شما هم در جشن افتتاحیه ی ما شرکت کنید…

حدود ۲ سال پیش, با چندتا از دوستام تو یه کلاس حجم سازی با سفال و طراحی روی سفال شرکت کردیم.

به همت و صبوری استاد بزرگوارمون کارای زیبایی شکل گرفت.

یکی از روزها, بحث بافتن قالی و تابلو فرش گل کرد و استادمون پی به علاقه ما به این هنر برد.

ایشون خانمی رو میشناختن که به دانش آموزان کم توان ذهنی تابلو فرش آموزش میدادن, البته در مدارس استثنایی.

از اون به بعد کار ما شروع شد, میانگین هفته ای ۱ جلسه, حدود ۲ ساعت. کار کُند پیش میرفت, واقعا هفته ای ۲ ساعت کم بود.

حدود ۲ سال طول کشید تا تابلوها تکمیل شد, البته چندتا از بچه ها کارشون تکمیل نشد چون خیلی کُند پیش میرفتن!

یکی از دوستام که در همه زمینه های هنری مهارت داره, استاد دانشگاهی رو میشناخت که تو استان حرف اول رو میزنه تو زمینه کاری خودش که فرش هست.

این استاد دانشگاه در همون زمانی که ما مشغول بافت بودیم از کار ما بازدید کرد و به ما قول داد در آینده ای نزدیک روش کار سریعتر و در عین حال ساده تری رو به ما آموزش خواهد داد. این انتظار خیلی طول کشید, اما نتیجه ای بسیار شیرین در پی داشت.

این استاد بزرگوار, هفته های زیادی وقت گذاشت به همکاری یکی از بچه ها, تا روشهای زیادی رو امتحان کنن تا بچه ها بدون کمک و به تنهایی بتونن بافت رو  انجام بدن.

اولین گروه ۱۰ نفر بودیم, ۱ کار مشترک رو با هم انجام دادیم تا استاد با کار ما و ما با روش کار ایشون آشنا بشیم.

صبح و عصر وقت میزاشتن, یکسره. ماه رمضون بود, اصلا استراحت نداشتن. اتاق کار خودشون رو که پارکینگ خونشون بود در اختیار ما گذاشته بودن! دُخترشونم باهاشون همکاری میکرد, که کلاس دهم و فرش میخوندن. جِدً که ما مزاحم کل خانوادشون بودیم!

استاد برای اینکه به روشهای نو برای پیشرفت و تسهیل کار دست پیدا کنن, مقدار زیادی از یک تابلو رو به صورت چشم بسته بافته بودن تا خودشون رو در شرایط ما قرار بدن!

نتایج خوبی ام حاصل شد, مخصوصا در جدا کردن رنگها از هم و تشخیصشون.

ایشون جعبه ای رو طراحی کردن که, متشکل از چندین خانه بود, در روی در این جعبه, درست بالای خونه, سوراخی کوچک قرار داشت که, نخی که در خونه زیرین بود, از اونجا در می اومد, و بالای سوراخ رنگ اون نخ با بریل نوشته شده بود, بچه ها کافی بود نوشته رو لمس کنن تا به رنگ نخ پی ببرن. و همین, کار رو سرعت می بخشید, چون مرتب قرار نبود از یکی بپرسن این چه رنگیه؟

خواندن نقشه هم به این صورت بود که, ایشون نقشه رو روی کاست ضبط کردن, جدا از ضبط صوت کلیدی رو تعبیه کردن که بتونیم ضبط رو با پا خاموش و روشن کنیم تا دستمون درگیر نشه که مبادا سرعت کار بیاد پایین!

مرداد ماه بود شروع به کار کردیم, هر کس تابلویی جدا, میخواستیم برای نمایشگاه بین المللی فرش تهران کارامونو ببریم,که ۱ شهریور برگزار میشد, چند روز مونده به ۱ شهریور کارامون آماده شد ولی نمیدونم چی شد که نشد بریم, شنیدم چون تعداد کارامون کم بوده مسؤولین نمایشگاه موافقت نکردن!

