چون من مریضم. مریض…

هشدار: این نوشته، زاییده ی تخیل نویسنده می باشد و واقعیت ندارد. تشابه احتمالی وقایع یا شخصیت های این نوشته با شخصیت ها و وقایع دنیای واقعی، کاملا ناخواسته، تصادفی و خارج از کنترل نویسنده است:

و دیگر صحبتی نکرد. اشک ریخت. اشک ریخت، سیلی محکمی توی صورتم زد، دست هاش را دور کمرم حلقه کرد، از بدنم بالا رفت، توی بغلش فشارم داد، مرا بوسید و برای همیشه رفت. آخر از ابتدا بد‌جور درگیر من شده بود. درگیر فاز های عجیب و غریبم. درگیر قرص هایی که می خورم و نمی خورم. التماسش برای ماندنم دفعه ی اولش نبود. ولی قرار گذاشته بودم مرتبه ی آخرش باشد. گریه می کرد. فجیع هم گریه می کرد. اصلا گریه نبود. التماس بود. بهترین دوستم بود. بهترین دوستش بودم. چرا؟ چرا بهترین دوستم را رنجاندم؟ چرا غیر منتظره‌ترین کار را کردم؟ چرا منی که همه ی دنیایش بودم، از پدر و مادرش، از کل اعضای خانواده اش، از کل دوست هاش و معلم هاش و استاد هاش برایش بیشتر و با‌ارزشتر بودم، آنطور به اعتمادش لگد زدم؟ آنطور تمام رشته هایش را پنبه کردم؟ آنطور با محکمی و خشنی هرچه تمامتر به تمام احساساتش نه گفتم؟ چون من مریضم. مریض…

نفر اولی نبود که آنطور جذب من شده بود. قرار هم نبود نفر آخر باشد. متأسفانه ویژگی هایم به متضادترین و پیچیده‌ترین حالت ممکن ترکیب شده اند و موجودی نچسب و در عین حال بچسب را آفریده اند. برای دوستی پیشقدم نمی شوم. کسی که برای دوستی با من پیشقدم شده وحشتناک جذبم می شود. یا در همان لحظه پسش می زنم. یا پس زدنش را به تعویق می اندازم. به شدت تحویلش می گیرم. و پس زدنش را در اوج دوستی اجرایی می کنم. چه حس دیوانه ای. چه حس مخربی. چه حس متضادی. چه حس مریضی. می دانید چرا این ویژگی ها را دارم؟ چون من مریضم. مریض…

