یاقوت، نامی که بر آن زن سرخپوش نهاده شده بود!

امروز به یادداشتهای کهنه و قدیمی نگاهی گذرا انداختم.
نامش را در یکی از آنها دیدم که نوشته بودم امروز یاقوت مرا از این سوی میدان فردوسی به آن سو هدایت کرد و برایم تاکسی گرفت تا به میدان انقلاب بروم.
با خواندن این یادداشت تمام خاطرات او را بیاد آوردم.
سالها بود که به او کمتر فکر میکردم.
آخر با این همه مشکلات مگر میشود که از گذشته هم چیزی به خاطر آورد!
سال شصت در مرکز توانبخشی بهزیستی که در ابتدای خیابان کوشک قرار داشت دوره ی توانبخشی را میگذراندم، تقریبا هر روز او را میدیدم.
من و دوستانم عصرها که کلاسهایمان در این مرکز تمام میشد : پیش از رفتن به خانه چند ساعتی را با هم پی گردش و تفریح میرفتیم.
و خیلی از اوقات او ما را از میدان فردوسی عبور میداد تا به آن طرف میدان رفته و حالا گاهی پیاده و گاهی سواره تا میدان انقلاب میرفتیم.
و این کار هر روزه ی ما بود.
یاقوت را از سنین کم میشناختم،
نمیشود تهرانی باشی و در آن زمان در این شهر بوده باشی و یاقوت را نشناسی!
همه او را میشناختند.
هر کس از او چیزی میگفت، یکی میگفت که به وسیله ی تلفن با مردی دوست شده و عاشق صدایش شده و از رشت به تهران آمده تا با او ازدواج کند، اما طرف سر قرار حاضر نشده و یاقوت سی سال است که در این میدان منتظر اوست تا بیاید!
اما او یا مرده یا آمده و یاقوت را دیده و از شکل و شمایلش خوشش نیامده و بدون آنکه به او چیزی بگوید گذاشته و رفته. بعضی میگفتند که او اهل رشت بوده بعضی میگفتند نه اهل همین تهران بوده.
خلاصه هر کس از او چیزی میگفت:
داستان عشق او در تهران بر سر زبانها بود، اما او هیچوقت با هیچ کس از خودش و حقیقت ماجرا حرفی نَزَد.
در ایام نوجوانی یک بار که با پدرم داشتیم از میدان فردوسی میگذشتیم پدرم با او احوال پرسی گرمی کرد و من متوجه شدم که آنها با هم آشنایی دارند.
و یاقوت به گرمی با پدرم گفتگو میکرد.
بعد هم به خواست پدرم با هم رفتیم و در چلو کبابی فردوسی که در پایین میدان در اوایل خیابان فردوسی قرار داشت ناهار خوردیم.
شاید دوازده سیزده سال بیشتر نداشتم.
چند سال بعد که دیگر خودم هرجا که میخواستم میرفتم، روزی برای انجام کاری
گذرم به میدان فردوسی افتاد.
اصلا به فکر یاقوت نبودم،
اما او که ظاهرا به تمام آیندگان و روندگان این محدوده با دقت مینگریست مرا که دید به سراغم آمد و پرسید تو پسر فلانی نیستی؟
گفتم چرا، گفت کجا میخواهی بروی؟
گفتم به خیابان سعدی، گفت پس چرا اینجا پیاده شدی؟
گفتم دلم میخواست کمی پیاده بروم.
او با من تا خیابان سعدی آمد و بعد که من به مقصدم رسیدم راه رفته را برگشت تا در میدان فردوسی مثل همه ی سالهایی که منتظر عشقش بوده چشم به انتظار او بنشیند.
هرکس که او را میشناخت میدانست که او زنی بی آزار است، هرگز با کسی کاری نداشت:
عشقی که او به معشوقش داشت از نظر هیچ فرد تحصیل کرده ای قابل فهم نبود.
همه میگفتند که او باید بیماری خاصی داشته باشد!
اما من که دست کم شش ماه تمام همه روزه برای دقایقی با او هم کلام میشدم در او هیچ حالت خاص روانی را حس نکردم.