فراخوان دادیم, برای ثبت نام گروه جدید, استقبال زیاد بود, ۱۸ نفر. آموزشهای اولیه و آزمون عملی در محیط انجمن برگزار شد, اما برای ادامه کار فضای کافی نداشتیم! خونه استاد دیگه جا نداشت خخخ. مسؤولین بهزیستی ام که ماشالا به جونشون, نه کور میکنن نه شفا! استاد شخصا هر چه رفت و اومد تا بتونه از بهزیستی موقتا جایی برامون بگیره موفق نشد, مام هر چی میگفتیم استاد از اینا آبی گرم نمیشه, باور نمیکرد, تا اینکه استاد به حرف ما رسید!

یکی از روزها استاد فرد خیّری رو آوردن تو کلاس, ایشون خودشون از بزرگان فرش بودن, مکانهای زیادی رو وقف کرده بودن, قرار شد موقت یه جایی رو بدن به ما تا بعد اگر جای مناسبتری فراهم شد جابجا بشیم.

۲۳ مهر بود که یکی از مسؤولین بهزیستی از شبکه های رادیویی استانی و سراسری مصاحبه ش پخش شد, که تو بوق و کرنا کرده بود که, آی بیایید که ما اولین کارگاه اشتغال نابینایی رو راه انداختیم!؟! من نمیدونم اینا اینهمه رو رو از کجا آوردن, به خدا! یکی از دوستام که تهران رفته بود, تو تاکسی این مصاحبه رو شنیده بود, از چندو چونش از من پرسید, منم نه گذاشتم, نه برداشتم, گفتم: بهزیستی غلط کرده, نمیدونم اگر کاری برامون کرده بودن دیگه چیکار میکردن!؟ حتما تو گینس ثبتش میکردن!

توی کارگاه جدید کل ۲۸ نفرمون کار جدید انجام دادیم, مقداری از کارمون رو گذاشتیم برای افتتاحیه, تا مدعووین روش بافت بچه ها رم ببینن.

در همین حین استاد خبر داد که, برای نقل مکان به جای جدید آماده باشیم, فضاش اینقدر بزرگ بود که قرار شد افتتاحیه رم اونجا برگزار کنیم, این جای جدید رو هم یکی از خیرین مدرسه ساز به ما داد, وقتی مصاحبه استاد رو از رادیو شنیده بود که, استاد گفته بود: جا نداریم, اینقدر پی گیری کرده بود تا بالاخره شماره ایشون رو پیدا کرده و اینجا رو بعنوان کارگاه قالی بافی نابینایان به ما داد.

خلاصه استادی که ما از سر راش سبز شدیم کاری برای ما کرد که یه پدر هم کمتر میکنه, نزدیک افتتاحیه بود, از استاد پرسیدم: هزینه ی اینهمه تجهیزات رو کی داده؟ خیّری, کسی کمک کرده؟ گفتن: آره, خیّری به اسم فلانی! خودشو میگفت. خیلی شرمنده شدم, هزینه ی خیلی زیادی خرج شده بود, هر دار فقط ۱ میلیون پول ساختش بود, جدای از نخش و ابزار کار.

گوشامونو که تیز میکردیم متوجه میشدیم استاد ماشینشو ۴۵ میلیون فروخته, فرشای دست باف که مال خونش بودن فروخته, چرا؟؟! چون موعد چکهاش نزدیک بود و کسایی ام که قول همکاری داده بودن به قولشون عمل نکردن!. وقتی به استاد میگفتیم ما راضی نبودیم بخاطر ما اینهمه اذیت بشین! میگفتن: من کاری رو که شروع کردم و قول دادم باید تموم کنم.

روز افتتاحیه نزدیک بود, از استانداری, اتاق بازرگانی, فنی حرفه ای, آموزش پرورش, انجمن نابینایان, مدرسه نابینایان, و در نهایت چند نفر از بهزیستی, به مراسم دعوت شده بودن.

وقتی وارد سالن, یا بهتر بگم, وارد کارگاه شدیم, دارها رو دیدیم که دور سالن چیده شده بودن و صندلیهای مدعووین در وسط قرار گرفته بود.

مهمانها یکی پس از دیگری اومدن و مراسم با قرائت قرآن و سرود ملی شروع شد.

در حین اینکه چند نفر سخنرانی میکردن, بچه هام پشت دارا نشسته بودن و به درخواست بازدید کنندگان شروع بکار کردن تا شیوه ی کارشون رو به نمایش بزارن. استاد چندتا از بهترین دانشجوهاشو از بعد از اینکه از خونشون به کارگاه نقل مکان کردیم, صبح و عصر در کنار بچه ها قرار دادن تا کار سریعتر پیش بره. الحق که خیلی صبور و بزرگوار بودن.

