سایه های مرگ، پسران نشاندار: فصل اول، بخش اول

سلام. امیدوارم خوب باشید.
امروز بخش اول از رمان زیبای سایه های مرگ، پسران نشاندار رو آوردم. لطفا نظر نشه فراموش.
.
.
.
فصل اول
منطقه زمانی اوّل: جنگ دیو و پری

ـ ایران ـ تهران ـ ساعت به وقت محلّی هفت و چهل و پنج دقیقه صبح دوشنبه
صدای گوش خراش ساعت زنگدار روی میز که اعلام می کرد ساعت هفت و چهل پنج دقیقه صبح روز دوشنبه اوّل آبان است؛ اتاق را پر کرده بود. دستی خواب آلود از زیر پتویی با گل های بزرگ قرمز بیرون آمد و با دوبار تلاش صدای ساعت را خاموش کرد. چند لحظه بیشتر طول نکشید تا صاحب دست از زیر پتو بیرون بیاید. خمیازه ای بلند کشید و بر لبه ی تخت نشست. دستی بر موهای پریشانش انداخت که از وسط به دو نیم شده بودند. چهره اش نوجوان می آمد. همین طور هم بود. او نوجوان بود و شانزده سال بیشتر نداشت. در حقیقت همین سه هفته پیش وارد شانزدهمین سال زندگی اش شده بود. چشمانش قهوه ای سیر بود که با بی دقّتی به سیاه می ماند و قدش از یک متر و شصت سانتی متر تجاوز نمی کرد. نام کامل این پسر آبتین آرمان بود.

آبتین برای بار دوّم خمیازه ای کشید. سپس پاهای لختش را بر روی فرش گرم و نرم اتاق گذاشت و به سوی در روانه شد. آن را باز کرد و اوّلین چیزی که دید مادرش بود که در آشپزخانه مشغول چیدن میز صبحانه بود. با صدای که سعی می کرد عاری از خواب آلودگی باشد گفت:«سلام مامان.»

مادرش آناهیتا با لبخندی مادرانه جواب داد :«سلام عزیزم. تا صورت تو بشوری صبحونه آماده است.»

آبتین سری تکان داد و به سوی دستشویی رفت. پنج دقیقه بیشتر طول نکشید تا با دست و صورتی شسته و موهایی شانه کرده از دست شویی خارج شود و به سوی آشپزخانه قدم بردارد. همین که وارد آشپز خانه شد بی درنگ پشت اوّلین صندلی نشست. آناهیتا مادر او مشغول پر کردن دو لیوان از شیر تازه گرم شده بود. او هم همانند پسرش لاغر، قد بلند و کشیده بود. چشمانش هم همانند آبتین به رنگ قهوه ای سیر می زد. در حقیقت این چشم های آبتین بود که به مادرش رفته بود با این وجود آناهیتا خانم که از ریختن شیر درون لیوان ها فراغت یافته بود، پیراهن سفید رنگ با گل های آبی ریز و دامن مشکی بلندی به تن داشت. با اینکه این لباس مخصوص خانه بود امّا واقعاً او را زیبا کرده بود.

او هم پشت میز نشست و یکی از لیوان های شیر را جلوی آبتین گذاشت.

نگاه آبتین سرسری به صبحانه افتاد. نان تازه سنگک کنجددار به همراه پنیر محلّی و یک لیوان شیر. صبحانه نسبتاً خوبی بود. امّا در کنار آنها بر روی میز روزنامه «جوان آینده» هم قرار داشت. این یکی از علاقه های مادر او بود. دوست داشت وقتی صبحانه می خورد روزنامه بخواند و به اخبار گوش بدهد. قبل از این که آبتین اوّلین لقمه را درون دهانش بگذارد، آناهیتا خانم نگاهی به ساعت آشپزخانه انداخت و بعد کنترل سیاه رنگ تلویزیون را برداشت و آن را روشن کرد. تلویزیون کوچک آنها بر روی دیوار کوتاه آشپزخانه که اتاق نشیمن را از آشپزخانه جدا می ساخت قرار داشت.

صدای تلویزیون بلند شد:

«سلام. اینجا تهران است و من لیلا کوثری مجری خبری شبکه خبر در استودیو شماره شش این شبکه آماده هستم تا مشروح خبرها را به اطلاع شما برسانم.»