شاید فقط یک عاشق بود نه چیز دیگر.
شاید او خود را اینگونه مجازات میکرد:
شاید او دیگر روی برگشتن به خانه و خانواده را نداشت و به همین خاطر خود را به بدترین شکل عذاب میداد.
و شاید فقط عشقی پاک و بدون هیچ آلایشی در او بود.
نمیدانم، اما او عجیبترین زنی بود که من دیدم.
زمانی که من در خیابان کوشک دوره ی توانبخشی را میگذراندم بعضی از روزها به میدان فردوسی میرفتم پیدایش میکردم و او را با اصرار زیاد بر میداشتم و به چلو کبابی فردوسی و یا به اغذیه فروشی که در خیابان ارباب جمشید بود میبردم، تا با هم ناهاری بخوریم.
یادم هست روزی همراه چند تن از دوستانم و یاقوت رفته بودیم به چلو کبابی.
به شوخی گفتم بچه ها ببینید الآن همه با یه دختر خانم خوشگل و ناز میان تو رستوران و من با یه دختر خانم سن و سالدار که از مادرم هم سنش بیشتره اومدم غذا بخورم.
آن زمان گفته میشد که او متولد سال ۱۳۰۵ است.
یکی از دوستانم گفت اینطوری شوخی نکن شاید یاقوت خانم ناراحت بشه.
و او گفت از حرفهای این پسره ی شیطون ناراحت نمیشم، چون میدونم شوخی میکنه.
اما او خیلی زودرنج بود و زود از دست دیگران میرنجید.
خیلی از کسبه که او را به خوبی میشناختند میگفتند که مراقب باش که او را از خودت نرنجانی!
زمان دوره ی توانبخشی ما هم به سر رسید و من هم از بعد از عید توانستم به سر کار بروم.
و دیگر فرصت رفتن و دیدن یاقوت را نداشتم.
بیش از دو سال گذشت و من از یاد یاقوت غافل شدم، روزی تصمیم گرفتم بروم تا او و دیگر دوستانی را که در آن منطقه داشتم ببینم.
به میدان فردوسی که رسیدم چند دقیقه ایستادم، چون میدانستم یاقوت معمولا در سمت شمال میدان می‌ایستاد و تا بخواهد از آن طرف به سمت جنوب میدان بیاید دقایقی باید سپری شود.
شاید پنج دقیقه منتظرش ماندم، اما یاقوت نیامد.
رفتم و از صاحب قهوهخانه ای که در اوایل خیابان فردوسی بود سراغش را گرفتم.
او گفت یاقوت دو سال میشه که دیگه نیست.
گفتم چطور؟
گفت هیچکس ازش خبر نداره، رفتم به اغذیه فروشی موسیو در خیابان ارباب جمشید:
از او و همسرش سراغ یاقوت را گرفتم،
آنها هم همین حرف را تکرار کردند.
رفتم سراغ یکی از دوستانم در کوچه ی خبرنگاران که در خیابان کوشک واقع است، و از او هم سراغش را گرفتم.
او هم گفت هیچ خبری از یاقوت ندارد.
یاقوت همانطور که به یک باره در میدان فردوسی از بیش از سی سال پیش پیدایش شد و تمام این مدت چشم انتظار عشقش بود، ناگاه از نظرها غایب شد.
و دیگر هیچکس از حال و احوال آن زن سرخ پوش که در میدان فردوسی گاه مینشست و گاه می‌ایستاد تا بلکه چشمش به جمال کسی که حتی یک بار هم او را ندیده بود، بی‌افتد.
یاقوت نام واقعی او نبود.
برخی میگفتند نامش فریباست،
من هرگاه خواستم از خودش چیزی بگوید حاضر به گفتن نشد: با آنکه با من بسی مهربان بود.
تمام خبرنگاران آن دوران سعی کردند تا بلکه او مهر سکوت را بشکند و از خود و از آنچه حقیقتا بر سرش آمده سخنی بگوید، اما هیچیک موفق نشدند.
او زن عجیبی بود، او متکدی نبود: من از هیچکس نشنیدم که او از مردم پولی گرفته باشد، تنها از بعضی از اهالی محل و امثال من که برایش غذا میخریدیم آن را میپذیرفت.

درباره داوود نظری

من داوود نظری متولد 4 فروردین 1342 در تهران هستم. در سن هفت سالگی به علت عملهای نابجا و مکرر نابینا شدم. کارمند بازنشسته ی سازمان صدا و سیما هستم. با توجه به اینکه من با نام حقیقی در این سایت عضویت دارم درباره خودم چیز زیادی ندارم که بگم. چون خیلی از همنوعانم من رو به خوبی میشناسند پس به همین مقدار بسنده میکنم. و تنها راه ارتباطی با من: nazari.davood@gmail.com
این نوشته در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

15 پاسخ به یاقوت، نامی که بر آن زن سرخپوش نهاده شده بود!

  1. 1
    ریحان says:

    سلام
    جدا شنیدن این قصه ی رمزآلود برام جالب بود
    هم به نوعی خیلی مشتاقم راز زندگی یاقوت را بفهمم و هم فکر میکنم همانطور که خود یاقوت نخواسته راز زندگیش را کسی بفهمه
    بهتره همچنان سر به مهر باقی بمونه.
    این داستان واقعی بود نه؟

  2. 2
    کریمی says:

    درود. پست زیبا و داستان دردناک و مرموزی بود. مرسی از اشتراکش.

  3. 3

    ممنون آقای نظری عزیز.
    جالب بود.
    خوشحالم از اینكه هستید كنارمون.

  4. 4
    داوود نظری says:

    سلام بر دوستان محترم، ریحان، کریمی و صالحی
    .از شما ممنونم.
    حضور ریحان عزیز عرض کنم که این داستان کاملا واقعی بود. و من تنها بخشی از همه ی ماجرا را بازگو کردم.
    و از دوستان عزیز کریمی و صالحی هم سپاسگزارم

  5. 5
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    سلام خدمت آقای نظری
    من عاشق خوندن این دست نوشته ها هستم . خوندن خاطرات و گاهی دست نوشته ها عجیب حس منو خوب میکنه . باز هم اگه زحمتی نیست برامون از خاطرات بگید و بنویسید

  6. 6
    گوشه نشین says:

    با سلام و تشکر عالی بود موفق باشید

  7. 7
    Mehdi rajabi says:

    درود بر جناب نظری بزرگوار و دیگر دوستانی که کامنت من رو میخونن. شخصیت یاقوت یکی از عجیبترین شخصیتهایی هست که تا به حال در موردش خوندم و شنیدم. اما غرض از کامنت این بود که فایل صوتی گفتوگوی مسعود بهنود و یاقوت رو تقدیم کنم. همونطور که خودتون نوشتید اینجا هم یاقوت توضیحی در مورد زندگیش نمیده. به هر حال شنیدنش خالی از لطف نیست.

    http://gooshkon.ir/mrajabi/Yaghoot.mp3

    وقت خوش و بدرود.

  8. 8
    داوود نظری says:

    سلام بر دوستان بسیار عزیز.
    بخصوص بر مهدی رجبی نازنین که به من محبت کرد و این فایل رو فرستاد.
    میدونی این صدا برای من چقدر آشنا بود؟
    میدونی با شنیدنش چه حالی کردم؟
    هیچ میدونی من رو به اون زمانها بردی، شاید باید بیشتر حواسم بهش میبود،
    چرا این فکر به ذهن من نرسید که خیلی بیشتر از این گزارشگر با او همکلام بودم صدایش را برای یادگاری ضبط نکردم!
    چقدر حماقت از من سر زد:
    من که شش ماه همه روزه با او هم کلام میشدم چطور دست به چنین کاری نزدم!
    ای وای!
    او زن بسیار شریفی بود،
    با آنکه من به دو سه مغازه که با من آشنایی داشتند سپرده بودم که اگر او آمد و از شما غذا خواست دریغ نکنید و هرچه خواست به حساب من در اختیارش بگذارید و با آنکه او خودش این را میدانست حتی یک بار هم نرفت و به حساب من چیزی نخورد.
    محال است کسی سودجو و سوء استفاده چی باشد و از چنین موقعیتی به نفع خود بهره نبرد!
    او در عشق و در اعتمادی که به او میشد هم یگانه بود.
    چنان از این همه محبتی که در حق من کردی از تو سپاسگزارم که نمیدونم چطور میتونم از پس این همه لطف بر بیام فقط میگم دستت درد نکنه. شاید روزی بتونم محبتت رو جبران کنم.

  9. 9
    نیره says:

    درود بر شما
    چه خاطره زیبا و جالبی
    و “یاقوت” چه شخصیت عجیبی
    خیلی دوست داشتم
    باز هم از خاطرات زیباتون بنویسید
    سلامت و برقرار باشید

  10. 10
    کامبیز کامبیز says:

    سلام عمو.
    عجیب حسی دارم.
    نمیدونم چی بگم.
    تا حالا چیزی ازش نشنیده بودم.

    ایول مهدی که صداشو گذاشتی برامون.

  11. 11
    ابراهیم says:

    اولین بار اسم یاقوت رو از زبون یکی از معلمهام شنیدم.
    کنجکاوی وادارم کرد بیشتر راجبش بدونم. از همه کسایی که حس میکردم چیزی راجب یاقوت باید بدونن سوال میکردم. و بعدها که اینترنت دار شدم از اون طریق هم ادامه دادم.
    گاهی با خودم میگم کاش میفهمیدم عاقبت این زن چی شد که یه دفعه غیبش زد و پیداش نشد.
    خیلی حدس و گمانها راجبش خوندم و شنیدم
    میگن اون پسر که یاقوت رو از رشت کشید تهران یا همون بچه تهران اگه بوده آخه یه عده میگن بچه رشت بوده و یه عده میگن بچه خود تهران بوده کشیدش خیابان فردوسی شاید از خانواده ی سرشناسی بوده و میدونسته محاله بتونه با لیلا فریبا یا زینب که بعدها شد یاقوت ازدواج کنه ترجیح داد خودشو به اون نشون نده و گمنام همیشه مراقبش باشه.
    یه عده میگن پسر روز قرار بر اثر تصادف و یا تو دعوا کشته شده و اینجوری دختر بیچاره سالها تو گرمای تابستون و سرمایه استخون شکن اون موقعهای تهران هر روز به همون مکان قرار میاومده. محلی که حالا جاش یه پاساژ سبز شده.
    مسعود بهنود روایت میکنه.
    شبی همراه غلامحسین ساعدی و دو نفر دیگه به میدان فردوسی رسیدیم و وقتی به میدان رسیدیم با صدای بلند شروع کردیم به خوندن اشعار فردوسی و پاسبان هم که اومد سراغمون یه پولی بهش دادیم و اونم ما اربده کشان مست رو به حال خودمون رها کرد. وقتی به محل عشق یاقوت رسیدیم اون رو دیدیم که گوشه ی دیوار چمباتمه زده بود..
    به سراغش رفتیم غلامحسین ساعدی دست اون رو گرفت و همون لحظه انگار مستی از سرش پرید داد زد تب داره و در حالی که یاقوت رو مجبور کرد محل عشقشو ترک کنه در حالی که غلامحسین ساعدی با صدای بلند زار میزد تاکسی گرفتیم و یاقوت رو به کِلِنیک رسوندیم. اونجا هم وقتی به یاقوت سرم زدن غلامحسین ساعدی همچنان گریه میکرد.
    برای خیلیا عجیبه که چرا یاقوت زبون باز نکرد و برای یه دفعه هم که شده راز زندگیشو نگفت برای اینم جواب دادن که شاید یاقوت میدونسته که عشقش از همون خانواده ی سرشناسه و اگه مردم بفهمن اون کیه براش بد بشه اینه که بخاطر عشق پاکش هرگز از زندگیش حرفی نزد. و هیچکس نفهمید اون پسر کی بود یا خودش از چه خانواده ای بود. گمنام اومد و گمنام هم رفت.
    برای غیبتش میگن شاید یه دفعه برگشته خونش و تا آخر عمر هم از خونه پدریش خارج نشده. یا بالاخره عشقش اومده و اون رو برده. و و و
    جز مصاحبه ای که مسعود بهنود باهش داشته و دو مستند کوتاه که رفت و آمد یاقوت رو نشون میده چیزی از اون زن سرخ پوش در دست نیست.
    ولی راجبش فیلمها و ترانه ها و اشعار زیادی سروده شده. سال نود هم تعدادی از زنهای تهرانی در حالی که سراپا سرخ پوش بودن به میدان فردوسی رفتن تا یاد یاقوت همچنان زنده بمونه.

  12. 12
    داوود نظری says:

    سلام بر نیره، کامبیز و ابراهیم.
    از شما سپاسگزارم.
    تنها چیزی که یاقوت مستقیم به من حاضر شد بگه این بود که میگفت خیلی از مدیران نشریات معروف اون دوره مثل خواندنیها و تهران مصور به سراغش اومدند تا داستان زندگیش رو ازش بخرند.
    اما یاقوت میگفت آخه من که داستانی ندارم تا به کسی بفروشم.
    میگفت این دو بهش پیشنهاد بیست هزار تومن رو داده بودند تا داستانش رو بخرند ولی یاقوت از این کار سر باز زده بود.
    من کسی رو که تا این حد پول براش بی ارزش باشه در عمرم ندیدم.
    و شک ندارم که یاقوت این حرف رو صادقانه گفته بود.
    اون موقع میگفت که ده پونزده سال قبل این پیشنهاد بهش شده بود.
    و این مقدار پول تو دهه ی چهل مبلغ هنگفتی بوده آیا این زن عجیبترین آدمی که میشه ازش حرف زد نیست؟
    شما باید در اون دوره زندگی کرده باشید تا بتونید حرف من رو حس کنید، اون زمان روسپیان شهرنو که حاضر میشدند داستان زندگیشون رو با مبلغ ناچیزی به مجلاتی مثل زن روز بفروشند کم نبودند! اون وقت داستان زندگی زنی عاشق مثل یاقوت با اون همه شهرت تو جامعه چه سر وصدایی میتونست راه بی‌اندازه!
    بنظر من یاقوت خودش رو به بدترین شکل ممکن داشت مجازات میکرد.
    و چه حیف شد که جامعه ی ما این زن استثنایی رو اونطور که باید و شاید در نیافت.

  13. 13
    ابراهیم says:

    اینم به حرفام اضافه کنم
    میگن یاقوت گدایی میکرده و یا مردم خودشون بهش پول میدادن که از طرف تعدادی از مغازه داران اون زمان رد شده. اون زن کم حرف که لقب دیوونه بهش داده بودن نه به کسی صدمه میزد نه صداشو بر سر لاتها و بیکاره هایی که بهش متلک میگفتن بلند کرد و تنها کاری که تو اون جور موقعها میکرد این بود که از اونجا بره و یا اگه طرف زیادی سمج بود میرفت داخل یکی از مغازه های اطراف تا طرف میرفت.
    آدم زود رنجی بوده و جز تعدادی از مغازه داران اون اطراف و تعداد انگشت شماری از مردم عادی با کسی همصحبت نمیشده و جز از مغازه داران و اون معدود افراد از کسی چیزی قبول نمیکرده. و مغازه داران اون اطراف هم باهش مهربان بودن و بهش غضا و لباس میدادن

  14. 14

    میان این همه کار، یادم آمد یکی از پیامهای محله را نادیده رها کرده ام.
    متن را خواندم. صدایش را هم شنیدم. صدای آن زن عاشق گیلانی را.
    باید زمانی اشکهایت با باران در هم آمیخته باشد تا درون پر غوغایش را از انکارهای سرسریَش باز شناسی.
    اگر رخت سرخش را از این جهان بر بسته باشد، خدا کند هنوز هم عاشق بوده باشد و در اندیشه تقدس باران.

  15. 15
    خانم کوچولو says:

    سلام
    داستان عجیبی بود و الان هم که دارم کامنت می نویسم ذهنم درگیرشه.
    واقعا از اشتراک این خاطره ازتون ممنونم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *