یک سلفی کاغذی از یک نابینا با عنوان سلفی های احمقانه

**** به نام خدا ****
صبح پنج شنبه، سی دی ماه 1395، تهران، ساعت حوالی 11 و 25 دقیقه
الو، الو سلام مازیار.
سلااااااااااام بر پرهام عزیزم، خوبی؟ چه عجب یادی از ما کردی!
شرمنده این روزا شدیداً گرفتارم. آقا آب دستته بذار زمین، پا شو بیا چهارراه استانبول.
چهار راه استانبول؟ حالا چرا اون جا! اونم این وقت صبح!
مگه نمی دونی؟
چی روو؟
بابا دَمِت گرم! سه ساعت و خرده ایه که آتیش سوزی شده، همه ی مردم این جا جمعن!
یا خُداااااااااااا! کجا؟
ساختمون پِلاسکو. آقا یَک انفجاراتی، یَک آتیش سوزی ای شده که نگو و نپرس.
اِی بابا! این همه از عراق و سوریه و غزه گفتیم، سر خودمون اومد! چی شده؟ داعش حمله کرده؟
نه دیوونه! خدا نکنه!
پس این انفجار ها جریانش چیه؟
هیچی بابا! ساختمون قدیمی بوده آتیش گرفته.
خب حالا به نظرت من باید چی کار کنم؟ بیام گریه کنم یا آتیش رو خاموش کنم؟ ولمون کن بابا حالِت خوشه تو ام!
نه خره! بیا این جا که خوراک سلفیه. بدو اگه می خوای لایک جمع کنی الآن بهترین وقت ممکنه. همه هستن این جا.
عه؟ جونِ من داری جدی می گی؟
آخه مگه مرض دارم بی خودی سرِ کارِت بذارم؟ کری؟ صدا رو نمی شنوی؟ کافیه اینستا و تلگرام و فیسبوک رو چک کنی.
حال ندارم دِیتام رو روشن کنم، خوابم میاد.
بلند شو بیا بابا احمق! نَیای از دستت رفته ها! مراسم تشییع رو که نیومدی هفته ی قبل، لا اقل این رو بیا! ندیدی فالورای یاسمین بعد از گذاشتن عکس هایی که اون روز گرفته بود چه قد رفت بالا؟
آره، راس می گی! اِیوَََََل. عاااالیه، خواب رو از سرم پَروندی! تازه بعد از امتحانات داشتم یه دل سیر خواب می دیدَما.
خوابِ چی؟ نکنه خوابِ ندا یاسی رو! آره شیطون؟
نه بابا!
پس چی؟
خواب دیدم تعدادِ فالوِرام رسیده به دنیا جهان بخت!
جدی؟ پس بیا که خوابت تعبیر شد! هههههههههههههههههههههاهاهاهاها. زود بپوش بیا که لذتش به همین اولشه
باشه حالا، به بقیه ی بچه ها اطلاع دادی؟
آره، به همه پی ام دادم. تقریباً همه این جااااااان. بعدشم می خوایم بریم کلی بشینیم با این فیلم و عکسامون سوژه بسازیم تو تلگرام و اینستا.
عه؟ پس وایستین که منم اومدم. خداییش نامردین اگه زود تر از من فیلم و عکس تو پِیجاتون بذارین.
خفه شو بابااااااااا! بیا شارژم دیگه داره تموم میشه. اگه تونستی به ندا هم خبر بده!
دهنِت رو ببند احمق! من این جا اون کانادا! اصلاً شوخیِ خوبی نبود!
شوخی چیه؟ نکنه غِیرتی شدی؟ ای جووووووووووونم. قربون ندا بشی الهی!
زهرمار، بسه دیگه این قدر … نگو.
ok بابا حالا تو هم نمی خواد قاتی کنی! اوه اوه اوه اوه!
چیه؟ چه خبر شده؟
خُدافِظ بابا من برم که داره ساختمون کن فَیَکون میشه، جون تو لایک خورِش ملسه!