مجری مکث کوتاهی کرد سپس با شور و حرارت ادامه داد:

«پنج کشته این بار در تهران پارس3 Period این جمله ای است که شهروز احمدی سخنگوی پلیس در پایان اتفاقات دیروز بعدازظهر در میان خبرنگاران بر زبان آورد. سرهنگ احمدی از بیان علّت کشته شدن این پنج نفر طفره رفت و فقط به این جواب بسنده کرد که در بدن کشته شدگان میخ قرار دارد نه گلوله!3 Period برای به دست آوردن اطلاعاتی بیشتر ارتباط مستقیمی برقرار کرده ایم با حشمت عزیزی خبرنگار شبکه خبر که در محلّ وقوع حادثه یعنی تهران پارس قرار دارد. آقای عزیزی به عنوان اوّلین سؤال. شاهدان در محل؛ گفته ی پلیس را تکرار می کنند؟ اجازه بدید واضح تر سؤالم را بپرسم. ما باید باور کنیم کشته شدگان با میخ کشته شده اند تا با گلوله؟!»

ـ همکار عزیز این هم برای ما و هم برای دیگر خبرنگارانی که در این محل حضور دارند تقریباً غیر قابل باور است ولی ناباورانه باید بگم سه شاهد ماجرا هم گفته پلیس را مورد تأیید قرار می دهند و اذعان می کنند هنگامیکه اجساد را پیدا کرده اند اغلب در سینه آنها میخ همچون یک گلوله آنها را به قتل رسانده. متأسفانه پلیس هر گونه مصاحبه با این سه شاهد را منع کرده ولی طبق آنچه که ما شنیده ایم در اطراف اجساد میخ هایی به طول ده سانتی متر وجود داشته .

مجری به وسط حرف خبرنگار پرید و پرسید:«یعنی قاتل یا قاتلین، مقتولین را با میخ و چکش کشته اند؟! منظورم این است که یه نفر یه میخ گذاشته رو سینه ی مقتول بعد با چکش زده روش؟!»

هم مجری و هم خبرنگار خندیدند. درست برعکس آبتین و مادرش که با حیّرت به صفحه کوچک تلویزیون خیره شده بودند.

خبرنگار سریع لبخندش را محو کرد و جواب داد:«ما هم درست مثل شما اوّل به همین موضوع فکر کردیم ولی همین نیم ساعت پیش که سخنگوی پلیس در هنگام ورود به محل کارش در میان خبرنگاران قرار گرفت گفت میخ ها به, وسیله ی شی ئی که بی شباهت به ذوبین نیست پرتاب شده اند. سرهنگ احمدی در پاسخ به سؤال یکی از خبرنگاران که پرسید آیا مدرکی هم برای این گفته وجود دارد یا نه جواب داد که در اطراف محل وقوع جرم، شی چوبی ولی نصفه ای را پیدا کرده اند. این شیء بی شباهت به ذوبین نیست ولی با این تفاوت که احتمالا میخ پرتاب می کند!»

نگاه آبتین و مادرش در هم گره خورد. با دهانی باز به هم می نگریستند.

آبتین با همان حال تعجب آمیزش گفت:«فکرش را بکن یه نفر یه دستگاهی می سازه شبیه ذوبین بعد به جای تیر یه میخ ده سانتی متری می ذاره توش بعد می ره و کسانی که می خواد بکشه را می کشه. اون هم با این دستگاه! مگه عصر حجره؟!»

ناگهان شروع به خندیدن کرد با همان خنده ادامه داد:«یعنی تو این شهر یه تفنگ پیدا نمی شه؟!»

مادرش هم به خنده افتاد وگفت:«نمی دونم والّا. چی بگم.»

آناهیتا خانم برخلاف میلش کنترل تلویزیون را برداشت و آن را خاموش کرد و افزود:«این تلویزیون امروز خاموش باشه بهتره!»

آبتین هم با او موافق بود و با تکان دادن سرش این را اعلام کرد. بی توجه به این خبری که شنیده بود، لقمه ای دیگر برداشت و در دهان گذاشت .