مراسم با سخنرانی استاد و دخترشون و تقدیر و تشکر ازشون تمام شد.

مسوولین انجمن قول دادن کل هزینه های استاد رو تا ۲ ماه آینده پرداخت کنن, نمیدونم این پرداخت تا کی طول خواهد کشید.

دختر استاد توی ۲, ۳ دقیقه ای که صحبت کرد قول داد ادامه دهنده راه پدرش باشه.

چند روز بعد که برای تکمیل کارامون رفته بودیم, از استاد شنیدم که کارمندای بهزیستی ناراحت شده و گلایه کرده بودن که چرا کسی از ما تشکر نکرد!؟!؟ چشما و شاخامون داشت بیرون میزد, از تعجب.

آخر هر چی رو اَن.

استاد اینهمه دوید, نه جا به ما دادن, نه تونستیم یه وام ازشون بگیریم,. من نمیدونم بهزیستی اینهمه بودجه رو خرج کی میکنه!؟ شخصا به جز یه سری کتاب صوتی دانشگاه, یه ضبط صوت, و یه ساعت لمسی و گویا چیز دیگه ای عایدم نشده

۱ مشت کارمند مفت خورِ کار نابلد, که هنوز زبونشونم سر معلولین درازه! و طلب کار بچه هان.

یه خانمی از بهزیستی زنگ زده بود خونمون, که بیا برا کمیسیون. اون روز نمیتونستم برم, طلبکار من شد که, من رفتم فُرمتو از دکتر گرفتم پرکردم. داشت منت میزاشت, گفتم: من اگر میتونستم فرم پر کنم که دیگه اونجا نمی اومدم, بعدشم شما مددکارین دیگه! عصبانی شد گفت برای خودم متاسفم, تقی گوشی رو گذاشت. هر کی ندونه فکر میکنه اتاق دکتر اون سر شَهره! در صورتی که اتاق روبروش بود.

مغز فندقیها! انگار یکی هر روز باید شرح وظایفشون رو بهشون گوش زد کنه! والا.

چند دقیقه بعد زنگ زد خونمون, گفت: خانم فلانی من معذرت میخوام عصبانی شدم. ماه آینده میتونید بیایید؟ گفتم: زنگ بزنید بتونم میام خخخ. دلم خنک شد, آخه من چیزی نگفته بودم که با من اینجوری برخورد کرد. فکر میکنن هر کی معلوله هر طور میخوان میتونن باهاش برخورد کنن, فکر میکنن از دماغ فیل افتادن! دیگه نمیدونن زندگیشون از دولتی سر ما داره میگذره!

امیدوارم مسوولین بی لیاقت بهزیستی در آینده ای نزدیک جاشونو به افرادی مثل استاد ما بدن, که در نهایت دلسوزی برای رشد, استقلال و اشتغال معلولین قدم بردارن. انشا الله.

*****

«ناسپاسی مردم تو را از کار نیکو بازندارد؛ زیرا هستند کسانی، بی آن که از تو سودی برند تو را می ستایند. چه بسا ستایش

اندک آنان برای تو، سودمندتر از ناسپاسی ناسپاسان باشد و خدا نیکوکاران را دوست دارد.»(نهج البلاغه،، حکمت ۴۰۲)

*****

پ ن: این مراسم افتتاحیه حدودا بیشتر از ۱ ماه پیش برگزار شد, من به دلیل مشغله, الان موفق به انتشارش شدم.

 

 

 

 

درباره خورشید خانم

چند سالی هست که وارد جمع دوستان شدم قبلا بینا بودم, روانشناسی خوندم سکوت و تنهایی رو دوست دارم بیشتر شنونده امد تا گوینده برای شروع رابطه اکثرا پیش قدم نمیشم از پذیرفته نشدن خوشم نمیاد البته ی کمی ام کم رو ام. شرط اول دوستی رو صداقت میدونم از دروغ متنفرم هر چند در مقابل دروغگو کار خاصی نمیتونم انجام بدم جُز سکوت. ی کم کینه ای ام که در برابر مهربونیم ناچیزه, هُنَرای دستی رو دوست دارم بافتنی, تابلو فرش, گلهای کریستال و پارچه ای,و ی کم سفال از چیزاییه که بلدم,ورزشی ام, رشته ی اصلیم پرتاب دیسک و وزنه است 15تا مدال دارم که به جُز 2تا طلا بقیه نقره اَن, 2تا مدالم از گلبال دارم در حال حاضرم ی جایی مشغول کارم. در نهایت امیدوارم در کنار دوستان لحظات خوبی داشته باشم. **مهرتان افزون**
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