الو، الو، الو؟! لعنتی. برم تا این عَوَضیا سوژه ها رو کش نرفتن.
این روایتی بود از مکالمه ی دو جوان که ساخته ی ذهن من است، دقیقاً با همین کلمات و عبارات و حرکات، جوانان با هم صحبت می کنند.
پرهام رفت تا مثل خیلی های دیگر، به مازیار بپیوندد، مازیار هم خود به دعوت دوستان دیگر آن جا حاضر شده بود، تمام قول و قرار هایش را کنسل کرده بود تا سوار بر کَشتی لایک بازان سلفی گیر شود و در ساحل شاخ های اینستاگرام، لنگر اندازد.
مثل پرهام و مازیار ها زیاد هستند و در نتیجه: چهار راه استانبول، ضلع شرقی، ساختمانی فرو ریخته، خیابان شلوغ، مردم گوشی به دست، ماشین های آتش نشانی که در میان سلفی بازان گرفتارند، سلفی بازانی که لبخند به لب، فیلم و عکس می گیرند و برای خود یِهویی های عجیب و غریب می سازند و در نهایت انسان های بی گناهی که در آتش جهل این مردم بی فرهنگ و بی مسؤولیت و مسؤولین بی فکر این مملکت سوختند، می سوزند و باز هم خواهند سوخت…
آمار قربانیان حادثه از زبان یک مشت آدم های مسؤولیت ناپذیری که پست های کلیدی را در اختیار دارند متفاوت و ضد و نقیض است، اما آمار لایک کنندگان این قبیل عکس ها و لطایفی که در رابطه با این حادثه ی هولناک گرفته و ساخته شده اند، کاملاً موثقند.
حقایقی عینی که گواهی دهنده ی وجود مردمی سطحی نگر و بد بخت است که این روز ها، دوربین های موبایل و صفحات مجازیشان، تمام زندگیشان شده و این که یک عده بی گناه، در آن ساختمان دارند جان می دهند، هیچ اهمیتی برایشان ندارد.
مردمی خود شیفته به تمدن چند هزار ساله و خود باخته به فرهنگی شاید ده ساله که حتی از خصوصی ترین ابعاد زندگیشان هم یِهویی تولید کرده و روانه ی بازار می کنند.
(چند روز بعد)
مردمِ سلفی بازِ همیشه در صحنه ای که این حرکت زشتشان بازتابی منفی در کل دنیا داشته، برای ماله کشی روی عمل قبیحشان، شمع و گل به دست به سوی ماشین های آتش نشانی می روند و باز هم سلفی می گیرند! من و دسته گل ، کنار ماشین آتش نشانی، همین الآن یِهویی.
و مسؤولین همچنان آمار متفاوت ارائه می کنند، هیچ چیز این ماجرا عوض نشده جُز دو چیز: تغییر سوژه های مردم برای سلفی و تعدادِ اجسادی که از زیر آوار خارج می شوند.
اما من سلفی هایم را روی کاغذ می نویسم و می توانم بگویم: من و مردمی سبک مغز و مسؤولانی که به سان بچه ها، تقصیرات را به گردن یک دیگر می اندازند، نه تنها همین الآن، بلکه همیشه، نه تنها یِهویی، بلکه همیشه.
به جای اِستیکِر هم این جمله ی کوتاه را به عنوان پایان این حکایت تلخ می نگارم: واقعاً متأسفم، همین!
(نویسنده: پوریا علیپور، تاریخ نگارش: سه شنبه، 5 بهمن ماه 1395)

