زنگ انشا: موضوع انشا، درس درس تا پیروزی

بنام خداوندی که درس را آفرید تا جوان‌ها دیرتر بفهمند که بی‌کار هستند و دیرتر اذیت بشوند. چپ و راستش را بخواهید، ما هفته پیش که به قول بعضی از بزرگان، هندل «تینتاک» محله زده شد خیلی ذوق کردیم و از شدت ذوق تصمیم گرفتیم هر هفته ساعت ده صبح در لابی همین تینتاک حضور به هم رسانده انشایمان را ول بدهیم توی محله، اما آقای مدیر به ما گفتند که هرکس انشایش را توی لابی ول بدهد، خودش را به انشا تبدیل خواهد کرد. این شد که ما زرد کردیم و انجام این تحول بنیادین را به بعد از مرگ مدیر و هرج و مرج حاصل از آن موکول ساختیم.
امروز تا به خودمان آمدیم دیدیم که ای دل غافل، دوشنبه شده و ما هنوز انشایمان را ننوشته‌ایم. اما خب چون ما بادی نیستیم که به این بیدها بلرزیم، کاسه چه کنم دست نگرفتیم و به قول یکی دیگر از بزرگان، آش «شعله قلمکاری» برای امروز خودمان تیار کردیم که گفتیم شاید بد نباشد شما هم بد نباشید.
تقریبا امروز کم‌تر جوانی را اعم از کور و بینا می‌توانید سراغ بگیرید که مشغول طی کشیدن پله‌های ترقی در مراکز آموزش خالی این مملکت نباشد یا همه یا چندتا از این پله‌ها را قبلا طی نکشیده باشد. ولی ما هرچه کردیم نتوانستیم بفهمیم که این عشق به علم و دانش از چه زمانی و چگونه در دل این همه آدمیزاد به ناگاه پیدا شده است و چطور می‌شود که مملکتی به این درجه از فرهیختگی می‌رسد که کسب دانش به دغدغه‌ای همگانی برای آحاد شهروندان تبدیل می‌گردد. چطور می‌شود که انبوهی از جوانان یک مملکت یکسره از کار و زندگی خودشان می‌زنند، انبوهی از کتاب را بار خودشان می‌کنند و سال‌های جوانی را به فراگیری چیزهایی می‌پردازند که معمولا هم کمکی به آبادانی دنیا و آخرتشان نمی‌کند. خلاصه این قدر از این فکرها کردیم که نزدیک بود این فکرها هم متقابلا بیایند و ما را بخورند.
از شما که پنهان نیست، از خدا چه پنهان، جرقه این فکر پنج سال پیش و در عصر یک روز تابستان در ما زده شد. آن روز نشسته بودیم و سرمست از دریافت اولین یارانه، مشغول خواندن رمانی برای تکمیل پایان‌نامه، یا به قول مادربزرگمان، پایین‌نامه بودیم. چند دقیقه‌ای که گذشت، حضور پیرمردی را در کنارمان حس کردیم که کسی جز جناب مستطاب پدربزرگ نمی‌توانست باشد. وقتی صدایش را صاف کرد ارکان وجودمان به ویبره درآمد و شست و هفتادمان خبردار شد که آن جناب قصد موزگال کردن شخصیتمان را دارند. اما خب چون حال نداشتیم از جایمان بلند شویم، قرار را بر فرار ترجیح دادیم تا هرچه نصیب و قسمتمان است به سرمان بیاید. جناب پدربزرگ با لحنی آرام که چند دقیقه بعد معنای کاملش دستگیرمان شد حال و احوالمان را جویا شدند و ما هم توکل کرده جواب هایی درخور دادیم. بعدش از ما در مورد کاری که انجام می‌دهیم پرسیدند و ما هم گفتیم که داریم رمان می‌خوانیم، رمان یک چیزی مثل قصه است و ما درسی که می‌خوانیم بیش‌ترش شعر و قصه است. پیرمرد بعد از مکثی نسبتا طولانی سن و سالمان را که خوب هم حساب و کتابش دستش بود از ما پرسید و ما هم عدد ۲۸ را روی صفحه نمایشگرمان نشان دادیم. در اینجا بود که پیرمرد جمله‌ای را بر زبان آورد که هنوز هم که هنوز است جایش سوز می‌دهد و گاهی که به آن فکر می‌کنیم از زندگی سیر می‌شویم، اما چه کنیم که زندگی از ما سیر نمی‌شود و دست از سرمان برنمی‌دارد… پیرمرد صدایش را کمی بالا برد و طوری که خواجه حافظ شیرازی هم بشنود گفت، اگر بیست سال پیش به جای شعر و قصه پای درخت چنار قضای حاجت کرده بودی، الآن آن درخت یک ثمری داده بود و تو می‌توانستی نصف میوه‌هایش را خودت بخوری و نصف دیگرش را هم در میدان تره‌بار بفروشی تا این طور از چندرغازی که دولت کف دستت گذاشته ذوق‌مرگ نشوی! ما را می‌گویید با شنیدن این کلام قصار از خجالت توی خودمان فرو ریختیم. دلمان می‌خواست جناب اسرافیل، به اشتباه هم که شده شیپور را بزند و قال قضیه را بکند، اما نه آن جناب توی مود سوت زدن بودند و نه پیرمرد با خنده‌های نمکین و فراموش‌نشدنیش مجالی می‌داد تا ما به دفاع از درس و مدرسه‌مان برخیزیم. گاهی با خودمان فکر می‌کنیم، اگر پیرمرد بتواند در گور هم همین طور بخندد، گور هم نباید جای چندان بدی باشد.
اما غرض و مرض ما از بیان این حکایت این است که بگوییم، زندگی همه‌اش درس نیست و آدم برای اینکه آدم بشود، لازم نیست از شدت درس خواندن خودش را مندرس کند. با این حال وقتی با بعضی از کورها و بیناها حرف می‌زنیم، به ما می‌گویند که اگر درس نخوانیم چکار کنیم؟ خب این مثل آن است که ما از توی جیب شلوارمان خودمان را بخارانیم و اگر کسی علتش را پرسید بگوییم این کار را نکنیم چکار کنیم. اصلا درس خواندن بعضی از ما تنها باعث می‌شود دیرتر متوجه بی‌کاری خودمان بشویم و وقتی هم متوجه شدیم دیگر چنان کار از کار گذشته باشد که نتوانیم علاجش کنیم.
به امید روزی که مدیر بمیرد، هرج و مرج بشود و ما هم در آن بلبشو بتوانیم هر هفته دوشنبه‌ها ساعت ده صبح به لابی آمده انشایمان را شفاها در فضای محله ول بدهیم.

درباره امید صالحی

سلام. من امید صالحی هستم. متولد 28 شهریور 1363 در روستای حسن آباد شهرستان اِقلید از توابع استان فارس. نابینای مادرزاد هستم و درحال حاضر توی امور بین الملل اتاق بازرگانی هم به عنوان مترجم کار می کنم. کتاب و رادیو علایق همیشگی من هستند. راههای تماس با من هم اینها هستند:
ایمیل: omidsalehi.sarhad@gmail.com
اسکایپ: omid.salehi6
شماره همراه: 09176767937

این نوشته در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی, طنز ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

45 پاسخ به زنگ انشا: موضوع انشا، درس درس تا پیروزی

  1. 1
    پریسا says:

    سلام. میگم که! من فهمیدم. نشمردم چندتا شد ولی تمامش رو خخخ گرفتم. بعدش هم بچه ها حواس ها بود داشت به شعله قلمکاره من به جای شله قلمکار فلش می زد دیگه! خخخ دلم باز توصیفات می خواد ارائه بدم ولی بیخیال همین بس که من تمامش رو دریافتم و خخخ! خوب دیگه من رفتم تا بیشتر از این خراب کاری به عمل نیاورده و مشمول دعای نکته بین های خاموش و نیمه خاموش و چشمک زن و چشم بسته و نیمه بسته و منحنی و مستقیم و غیر مستقیم و آخ جارو جاروووو جارو آخ نصفه عقلم آخ درکم آخ حافظهم من رفتم کلا تعویض کله اعم از درون و برونیاتش. اجازه دیدید من هم بلدم انشا آیا؟ ادامه هم داره بخونم آیا؟
    شاد شدم. شاد باشید تا همیشه!

    • 1.1

      البته ما خودمان می دانیم که این بار آش شعله قلمکارمان مثل دفعات پیش خیلی خوشمزه نشده بود و دوست داریم شما این را به حساب تعجیل در کار بگذارید و مطمئن باشید که دیگر تکرار نخواهد شد. ضمنا آش شعله قلمکار از کرامات یک بزرگوار دیگر است و انتساب آن به شما قویا محل تردید میباشد.

  2. 2

    منم فهمیدم! فقط میتونم برات آرزوی مرگ بکنم. همین‌.

  3. 3

    سلام ما هم بعضی وقتها اینقدر فکر میکنیم که نزدیک است خورده شویم. یا مثلا گاهی اینقدر درس میخوانیم که درسها هم ما را میخوانند. البته نمیدانیم بریل هستیم یا بینایی یا… ولی میدانیم درسها آنقدر باسوادند که میتوانند هر خطی باشیم تا ته؛ ما را میخوانند.

  4. 4
    کاربر 2017 کاربر 2017 says:

    ضمن آرزوی بقای عمر نامحدود برای جناب مدیر. در ادامه سلام دکتر. جالب این است که از این طرف می گویند همه چیز درس نیست از اون طرف تند تند سالی چند بار تکمیل ظرفیت می زنند که اگه یکی هم خواب بوده الآن بیاد و درس بخونه. جالب تر اینکه دیگه لازم نیست همون سال آزمون بدی برا دانشگاه اگه سالها قبل هم آزمون دادی می گن بیا با همون آزمون با تسهیلات رفاهی ثبت نام کن… بعد با افتخار می گن ۳ میلیون بیکار تحصیل کرده داریم…. اگه درس بخونی هیچی نمی شی اگه هم نخونی هیچی نیستی… فعلا!!!!

  5. 5
    مظاهری says:

    سلام. واقعا جای تأمل و تفکر زیاد داشت.
    میدونین مملکتمون بسیار بسیار مدرکگراست.
    همه تلاش میکنند یه مدرک بگیرن، وقتی هم که درسشون تموم شد بهترین سالهای عمرشون رو از دست دادند.
    خدا رو شکر که پیام نورم و میتونم راحت به بقیه علاقه مندیهام برسم.
    البته کسی برد میکنه که در کنار درسش تجربه ی کاری هم کسب کنه که حد اقل دوران بیکاری بعد از تحصیلش، طولانی نباشه.
    تچکر دکتر بسیار جالب مینویسید

  6. 6
    ریحان ریحان says:

    سلام خب من هم در زمره ی کسانی هستم که گرفتن مدرک برام مهمه! اصلا همین شد که نتونستم به دیپلم داشتن رضایت بدم و خب یه لیسانس هم از دانشگاه وزین پیامنور گرفتم!!! شاید ما هم شاغل شدیم! همیشه غیر ممکن ها غیر ممکن باغی نمیمونن خخخ
    مرسی دکتر موفق باشید

  7. 7
    ابوذر says:

    قشنگ بود امید من به زندگی.
    به نظر میرسه درس خون ها، یا بهتر بگم دنبال کنندگان اخذ مدرک، رو میشه به چند دسته تقسیم کرد:
    اول آدم هایی که کاری ندارن و برای فرار از بیکاری یا به امید دست یابی به شغل، به دنبال مدرک میرن. راستش منم یکی از همون ها بودم اما زهی خیال باطل!
    دوم کسانی که نامی ندارن و قصدشون اینه که خلق الله بهشون بگن دانشجو، دکتر یا مهندس فلانی. این ها هم زهی خیال خام.
    سوم کسانی که به علم و دانش علاقمند هستن و دنبال مدرک نمیرن، بلکه مدرک دنبال اونها میاد. این دسته هم یافت می نشود جسته ایم ما!
    یه خاطره ی ظریف: دیروز یه پیامک برام اومد که نوشته بود: اخذ مدرکِ کاردانی، کارشناسی و ارشد بدون دردسر. تماس گرفتم گفتم چطوریه ماجرا؟ گفت دانشگاه غیر انتفاعی هستش. بغیر از شهریه، ۶میلیون تومن به ما میدی، کلاس نیومدی هم نیومدی، یه سری نمونه سوال میدیم بهت همونا رو بخون برو سر جلسه! از همونها سوال میاد!
    واقعا مسخره است. مثل اینه که شما به باشگاه بدنسازی سرکوچه تون پول بدی بگی یه گواهی برای من صادر کن که ۴ ساله دارم میام بدن سازی! بعد قابش کنی بزنی دیوار و به همه پُزشو بدی. ملتم دیگه کاری ندارن که چرا ۴سال رفتی هنوز مثل گلابی هستی گلابی!

    • 7.1
      مظاهری says:

      وای بر مملکتمون، به کجا داریم میریم دقیقا؟
      جالب بود مرسی.

    • 7.2

      سلام بر دوست خوبی که با بدقولی های ما می سازد. راستی هوای ربذه چطور است؟ ما اگر جای شما بودیم در مقابل ظلم کوتاه می آمدیم تا ظلم هم کمی فتیله را پایین بکشد. به نظر ما اگر چند سال دیگر صبر کنید پیامکی دریافت خواهید کرد که در آن به شما پیشنهاد می شود ضمن دریافت شش میلیون تومان به علاوه شهریه پنجاه سال تحصیل، صرفا برای دریافت مدرک از فلان دانشگاه ابراز تمایل کنید. شما تنها دست روی هرجا که دوست داشتید بگذارید و منتظر آن روز بمانید. ضمنا منظور ما همان دست روی دست گذاشتن بود.

  8. 8

    درود. باهات موافقم و کامنتای همه ی دوستان هم شدید لااایییک.

  9. 9
    پسر پاییز says:

    اجازه آقا ما مهندس راه و ساختمانیم صبح تا شب تو خیابونا راه میریم و ساختمانارو میشماریم و صبح تا ظهر دنبال کار میگردیم و بعد از ظهرها بیکار میگردیم

  10. 10

    واااااااااااااااای!!
    من چیکار کنم که این همه خلاقیتم نمیاد. بحث نوشتنش نیست. ایقد انشات خلاقیت گوله گوله ازش میچکه که خوندنش هم به خلاقیت نیاز داره لامسب.
    ولی ایشالا عمر من درازتر از تو باشه نتونی ول بدی انشاتو تو لابی!

    • 10.1

      انشاالله خداوند به شما عمر کلاغ عنایت کند تا دیگر نتوانید تعداد ایزی لایف هایتان را بشمارید و از دست نوه ها، نتیجه ها، ندیده ها و نریده ها به ستوه بیایید. آن وقت خداوند یک لحظه ما را زنده کند تا شما را در آن حال ببینیم و دوباره به سر گور خویش باز گردیم.

  11. 11
    حمیدرضا آب روشن says:

    بَََََََََََََََه همه بچ تنبل منبلا ته کلاس اینجا جعمن فقط جای من خالی دکتر نمیری الاهی

  12. 12
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    والا من نمیدونم توی اون لابی تیک تاک چی پخش میکنن که همش دوست داری بری اونجا . همین جا هم بنویس و هم شفاهی بخون ما خودمون بلدیم دکمه آبی رنگ ” از اینجا” رو بزنیم که صدای احسن الصوتت پخش بشه .

    • 12.1

      منظور شما انکر الاصوات بود که البته ما خرتر از آن هستیم که بفهمیم. ضمنا اگر ما اطمینان حاصل کنیم که اگر انشا را در لابی ول بدهیم همه دوستان به تینتاک می آیند و ما می توانیم آنها را بشنویم، منتظر مرگ مدیر نمانده، دل را به جوی کنار خیابان خواهیم زد و این کار را علیرغم مخاطراتش انجام خواهیم داد.

  13. 13

    سلام بر شما استاد گرامی. چه شود شما چنین انشا هایی را با صدای خودتان قرائت بفرمایید. خخخ.

  14. 14
    محمد‌قاسم کفیلی says:

    متشکرم دکتر. متشکرم که ذهنمو آگاه کردی. که خریتم رو ادامه ندم. ولی من ادامه میدم.
    ارادت.

  15. 15

    سلام دکتر، اگر با مدیر به توافق رسیدید، خداییش ضبطش کن بذار اینجا، شما دکتری وقتت دست خودته، اون وقت من باید مرخصی ساعتی بگیرم بیام توی تیم تاک. یا حد اقل ما را از نسخ متنی محروم نکنید، که بد جور معتاد خواندن انشا های شما هستیم. دستت طلا و تنت بی بلا.

  16. 16

    بسی درود
    می‌گم دکتر جان، انگار هر انشایی که می‌نویسی بیشتر از قبلی innuendo داره. مواظب باش، یهو برادران فضولی سایبری می‌یان می‌برنت می‌خورنت ها.
    خیلی انشای زیبایی بود. مرسییی. من اگه معلم انشا بودم یه ۲۰ برای انشا و یه ۲۰ هم برای innuendo بهت می‌دادم.
    شادکام باشی.

    • 16.1

      ما این لغت قلمبه را نفهمیدیم، انگار از همان شیوه ای که خودتان قبلا توی انشای قبلی برای گنده شدن نوشته بودید استفاده کردید. اما فکر می کنیم منظورتان تعبیراتی حاوی اشارات غیرمستقیم به اسرار مگو باشد. خب از بیست شما سپاس گزاریم و به عرض می رسانیم که ما از روز اول توسط زندگی خورده شدیم و حالا یک بخشی از کار را هم بندگان خدا در ارتش سایبری دست بگیرند جای دوری نمی رود. ارادات وافره ما را پذیرا باشیید.

  17. 17
    كاظميان كاظميان says:

    سلام دکتر!
    میدونید, انشا های شما را خیلی دوست دارم
    پس اگر, اگر, گفتم اگر! رفتی teamtal, باور کنید میام اونجا و همه را میریزم به هم,
    پس ما را از انشا های خودتون که اینقدر دوست شون داریم محروم نکنید.
    در پناه خدای مهربون همیشه سالم و موفق باشید.

    • 17.1

      ما از شما عاجزانه تقاضا داریم که هیچ کس را به هم نریزید و خیالتان راحت باشد که ما این یاوه ها را فقط محض بازارگرمی می سراییم. وگرنه ما کی باشیم که بخواهیم در تینتاک اراجیف صوتی ول بدهیم؟ اما راستش خیلی دلمان می خواهد شما هم به تینتاک بیایید و آن ظلمت سرا را به نور قدم هایتان منور بفرمایید. از بذل عنایت شما شادمانیم.

  18. 18
    مهدی 313 says:

    سلام امید جان
    آقا من یه پسرعمویی دارم موندم چجوری کنکور نداده داره میره دانشگاه و کلی هم بهش پز میدن. از اونور یکی دیگه از دوستام هشت ساله داره زور میزنه کاردانی شو بگیره. شاید مثل اولی پول نداره دم اساتیدو ببینه.
    از طرفی چند روز پیش مردی۶۳ ساله رو دیدم که بازنشسته شده و سی سال پیش فوق لیسانس گرفته و حالا که فارغ از کار شده همسرش اجبارش کرده یک فوق لیسانس دیگه بگیره و داشت کارهای ثبت نامشو میکرد.
    ولی در کل جمله پدربزرگ خیلی روی منهم تاثیر گذاشت. اینهمه انرژی, ساعت مفید و مسائل دیگه که جوانها در دانشگاهها هدر میدن هیهاااات.

    • 18.1

      ما فکر می کنیم شما درمورد پسرعمویتان دچار حسادت مفرط شده اید، وگرنه برای ایشان آرزوی موفقیت می کردید. اما از دومی دوری کنید که جاهل است و دشمن دانا که غم جان بُوَد، بهتر از آن دوست که نادان بُوَد. زیرا هیچ عاقلی هشت سال از عمر شریف را برای گرفتن چنین مدرکی تلف نمی کند. ایشان که با خودشان چنین می کنند، با شما چه ها که نخواهند کرد. اما درمورد سومی، ما به هوش و زکاوت همسر ایشان می بالیم و فکر می کنیم که همسر ایشان به این ترتیب خواسته اند پیرمرد وراج غرغرو را از سر خودشان باز کنند و ایشان را پی نخود سیاه بفرستند. برای ایشان هم در انجام این مأموریت خطیر، آرزوی موفقیت داریم.

  19. 19
    امید بدویان says:

    دکتر سلام! ای ول! خخخخخ! عالی مثل همیشه.

    • 19.1

      ما خیلی خوشحال می شویم که شما درباره انشای ما نظر می دهید، لکن این طور نباشد که شما فقط تمجید کنید و انتقاد نکنید. شما باید انتقاد بکنید تا کار ما بهتر بشود. اگر شما انتقاد بکنید، می شود کار بهتر هم ما.

  20. 20
    وحید says:

    سلام آقای دکتر.
    سیر تا پیاز این پست رو لایک می کنم. واقعا خودمون هم نمی دونیم می خواهیم چکار کنیم. مملکت هم که ماشاالله فقط مدرک صادر می کنه و میگه خوشومدی.
    مرسی بابت پست.
    دردت تو سر این مملکت مدرک گرا خخخخخخخ
    شاد باشی.

    • 20.1

      درد این مملکت با تمامی ساکنانش توی سر ما که اگر شعور داشتیم خودمان در این دام بلا نمی افتادیم، اما مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش. ضمنا خوشآمدگویی مال قدیم بود و الآن جایش را به یک تیپای جانانه در قسمت تحتانی داده است.

  21. 21
    علاء الدین says:

    سلام!
    امیدوارم انشاهایتان را هم‌چنان در فضای نوشتاری محله ول بدهید تا بی‌تیم‌تاکانی چون من نیز از آن مستفیض شوند.
    حرف پدربزرگ فاضلتان نیز طنز گزنده اما بیدارگری بود.
    درباره ادامه تحصیل نیز همین‌که فرمودید نیکوست.

  22. 22
    سارای سارای says:

    سلام بر امید صالحی
    بازم مدرسم دیر شد خخخخخ
    مندرس نشوی صلوات هاهاهاها
    سایه مدیر بالای سر محله باشه همیشه تا همین جا انشایتان ارائه دهید که نمیتوانیم بیاییم تیم تاک
    اصلا نتونستم با این برنامه ارتباط بگیرم هر وقت اومدم همش کامپیوتر بودو مسائل آموزشی یا نتمان قطع شد که هه
    مندرس نشدین توی تیم تاک واقعا از این همه آموزش؟هاهاها
    هر چند دوست دارم کلاس زبانشو برم و مندرس بشم حسابی خخخ
    سلام برسون مرضیه جون
    خوب و خوش باشی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

+ sixty = sixty two