چند هفته ای بود از حس های بعد از جدایی راحت شده بودم. روی نیمکتی برای خودم نشسته بودم و کتاب می خواندم. نفس های گرمی حکایت از تلاش نفر بعدی برای مخفی ماندن از حضورم و تماشای مخفیانه ی من می کرد. وای. نه! نکند یک نفر دیگر جذبم شده باشد؟ سلام کرد. بهترین زمان برای تحویل نگرفتن. ولی دست من که نبود. لب هام غنچه شدند، سلامم شکوفه کرد و گل داد. گلی که در دست ذهنش آرام گرفت و به او اجازه داد تا بو بکشدش. از خودم پرسید. از علایقم. پیشنهاد داد. پیشنهاد گردش. تفریح. بازی. خرج. خرج کردیم. خرج. خرج. خرج. خوش گذراندیم. خوش. خوش. خوش. گل گرفتیم. گل دادیم. گل گفتیم. گل شنیدیم. گل کردیم. گل زدیم. گل شدیم. گل. گل. گل. تا زمانش رسید. در نقطه ای قرار گرفتیم که بیش از همه برایش وقت می گذاشتم و بیش از همه برایم وقت می گذاشت. به خاطرش قید همه چیز را زدم. به خاطرم قید همه چیز را زد. در اوج بودیم. نقطه ی اوج. حالا زمانش رسیده بود. زمان موعود. کاری که از اول قرار بود بکنم. و نکردم. پس زدنش. زمان پس زدنش رسیده بود. به همه چیز پشت پا زدم. دور همه چیز خط کشیدم. خاطره ها، ارزش ها، قول ها، قرار ها، مدار ها، ذوق ها، شوق ها، گل ها، خوش ها، بازی ها، پیشنهاد ها، تفریح ها، گردش ها… هرچه پرسید چرا؟ جواب ندادم. گریه کرد. قش کرد. به هوش آمد. التماس کرد. سفید شد. سیاه شد. و دیگر صحبتی نکرد. اشک ریخت. اشک ریخت، سیلی محکمی توی صورتم زد، دست هاش را دور کمرم حلقه کرد، از بدنم بالا رفت، توی بغلش فشارم داد، مرا بوسید و برای همیشه رفت. آخر از ابتدا بد‌جور درگیر من شده بود. درگیر فاز های عجیب و غریبم. درگیر قرص هایی که می خورم و نمی خورم. التماسش برای ماندنم دفعه ی اولش نبود. ولی قرار گذاشته بودم مرتبه ی آخرش باشد. گریه می کرد. فجیع هم گریه می کرد. اصلا گریه نبود. التماس بود. بهترین دوستم بود. بهترین دوستش بودم. چرا؟ چرا بهترین دوستم را رنجاندم؟ چرا غیر منتظره‌ترین کار را کردم؟ چرا منی که همه ی دنیایش بودم، از پدر و مادرش، از کل اعضای خانواده اش، از کل دوست هاش و معلم هاش و استاد هاش برایش بیشتر و با‌ارزشتر بودم، آنطور به اعتمادش لگد زدم؟ آنطور تمام رشته هایش را پنبه کردم؟ آنطور با محکمی و خشنی هرچه تمامتر به تمام احساساتش نه گفتم؟ چون من مریضم. مریض…

خدایا شکرت. هرچه بود، تمام شد. همان روز مرخصی گرفتم و سفر رفتم تا آزاد بشوم. از هرچه ممکن بود آزارم بدهد. از تلاش برای فکر نکردن به تمام اتفاق های گذشته. نهایتا فکرم دوباره خالی شد. از مسافرت برگشتم. هفته ی اول کاری سرشار از انرژی بودم. در مسیر برگشت از کار، به پارک همیشگی می رفتم. زمان مثل برق و باد می گذشت. حالا دیگر چند هفته ای بود از حس های بعد از جدایی راحت شده بودم. روی نیمکتی برای خودم نشسته بودم و کتاب می خواندم. نفس های گرمی حکایت از تلاش نفر بعدی برای مخفی ماندن از حضورم و تماشای مخفیانه ی من می کرد. وای. نه! نکند یک نفر دیگر جذبم شده باشد؟ سلام کرد. بهترین زمان برای تحویل نگرفتن. ولی دست من که نبود. لب هام غنچه شدند، سلامم شکوفه کرد و گل داد… چون من مریضم. مریض…

درباره مجتبی خادمی

مجتبی خادمی. متولد 7 بهمن 66. دارای مدرک کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه اصفهان. ارزیاب مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب. گرداننده اسبق محله نابینایان. مدرس علوم کامپیوتر و زبان انگلیسی. طراح وب. برنامه نویس. مجری برنامه های رادیویی. آشنا به راه اندازی و استفاده از چاپگر های خط بینایی و بریل. دوره پیش دبستانی را در مدرسه کمتوانان ذهنی بصیرت زرین شهر گذراندم. دوره های دبستان و راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان. پایه اول دبیرستان را در دبیرستان غیر انتفاعی محمد باقر زرین شهر. پایه های دوم و سوم هنرستان را در رشته کامپیوتر در هنرستان ملا صدرا. مقطع کاردانی کامپیوتر را در دانشگاه های آزاد مبارکه و دولتی شهرکرد. و مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی را در دانشگاه اصفهان گذراندم. همزمان، در انجمن موج نور نابینایان، به عنوان مسئول تولید محتوا، مؤلف کتب صوتی ویژه نابینایان، صدابردار، مسئول کنترل کیفی مواد آموزشی، پاسخگو به پرسش های کامپیوتری نابینایان، طراح سامانه تلفن گویا، مدرس کلاس های آموزش رایانه و مسیر یابی ویژه نابینایان، مدرس دوره های تربیت مربی آموزش رایانه به نابینایان، و تحلیلگر نیاز های آموزشی نابینایان در خانه ریاضیات مشغول به خدمت شدم. در ادامه، به عنوان اپراتور در مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب مشغول بودم و اکنون در مقام ارزیاب در تیم پایش عملکرد در گروه صنعتی انتخاب خدمت می کنم. از دوران کودکی، مخارج زندگی و تحصیل را شخصا به عهده گرفتم و به سختی فراهم کردم. در دوران دبیرستان، اولین رساله ی گویا در ایران از آیتالله مکارم شیرازی را به کمک خواهرم و روحانی محل، تهیه کردم و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع کردم. در همان دوران، اولین مجموعه ی آموزشی بازی های کامپیوتری ویژه نابینایان را تولید و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع نمودم. در دوران نوجوانی، اولین بازی رایانه ای ویژه نابینایان به زبان فارسی با نام دو در جنگل را طراحی کردم و توسعه دادم. به ترجمه و دوبله ی بازی های رایانه ای محبوب نابینایان از جمله تخت گاز و شو‌دان جهت استفاده ی نابینایان این مرز و بوم مبادرت ورزیده ام. اولین کتابچه ی راهنمای آموزش رایانه به کودکان نابینا را طراحی کردم و توسعه دادم. در دوران دانشجویی، اولین، پر بازدید ترین و پر محتواترین سایت ویژه نابینایان ایران با نام گوشکن را تأسیس کردم. همواره در سایت گوش‌کن، سه شعار آموزش، استقلال و تفریح نابینایان را دنبال کرده و در جهت سوق دادن نابینایان به سمت این سه هدف، اقدام به ضبط آموزش های مختلف، تولید و ترجمه ی مقالات مرتبط و تشویق دیگران به انجام نظیر این کار ها نموده ام. تهیه کننده و مجری یکی از پر شنونده ترین برنامه های اولین رادیوی اینترنتی نابینایان ایران (که تعطیل شده) بودم. همیشه از مصاحبه های آگاهی بخش با رسانه ها از جمله برنامه به روز شبکه سوم سیما به عنوان یکی از کارشناسان فاوا و نابینایان استقبال کرده ام. به دلیل تجربه ی تدریس موفق به دانش آموزان، همواره با استقبال والدین کودکان و نوجوانان جهت تدریس روبرو بوده ام. از تألیفاتم می توانم به کتاب آموزش نرم افزار آماری SPSS به اتفاق استاد ندا همتپور اشاره کنم. یکی از مهمترین نرم افزار های مسیریابی نابینایان را با نام نزدیک یاب به همراه دفترچه راهنمای استفاده، جهت کمک به استقلال نابینایان در رفت و آمد، ترجمه کردم و به رایگان در سطح بین المللی برای تمام فارسی زبانان منتشر نمودم. در حال حاضر، رویای امکان سفر به استان های محروم جهت همسان سازی سطح آموزشی و پرورشی کودکان محروم با کودکان کلان شهر ها را در ذهن می پرورانم. اطلاعات تماس: شماره موبایل شخصی: 09139342943 آدرس ایمیل شخصی: gooshkon2020@gmail.com شناسه اسکایپ: mojtaba1007 شناسه تلگرام: @luckymojy آدرس شناسه تلگرام: https://t.me/luckymojy شماره واتساپ: 09139342943 آدرس وبلاگ شخصی: https://gooshkon.wordpress.com
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

21 Responses to چون من مریضم. مریض…

  1. 1

    نمیدونم شاید منم مریضم مریض.
    قشنگ بود.

  2. 2
  3. 3
    کامبیز کامبیز says:

    منم مریضم اما شاعر میگه، هیچی بیخیال شعرش خوب نیست.
    شاید بتونم درکت کنم.
    عالی نوشتی مجی.
    کسی چه میدونه شاید منم رفتم توی این زمینها توپ زدم.
    سعی کن تا وقتی که زنده هستی نمیری

  4. 4
    بهار خانم says:

    خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ سلام مریض ایشالله خوب میشی ننه جان خخخخخخخ خخخخخح خخخخخخ خخخخخخخخ حخخخخخخخت بیشتر باشید بیشتر بنویسید که خوجمله نوشتهاتون هاهاها

  5. 5
    فرشته says:

    منم هم جسماً و هم روحاً مریضم. کلا امسال از سالهای قبل مریضتر و حالم بدتره. امیدوارم هرچه زودتر این سال لعنتی تموم بشه و حالم خوب بشه. مرسی از پست خوبتون.

  6. 6

    سلام مجتبی جان منم افسردگی دارم مریضی عمومیه در پناه حق

  7. 7
    بیسایه بیسایه says:

    سلام خیلی قشنگه

    پیشنهاد میکنم یه مریض خونه توی محله تاسیس بشه

    مرسی

  8. 8
    پریسا says:

    سلام مدیر. میگم این مرض ها قرص هم دارن آیا؟ من مریض نیستم فقط خیلی مرض دارم! زیاد هم دارم. به هر چیز که باید بیخیالش بشم گیر میدم، از موانع ممنوعه باید باید بپرم هرچند بی افتم و دست و پام بشکنه، اصلاح نمیشم و تا گچ هام رو باز کردم باز از1مانع ممنوعه دیگه می پرم و چپ و چیز میشم، و1سری مرض مزخرف دیگه هم دارم که مرض دار های با تجربه تر بهم توصیه کردن به کسی نگم! خلاصه اینکه من مریض نیستم بیمارم! مرض هم زیاد دارم! درمون هم نداره! اینجا که قرص نمیدن بی خودی اومدم من رفتم باقیه محله رو بچرخم. دوا درمون هم اگر رسید من اینجا لنگه کفش گذاشتم نوبتم نپره!

  9. 9

    درووود. متن جالبی بوووود. تو هم بد نمینویسی ها. میگم یه عده ای مث این مدادایی هستند که یه سرشون چاک کنه خَخ. هم میتونند بنویسند و هم میتونند چاک کنند.
    منم مریضم. دردی نامشخص دارم. نمیدونم چه دردی دارم. خَخ تازه واگیردار هم هست.
    باز هم بنویس. مرسی.

  10. 10
    رضا وزینی says:

    منم مریضم…
    اگه در مونی پیدا شد… خبرم کنید!
    من مریضم! مریض!

  11. 11
    کنت دو شاهین says:

    دینگ دانگ!مریض بعدی!

  12. 12
  13. 13
    رضایی نیا says:

    من مریض نیستم. حالم خوش خوشه. خخخخخخخ
    شفا بگیری الهی کاکا

  14. 14
    خورشید خانم says:

    خدا همه مونو شفا بده.

  15. 15

    سلام بر مریضان! اها راستی یادم افتاد یکی دو نفریم اینجا مریض نیستن! سلاام به اونام میکنیم!
    خخ مجتبی تو کجات مریضه!
    شکلک شَپَلَخ!
    البته به قول خانم جهانشاهی خخخخخ.
    رااااستی بای بای تا منم مریضیت نگرفتم! چرا اینجا دکتر کمه؟ اها حقوقای نجومیو کم کردن واس این! خخخ.

  16. 16
    فریبرز کردلو says:

    سلام مجتبی دیروز این قدر یخ توی کوچه شکستم دهنم سرویس شد حتی کف دستام پوست انداختند برای این که ملت راحت برن و بیان بیا شهر ما و یه کلنگ بهت بدم که کلاً مریضی رو فراموش می کنی جوری که در نوشته های بعدیت حرفی از مریضی ننویسی هاهانها

  17. 17
  18. 18
    غزل غزل says:

    آخییی خوب میشی من امید دارم!

  19. 19

    میگمااااااا! مجتبی جون دکترا که جوابت نکردن که! هنو راه داری رااااه! البته آرزوی راه خوبی واست دارم خخخ!

دیدگاهتان را بنویسید