پوریا علیپور

درباره پوریا علیپور

درود به همگی. متولد بیست و دوم خرداد ماه سال 1370 در شهر مشهد هستم. اصالتم آذریه، مقدار بیناییم هم در حد تشخیص رنگ و نوره و شب ها هم همون تشخیص رنگ برام تقریبا ناممکن میشه، دانشجوی مقطع کارشناسی رشته ی زبان و ادبیات عربی هستم. فردی بسیار درونگرا با دایره ی ارتباطات محدود، احساساتی و زودرنج هستم. سابقا تو زمینه های قرآنی فعالیت داشتم و رتبه های متعدد استانی و کشوری رو کسب کرده بودم، اما شرایط موجود باعث شد به تدریج به سمت موسیقی سوق داده بشم. فعالیت من در چند سال اخیر تو حوزه ی خوانندگی پررنگ تر شده. یکی از بزرگ ترین آرزو هام هم بدل شدن به یه خواننده ی اسم و رسم داره. اگه حمل بر خود ستایی نباشه، من خودم رو لایق رسیدن به چنین آرزویی می دونم، اگه ارادم رو تقویت کنم البته. به عقیده ی من، جای بینایی نداشته مون رو باید فقط دو تا چیز بگیره که من ازش بهره ی کمی رو بردم، یکی پوست کلفتی و دیگری اراده ی قوی. مرسی که شناسنامه رو خوندین. خوش باشین.
این نوشته در اجتماعی, تلفن همراه, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

12 Responses to یک سلفی کاغذی از یک نابینا با عنوان سلفی های احمقانه

  1. 1

    درود بر پوریای خودم. با این جمله

    مردمی خود شیفته به تمدن چند هزار ساله و خود باخته به فرهنگی شاید ده ساله که حتی از خصوصی ترین ابعاد زندگیشان هم یِهویی تولید کرده و روانه ی بازار می کنند.
    موافق نیستم. چرا باید تا تقی به توقی میخوره تمدن چند هزار ساله مورد تمسخر قرار بگیره. آیا این خواست اونایی نیست که اصلا به تاریخ پیش از 1400سال اعتقادی ندارند و میخواند که کلا فراموش بشه؟ آیا با عبارات و جملههای دیگری نمیشه امر ناپسندی را تشریح و تبیین و توصیف کرد حتما باید به گذشته و تاریخ پیش از 1400سال رفت و اون رو به باد تمسخر گرفت؟ مطمئنم که تو پسر خوبم ایراندوس و میهندوستی واقعی هستی و قطعا نظر خاصی نداشتی ولی گفتم که یادآوری کرده باشم. در ضمن بنظرت مردم عادی چیکار میتونستند بکنند؟ آیا کاری از دستشون ساخته بود و دریغ کردند. بهتره که کمتر خود و ملتمون و تاریخمون رو به باد سرزنش و تمسخر بگیریم چرا که این خواست خیلیهاست و ما نباید آب به آسیابشون بریزیم.
    به هر حال از دلنوشتهت خوشم اومد و سپاسگزارم.

    • 1.1

      درود عمو حسین گرامی.
      به هیچ وجه تصورتون از اون یه خط نوشته درست نبود، منظورم از اون عبارت این بود:
      ما هر اشتباهی رو که دلمون می خواد مرتکب می شیم، هر آبرو ریزی ممکن رو می کنیم، بعد میایم می گیم که ما دارای فرهنگ و تمدن چند هزار ساله هستیم.
      امروز ما چی داریم عمو حسین؟ جُز نازیدن به فرهنگ و تَمَدُّنِمون، فرهنگ امروزمون چیه؟ ما چه چیزی رو داریم به دنیا عرضه می کنیم؟
      جُز اینه که خرافه پرستی هایی رو به اسم دین مداری صادر کردیم به کشور هایی نظیر عراق؟
      این رو هم گفتم که بدونید، به هیچ وجه قصدم له کردن و تازیدن به فرهنگ اصیل ایران و ایرانی نیست.
      منم از سرزمین دیگه ای نیومدم، اما باید با واقعیت کنار اومد، درست می گَم یا نه؟
      من با شما از خیلی جهات هم عقیده و هم نظریم، لزومی نمی بینم بگم تو چه چیزایی چون مطمئنم که خودتون می دونید، اما متأسفانه ما میایم همه چیز رو به دین و مذهب و این طور چیزا ربط می دیم. چرا باید همش ما از خودمون بیخود تعریف کنیم آخه؟
      تمدن چندین هزار ساله مبارکمون باشه، اما حالا چی واسه گفتن داریم؟
      ممنون از حضور و اظهار نظرتون.
      شاد باشید

  2. 2
    مروارید says:

    سلام. مردمی سطحی نگر و بد بخت است که این روز ها، دوربین های موبایل و صفحات مجازیشان، تمام زندگیشان شده… شما خودتون جز اون مردم نیستید و از یه کشور دیگه اومدین؟ کاش مشکل ما سلفی گرفتن مردم بود، ولی خودمون تو سایتا و صفحات مختلف از خودمون بد نمیگفتیم و خودمونو مسخره نمیکردیم. چرا جای این، مکالمه ی این همه آدم که واسه کمک و خون دادن رفتن، نوشته نشد؟ در هر حال هر کسی نظر خودشو داره. موفق باشید

    • 2.1

      درود بر شما. وقت به خیر.
      چرا اشاره نشد؟ من در متن گفتم که وقتی خوب گندِ سلفی گرفتن هاشون در اومد و بازتاب بسیار منفی در سطح دنیا داشت، واسه ماله کشی و سر پوش گذاشتن رو حرکات احمقانه ی روز اولشون، تازه یادشون افتاد که برن خون بدن یا گل و بلبل نثار آتش نشانان کنند که متأسفانه اونم دست مایه ای شد واسه صدا و سیما و حتی خود مردم که قضیه رو احساسیش کنن و مردم بازم پی سلفی بازی شون برن و صدا و سیما هم با احساسی کردن این جریان، سعی کرد ذهن مردم رو از شناسایی مقصر یا مقصران این حادثه ی تلخ منحرف کنه.
      من از سرزمین دیگه ای نیومدم سرکار خانم، اما آدمی نیستم که بی خود و بی جهت، از خودمون تعریف کنم، چون از نظر من، اوضاع امروز مملکت ما هیچ دلیلی واسه بالیدن به خودمون نذاشته. ما واقعاً به فرهنگ دیگران باختیم، از اسلامیش گرفته تا غربیش، این حقیقت محض رو قبول کنید لطفاً و ناسیونالیستی برخورد نکنید. اون کارایی که روز اول انجام شد، واقعاً هم جای تأسف داره، از نظر شما باید تعریف کنیم و بگیم دمشون گرم که راه امداد رسانی رو سد کردن یا وایسادن رو به روی ساختمونی که داره فرو می ریزه و با یه لبخند ملیح، سلفی می گیرن؟و می ذارن تو پِیجشون؟ باید بگیم آفرین که جوک و لطیفه ساختن؟ باید بگیم مَرحَبا به اونایی که استیکر ساختن؟ باشه اگه شما این طوری می خواید، آفرین مردم، آفرین بر شما!
      من مخالف اینم که همیشه باید نیمه ی پر لیوان رو در نظر گرفت و نیمه ی خالیش رو نادیده گرفت. این روزا متأسفانه یا خوش بختانه، تو کل دنیا، نیمه ی خالی لیوان دیده میشه، نه نیمه ی پُرِش.
      مثلاً وقتی تو فیسبوک می رن و تو پیج لیونل مسی فحش می دن، دنیا نمیگه بَهبَه و چهچه، چه فرهنگ غنی ای دارن، آفرین به تمدن آریایی یا آفرین به مردم مسلمان ایران. فقط تأسف می خورن به حالمون.
      با این وجود، منم به دیدگاه شما و هم نظران با شما احترام می ذارم و از حضور شما سپاسگزارم.
      پیروز باشید

  3. 3

    درود. مرسی از پست. جااالب و تأمل بر انگیز بود دادا.
    فقط در جواب عمو جون که گفته بود مردم چه کاری ازشون بر می اومد باید بگم که.
    گر گره ای وا نمیکنی, خود گره مشو.
    اینا راه امداد رسانی رو بسته بودند و حتی رفته بودند بالای ماشین آتش مشانی واس گرفتن همین عکسای مسخره.
    برای این مردم بسیار باید متأسف بود همین.

    • 3.1

      درود علی. من هم تو پست به هیچ وجه کل مردم این مملکت رو زیر سؤال نبردم، روی صحبتم بیشتر با جوونای هم سن و سال خودم یا کوچیک تر و بزرگ تر بود که از هر چیزی واسه خودشون بَهونه جور می کنن واسه عکس و فیلم گرفتن.
      آخه یکی نیست بگه آخرش که چی؟!
      تا کی و تا کجا این داستان ادامه داره؟
      این واقعه رو مقایسه کنید با زلزله ای که سال 82 در بم اتفاق افتاد یا زلزله ای که در آذربایجان جون خیلی از هم وطنامون رو گرفت.
      برخورد های اون موقع مردم رو با برخورد های الآنشون یه مقایسه ای بکنیم، متوجه می شیم که واقعاً باختیم.
      بد جوری هم باختیم!
      ممنون از حضورت.
      برقرار باشی

  4. 4
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    سلام . پوریا مردم ایران اینی که میبینی نبودن . اونی شدیم که خواستن . بی تفکر و بی اندیشه. ی متن رو کپی کردم امیدوارم صفحه خونها بخوننش

    از زمان ریزعلی خواجوی یکی افتخارات ما این است که آدم‌های فداکاری داریم. این سلسله افتخارات ما تمام شدنی نیست. ما می‌توانیم تا هزار سال دیگر با افتخار برای دیگران تعریف کنیم که درست است که امکانات کنترل خطوط ریلی نداریم و قطارهای‌مان با هم تصادف می‌کنند، ولی در همان صحنه آدم‌های فداکاری داریم که تنبان خودشان را آتش می‌زنند که به لوکوموتیوران بگویند داداچ! داری می‌زنی.

    ما کلی از این افتخارات داریم. ما خلبان فداکاری داریم که می‌تواند هواپیما را بدون چرخ جلو در حالت تک چرخ فرود بیاورد. اصلاً این افتخار ملی ماست که هواپیمائی داریم که چرخش باز نمی‌شود ولی خلبانی داریم که همان هواپیما را روی زمین می‌نشاند.

    در جنگ، ما تقریباً هر روز از این افتخارات داشتیم. اصلاً نصف کشته شده‌های ما در جنگ به‌خاطر همین است که ما هیچ تجهیزاتی نداشتیم ولی آدم فداکار زیاد داشتیم. شما حساب کن؛ ما افتخار این‌را داریم که چون دستگاه مین‌یاب نداریم یک عده آدم فداکار روی مین می‌رفتند که راه باز بشود.

    در همان جنگ، ما در برابر نبود تجهیزات ضد تانک حسین فهمیده را داشتیم که با فداکاری خودش را زیر تانک انداخت. ما تا ابد به اینها افتخار می‌کنیم که حتی برای انجام عادی‌ترین کارها، سال‌هاست که نه امکانات داریم نه تجهیزات لازم ولی عوضش آدم‌های فداکاری داریم که قادرند تا صبح انگشت‌شان را توی سوراخ سد نگه بدارند. آخرش هم سوراخ سد که گرفته نمی‌شود، فرد تلف می‌شود، سد فرو می‌ریزد، همانجا یک سد دیگر می‌سازیم و آن‌را به‌نام آن شخص فداکار نامگذاری می‌کنیم.

    ما خانواده‌های فداکاری داریم که فقط یک‌نفرشان کار می‌کند ولی با فداکاری خرج ده نفر بقیه را می‌دهد. چه لزومی هست برای الباقی خانواده که کار ندارند فکر کار باشیم؟ گرسنه که نمی‌مانند.

    در ساختمان پلاسکو ما ابتدائی‌ترین تجهیزات اطفاء حریق هم نداشتیم، خود سازمان آتش‌ نشانی بدیهی‌ترین امکانات یک سازمان با این نام را ندارد، ولی عوضش آنش‌نشانان فداکاری داشتیم که زیر آوار ماندند و ما قادریم تا سیصد سال دیگر مفتی به آنها افتخار کنیم.

    نه اینکه کار آنها افتخار نداشته باشد، ولی اگر آن آتش‌نشان تمام ادوات و تجهیزات مقابله با چنین بحرانی را داشت و باز هم جواب نداد، اگر به‌جای فدا کردن جان مردم، همان‌ها را تجهیز می‌کردیم، آن‌موقع لااقل تا ته جان آدم نمی‌سوخت از اینکه افرادی به‌صرف شغل‌شان اینطور یکی یکی از بین بروند.

    بزرگترین بدبختی اینست که دولت ما و حاکمیت ما اصلاً روی فداکاری این آدم‌ها حساب باز کرده. از ابتدای فاجعه‌ی پلاسکو دویست دستور رسیدگی فوری صادر شده. رسیدگی به چی؟ با چه وسیله‌ای به چه چیزی رسیدگی بشود؟ ما یک نردبان مرتفع ساده نداریم به آتش‌نشان بدهیم ولی از روز استخدام، روی جانش حساب باز کرده‌ایم. ما مطمئنیم که اگر دست آتش‌‍نشان به آتش نرسد، خودش را فدا می‌کند که ذره‌ای از آتش خاموش بشود. وقتی اینطوری است اصلاً نیازی به تجهیز کردن آتش‌نشانی هست؟

    رئیس جمهور ما، مجلس ما، امام جمعه‌های ما، همه، همه هر روز با صراحت دارند این‌را صاف صاف جلوی دوربین‌ها می‌گویند که اگر ما تحریم بشویم، اگر جنگ بشود، اگر خشکسالی بشود، اگر سیل بیاید، اگر قحطی بشود، اگر زلزله همه‌جا را از بین ببرد، عوضش ما مردم فداکاری داریم که در سخت‌ترین شرایط دوام می‌آورند و تحمل می‌کنند. ما ملت فداکاری داریم که حاضرند خودشان را فدای حکومت بکنند.

    بخواهی یا که نه، فداکاری از بدو تولد توی پاچه‌ی هر ایرانی فرو رفته. بهتر است که بخواهی تا لااقل ازش لذت ببری…

    • 4.1

      درود رعد عزیز. صفحه خوانا حد اقلش واس من که خوندندش.
      متن جالبی بود. بعله این فرهنگ ایثارگری هم داستانی داره واس خودش.
      ولی فداکار بودن بد نیست. استفاده ی بد کردن ازش بد هست.
      مرسی از کامنت. خدا باز هم ممل ملعونو لعنت کنه.

    • 4.2

      درود بر رعد گرامی، امیدوارم حال و احوالِت خوب باشه.
      متن جالبی بود.
      همه ی اونایی که گفته بود درست، ما خیلی چیزا داشتیم، اما حالا، بارز ترین چیزایی که داریم:
      1- خرافه پرستی به اسم دین.
      2- به نمایش گذاشتن خصوصی ترین چیزای زندگی برای همه.
      3- خیانت، دروغ و ریا و تزویر
      4- عدم مسؤولیت پذیری.
      5- سطحی نگری و کودکانه انگاشتن همه چیز.
      6- موبایل پرستی. حتماً اون کاریکاتوری که اشارش به این بود که مردم امروز ایران، مثل ما نابینا ها شدن و نیاز به عصای سفید دارن، چرا؟ چون تو کوچه و خیابون این قدر حواسشون به گوشی شون پرته که حتی وقت نمی کنن گاهی اوقات، جلو پاشون رو ببینن!
      قهرمانان امروز ما، پدرانی هستن که شب و روز کار می کنن، اما باز هم شرمنده ی زن و بچه شونن، قهرمانان و مفاخر امروز ما کسانی هستن که واقعاً دغدغه ی بهبود این اوضاع نابسامان این مملکت رو دارن.
      بزرگ ترین مشکل ما هم همینه که فقط دوست داریم بِگیم ما سریم تو دنیا.
      اما با اولین جمله ی کامِنتِت بسیار بسیار موافقم.
      تن درست باشی

  5. 5

    سلام متن رد رو خیلی میپسندم آلی بود در پناه حق

  6. 6
    پریسا says:

    سلام. اندازه1عمر حرف میشه گفت ولی، …
    چه گویم که ناگفتنش بهتر است!
    پس:
    پس سخن کوتاه باید وسّلام!

دیدگاهتان را بنویسید