آناهیتا خانم هم ابتدا شانه هایش را به نشانه تعجب بالا انداخت و بعد به سراغ روزنامه روی میز رفت. آنرا برداشت و شروع به خواندن کرد. روزنامه «جوان آینده» روزنامه مورد علاقه او بود. با اینکه آبتین از این روزنامه خوشش نمی آمد و مُدام به مادرش می گفت به جای این روزنامه بهتر است یه روزنامه پرتیتراژ مثل جام جم یا همشهری یا حتی ایران بخرد ولی هر بار مادرش به او جواب داده بود«این روزنامه ی مورد علاقه ی من است چون خبرهاش از دیگر روزنامه ها صحیح تر و درست تر است.» امّا آبتین هم در جواب او می گفت«ولی پر تیتراژ نیست» ولی باز مادرش همان جواب قبلی را تکرار می کرد.

آبتین دستش را به سوی لیوان شیر دراز کرد تا کمی شیر بخورد امّا قبل از اینکه موفق به انجام این کار بشود، مادرش با چهره ای هیجان زده گفت:«وای خدایا3 Period»

و در چشمهای آبتین خیره شد .

آبتین نگران پرسید:«چی شده مامان ؟!»

مادرش با چشم اشاره ای به روزنامه کرد و گفت:«تو روزنامه هم راجع به همین قتل ها نوشته.»

و قبل از اینکه آبتین سؤالی بپرسد یا چیزی بگوید، آناهیتاخانم روزنامه را جلوی صورتش گرفت و با صدای بلند شروع به خواندن کرد :

«میخ به جای گلوله»

«دیروز عصر قتل هایی در تهران رُخ داد که شاید تا مدّت ها در سر فصل تمام خبرگزاری های دنیا قرار بگیرد. شاید خود بهرام، سعید و حمید سه نوجوان حدوداً هفده ساله که جسد پنج نفری را که پشت سطل های مخصوص جمع آوری زباله پیدا کرده بودند هم باور نمی کردند به جای گلوله میخ در سینه ی این قربانیان بی نام و نشان جای گرفته باشند! هر چند باور این موضوع کمی برای آنها ـ درست مثل ما ـ کمی تکان دهنده است ولی با تلاش و تحقیق خبرنگار«جوان آینده» دریافتیم این اوّلین باری نیست که چنین قتل هایی در تهران رخ می دهد. هرچند که پلیس سعی دارد که همه چیز را عادی جلوه دهد و قاتل یا قاتلین را یک مشت دیوانه فیلم های ترسناک هالیوودی معرفی کند که با دست زدن به چنین قتل ها و با این شیوه نه چندان آشنا سعی در ایجاد ترس در بین مردم پایتخت دارند امّا تحقیقات ما نشان می دهد دقیقاً سی سال پیش در روز اوّل ماه آبان سال پنجاه و هفت؛ شش نفر به همین روش در حومه تهران به قتل رسیدند. آن موقع به دلیل اوضاع کشور که مردم در تظاهرات و راهپیمایی های میلیونی علیه رژیم شاه شرکت می کردند و وضیعت کشور حالت فوق العاده داشت؛ این قتل ها در سایه تظاهرات و اعتراضات مردمی نسبت به رژیم شاه نادیده انگاشته شد امّا به هر حال در اسناد بایگانی پلیس مربوط به سال پنجاه و هفت دقیقاً این شش قتل به ثبت رسیده اند.این اطلاعات دقیقاً یک ساعت پس از وقوع قتل ها توسط یکی از افسران سابق نیروی انتظامی ـ که در خواست شدیدی داشت تا نامش فاش نشود ـ در تماسی تلفنی به روزنامه جوان آینده به دست ما رسید.

خبرنگار ما از سخنگوی پلیس تهران پرسید«آیا در این باره چیزی می داند یا اصل خبر را مورد تأیید قرار می دهد؟! ولی سرهنگ احمدی با حالتی بهت زده و پس از مکث نسبتاً طولانی جواب داد:«من3 Period یعنی جامعه ی پلیس تمام تلاشمان را داریم انجام می دهیم تا قاتل یا قاتلین را پیدا کنیم و به سزای اعمالشان برسانیم. امّا تا زمانی که تحقیقات اوّلیه به پایان نرسد نمی تونم هیچ خبری را رد یا تأیید کنم.»

او سپس از خبرنگاران خواست این قتل ها را بزرگ نمایی نکنند بلکه به پلیس کمک کنند تا هرچه زودتر پرونده را بسته و عامل یا عاملین این جنایات را در دست قانون بگذارند. امّا با کمی تامل در مورد صحبت های سرهنگ جوان نیروی انتظامی می توان دریافت او هم مثل همه کمی گیج, و ناباورانه به قتل ها نگاه می کند. گویا برای خود او هم هضم این مسئله کمی دشوار است.

امّا شاید برای درک بهتر این قتل ها بهتر باشد کمی برگردیم به سی سال پیش. درست به اوّل آبان سال پنجاه و هفت. چه چیزی باعث شباهت این شب با شب اوّل آبان سال هشتاد و هفت است! در واقع هیچ چیز! جزء افسانه ای قدیمی که دیگر هیچ کس جزء قدیمی های این شهر در خاطرش نیست. شاید اگر شما هم سنّ بالایی داشته باشید درست و کامل قصّه ی جنگ پریان و دیو سیرتان را به یاد آورید. بله قصّه ی جنگ پریان و دیو سیرتان!

طبق افسانه ای قدیمی هر سی سال یکبار درست در شبی که ماه در آسمان کامل است از محل زندگی خود بیرون میجآیند و با هم شروع به جنگ می کنند. شاید خنده دار به نظر برسد امّا شب اوّل آبان سال پنجاه و هفت نیز ماه کامل بود، درست مثل دیشب که بعد از سی سال در شب اوّل آبان سال هشتاد و هفت ماه نیز کامل بود.

اینجا سؤالی پیش می آید. سؤال این است مقتولین با این فرضیه پس باید یا پری باشند یا دیو؟! جواب این سؤال در هاله ایی از ابهام قرار دارد. چون پلیس هم اجساد و هم شاهدانی که برای اوّلین بار اجساد را پیدا کرده بودند، مخفی و دور از چشم همه نگه داشته و همین رفتار شک برانگیز پلیس این افسانه را بیش از پیش تقویت کرده است .

امّا شاید جالب باشد بدانید که افسر بازنشسته پلیس که با ما تماس گرفته بود، همان کسی است که سی سال پیش به بررسی شش نفری که با میخی در سینه شان به قتل رسیده بودند، به همراه گروهی انتخاب شده بود. او در برابر سؤال ما که از او پرسیده بودیم «قیافه ی مقتولین چه شکلی بود و آیا شبیه آدمی زادگان بودند یا نه؟» به چند جمله بسنده کرد:«قیافه ی آنها قابل تشخیص نبود. اندام هایشان شبیه انسان بود ولی صورتجهای شان سوخته بود و مایعجای سبز رنگ از محلّ زخمهای بدن شان به بیرون تراوش میکرد!!»

آناهیتا خانم با ترس روزنامه را بست و با لرز گفت :«پری ها و دیوها؟!»

آبتین هم مثل مادرش حیّرت زده بود. او آنچه را که مادرش از روی سطرهای روزنامه خوانده بود را با دقّت گوش داده بود ولی باور کردن این موضوع برایش کمی دشوار بود. گفت:«من که چیزی درباره ی وجود دیو و پری نشنیده ام.»

مادرش سریع حرف او را مورد تأیید قرار داد و گفت :«من هم نشنیده ام.»

آبتین لیوان شیرش را برداشت امّا قبل از اینکه کمی از آن را بخورد مادرش را مورد سرزنش قرار داد و گفت:«بهت می گم این روزنامه را نخر قبول نمی کنی. چاخان نوشته. اگر دیو و پری وجود داشت ما هم یه چیزی می شنیدیم نه اینکه فقط این روزنامه درباره ش چیزی بنویسه3 Period به این میگن ترفند. یه ترفند برای فروش بالا. غیر از این چیز دیگه ای نیست.»

امّا قبل از اینکه آناهیتا خانم حرف پسرش را بپذیرد نگاهش بی اختیار به مچ دست چپ او افتاد. جایی که بر روی پوست سفید رنگ و روشن آبتین، هلالی سیاه رنگ ـ که حدوداً طول آن به سه سانتی متر می رسید ـ وجود داشت.

درست همانند ماه گرفتگی بود. تا آنجا که خود آبتین و مادرش به یاد می آوردند این ماه گرفتگی هلالی شکل از بچّه گی بر روی مچ دست آبتین قرار داشت.

آبتین متوجه نگاه مادرش شد. در یک لحظه دستش را از روی میز برداشت و آن را در زیرش پنهان کرد. اصلاً دوست نداشت کسی به هلال روی دستش خیره شود. حتی اگر آن کس مادرش باشد.

آناهیتا خانم هم این موضوع را فهمید. سریع به خودش آمد و با لحن عذرخواهانه ای گفت:«معذرت می خوام پسرم. امّا3 Period»

آبتین حرف او را برید و پرسید:«امّا چی مامان؟!»

مادرش با حالتی نگران و توأم با تردید گفت:«امّا یادم اومد که3 Period که این هلال روی دستت3 Period»

آبتین حرف او را ادامه داد:«هلال روی دستم زمانی که خبر کشته شدن پدرم را به شما دادند رو دستم ظاهر شد. شما این را می خواستید بگید؟»

آناهیتا خانم نفس راحتی کشید و گفت:«آره عزیزم. دقیقاً روزی که خبر کشته شدن پدرت را شنیدم این هلال هم روی مچ دست تو ظاهر شد.»

آبتین عجولانه گفت:«مامان تو که این رو بارها به من گفتی.»

مادرش لبخند خشکی زد و گفت:«بله عزیزم گفتم ولی الان به یادم اومد که پدر تو ـ برزو ـ هم علاقه ی زیادی به مطالعه ی پریجها و دیوها داشت. همیشه کتاب هایی می خوند که دربارهجی پری ها و دیوها بود. میجگفت واقعیّت داره. وجود پری ها و دیوها را از ته دل قبول داشت. من همیشه اون رو به خاطر گفتن این حرفا سرزنش می کردم ولی پدرت مصررانه می گفت یه روز بألاخره به همه ثابت می کنه که پری ها و دیوها وجود دارند. با اعتماد به نفس به من می گفت یه روزی می ره و سرزمین دیوها و پری ها را پیدا می کنه.»

آبتین سریع گفت:«امّا اون هیچ وقت چنین کاری و نکرد. پدرم تو یه تصادف کشته شد. لااقل این حرفیه که خودت بهم گفتی.»

آناهیتا خانم با چشمانی که حالت ابری شدن به, خود گرفته بودند نجوا کرد:«بله همین طوره.»

سپس مکثی کرد. دماغش را بالا کشید و برای آنکه جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد لبخند بزرگی زد و گفت:«ما چرا داریم درباره این حرفا صحبت می کنیم. بهتره صبحونه بخوریم.»

آبتین به نشانه موافقت سری تکان داد و جرعه ای از شیر که هنوز در میان دستش قرار داشت را خورد ولی در ذهنش به خود گفت:«نه پری وجود داره و نه دیو. این مال قصّه هاست!»

تا زمانی که آبتین آخرین لقمه صبحانه را در دهانش گذاشت نه او و نه مادرش هیچ حرف دیگری نزدند در واقع پس از آنکه او آخرین لقمه صبحانه اش را قورت داد رو به مادرش گفت:«مامان تو هنوز سر قولت هستی؟!»

مادرش لیوان شیر را از کنار دهانش دور کرد و گفت:«ازدواج یه پسر شانزده ساله با یه دختر بیست و دو ساله؟! باید جالب باشه!»

آبتین معتضرانه گفت:«مامان؟! طوری حرف می زنی که انگار برای اوّلین باره که می شنوی!» بعد با حالتی التماس آمیز ادامه داد:«هنوز سر قولت هستی؟»

آناهیتا لبخندی زد و گفت:«پسر خوشگلم من مهسا رو مثل دختر واقعی خودم دوست دارم. اون جون تو رو نجات داده پس مثل این می مونه که جون من و نجات داده باشه.»

آبتین با هیجان و خوشحالی ادامه داد:«پس هنوز سر قولت هستی.»

مادرش در جواب سؤال او اخمی کرد و گفت:«با مادرت این طور صحبت نکن، وقتی گفتم تو بهترین هتل این شهر عروسی تون رو برگزار می‌کنم یعنی برگزار می‌کنم. مادرت هیچ موقع به تو دروغ نگفته و نمیگه.»

آبتین چاپلوسانه دست‌های مادرش را گرفت و گفت:«معلومه که مادر من دروغگو نیست. فقط من دوست دارم وقتی این خبر را به مهسا می گم قیافه شو ببینم. حتماً خیلی خوشحال می‌شه. نه؟»

مادرش زیر لب زمزمه کرد:«پسره عاشق! عقل از کله‌ت پریده. یادت باشه من برات شرط گذاشتم. شرط من چی بود؟»

آبتین با صدایی که سعی می‌کرد در آن رضایت دیده شود گفت:«پیدا کردن کار.»

مادرش سریع گفت:«دقیقاً. اوّل باید کار پیدا کنی. تو تازه از زندان آزاد شدی! و می‌خواهی ازدواج کنی. تو باید اوّل کار پیدا کنی، چون من تا آخر عمر نمی‌تونم حامی تو باشم.»

آبتین از پشت میز بلند شد و گفت:«من ثابت می‌کنم که یه پسر خوب برای مادرم هستم. همین امروز می رم دنبال کار. فقط3 Period فقط3 Period»

ـ فقط چی؟!

ـ فقط این که یه مقدار پول می‌خوام. آخه ظهر مهسا رو به ناهار دعوت کردم. به یه رستوران. حالا وقت زیاده برای کار پیدا کردن. یه مرد نباید زیر قولش بزنه. مامی خواهش می‌کنم؟!

آبتین ملتمسانه به مادرش نگاه می‌کرد. امّا آناهیتا با اخم‌هایی درهم جواب داد:«بهت پول می‌دم امّا خوب گوش‌هاتو باز کن. اوّل کار پیدا می‌کنی بعد ازدواج می‌کنی. من نمی‌خوام پسرم یه علّاف تا ابد بی‌کار باشه.»

آبتین که فقط جمله اوّل مادرش را شنیده بود یا سعی می‌کرد این طور نشان بدهد از خوشحالی جستی زد و به طرف مادرش رفت. او را بوسید و گفت:«تو بهترین مادر دنیا هستی. تا پول و حاضر می‌کنی من لباس‌هامو پوشیدم.»

آناهیتا خانم با اعتراض گفت:«کجا؟! حداقل چهار ساعت تا موقع ناهار مونده!»

امّا آبتین بی‌اهمّیّت به این موضوع به اتاقش رفت تا لباس‌هایش را عوض کند.

آناهیتا خانم زیر لب غُر زد:«قدیمی‌ها راست می‌گن که وقتی عشق می‌آد، عقل از کار می‌افته!»

درباره امیر حسین سید الحسینی

سلام من امیرحسین سید الحسینی هستم. مترجم زبان انگلیسی. برای ارتباط با من میتونید از طریق ایمیل اقدام کنید aariyagroup@gmail.com
این نوشته در داستان و حکایت, کودکان و نونهالان ارسال و , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

10 Responses to سایه های مرگ، پسران نشاندار: فصل اول، بخش اول

  1. 1
    گوشه نشین says:

    سلام دوست عزیز منبه کتابهای متنی علاقه ای ندارم ولی وظیفه خودم میدانم که از زحمات شما تشکر و قدردانی نمایم ضمناً امیدوارم که سال جدید برای شماا سال بسیار خوبی باشد موفق باشید ..

  2. 2
  3. 3
    رسول رضایی says:

    سلام. اولش که خوب شروع شد بقیش هم زودتر بگذارید.

  4. 4

    دستت طلا. خوندم و منتظر بقیه اش هم هستم. پیروز باشی دوست من.

  5. 5

    سلام جالب بود، و طبق تصور من جالبتر هم میشه، ما منتظر بقیه ی داستانیم، دستت طلا و تنت بی بلا.

  6. 6
  7. 7
  8. 8

    سلام
    ممنون از استقبال خوبی که داشتید.
    از این به بعد ۳ قسمت از این رمان رو در ث پست براتون میزارم.

  9. 9
    فرشته says:

    سلام
    خیییییلی جالب بود
    منتظر ادامه اش هستم
    ممنوووووووونم از زحمتی که کشیدی

  10. 10
    بیسایه بیسایه says:

    سلام رمان خیلی جالبه تشکر زحمت کشیدید بیصبرانه منتظر ادامهش هستم

دیدگاهتان را بنویسید