40 پاسخ به شما هم در جشن افتتاحیه ی ما شرکت کنید…

  1. 1
    کاربر 2018 کاربر 2017 says:

    سلام. خدمت استاد با شرف و مهربانتان عرض سلام و ادب دارم. خدا خیرشون بده. شما هم انشاالله در کار هنری تون موفق باشید. من و تعدادی از دوستان چند ماهی است که داریم برا راه اندازی این چنین کارگاهی تلاش می کنیم ولی هنوز هیچی از دست مون برنمیاد. کاش یه کوپی از استاد شما رو برا مون می فرستادید.!!! شما سراغ نقشه خوان نرفتید؟! یا از نرم افزار خاصی استفاده نمی کنید؟! من هرجا از ایران رو که می دونستم برا بچه ها کارگاه گذاشتن زنگ زدم و پیگیر بودم ولی به نتیجه خاصی نرسیدم. امیدوارم شما در کارتان موفق باشید. نتایج این کار رو اگه تونستید در قالب یه فایل صوتی از کارگاه تان از نحوه آموزش و کار بچه ها رو بذارید ممنون میشیم.

    • 1.1
      خورشید خانم says:

      سلام, انشا الله شمام به نتایجی که مد نظرتونه برسید.
      در زمینه نقشه خوان خدمتتون عرض کنم که, مام به نتیجه ای نرسیدیم, جاهای زیادی تماس گرفتیم ولی نتیجه ای حاصل نشد.
      شنیدم مشهدیها از نقشه خوان استفاده میکنن, شماره ای گیر آوردم زنگ زدم توضیحاتی دربارش بهم داد ولی دفعات بعد جوابم رو نداد که نداد. نمیدونم چرا بعضیها اینقد در اشتراک اطلاعاتشون خصت به خرج میدن!
      اگر کسی روش خوبی برای نقشه خوانی داره خوشحال میشم در اختیار ماهم بزاره.
      والا ما که هنوز از ضبط صوت استفاده میکنیم

  2. 2
    مهدی بهرامی راد says:

    سلام بر همت و تلاش و انگیزه و هدفتان
    بسیار لذت بردم و هزاران آفرین, ایول, احسنت و عالی دارید. از شما و گروه هنرمندان و استاد بی نظیرتان بسی بسیار تشکر می کنم و کاش حداقل به خاطر تشکر از استاد, نام ایشان را می نوشتید تا سرلوحه مدیران بی کفایت بهزیستی باشد. امثال استاد شما که از وقت, مال, انگیزه و خیلی امیال شخصی اش می گذرد تا به گروهی از علاقه مندان آموزش دهد تا به درآمدزایی برسند قابل ارج و ارزشند. همین جا به برنامه شش نقطه و جناب اشکان عزیز پیشنهاد می کنم یکی از برنامه های شش نقطه را ویژه این کارگاه و این استاد عزیز تنظیم, ضبط و پخش کنند. شاید گوشه ای ناچیز از زحمات آنها جبران شود. البته جبرانی معنوی و گرنه به حرف مسوولین برای تامین هزینه های استاد ارجمند نمی توان توجه کرد.
    باز هم تشکر از این پشت انرژی زا. موفق و پیروز باشید و منتظر پستهای دیگر در این زمینه در مورد پیشرفت کار هستیم.

    • 2.1
      خورشید خانم says:

      سلام به آقای راد, ممنونم از لطف و توجه شما.
      اسمشونو نبردم گفتم شاید راضی نباشن, ایشون اینقد متواضع و ما اینقد باهاشون راحت بودیم که روز افتتاحیه فهمیدیم دکترن!
      فایشون آقای مظفری هستن.
      در زمینه مصاحبه ام اگر دوستان تمایل داشتن میتونم شماره تماس استاد رو در اختیارشون بزارم.
      بازم تشکر میکنم

  3. 3

    سلام
    واقعا باید از این جور آدم ها قدرشناسی کنیم
    خسته نباشند و دستشون درد نکنه
    ما که از بهزیستی خیلی بهره ای نبردیم
    خیلی دلم ازشون پر هست اما چی بگم که ناگفتنش بهتره!

    • 3.1
      خورشید خانم says:

      سلام خانمی,
      شما یکی رو پیدا کن که از بهزیستی دلش پر نباشه.
      به نظر من با هیچ زبان و وسیله ای نمیشه از اینجور انسانهای شریفی قدر دانی کرد!
      خدا جزای خیر بهشون بده.
      از شمام ممنونم به خاطر لطف و حضورت

  4. 4
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    خدایا از تو می خواهم که مرا جزو خوبانی قرار دهی که گره گشای کار بندگانت باشم و از تو خواستارم که خوبان رو در برابرم قرار دهی تا از منش آنان بیاموزم.
    خیلی خوشحال شدم. موفق باشی

    • 4.1
      خورشید خانم says:

      سلام رعد عزیز,
      تو خودت اینقد خوبی که دیگران باید بیان از تو یاد بگیرن.
      امیدوارم شاد و موفق باشی.
      در جواب دعاتم میگم: آمین.

  5. 5
    ریحان says:

    سلام
    آفرین آفرین آفرین بر همگیتون
    و درود بر استاد گرامی! موفق باشید همیشه.

  6. 6

    سلام. دورا دور خبر های موفقیتتون رو میشنیدم و واقعا لذت میبردم. چند روز پیش رفتم بهزیستی که برای مدیریت درمان تعمین معرفی نامه بگیرم. جالب اینجا بود که بهم میگفتن، تو اصلا واسه چی اینجا پرونده داری! نمیخوام دلسردتون کنم. ولی با وجود این که نیمی از زندگی هنری خودم رو به آقای ستاری مدیونم، باید بگم که به استادتون بگین که زیاد رو قولشون حساب نکنه. یه خیر میشناسم که فکر میکنم بد نباشه. مشخصاتش رو واستون میفرستم

    • 6.1
      خورشید خانم says:

      سلام آقای ملکی,
      والا استاد ما از همون اول یه تنه رفت جلو و هنوزم ثابت قدم هست رو قول کسی ام حساب نکرد! چون اگه اینجوری بود ما هنوز خونه اول بودیم.
      امیدوارم ب زودی پست اشتغالتون رو اینجا بزنید و ما رم تو شادیتون شریک کنید. البته اگه درست متوجه شده باشم که اون نامه رو برا کار میخواستین.
      ممنون میشم اگه اطلاعات اون خیر رو هم بفرستید.
      پیروز باشید

  7. 7
    هادی عشقی says:

    سلام ای کاش معلولی وجود نمیداشت تا ببینیم اینا )بهزیستیا ( از کجا نون میارن بخورن … ولی دم استادتون واقعا واقعا گرم خدا به اون و همه خیرها سلامتی بده ‌‌‌…

    • 7.1
      خورشید خانم says:

      سلام, معلولیت که تمامی نداره,
      امیدوارم یه جو شرف و انسانیت تو وجود آدمها باشه تا به جایگاهشون ننازن.
      از شمام ممنونم دوست عزیز

  8. 8
    مهرناز says:

    سلام بر خورشید خانم با انگیزه و پر تلاش. جدا خسته نباشید. حتما سلام و عرض ادب و تشکر ما رو هم خدمت استادتون برسونید. به شما و استاد و دوستانتون تبریک میگم و براتون آروزوی موفقیت روزافزون دارم. امیدوارم خدا به افرادی چون استاد بزرگوار شما سلامتی و عمر با عزت عطا کند که اگر از این قبیل انسانها در کشور ما بیشتر میبودن اینجا به یک بهشت واقعی بدل میشد. خورشید خانم من هم به کارهای هنری علاقه بسیار دارم و زمان که بینا بودم یه کارهایی انجام میدادم. اگر براتون امکان داره لطفا یه سری به ایمیل من بزنید. خیلی مشتاق آشنایی با شما هستم. راجع به هنرهایی که در شناسنامه تون نوشتید سوال دارم . سپاسگزارم.

