینکه مسیرش تا ورزشگاه خییلی دور بود و با وجود اینکه اطراف ورزشگاه تقریبا محیط نا امنی بود و تا حالا هم اون طرفا نیومده بود
وااای که چقدر لحظه دیدار شیرین بود
واقعا حس غریبگی نداشتم نسبت به سارای
مثل یه دوستی که سالهای سال هست میشناسم
و الآن برای بار هزارم هم دیگه رو داریم میبینیم
بعد از سلام و علیک و روبوسی و خوبی خوبم چطوری کوتاه و البته آرومی چون تو اون سالن داشت مسابقه برگزار میشد و هم زمان هم یکی از داور های مسابقات قبلی که برای دیدار بچه ها و مربی ها و کلا سرکشی اومده بودند ورزشگاه با من شروع به صحبت کردند و ….
با هم رفتیم بالا اتاق ما
بچه های ما بازیشون تموم شده بود و اون زمان سالن غذا خوری بودند و خب واقعیت من هم یه خورده برای ناهار به سارای تعارف کردم به همون دلایل در بالا گفته شده که اونم دیر صبحانه خورده بود گرسنه نبود و بنابر این نشستیم دوتایی به صحبت کردن و من از بس خوشحال و ذوق مرگ شده بودم یادم رفت ازش پذیرایی کنم خخخخ
بعد سارای گفت بریم شاه عبد العظیم که من از خدا خواسته و تا اومدم به سرپرستمون زنگ بزنم اجازه بگیرم خودشون اومدند بالا و به سرعت برق و باد اجازه رو صادر کردند و به همون سرعت شایدم بیشتر زنگ زدند آژانس بیاد دنبالمون و وااای باورتون نمیشه من کلا مونده بودم چطوری حالا لباس بپوشم آماده شم و نهایتا عرض یک دقیقه مانتو تنم کردم شال انداختم سرم و کیف و کافشنم رو برداشتم و رفتیم پایین شکلک تا آخر همه ش حس کج و معوجی داشتم خخخخ
توی تاکسی هم صحبت کردیم و وااای اصلا تو این فرصت کم خیییلی حرف ها بود که باید به هم می گفتیم و میشنیدیم و فکر کنم نود و نه درصد این صحبت ها نگفته باقی موندند ….
شنبه به خاطر ولادت پیامبر اکرم صلوات علیه و امام جعفر صادق علیه السلام تعطیل بود و وااای که چقدر حرم و خیابون ها و بازارهای اطرافش شلوغ بود….
من تا حالا حرم عبد العظیم نرفته بودم
واقعا خییلی با صفا بود خیییلی
زیاد توصیف و اینا بلد نیستم ولی داخل حرم مرتب پله می خورد میرفت بالا و دوباره پله میخورد میومد پایین و بنابر این جاهای بلندتر مشرف بر قسمت های پایینتر بود که جدا خییلی حس قشنگی داشت, من این مدل رو جاهای دیگه ندیده بودم….
از آیینه کاریها هم که دیگه خودتون می دونید بهتر هست چیزی نگم فوق العاده زیبا و اصلا من عاشق آیینه کاریم خیییلی ….
غیر از خود شاه عبد العظیم دو تا امام زاده دیگه به اسامی طاهر و حمزه هم بودند که اون ها رو هم زیارت کردیم و یکی از این حرم ها شش ضلعی بود که خیییلی جالب و قشنگ بود…
هان راستی توی حیاط حرم شاه عبد العظیم مزار سَتار خان هم بود که ایستادیم براش فاتحه خوندیم و البته عکس دسته جمعی هم باهاش گرفتیم خخخخ
چون ساعت چهار مسابقه دور ششم من شروع میشد و من حد اکثر می باید ساعت سه و چهل و پنج دقیقه توی سالن می بودم نشد زیاد حرم بمونیم و فقط به یه زیارت کوتاه و خوندن نمازهامون بسنده کردیم و اومدیم بیرون…
راستی چون من چادر نداشتم قبل از ورود به حرم گفتند باید برید چادر بگیرید و وااای که با چادر رنگی بدون کش و شال و کیف و کافشن و البته هوای گرم و شلوغی محیط چه ماجرایی داشتم من شکلک کج بودم کجتر شدم خخخخخ
از درب حرم که اومدیم بیرون رو به رو ذرت مکزیکی میفروختند که سارای عزیزم دو تا لیوان ذرت گرفت و وااای که خداییش خیییلی چسبید خیییلی…
یه دور کوتاه هم توی بازار زدیم و جدی چقدر زمان تند تند گذشت خیییلی ….
لحظه خداحافظی نزدیک میشد و چقدر حرف داشتم برات بزنم سارای خیییلی …..
اومدیم سر چهار راه و سارای برای من یه تاکسی گرفت و دیگه جدی جدی خداحافظی کردیم اینجا با هم و دیدار کوتاه ما تموم شد ولی دوستیمون تا ابد ادامه داره و البته تا بی نهایت عمق….
سارای عزیزم ازت ممنونم خیییلی
همیشه بودن هات در لحظاتی بوده که دلم بودن کسی رو می خواسته
و همیشه همونی رو بهم دادی که روح نا آرومم تشنه ش بوده
زیارت حرم شاه عبد العظیم توی اون شرایط روحی من واقعا به اندازه غیر قابل وصفی برام تسلی بخش بود و مرسی سارای مرسی خیییلی …..
************
خب از شیرینی و دیدار و شادی و ذوق مرگی نوشتم حس تلخی نویسیم پرید خخخخ
شاید بعدا نوشتم شاید هم نه
نمی دونم
بگذریم بریم سر تفعل یلدایی ما به حضرت حافظ علیه رحمه و قبلش براتون یلدای قشنگی رو آرزو دارم همراه با میوه و آجیل و شیرینی و تخمه و شادی و شادمانی
************
اوه غزل 169
یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد….
جدی چه شد!؟ ….
حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش, از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد.
******
بچه ها دوباره رفتم سر حس گفتنم
تقصیر حافظ شد و غزلش و تفعلم و واقعا بانو اسرار هستی رو کس نمی داند…
ولی باور کنید خییلی وقت ها خییلی چیزها سخته…
بذارید از اولش براتون بگم:
ما چهارشنبه صبح زود رسیدیم ورزشگاه هرندی و بعد از اسکان و کمی استراحت رفتیم برای صبحانه, سر صبحانه بودیم که یکی از دوستان به من زنگ زد و گفت که یه اتفاق افتاده و چون تو باهاش دوستی و به بقیه دوستان خبر بدی می خوام یه چیزی بهت بگم, باور کنید اون زمان تمام وجودم یخ کرد, سرد سرد سرد, گفتم کسی مرده می دونم ولی من الآن مسافرتم و ظرفیت شنیدن ندارم اصلا به من نگو و هرچی دوستم اصرار کرد که گوشی رو بده به من به من بگه حتی گوشی رو به اون هم ندادم و خداحافظی کردم….
تا ظهر مغزم اون قدر فکر کرده بود و اون قدر خسته شده بود که دیگه دل رو زدم به دریا و به همون دوستم زنگ زدم گفتم بگو کی فوت شده, حالا هم اون نمی خواست دیگه بگه هم از این طرف این دوستم بلند بلند می گفت فلانی بهش نگو نگو نگو…..
حالم بی نهایت بد بود خیییلی
گفتم بگو و باید بگی
وقتی گفت مامان عظیمه
سرد بودم یخ کردم, یخ کردم سرد شدم
مامان عظیمه
حضمش, درکش, باورش….
عظیمه
یکی از بهترین و صمیمیترین دوستام
از کلاس آمادگی با هم هم کلاس بودیم
با هم بزرگ شدیم
با هم
و الآن عظیمه
مامانش
همین دو سه ماه قبل بود خونه شون بودیم
و همین چند روز قبل بود تلفنی با مامانش صحبت کردم
و الآن عظیمه
مامانش
واااای خدااای من
اشک هام گم شده بودند
قلبم هم
عظیمه
مغزم فریاد میزد عظیمه
واقعا خدایا چقدر عظیمه سختی بکشه چقدر
خدایا چرا خدااایااا؟
بچه ها عظیمه خیلی تو زندگیش سختی کشیده, بچه ها خیلی خیلی, بچه ها نمی دونید چقدر برای عظیمه گریه کردم و چقدر می خواستم گریه کنم و گریه م نمیومد…..
شرمنده دیگه نمی تونم بنویسم
فقط اگه می تونید برای مامان عظیمه فاتحه بفرستید و برای عظیمه دعا کنید, خیییلی خیییلی براش دعا کنید خیییلی …..

درباره بانو.

سلام بانو هستم, نخودی قدیم قدیما... حقوق خوندم و الآن هم مشغول روانشناسی... اهل نصف جهان و یک بهمنی اصیل بینظیر|!...
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی, مذهبی, ورزش ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

47 Responses to تلخ و شیرین خاطرات من

  1. 1
  2. 2
    احمد عبد الله پور says:

    سلام و درود بر کبیییر بانو وکیل محله
    خوب خدا رو شکر که در این سفر ناخواسته به شما خوش گذشته
    یه دعا هم برا من کن یه سفری و یه هم سفری هم راهی هم رازی هم پایی پیدا بشه منم یه دل سیر سفر برم الآن دیگه شد یازده سال که سفر نشده و نتونستم برم خب از این مقال که بگذریم
    خوش مزه که بوده اون نارنجکیها خب عالیست واقعاً چه شود آدم وقتی دوست مجازیش رو از نزدیک ببیند یعنی یه سفری اردویی چیزی جور میشه منم دوستای عزیز هم محلهیم رو در عالم واقع ببینم
    خب میگم خوش به حال شما که شطرنج بلدیدا منم شطرنج مییییخوااام یالااا یکی بیاااد به منم شطرنج بلد بشه شکلک تلاش برا یاد گرفتن شطرنج
    کلاً که خوش به حالت که توی این سفر هم بهتون خوش گذشته
    راستی شاید من یه یک ماهی کنار دوستان نباشم میگم شاید چون یه اخطاری از سوی مخابرات برایم اومده که گفته به علت پارهی از مشکلات و عدم هم خانی با کدهای نِت از سوی سرور ارائه دهنده ایدیاسال امکان دارد اینترنت شما موقتاً به مدت یک ماه یا برای همیشه قطع گردد دوستان دعا کنید که این مشکل نِت حل شود وگرنه یک ماهی شاید هم برا همیشه از شر احمد رها گردید
    به هر حال مرسی باانو که این خاطرات خوب رو با ما به اشتراک گذاشتید
    یلداااااتوووون هم مبارک
    شب خوش و برفی همراه با بستنی مخصوص بدرود و خدا نگهدار

  3. 3
    فروغ says:

    درود به تو بانوی مهربون.
    در مورد نارنجکی و پیتزا باهات موافقم شدییییییید!. این دوتا خوراکی واقعا عالی هستن!. و اما در باره خاطره تلخت, باید بگم که خداوند خودش مراقب دوستت باشه و بهش صبر بده. از دست دادن پدر و مادر غمیه بس بزرگ.
    کنار دوستت باش. سعی کن تنهاییش رو پر کنی, تلاش کن این حس رو بهش بدی که توی دنیا تنها نیست و تو رو داره. این کار براش از ناراحتی, گریه و هر ابراز هم دردی دیگه بهتره. شاد باشی عزیزم.

    • 3.1
      بانو. says:

      سلام بر فروغ خانمی عزیزم
      آره جدی پیتزا و نارنجکی از بهترین های بهترین هستند خخخخ
      و اما فروغ باورت میشه من نمی تونم, من حتی جرأت ندارم بهش زنگ بزنم یا نمی دونم وقتی باهاش مواجه میشم باید چه کنم…. خیلی سختم هست خییلی…..
      در هر حال مرسی از حضور و بودنت و صحبت هات زیاااد.

  4. 4

    درود. مرسی از پست و خاطرات. فقط نگفتین بازی شطرنج رو بردین یا نه. یعنی همه چی رو گفتین به جز اصل موضوع خَخ.
    برای مادر عظیمه هم فاتحه خوندم و واس خود عظیمه هم دعا کردم که خدا بهش صبر بده.
    راستی این عید باستانی رو هم بهتون تبریک میگم و امیدوارم بهترینها در انتظارتون باشه.

    • 4.1
      بانو. says:

      سلام بر جناب بی ادعای گرامی
      شطرنج رو چهارتا بردم سه تا باختم و هیچ مقامی هم نگرفتم و خب در موردش ننوشتم چون کلا در مقام بیانش نبودم و اصل مطلبم همون پیتزا و نارنجکی و دیدار سارای خانمی بود.
      ممنون بابت فاتحه و دعا برای دوستم
      همیشه پاینده و سربلند باشید.

  5. 5
    کیان says:

    سلام. با خواندن خاطرات شیرین سفرتون و از خوشحالیتون مسرور شدم. اما جهت درگذشت والده ی خانم حسینی بسیار متأسف گشتم. ضمن آرزوی مغفرت برای آن مرحومه از بارگاه ایزد منان, این مصیبت وارده را به ایشان و سایر بازماندگان تسلیت عرض مینمایم.

  6. 6
    کامبیز says:

    سلام. اینجا داره مهمون میاد.
    و چقدر مهمونها با هم مشابهند.
    همیشه فکر میکردم مهمون دردسر نداره ولی حالا فهمیدم زیادش هم خوب نیست.
    نگذریم تا بیرونشون نکنم ولکن نیستم.
    شیرینی دانمارکی رو از اول بگو ببینم چی میگی.
    منم رفتم مثل مرد باختم برگشتم.
    بیشتر اوقات سه ساعت پشت میز شطرنج بودم.
    سرما خوردم عفونت کردم آخرش که هیچی هم نشد.
    منم معده ام درد میکنه کم میخورم. خب ادامه بده.
    سرپرست منم معلم کلاس اولم بود.
    همه اش بارون و سردی بود بابلسر
    میگم این نارنجکیا چی چی هست؟ برم بگم بهم نارنجکی بدید؟
    از این کارت اصلا خوشم نیومد. اه اه پیتزا چرا میخوری؟ اصلا پستتو حذف کن خخخ
    سیبزمینی بار بذار بعد قشنگ له کن با نون سنگک که بذاری زیرش میشه پیتزای سیبزرونی.
    سارای رو نمیشناسم. ایشون رو معرفی کن.
    تو هم نظام دو بَرَرِ شدی یا واقعیِ؟
    حرم جای با‌کلاسی قرار داره.
    تو هم الف همزه نداری؟
    روحشان شاد باد و صبر برای دوستت و خودت و همه نزدیکانش میطلبم. آمین.
    آخرش نگفتی چند چند شد شطرنج. من که سه برد چهار باخت داشتم

    • 6.1
      بانو. says:

      سلام بر آقا کامبیز خان گرامی
      میگم مهمان گرچه عزیز است ولی هم چو نفس خفه میسازد اگر آید و بیرون نرود
      پس براتون در اخراج مهمانهاتون آرزوی سربلندی دارم خخخخخ شکلک مهمون رو با بارون اول پست من قیاس کردید گویا آیا؟!.
      اتفاقا یه تعداد شیرینی دانمارکی هم خریده بودند که من در موردشون ننوشتم تا نارنجکی هست دانمارکی محلی از اعراب نداره نزد ما….
      بازی برد و باخت داره و اتفاقا مثل مرد باختن از نامردی بردن هزااار هزااار بار بهتره پس بهتون تبریک میگم فقط اووو چه قدر از زمانتون کمال استفاده رو بردید من اصولا جز میزهای اول بودم که بازیم تموم میشد فقط این مساله کاملا بی فایده بود چون محیط ورزشگاه هیچ تنوع و آزادی عملی نداشت یعنی اگه ما بابلسر بودیم واااای من حاضر بودم جای شما سرما می خوردم ولی دریا و هوای تازه و بارون کلا شکلک هععععی …..
      نارنجکی هم فکر کنم اسمش نون خامه ای هست داخل یه نارنجک نونی پر خامه هست خخخخ بلد نیستم توصیف کنم…
      روی پیتزای سیبزمینیتون آویشن و نمک و فلفل هم بزنید بهترتر تر میشه هاا….
      وووااای اندازه یه پست برای شما دارم جواب کامنت مینویسم, سارای رو هم بسرچید توی محله میابید و نظام رو هم نوچ نیستم حقیقی حقیقی…. جای با کلاس و بی کلاس ش رو نمی دونم ولی قشنگ بود و حال و هوای قشنگی هم داشت….
      مرسی از دعا برای دوستم و آخرش هم در جواب کامنت آقای بی ادعا گفتم چهار تا برد سه تا باخت و نفر یازدهم شدم.

  7. 7
    ملیسا says:

    شلالالاااامی،که خوبی گیگیلی جونم،واااای که من چقدر عاشق شیرینی نارنجکی هستم که،پیتزا رو هم که کلا دوست میدارم زیاد زیاد،منم اما هفته قبل کلا تهران بودم تازه دیروز اومدم که،کاش میدونستم که تو اونجایی حتما هماهنگ میکردم که همو ببینیم،سارایی رو هم که شمارشو نداشتم ورنه بهش میزنگیدم که،وااااٱاااااای عجب فرصتی رو از دست دادم،شکلک گلیه،شکلک نالاحتی،اشنشم من باهاتون قهلم که،هوم هوم هوم،
    ***
    خب از همه اینا که بگذریم درگذشت مادر عظیمه جون رو تسلیت میگم و خدا بهشون واقعا صبر عطا کنه،عجب مصیبتی،خدایا هیچ خونه ای رو از وجود پدر و مادر محروم نکنه،
    یلداتم مبالکا باشه نانازم،خدافسی

    • 7.1
      بانو. says:

      سلااام بر ملیسا خانمی عزیزم
      میگم کلا هم سلیقه ایم ای ول ولی جدا این تهرانی که ما بودیم اون قدر محدودیت داشت که اگه هم می دونستی شاید نمی تونستیم درست هماهنگ بشیم هم دیگه رو ببینیم پس بی خیااال شکلک ان شا الله یه فرصت درست حسابی طولانی مناسب نزدیک دیگه که پیش میاد ان شا الله…. حالا آشتی هومهومهومهومهوم؟؟؟؟؟
      یلدای شما هم پساپس مبااارک و زندگیت پر نور و برکت….
      و ان شا الله هیچ خونه ای بی مادر نشه و مرسی خییلی از حضور و محبتت خانمی.

    • 7.2
      سارای says:

      مرسی عزیزم ملیسا جان
      منم خوشحال میشدم می دیدمت دور هم باشیم.
      خوب و خوش باشی همیشه.

  8. 8
    وحید says:

    سلام به خانم بانو گرامي.
    از اينكه در اين سفر بهتون خوش گذشته خوشحالم و خوشحال تر هم از اين بابت كه به زيارت امامزاده شاه عبدالعظيم رفتيد. واقعا حال و هواي اين امامزاده خيلي باصفاست.
    اما واقعا متأسفم از بابت اتفاقي كه براي دوستتان افتاده و اميدوارم كه خداوند به ايشان صبر دهد و روح مادرشان شاد باشد.
    برايشان فاتحه خوندم و از خداوند برايشان طلب آمرزش مي كنم.
    پيروز باشيد.

    • 8.1
      بانو. says:

      سلام بر آقا وحید گرامی
      ممنونم از شما و واقعا امام زاده با صفایی بود خییلی, کاش بازم قسمت بشه برم زیارت و البته اگه شما هم گذرتون افتاد قسمتتون شد برید ما رو هم از دعاتون بی نصیب نکنید.
      ممنون بابت فاتحه و طلب آمرزش برای مادر دوستم و ان شا الله شما هم همیشه شاد باشید و هیچ وقت غم عزیزانتون رو نبینید.

  9. 9
    روشنک says:

    سلام بر وکیل بانوی محله
    زندگی همینه درهم تلخ و شیرین
    اما خوبه که مسابقات جدای از نتایج کلا برات توام با نشاط بوده
    شاد باشی یلداتم مبارک

  10. 10

    سلام بانوی گرامی. نبودنت کاملا محسوس بود. بازم شاهد متن زیبایی از شما بودیم. خوشحالم که بهتون خوش گذشته همیشه به سفر و خوش گذشتن باشه. همیشه خوشحال و مسرور باشید. همیشه پیروز و مهربان باشید.

  11. 11
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! خوب مسابقه خوش بگذره…
    با دوست محله ای هم خیلی خوبه که خوش بودید…
    خدا اموات همه ی دوستان از جمله مادر دوستت و پدر معلم قدیم ابابصیر آقای قربعلی که دیروز صبح به خاک سپرده شد را رحمت کند و صبر به بازماندگان بدهد…
    خوش باشی تا همیشه!

  12. 12
    سارای says:

    سلام بانو جان
    به منم خیلی خیلی خوش گذشت واقعا عالی بود
    کیف پولی هم که برام خریدی واقعا قشنگ بود جادارو خوب
    بازم برای روز قشنگی که با هم داشتیم ازت ممنونم
    خدا مادر عظیمه عزیز را رحمت کنه و بهش آرامش بده
    همیشه خوب و خوش باشی
    یلدات مبارک تمام روزهات شیرین

    • 12.1
      بانو. says:

      سلااام سارای جون عزیزم
      من از شما ممنونم بابت همه چیز خیییلی و شرمنده می کنی خیییلی ناقابل بود و بازم مرسی سارای عزیزم
      همیشه بهترین بهترینها مال تو باشه و شاد باشی شاد شاد شاد.

  13. 13
    پریسا says:

    سلام بانو! پس مسابقه بودی این طرف ها نمی دیدمت! ایول به شیرینی های پستت و آخ از تلخی هاش! ماکت کوچیکی از کل زندگی. تلخ و شیرین! زندگی اینه عزیز! قاعده کل زندگی رو تلخی ها و شیرینی ها با هم ساختنش. خدا روح مادر دوستت رو شاد کنه و به دل خودش آرامش بده. بعد از خدا مادرم رو می پرستم. تصور جهانم بدون مادرم واسم شدنی نیست. واسه همین هر کسی از فوت1مادر میگه انگار دلم رو وسط1توفان آتیشی ول می کنن. مادر فقط یکیه. رفتنش خیلی درد داره! خیلی!
    خدا تمامه مادر ها رو واسه بچه هاشون نگه داره و به مادر های رفته شادیه روح و به فرزند های به جا مونده آرامشی بده که بتونن این رو تحمل کنن! اولیش هم دوستت که دردش تازه هست!
    خوشحالم اینجایی بانو هرچند تلخیه آخر پستت اجازه ابرازش رو خیلی نمیده بهم.
    پیروز باشی تا همیشه!

    • 13.1
      بانو. says:

      سلام بر پریسا خانمی عزیزم
      میگم پریسا این تلخی ها گاهی خییلی تلخند, گاهی حس میکنی تناسب تلخی شیرینی زندگیت یا زندگی دوستات خیلی خیلی به هم نمیاند …. پریسا خیلی خیلی سخته درک این توأمان تلخ و شیرین زندگی…..
      بگذریم توی شیرینیهای مسافرتم جات خالی بود و ان شا الله همیشه همیشه سایه مادرت صحیح و سالم بالای سرت باشه و شاااد شاد و ایام به کام باشی عزیزم.

  14. 14

    سلام
    چه شیرین و چه تلخ!
    نارنجکی رو زیاد دوست ندارم و همچنین پیتزا رو ولی ذرت مکزیکی رو خیلی دوست دارم
    هر پیتزایی رو نمیخورم ولی خب بعضی وقتها دوست دارم یه تنوع غذایی داشته باشم
    خوشحالم که خوش بودی و زیارتت قبول.
    خدا مادر دوستتم بیامرزه براش فاتحه خوندم به هر حال زندگی همینه دیگه بالا و پایین داره و چاره ای به جز تحمل غمهاش نیست.
    همیشه شاد و موفق باشی.

    • 14.1
      بانو. says:

      سلاام بر پریسیما خانمی عزیزم
      ذرت مکزیکی جات خیییلی خالی جدی خییلی چسبید, ولی یه تجدید نظر در مورد نارنجکی و پیتزا بکن جدی خوش مزه هستند خیییلیهااا خیییلی…..
      و آره پریسیما متأسفانه در مورد تلخیهای زندگی چاره ای جز ساختن نیست باید پذیرفت ولی سخته این که کاری از دستت برنیاد خییلی سخت….
      مرسی بابت فاتحه و مرسی بابت حضورت.

  15. 15
    حسن احمدی says:

    سلام درود بر شما

  16. 16

    واااایییی عظیمه خدا رحمش کنه چی بکشه با بی مادری! چطور سر کنه؟

  17. 17
    نازنین says:

    سلام
    خب شُکر خدا که بهتون خوش گذشته. پیتزا و نارنجکی رو هستم ولی راستش ذرت مکزیکی رو دوست ندارم. بگذریم. راستش نمیدونم دیشب بود یا صبحی داشتم خواب میدیدم که یه اتفاق تلخ اینطوری برای یکی از دوستان افتاده باشه ولی یه جورایی مبهم بود، که با خوندن پست فکر میکنم خوابم تعبیر شد، خیلی متأثر شدم خیییییلی، خدا به عظیمه خانمی عزیز صبر بده. از خدا برای همۀ رفتگان طلب رحمت و مغفرت، و برای تمامی بازماندگان طلب صبر مینمایم. موفق باشی عزیزم.

    • 17.1
      بانو. says:

      سلام بر نازنین خانمی عزیزم
      میگم جدی جدی خوش نگذشت زیاد باور کن… فکر کنم مدل نوشتنم خوشی زیاد رو تلقین میکنه خخخخ وگرنه تو شش روز فقط دوتا اتفاق جالب خب خییلی خسته کننده و دلگیر بود… ان شا الله مسافرت های دیگه خوش میگذره …. البته بازم شکر خدا….
      و خوابت چی بگم ان شا الله خدا سایه پدر مادر عزیزت رو بالای سرت نگه داره و همیشه شاااد باشی و سرزنده خانمی

  18. 18
    دریا says:

    با سلام خدمت شما دوست عزیز خسته نباشی

  19. 19
    سمانه says:

    سلااام وای مسابقه شطرنج خوش به حالتون که شرکت کردید کاش منم میتونستم تو این مسابقات برای یک بار هم که شده شرکت کنم فقط حیف که نتونستم بر اساس علاقم به این رشته ورزشی پیشرفت کنم و موفق باشم . از خبری هم که نوشتید بابت درگذشت مادر عظیمه خانم بسیار ناراحت شدم و خدا رحمتشون کنه و انشاالله خدا خودش هامی این دوست عزیز باشه

    • 19.1
      بانو. says:

      سلاام بر سمانه خانمی شدییید با استعداد خودمون ولی تنبل خانم, سمانه جدی حتما از همین حالا برای رشته ورزشی که دوست داری تلاش کن, من مطمئنم اگه تو فقط یه سال درست کار کنی بی تردید از سلاام بر سمانه خانمی عزیزم
      ببین تو خیییلی با استعدادی فقط حیف که تنبل هم هستی خخخ
      واقعا بهت قول میدم اگه فقط یه سال درست به شطرنج فکر کنی و کار کنی و تمرین کنی حتما حتما حتما موفق میشی اونم به صورت چشمگیر در حد مقام های زیر ده و حتی زیر پنج مسابقات آینده … سمانه اگه به چیزی علاقه داشته باشی باید برای رسیدن بهش هم تلاش کنی و فقط صرف علاقه کافی نیست اصلا …. حتما تلاش کن حتما کلاس برو حتما تمرین کن حتما ….
      و ممنون از حضورت و ان شا الله خودت هم همیشه شاد و سربلند باشی و پر انرژی

  20. 20
    ندا says:

    سلام عزیزم چه خبر بدی! لطفا از طرف منم به عظیمه و خواهرش اگه دیدیشون تسلیت بگو آخه خودم ازشون شماره ندارم. آخ چقدر گناه داشتی بانویی تو اردو و جمعی که آدم خوش میگذرونه خبر بد بهت دادند الهی دیگه تو زندگیت تکرار نشه که در خوشی ناخوش بشی.

  21. 21
    مهدی ترخانه says:

    درود بر نخودی بانو .
    خب ای کاش تعریفی هاتون فقط یه هدینگ و قسمت داشت , اونم بخش نخست اش بود .
    اما زندگی رو کاریش نمیشه کرد , پر از اشک ها و لبخند هاست . ورزشگاهی که فرمودین رو من از زمان دبستانم میشناسم , ما بهش باشگاه کارگران میگفتیم که زمان زیادیه به هرندی که نام میدانی به همین نام در شمال اون هست تغییر نام داده , که همون میدان غار قدیم و همیشه معروف از همه نظر الان هست .
    زمانی من با پرداخت پنج تومان به استخر بچگانه اونجا میرفتیم . اینقدر بزرگ بود که چند استخر همزمان داشت . با یه سالن بسیار بزرگ که بعدها در جوانی روی دشک کُشتی اش رفتم و .
    اگه صدای اتوبوس در محیط نسبتا نزدیکی به اونجا آزارتون میداد , باید بگم , که یکی از پارکینگ های شرکت واحد در جنوب اون ورزشگاه از پنج شش سال پیش راه افتاده . که مربوط به محل منطقه یا جدیدا سامانه محل کار من بود .
    شما به زیبایی همه چی رو تعریف کردین و راستش برای من خیلی یادها زنده شد . به سرعت برق . و این قلم زیباتون رو میرسونه .
    بازار اول و دوم نازی آباد هم دو خیابان موازیِ هم هستند که باید بگم کرایه مغازه های اونجا , با خیابون ولیعصر و گاهی قیمت های پوشاک , از جردن هم بالاتر هست که خوب شد اون پالتو رو نخریدین . در مقابل , بازار سنتی عبد العظیم , نقطه مقابل هست و معروف در ارزانی , با یه انرژی مثبت تر .
    چادر هم که طی آخرین باری که من رفته بودم , از سبد خود حرم خارج شده بود و به صورت اجاره ای در اولین مغازه های نزدیک به یه شغل پردرآمد تبدیل شده بود که در نوع خودش , تعجب انگیزناک بود .
    بخش دوم هم به شما و دوست خوبتون تسلیت عرض میکنم و امیدوارم که بقای عمر ایشون باشند . واقعا از دست دادن مادران , ضایعه بسیار دردناک و جبران ناپذیریست . . روحشان شاد باد .
    بخشین که زیاده گویی کردم , اما دلیلش توصیف خوب شما و خاطرات من بود که در تکمیل فرمایشات شما بودند .
    امید که قسمت های شیرین زندگی تون همیشه پربارتر از قسمت های تلخ اینچنینی باشه . ..
    شاد , موفق و سربلند باشین همیشه .

    • 21.1
      بانو. says:

      سلام بر آقای ترخانه گرامی
      ممنون از حضورتون و توضیحات جالب تون
      خب من که اصلا اصلا ابدا تهران رو بلد نیستم
      ولی نازی آباد رو یاد گرفتم خخخ ولی فکر نمی کردم تهران این مدلی باشه مثل نازی آباد و اطراف هرندی …. خداییش خمینی شهر ما یه طورایی با کلاس تره خخخخ
      راستی یه میدون نون ماشینی هم طرفای نازی آباد بود که اسمش خییلی بانمکه به نظرم….
      وقتی می خواستیم آدرس ورزشگاه هرندی رو از مردم بپرسیم یکی بهمون گفت باشگاه کارگران بالاتره که الآن متوجه شدم درست آدرس داده ولی ما بهش گفتیم کارگران رو نمی خوایم هرندی رو می خوایم…. دیگه اینکه صدای اتوبوس نشنیدم ولی اون اطراف اتوبوس زیاد بود ….
      بازم مرسی از حضورتون و همیشه پاینده باشید.

    • 21.2
      بانو. says:

      راستی ممنون شما نسبت به من لطف دارید وگرنه شما و سایر دوستان بسیااار بسیااار عالیتر از من می نویسید و می نویسند….
      میگم من اصلا از سارای نپرسیدم آیا بابت چادر چیزی دادی یا نه شکلک ا واااای نمی دونستم که …..
      و به بچه ها گفتم بیاید بریم شاه عبد العظیم هم زیارت هم خرید نیومدند ها …. عجب….

  22. 22
    مظاهری says:

    آخی هرندی رو با تمام سختیهاش دوست دارم.
    خاطرات تیم ملی رو واسم تداعی میکنه.
    ایول سارا رو هم دیدی؟ فکر میکردم اهل آذربایجانی سارا!

    • 22.1
      بانو. says:

      سلاام بر مظاهری خانمی عزیزم
      میگم آخه هرندی کجاش دوست داشتنیه هااان واقعا خسته کننده هست خیییلی ولی ان شا الله دعوت شی اردوی تیم ملی بری هرندی اونم خییییلی یعنی تو همه اردوها و خب چون هرندی رو دوست داری ان شا الله مسابقات خارج کشور تو هتل های دیگه هم بری بعد بیای بگی باز هرندی رو دوست داری آیا؟
      سارای تهران زندگی میکنه زهره جان

دیدگاهتان را بنویسید