فرار از دست سگ

سلام خدمت دوستان گل خودم دوستان امروز اومدم خدمتتون همراه با یه خاطره از ۲ هفته پیش دوستان تو خونه نشسته بودم که پسر عمم اومد گفت پاشو بریم یه چرخی بزنیم گفتم کجا بریم گفت یه جا که خیلی ترسناکه گفتم خب بگو ببینم اون جا کجاست گفت یه جایی که چند تا سگ اونجا هست گفتم پسر جان یه سر راحت دارم بیا ولم کن مگر از جونم سیر شدم بیام اونجا گفت تو بیا حواسم بهت هست چرا میترسی مگر من باهات نیستم دروغه جات بذارم چرا انقدر ترسو هستی خلاصه افتادم تو رو در بایستی گفتم باشه بریم دستمو گرفت رفتیم نزدیک روستایی شدیم که یه سگ مشکی اونجا بود پسر عمم گفت خوبه خوابیده گفتم خیلی خوبه که خوابه چند قدم دور شدیم دید که این یه سگ زرد بزرگ کنار دیواری نشسته پسر عمم شیطون بود سنگی برداشت پرت کرد سمت سگ زرد سگ زرد شروع کرد به پارس کردن پسر عمم داشت جلو شو نگاه میکرد که دو تا سگ دیگه به سگها اضافه شده و دارن به سمت ما میان پسر عمم گفت حسین بدو که گیر افتادیم سگها دارن با سرعت به طرف ما میان پسر عمم دستمو گرفت و گفت تا جایی که میتونی بدو اینجوری میدویدیم که زمین جلوی چشمم سیاه شده بود هیچ چیز یادم نمی اومد فقط به فکر این بودم که سالم به خونه برسم سگها داشتن با صدای پارسشون خیلی منو میترسوندن داشتیم سرعتمون رو هی زیاد و زیادتر میکردیم خیلی دویدیم که از اونا دور شدیم وقتی رسیدیم خونه به پسر عمم گفتم آخرین بارم بود با تو جایی میام گفت درسته ترسناک بود ولی خیلی کیف داشت خلاصه شانس آوردم اون بار سالم به خونه رسیدم پس با همه کس نگردید چون شاید اتفاقی بدتر از این براتون بیفته تا پستی بعد شما رو به خدای یکتا میسپارم

hossen mahdavi

درباره hossen mahdavi

به نام خالقی که ترس از دست دادنش را ندارم سلام من حسین مهدوی متولد ۱۳ اسفند ماه ۱۳۷۸ هستم در نوراباد لرستان بدنیا اومدم و به دلیل بیماری آب سیاه بینایی خود را از دست داده ام امیدوارم در این جا همه چیزای زیادی یاد بگیریم و هم این که به همگی خوش بگذره اگر میخواهید با من در ارتباط باشید با شماره زیر تماس بگیرید ۰۹۱۰۶۵۱۱۰۸۶
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی, طنز ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.