  9. 9
    Eagle says:

    سلام. در مورد بهزیستی هر چی گفتین رو با تمام وجود لایک می کنم. واقعا باید بیان و از امثال چنین استادی یاد بگیرن. ولی کو گوش شنوا؟ کارمندان بهزیستی در سدد فراختر نمودن جیب خویشند و دیگر هیچ. بای

  10. 10
    کامبیز کامبیز says:

    بخاطر توهین به سازمان خدوم بهزیستی که همانا یکی از مهمترین نهاد حکومت می باشد, شما را به نوش جان کردن ۸۸ ضربه شلاق در ملأ معلولین دعوت مینماییم.
    خوردن شلاق اجباری و به ازای هر روز استنکاف از حضور, ده شلاق دیگر اضافه میگردد.

    • 10.1
      خورشید خانم says:

      دست شما درد نکنه.چ قدر شما محبت دارید! میشه بفرمایید چ خدماتی کردن تا مام هم ازشون بسپاسیم! بعدشم این ۸۸ رو از کجا آوردی؟ نمیشه ۷۷ باشه؟ آخه من ۷ رو بیشتر میدوستمممم.
      من استنکاف میکنم ببینم کی میتونه حرف بزنه خخخ.
      ثالثا تو چرا چند وقته پست نزدی تنبل خان .
      مرسی از حضورت

  11. 11
    پسر پاییز says:

    سلام ما معلولین بایدخودمون مثل خورشید بدرخشیم و امیدوار به خدا باشیم چون صدایی مثل صدای رعد هم که باشه تو گوش مسعولین نمیره گوش اگر گوش منو ناله اگر ناله تو انچه البته به جایی نرسد فریاد است

    • 11.1
      خورشید خانم says:

      سلام, آره میگن کسی که خوابه رو میشه بیدار کرد ولی کسی که خودشو به خواب زده نه . امیدوارم شمام موفق و شاد باشید

  12. 12

    سلام خورشید خانم. اول موفقیتتون رو تبریک میگم. اراده و پشتکار شما و دوستانتون استادتون رو جذب کرده. آفرین بر شما و استاد بزرگوار و با شرفتون.
    از بهزیستی هم که هیچی نگیم بهتره. تا بوده چنین بوده و هست.
    اگه امکانش هست تجربیاتتون رو بیشتر با ما به اشتراک بذارین بلکه بتونیم استفاده کنیم. انجمن شهر ما هم حدود یک ماهی هست که کلاس قالیبافی تشکیل داده. امیدوارم که به سر انجام برسه.
    ممنون. موفق و مؤید باشید دوست عزیز.

    • 12.1
      خورشید خانم says:

      سلام تبسم جان,
      مرسی خانمی!
      والا ما هنوز اول راهیم اگر مطلب قابل عرضی بود چشم. شمام اگه سوالی داشتید در خدمتم.
      آرمان کوچولو رو ببوسید

  13. 13
    صادق says:

    سلام بر شما آفرین به استادتون دمش گرم
    انشا الاه توفیق پیدا کنه کارش را ادامه بده

    در خصوص سازمان بهزیستی هم کارمندان مثل جاهای دیگه هم خوب دارند و هم بد
    یعنی نمیشه بگیم همه کارشون را انجام نمیدن
    و نمیشه هم بگیم همه معصومند
    هر سازمانی بودجه مشخصی داره باید بودجه برسه تا کارکنان خرج معلولین کنند
    از جیبشون که نمیشه پرداخت کنند
    بعد بودجه ها شفاف هستند
    یعنی کارمند برای هر ریالی که خرج میکنه باید پاسخ بده
    به نظرم ساختار باید درست بشه از بالا مشکل هست
    در خصوص بافت فرش هم ادامه بدید
    صنایع دستی و….
    بهترین ظرفیت ایجاد اشتغال هستند به خصوص برای بانوان که هم سحمشون را از اقتصاد بردارند
    و هم مشارکت اجتماعی کنند
    ما نباید از ظرفیت های صنایع دستی و فرش قافل بشیم
    موفق باشید

    • 13.1
      خورشید خانم says:

      سلام,
      شما درست میفرمایید ولی کمتر مددکاری پیدا میشه از سر احترام با یه معلول برخورد کنه, همون چندر غازی ام که به بعضیها میدنع با منت میدن, فکر میکنن از جیب باباشونه.
      وقتی یه مددکار وظیفه ی خودش نمیدونه برا یه نابینا فرم پر کنه شما دیگه تا تهشو بخونید.
      متشکرم از حضور شما

  14. 14

    لطفا شناسنامهتون رو کامل کنید. اهل کجایید؟ چند سالتونه؟ و و و. ممنون.

  15. 15
    احمدرضا says:

    درود بر شرف استاد و شما واقعا جای تحسین و تشکر داره آفرین

  16. 16

    سلام خورشید خانم من که شخصا متوجه نشدم که شما اسم واقعیتون چی هست و همچنین استان محل زندگیتون را هم در بیوگرافیتون نگفتید. تبریک به شما و دوستانتون میگم که تونستید در زمینه ای که دوست دارید فعالیت کنید. انشا الله همینطور روند موفقیتهای شما و دوستان شما ادامه دار باشه و هر روز از شما خبرهای خوشی را بشنویم. در پناه خدا موفق باشید.

    • 16.1
      خورشید خانم says:

      سلام. ممنونم از آرزوهای خوبتون.
      چند بار عرض کردم کرمانی ام.
      انشا الله شمام در همه مراحل زندگی سر بلند و موفق باشید

  17. 17
    علاء الدین says:

    سلام!
    اول که درود و درود و درود و هزاران بار درود بر استاد متعهد و کوشاتون. حتماً پیام سپاس اعضای محله رو به ایشون برسونید.
    دوم هم آفرین و آفرین و آفرین و هزاران آفرین بر تلاش و پشتکار شما و دوستانتون که پس از بیش از دو سال زحمت، تا رسیدن به نتیجه از کار دست نکشیدید.
    سوم، درباره بهزیستی هرچه گفتید درست بود. کاری نمی‌کنند مگر گزارش‌نویسی و طلبکاری و دیگر هیچ! البته دست‌کم مسؤول توان‌بخشی شهرستان ما برخوردش با من که همیشه محترمانه بوده. اما خانه از پایبست ویران است.
    و آخر هم بسیار مایلم جزئیات فرش‌بافی نابینایان رو از نزدیک تجربه کنم. باید کار لذت‌بخشی باشه. به‌هرحال برای شما و دیگر نابینایان کوشا روزهای روشن و سرشار از موفقیت رو آرزومندم.

    • 17.1
      خورشید خانم says:

      سلام.
      بهزیستی که اسمشو نیاریم بهتره.
      بافتن فرشم برای من که تجربه شیرین و جذابی هست. امید که کسایی که علاقمند این هنرن، امکان تجربش رو داشته باشن.
      مرسی از حضور گرمتون

  18. 18
    میرهادی says:

    درود بر شما خورشید خانم و استاد مظفری بینظیر:
    امیدوارم خوب و خوش باشید.
    کاش در حین کار، اطلاعرسانی میکردید که میشد این احتمال رو داد که کسی بتونه از کارهای با ارزشتون تصویر برداری بکنه و برای تعداد بیشتری بفرسته و شاید میشد کاری کرد که استادتون مجبور به خرجهایی که گفتین نشه. پیشنهاد میکنم اگر تصویری از کارگاهتون در کار هست، به نحوی به خبرگذاریهای معتبر برسونید که هم کارتون دیده بشه هم بشه مقداری از هزینه ها و زحمات استادتون رو جبران کرد.
    موفق باشید.

    • 18.1
      خورشید خانم says:

      سلام بر میرهادی گرامی.
      راستش از صدا و سیمای استان چندبار اومدن گزارش گرفتن و پخش شد.
      این کارگاه رم اون فرد خیر وقتی مصاحبه رو از رادیو شنیده بود ب ما داد.
      انشا الله بشه زحمات ایشون رو جبران کنیم.
      ممنونم از لطفتون. شاد باشید

  19. 19
    وحید says:

    سلام خورشید خانم.
    درود بر این استاد خوب و دوست داشتنی. خدا حفظشون کنه.
    راجع به بهزیستی هم بهترین کار رو انجام دادین و من نه تنها تو بهزیستی بلکه تو ادارات دیگه هم اگه کسی زیادی حرف بزنه حساااااابی از خجالتش درمیام خخخخخخخخخ. یعنی یه همچین آدمی ام من.
    شاد باشید.

    • 19.1
      خورشید خانم says:

      سلام آقا وحید.
      کجایین ناپیدا.
      دلتنگ شعرای زیباتون شدیم.
      درسته که میگن با کسی که باهاتون بدرفتاره خوب رفتار کنید.
      اما حساب بعضیا رو باید کف دستشون گذاشت.
      کمک خواستین من هستم خخخ.
      خدا شما رم حفظ کنه.
      سپاس از حضورتون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *