نشریه جهان آزاد، شماره 8: برنامه رادیویی Eyes On Success با موضوع نابینایی و رنگین پوست بودن در جامعه آمریکا!

سلام به اهل سفر به جهان آزاد. امید که در اوج باشید! امروز هم به سفر میریم و این بار کمی متفاوت. امروز قراره مهمون یک برنامه رادیویی باشیم و پای صحبت آنیال لوییس, نابینای رنگین پوستی بشینیم که هر دو دنیا, دنیای دیدن و ندیدن رو تقریبا به فاصله یک آخر هفته تجربه کرد و به سبب بیماری آرپی که برای خیلی از ما ناآشنا نیست, از جهان رنگ ها ظرف یک تعطیلات وارد دنیای دیدن با دست به جای چشم شد. امروز می خواییم به داستان آنیال جوان گوش کنیم, باهاش در مسیر پیشرفتهاش هم قدم بشیم و سنگ های مسیرش رو با دستهای درک و دریافتمون لمس کنیم. بیایید آنیال رو دقیق بشنویم. شاید این برای ما هم اتفاق افتاده باشه, یا شاید این قصه ی فردای ما باشه. دیر کردیم. زمان, این گنج ارزشمند رو از دست ندیم و بریم به متن داستان یک زندگی.

 

مشخصات نشریه جهان آزاد شماره هشت:

  • نام برنامه:
    Eyes On Success چشمهایی برای موفقیت
  • موضوع:
    نابینایی و رنگین پوست بودن در جامعه آمریکا
  • دانلود برنامه به زبان اصلی
  • مترجم:
    مریم مشایخی

 

متن ترجمه شده برنامه چشمهایی برای موفقیت در هشتمین شماره از  نشریه جهان آزاد

 

سلام. به برنامه «چشمهایی برای موفّقیت» خوش اومدید. ما هر هفته در این برنامه به مجموعۀ متنوّعی از موضوعات مورد علاقۀ افراد با آسیب بینایی میپردازیم.

من نانسی گودمن تورپی هستم

و من هم پیتر تورپی.

بخشی از صحبت مهمان: «بنا بر این من در انجمن آموخته ام چگونه از جامعه ی نابینایی حمایت کنم. یاد گرفتم که باید با سیاستها و فرایندهای ساختار یافته که موانعی رو بر سر راه نابینایان ایجاد میکنن دست و پنجه نرم کنم. یاد گرفتم که همین مسأله در مورد من که سیاهپوست هم هستم صدق میکنه، هرچند این مسائل تأثیر مستقیم روی من نداره، و  تأثیر عکس روی من داره، ولی در واقع اونها وجود دارن،»

پیتر: امروز با مهمانمان راجع به بعضی از تجربیاتش به عنوان شخصی که هم نابیناست و هم دارای پوست رنگی صحبت میکنیم.

نانسی: ما با آنیال لوییز که مدیر اجرایی نوآوریهای نابینایی در انجمن ملی نابینایان است بیشتر در رابطه با تجربیات زندگی  شخصی او صحبت خواهیم کرد. اما اوّل پند هفته: پند این هفتۀ ما از آنیال لوییس هست:

آنیال لوییس: «فکر میکنم اگه قرار بود من یه پند عمومی برای همه داشته باشم   میگفتم که آدما  تحملشون رو در مقابل همدیگه تا حدّی بالا ببرن که همدیگه رو بفهمن و فهمیده بشن، فکر میکنم در هر دو موقعیت،  یعنی هم نابینایی و هم سیاه پوستی، این نکته کلیدی است. فکر میکنم که اگر بتونیم این کار رو بکنیم همه در موقعیت بهتری خواهیم بود، و به این ترتیب میتونیم همدیگه رو دوست داشته باشیم.»

نانسی: خب با معرّفی آنیال لوییس شروع میکنیم و میخوایم بدونیم که نقشش در انجمن ملّی نابینایان چیه.

آنیال” اسم من آنیال لوییزه و مدیر اجرایی نوآوریهای نابینایی انجمن ملّی نابینایان هستم.

پیتر: چه مدّتی هست که شما در این سمت هستید؟

آنیال: خب من از سال 1999 عضو انجمن ملّی نابینایان هستم و از اون موقع در سمتهای داخلی مختلفی بودم، چند سالی عضو هیئت مدیره بودم، و از سال 2010 به کار در اینجا در دفتر ملّی برگشتم، در ابتدا در تیم حمایت و سیاست گذاری مشغول به کار بودم اما از سال 2014 در بخش نوآوریهای نابینایی یعنی کاری که در حال حاضر مشغول به آن هستیم اشتغال دارم.

نانسی: من فکر میکردم شما مدیر مؤسسۀ جرنیگان هستین، این مؤسسه چه رابطه ای با اینجا داره؟

آنیال: خب صرفاً عنوانش عوض شده، در ابتدا وقتی به این بخش اومدم دقیقاً مدیر مؤسسۀ جرنیگان بودم و خیلی از مردم فکر میکردن که من مدیر کل مرکز ملّی بودم اما این درست نیست. منتها مؤسسۀ ملّی ما در اینجا با عنوان مؤسسۀ جرنیگان شناخته میشد،  این مؤسسه دارای تیم حمایت و سیاست گذاری هست، همچنین میزبان سایر موارد کاربردی هست، و همین طور بخش نوآوریهای نابینایی، بنا بر این برای روشنتر شدن نقش و مسئولیت من عنوان شغلی من به مدیر اجرایی نوآوریهای نابینایی تغییر پیدا کرد.

پیتر: مأموریت اصلی بخش نوآوریهای نابینایی که شما مدیریتش رو بر عهده دارید چی هست؟

آنیال: مایلم این طور بگم که من مسؤولیت پروژه ها و برنامه هایی رو به عهده دارم که به نابینایی مربوط میشه، از تولّد تا مرگ، دقیقاً از تولّد تا خاک سپاری.

ما پروژه ها، برنامه ریزیها و تحقیقات بسیاری داریم در رابطه با آموزش، استخدام، دسترسی به فناوری، تحقیق در رابطه با نابینایی، …  و حتی کتابخانه ها هم جزئی از مسئولیت من هستن، بنا بر این ما میزبان بسیاری از پروژه ها و برنامه هایی هستیم که به نوعی آغاز میشن، توسعه پیدا میکنن و اجرا میشن تا به نابیناها این امکان رو بدن که اون طور که میخوان زندگی کنن.

نانسی: البته ما آنیال رو تا چند هفتۀ آینده دعوت خواهیم کرد تا راجع به این برنامه ها صحبت کنه.

نانسی: موضوع اصلی برنامۀ این هفته تجربیات آنیال لوییس است به عنوان فردی که هم نابیناست و هم سیاهپوست و این که هر کدام از این تجربیات چگونه باعث شده که  راهش رو در زندگی پیدا کنه؟

پیتر: خب این هفته بیشتر میخوایم در رابطه با سفر شما در طول زندگی صحبت کنیم همون طور که متوجه شدم شما خودتون هم دارای آسیب بینایی هستین، درسته؟

آنیال: بله، من از سال 1989 نابینا شدم و بیناییم رو به خاطر بیماری آر پی از دست دادم.

نانسی: اما نه به صورت معمول.

آنیال: نه، این یه کاهش پیشروندۀ معمول بینایی مثل تجربۀ خواهر و برادر بزرگترم نبود. من بخش قابل توجهی از بیناییم رو ناگهان از دست دادم، به این صورت که روز جمعه سر کار رفتم، همه چی خوب بود و وقتی روز دوشنبه سر کارم برگشتم دیگه نمیتونستم صفحه مانیتور رو بخونم.

پیتر: وضعیت وحشتناکی بوده.

آنیال: بله، اون موقع ترسناک بود، ولی الآن برام مهم نیست.

پیتر: خب شما از وقتی خیلی کوچیک بودین میدونستین که قراره بیناییتون رو از دست بدین، آیا اصلاً برای از دست دادن بیناییتون و این تحوّل آماده بودین؟

آنیال: نه، نه. میتونم بگم آماده نبودم ولی تا حدّی آمادگی داشتم، خب خواهر و برادر بزرگ من نابینا بودن و من با نابینایی آشنا بودم. ولی متأسّفانه اونها با انجمن ملّی نابینایان آشنا نبودند. بنا بر این چیزی که من امروز ازش به عنوان واقعیت نابینایی یاد میکنم رو نمیدونستن. باورهای غلط و کلیشه هایی در ذهن اونها راجع به نابینایی  شکل گرفته بود. کلیشه هایی که در میان عموم مردم نیز رایج بود. اما من با خودم فکر کردم که پسر، 25 سال از بهترین سالهای عمرت گذشت و تو نباید شکست رو تجربه کنی.

من ناگهان آخر هفته نابینا شدم. بنا بر این فکر میکنم این یعنی آمادگی. من آماده بودم. من به صورت بالقوه میتونستم نابینا شده باشم ولی ناگهان بیناییم رو از دست دادم. این زمانی بود که ترس واقعی شروع میشد. چرا که از نظر من خواهر و برادرم اون طور که میخواستن زندگی نمیکردن.

پیتر: وقتی که ما جوان هستیم دوست داریم فکر کنیم که شکست ناپذیر هستیم و به هیچ وجه هیچ اتفاقی برامون نمی افته.

آنیال: دقیقاً همون طور که من فکر میکردم.

پیتر: بنا بر این حدس میزنم وقتی شما جوون بودید  با هیچ کدوم از این چالشهای نابینایی یا کم بینایی مواجه نشدید.

آنیال: در مدرسه که نه. من اون موقع در کالج بودم  و داشتم روی مدرک و سیستمهای اطلاعاتی کامپیوتری کار میکردم. به همین دلیل نه. واقعا هیچ کدوم از مسائل نابینایی یا تأثیرات مخرّب ناشی از نابینایی رو تجربه نکردم.

پیتر: خب هرچند موقعی که جوان بودید به عنوان یک فرد نابینا  با هیچ کدوم از این  مشکلات مواجه نشدید ولی میدونم که به عنوان یک فرد دارای پوست رنگی در جنوب بزرگ شدید.

آنیال: درسته، من در شهر آتلانتا متولّد شدم. شهری که خونه ی همیشگی خودم می دونمش. فکر میکنم با این حال از چند جهت در این زمینه  خوش شانس بودم، من تبعیض نژادی رو تجربه کردم ولی فکر میکنم مادرم بهم کمک کرد تا خویشتن پنداری خیلی مثبتی در ذهنم شکل بگیره، به خاطر این که من  درست در همون زمانی متولّد  شدم که   قانون حقوق مدنی سال 1964 تصویب شد بنا بر این هیچ وقت احساس کمتر بودن بهم دست نداد. من در یکی از پیشرفته ترین شهرهای جهان به لحاظ حقوق مدنی یعنی آتلانتا جرجیا بودم، کسب و کارهای متعلّق به خود سیاه ها رو دیدم، حتّی کسانی رو دیدم که صاحب صنایعی بودن که به شکل کاملاً انحصاری در اختیار اونها قرار داشت. در واقع هیچ وقت فکر نکردم که جزء اقلیتها هستم، به خاطر این که من در یک محیط مخصوص سیاه پوستها رشد کردم، در یک سیستم آموزشی مخصوص سیاه پوستها تحصیل کردم و بنا بر این خیلی از چیزهایی که میتونستن تأثیر منفی بر درک من به عنوان یک سیاه پوست بگذارن، نمیتونم بگم که ازشون اجتناب کردم چون عادلانه نیست، ولی در واقع من میتونستم از چشم انداز متفاوتی بهشون نگاه کنم که این چشم انداز خیلی اطمینان بخش تر هم بود.

نانسی: ما اولین بار شما رو زمانی شناختیم که یک مقالۀ بسیار زیبا و مؤثر از شما در  ان اف بی منتشر شد، راجع به این که تجربۀ شما به عنوان اقلیت چه تأثیری بر توانایی شما در پذیرش نابینایی داشت؟ در عین حال شما همین الآن گفتید که اصلا حس نمیکردید که جزء اقلیت هستید و در واقع تبعیضات مربوط به اقلیت ها رو در جوانی تجربه نکردید. اما اینا با هم جور در نمیان. میشه توضیح بدی؟

آنیال: این یه مشکل شخصیست که شاید فقط من تجربش کردم. من راجع به این موقعیت در مراسم جرج فلوید بحث کردم که در واقع به نوعی با نادیده گرفتن و فقدان اقدام مناسب راجع به مبارزه با تعصّب نژادی ساختار یافته مواجه بودیم. و باز به خاطر این که من مهارتی رو که گفتم کسب کرده بودم و تجربه ای رو زیسته بودم که  فکر میکنم در بسیاری از جنبه ها بسیار منحصر به فرد و متفاوت بود و فکر میکنم جالب اینجاست که همون طور که قبلاً گفتم مادرم به من کمک کرد تا خویشتن پنداری مثبتی در من شکل بگیره، و این اتفاقی بود که در ان اف بی هم افتاد، وقتی که من نابینا شدم میترسیدم که نتونم مسیری رو که آغاز کرده بودم ادامه بدم و به مشکل بر بخورم چرا که برادر و خواهرم هیچ کدوم نتونستن به اهدافشون برسن، ولی من چون تونستم در انجمن حضور داشته باشم  و باز چون افراد زیادی  مثل من  در انجمن بودن حس نمیکردم در اقلیت هستم و این به من کمک کرد که خود آگاهی مثبتی از خودم به عنوان یک نابینا در ذهنم شکل بگیره. بنا بر این فکر میکنم همون طور که   مادرم به من کمک کرد تا به عنوان یک سیاهپوست به صورت موفّقیت آمیزی پیشرفت کنم، انجمن هم کمکم کرد تا مسائلم رو به عنوان یک نابینا حل کنم. اما نکتۀ دیگری که خیلی برای من  مؤثر بود و بهم کمک کرد تا از پس مسائلی که پیش روی اقلیتهاست بر بیام این بود که من در ان اف بی یاد گرفتم که در معلولیت دستور العملی برای توانایی وجود نداره، بنا بر این ما باید کنشگرا باشیم باید ابتکار عمل داشته باشیم و دانش خودمون و اطرافیانمون که واقعا قصد کمک به ما رو دارن ارتقا بدیم. و این کاری بود که  من قبل از این  در رابطه با تعصّب نژآدی ساختار یافته انجام نداده بودم. بنا بر این من در انجمن یاد گرفتم چگونه حامی جامعه ی نابینایی باشم، یاد گرفتم که باید با سیاستها و فرایندهای ساختار یافته که موانعی رو بر سر راه نابینایان ایجاد میکنن دست و پنجه نرم کنم. یاد گرفتم همین مسأله در مورد من که سیاهپوست هم هستم صدق میکنه، و هرچند این مسائل تأثیر مستقیم روی من نداره، و تأثیر عکس روی من داره، ولی در واقع اونها وجود دارن، بنا بر این برای این که من بتونم نقشی در این زمینه داشته باشم و نماینده ای برای تغییر این سیستم باشم، باید همین کار رو انجام بدم، باید ابتکار عملم رو به دست بگیرم و به خودم آموزش بدم و اطرافم رو پر کنم از افرادی که در همین مسیر تغییر هستند.

پیتر: پس همون طور که گفتید شما خیلی ناگهانی زمانی که کالج میرفتید نابینا شدید، بنا بر این چه طور با انجمن ملّی نابینایان آشنا شدید؟

آنیال: بله، متأسّفانه 10 سال طول کشید تا من ان اف بی رو پیدا کنم چه قدر بد که خیلی دیر با این تجربیات ارزنده از زندگی همراه شدم. برادر و خواهر من در آن زمان در یک کارگاه حمایتی کار میکردن و حد اقل دستمزد رو میگرفتن و به همین خاطر من فکر کردم که زندگی من هم همین طور خواهد بود  چون اونها تنها نابیناهایی بودن که من دیده بودم  ،

نانسی: شما در اون زمان در حال گرفتن مدرک پیشرفته تکنولوژی کامپیوتر بودید.

آنیال: درسته، من در اون زمان هیچ اطلاعی راجع به دسترسی نابینایان به تکنولوژی و توانایی اونها در استفاده از کامپیوتر نداشتم. من کاملاً بی اطلاع بودم.  اما یک سری اقدامات اولیه انجام دادم که من رو به ادامۀ تلاش برای مدرکم ترغیب کرد. من میتونستم کتابهام رو به صورت  ضبط شده روی نوار کاست داشته باشم، یک سری آموزشهای مقدّماتی دیدم که بهم کمک کرد تا بتونم با کامپیوتر کار کنم، و اینجا بود که واقعیت وارونه شد، چون میتونستم این کارای واقعا ابتدایی و پیش پا افتاده رو انجام بدم همه بهم میگفتن، تو فوق العاده ای، تو محشری. و متأسّفانه من هم این حرفها رو باور میکردم. البته قبل از این که با ان اف بی آشنا بشم. بنا بر این در طول اون ده سال من بهترین نمونۀ یک نابینا بودم. و آرزو میکنم میتونستم اون 10 سال رو برگردونم. به خاطر این که پیام اشتباهی به اطرافیانم ارسال کردم. اگر ما واقعا تلاش میکنیم به جایی برسیم که  برابر دیده بشیم، و مثل سایرین به مدارج بالا در ساختار حکومتی برسیم و انتظار احترام داشته باشیم، در این صورت من نمیتونم با خیال راحت این تحسین رو راجع به این که صبح میتونم خودم از خواب بیدار بشم و خودم میتونم لباسهام رو بپوشم جشن بگیرم. من نمیتونم با خیال راحت تحسین آدمهایی رو بپذیرم که با خودشون فکر میکنن چه عالی تو میتونی بایستی و در حضور جمعیّت صحبت کنی. نه این طور نیست.  بنا بر این وقتی من با انجمن آشنا شدم فهمیدم که آدمهایی وجود دارن که کارهاشون واقعا شگفت انگیزه. این موضوع منو جوری خجالت زده کرد که باعث شد اوّل رفتارم رو اصلاح کنم تا دیگه درکهای اشتباه از نابینایی رو به اطرافیانم القا نکنم و دوّم این که به جای این که به باور اشتباهم در مورد فوق العاده بودن خودم ادامه بدم،  به درستی اهداف بلند پروازانه ای رو برای خودم در نظر بگیرم.

پیتر: بله این باورها و درکهای اشتباه در مورد نابینایی میتونه یه اشاعه ی فرهنگی منفی باشه. میدونید؟ بعضی وقتا مردم تعجّب میکنن و میگن: اوه اون میتونه غذا بخوره! ولی موضوع این نیست.

آنیال: بله دقیقاً. اونها از این که شما میتونید غذا بخورید تعجّب میکنن و  حتّی فکر میکنن که باید در تکه تکه کردن غذا به شما کمک کنن.

پیتر: دقیقاً حق با شماست.

نانسی: میدونید؟ یه بار یک بسته برای پیتر از شرکت زیراکس اومده بود و او باید میرفت تا اون رو تحویل بگیره. نگهبان تعجّب کرده بود و میگفت: چه حیرت انگیز! شما در رو باز کردید.، بعد وقتی دید که پیتر برای تحویل گرفتن اون بسته امضا کرد و نگهبان فهمید که پیتر مدیر بخش بودجه هست دیگه نمیتونست بفهمه که چه طور ممکنه این طور باشه.

آنیال: بله، این قسمت سخت مبارزه هست. اتفاقاً داشتم به آقای ریکابونو  که رئیس انجمن ملّی نابینایان هستن میگفتم. ایشون یکی از بهترین دوستان من هستن و ما سالهاست که با هم دوست هستیم. در مکالمه ای که با هم داشتیم بهشون میگفتم که تبعیضی که ما نابیناها باهاش رو به رو هستیم بسیار دشوارتر از تبعیضی هست که سیاه پوست ها باهاش مواجه هستن. تبعیضی که ما به عنوان سیاهپوست باهاش مواجه هستیم به صورت تنفّر آشکار میشه. و طبعاً خیلی سادست که با کسانی مبارزه کنیم که ما رو دوست ندارند. اما تبعیضی که ما نابیناها باهاش رو به رو هستیم معمولاً به خاطر عشق و دوست داشتن هست. نوعی دلسوزیه اما دلیلش دوست داشتن هست. و شما نمیتونین با کسی که شما رو دوست داره و سعی میکنه به شما کمک کنه مبارزه کنین. یه کم سخته که با این تبعیض مبارزه کنیم. برای پیدا کردن دلیل کافی برای این مبارزه باید مهارتها و ابزار متفاوتی رو به کار بگیریم. اما هر دوی این مشکلات ریشه در جهل داره و اساساً در هر دو مورد راه حل اصلی اینه که فرصتی پیدا کنیم و آموزش ببینیم.

پیتر: شما در بارۀ اهمیت مادرتون در فراهم کردن ابزارهای موفّقیتتون صحبت کردید، و من پدر و مادرم رو به خاطر ایجاد این نوع نگرشها  تحسین میکنم. شما میدونید که بزرگ کردن یک کودک نابینا خیلی سخته، شما عاشق فرزندتون هستید، دلتون میخواد همه چیز رو براش فراهم کنید. دلتون نمیخواد که فرزندتون بدون کمک شما با موانع رو به رو بشه و بعضی وقتها این نکته اشتباه و منفی هست. میدونید؟ پدر و مادر من من رو خیلی مستقل بار آوردن، وقتی به مشکلی بر میخوردم این خود من بودم که باید حلّش میکردم،

البته اونها همیشه برای من فضای امنی رو تأمین میکردند. زمانی که خیلی کوچیکتر از اون بودم که بتونم از پس خودم بر بیام ازم حمایت میکردن. اما این نگرش تفاوت چشمگیری در چگونگی موفّقیت من در زندگی ایجاد کرد.

آنیال: و به شما اجازه دادن تا در حمایت از خودتون مشارکت کنین تا برخی از این مهارتها رو خودتون یاد بگیرین.  دقیقاً مثل مادر من. او از فشارهای نژاد پرستانه فرار نکرد. او به من یاد داد که چه طور باید به طور مؤثر با این مشکلات کنار بیام. در واقع مادرم به عنوان یک خانه دار، به عنوان کسی که این نقش  بسیار مهم رو در خانه داشت فرصتهای بسیار زیادی برای یاد دادن داشت، فرصتهای زیادی داشت تا با حفظ احترام به من یاد بده تا چه طور به صورت مؤثر با این مشکلات هر چند کوچیک کنار بیام. و آنچه شما توضیح دادید در واقع به همین دلیل هست که انجمن ملّی نابینایان توجه بسیار زیادی به سازمان ملّی والدین کودکان نابینا داره. همون طور که گفتم ما به همۀ امور نابینایان از تولّد تا مرگ میپردازیم. ما فهمیدیم که اگر بتونیم به والدین این توانایی رو آموزش بدیم که از فرزندانشون انتظارات بالایی داشته باشن و در واقع همون انتظاراتی رو  از فرزندان نابیناشون داشته باشن که از فرزندان بیناشون در همون سن و سال دارن. این که فرزندان نابیناشون به جای این که در یک گوشۀ امن ازشون نگهداری بشه  بتونن به صورت مستقل رفت و آمد کنن و محیط اطرافشون رو کشف کنن. اگر بتونیم این کار رو انجام بدیم در این صورت میتونیم بگیم که بازی رو بردیم و در این صورت میتونیم انتظار داشته باشیم که برای این کودکان فرصتی فراهم بشه که از حد اکثر تواناییهای بالقوهشون استفاده بشه.

نانسی: شما وقتی نابینا شدید بالغ و تحصیل کرده بودید ولی اون طور که متوجه شدم خواهر و برادرتون وقتی بیناییشون رو از دست دادن، کوچیکتر بودن. مادر شما که انسان بسیار فوق العاده ای هم به نظر میرسه چه طور با نابینایی سه فرزندش کنار اومد؟

آنیال: بله، اشتباه وحشتناک مادرم این بود که برای یافتن پاسخ سؤالاتش به متخصّصها متکی بود. فکر میکنم اگر خودش بدون هیچ راهنمایی تخصّصی  با این مشکلات مواجه میشد قطعاً راه حلهای بهتری پیدا میکرد. خب برادرم بیناییش رو زمانی از دست داد که تازه دوره ی متوسطه ی دوّم رو شروع کرده بود. اونو به آکادمی نابینایان جورجیا فرستادند. در اون زمان آکادمی دستخوش تحول شده بود. پیش از این اگر شما به مدرسه نابینایان میرفتید همه مهارتهای مربوط به نابینایی از جمله بریل، استفاده از عصا و …  رو یاد میگرفتید. البته دوره های کامپیوتر اون موقع در برنامه هاشون نبود. نکته ای که وجود داشت این بود که برادرم کمی بینایی داشت و باید از عینک های ته استکانی و ذره بین برای خوندن متون درشت خط استفاده میکرد. او در واقع باید بریل کار میکرد اما متخصّصها به مادرم گفته بودن که مشکلی نیست و خواهرم هم همین طور. بنا بر این اونها به جای این که خواهر و برادرم رو به یاد گرفتن و کسب مهارتهای نابینایی تشویق کنن بهشون گفته بودن که میتونن از اون میزان بینایی که داشتن استفاده کنن و با اون حد از بینایی هم صرفاً میتونستن  در مؤسسۀ نابینایان جورجیا مشغول به کار بشن. مشکل  این بود. بنا بر این من تا زمانی که بالغ نشده بودم متوجه نشدم که مادرم با این مسائل با فداکاری کنار اومده. وقتی که نابینا شدم فهمیدم که او چه قدر تلاش کرده و چه قدر زمان و انرژی خودش رو صرف کرده تا خواهر و برادرم دیپلومشون رو بگیرن و دست کم تا حدّی کالج رو تجربه کنن. البته باز هم بدون مهارتهای مربوط به نابینایی موفّقیت در کالج بسیار سخت هست. بنا بر این فکر میکنم در مجموع کاری که مادرم انجام داد این بود که انگیزۀ درونی رو برای ما ایجاد کرد تا بیشتر تلاش کنیم، بنا بر این هرچند این مهارتها به موقع برای برادرم فراهم نشد اما حد اقل خواهرم درست زمانی که من داشتم خودم رو برای نابینایی آماده میکردم تلاش کرد کاری که من انجام میدادم رو انجام بده و موفّق شد مهارتهای لازم رو یاد بگیره و در حال حاضر به عنوان یکی از سوپروایزر های سازمان خدمات عمومی دولت فدرال مشغول به کار هست و خوشبختانه درآمد و مزایای خوبی برای تأمین خانوادش داره. اما متأسّفانه برادرم، ما واقعاً وقتی براش نذاشتیم اما تا زمانی که زندگی میکنه و نفس میکشه امیدوارم حامیش باشم.

نانسی: همون طور که میدونید این که شما منابعی رو که خودتون برای موفّقیت بهشون  نیاز دارید پیدا میکنید و این کار شما یک نفر دیگه رو متأثر میکنه به طوری که او میگه خب اگر اون تونسته پس حتماً من هم میتونم، این صرفاً یکی از محرکها هست.

آنیال: بله. و منبع اصلی انجمن ملّی نابینایان بود. به خاطر این که فکر نمیکنم اگر با یک سازمان ویژۀ نابینایان ارتباط نمیگرفتم، که نابینایی رو برای من عادی کنه، تا این اندازه که بتونم متوجّه بشم همۀ ارزیابیهای اشتباهی که از طرف جامعه به من القا شده بود راجع به این که من عالی هستم واقعاً ارزیابیهای  اشتباهی بوده و فشارهایی رو به من وارد کنه که بیشتر فعالیت کنم و تلاش بیشتری کنم و همین طور من رو در طول فرایند یادگیری و کسب اون مهارتها  حمایت کنه در این صورت من در یک موقعیت دیگه ای بودم که هرچند باز هم میتونستم استخدام بشم اما صرفاً در مراکزی که هیچ ارتباطی به جامعه و سازمانهای وابسته به نابینایی نداشت.

پیتر: همون طور که شما گفتید واقعاً دیدن چنین الگوهایی و داشتن انتظارات بالاتر محرک بسیار بزرگیه. خب شما در بارۀ محرکهای اولیۀ ما وقتی که نابینا میشیم صحبت کردید و این که راهنماییهای متخصّصها بسیاری از مواقع  میتونه گمراه کننده باشه.  و انتظارات اونها کمی پایین هست. منظورم اینه که من احساسات متناقضی راجع به این کارگاه های حمایتی دارم. از طرفی برای معلولان شغلی فراهم میکنن و از طرف دیگه اونها نباید این کار رو با دستمزد بسیار پایین انجام بدن. میدونین؟ نابیناها نباید مداد بفروشند، اونها میتونن، دکتر باشن، وکیل باشن، دانشمند باشن، حسابدار باشن، اونها میتونن هر کاری  انجام بدن.

آنیال: موافقم.

نانسی: این یکی از نکاتی هست که ما تلاش میکنیم در این برنامه نشون بدیم. ما در این برنامه با بسیاری از افراد صحبت کردیم که در حوزه های بسیار زیادی متخصّص بودن، میدونید؟ بعضی وقتها این کار میتونه برای یک نفر دیگه تلنگری باشه و بگه خب اگه اون شخص میتونه روانشناس یا   دارو شناس؟ (یا داروساز) یا وکیل  باشه خب لابد من هم با یه سری راهنمایی میتونم این شغلها رو داشته باشم.

آنیال: و اون وقته که به یک گزینه تبدیل میشه. درسته؟ چون وقتی کسی هست که میتونه شغلی رو انتخاب کنه و صورت حسابهاش رو پرداخت بکنه، و هر روز سر اون کار بره، بدون این که نیازی باشه دنیا رو فتح کنه یا خیلی شاخص به نظر برسه اون وقته که دست کم میدونیم این یه گزینه هست که یک شخص میتونه اون رو انتخاب کنه و کسی به این خاطر که فکر میکنه نمیتونه از پسش بر بیاد اون کار رو رها نمیکنه، به این خاطر  که فکر میکنه موانعی هست که او رو از تحقّق رؤیاهاش باز میداره. بنا بر این من با اشخاصی که صرفاً انتخاب میکنن هم مواجه میشم و من کسی هستم که قدر این رو میدونم که بتونی شغلی داشته باشی که صبح بری سر کار، کارت رو انجام بدی و برگردی خونه، به خاطر این که من از محل کارم خارج نمیشم. هر کاری که میکنم و هر روزی که زندگی میکنم صرفاً در راستای شغلم هست. البته که من از شغلم لذّت میبرم اما کسایی هستن که دوست دارن 9 صبح تا 5 عصر سر کار برن، و این آرامش رو نیاز دارن که کارشون رو انجام بدن و بقیۀ زندگی و زمانشون متعلّق به خودشون باشه. من دلم میخواد که نابیناها هم این امکان رو داشته باشن اما نه صرفاً به خاطر این که این تنها کاریه که میتونن انجام بدن بلکه به این خاطر که این انتخاب خودشونه.

پیتر: همون طور که شما اشاره کردید خیلی مهم هست که بتونید با ابزارهای توسعه یافته خودتون رو همراه کنید تا بتونید موفّق بشید و در خلال همین قصّه یاد بگیرید که می بایست بیش از پیش فعّال بود تا بتوان حامی خود بود.

آنیال: بله شدیداً موافقم و این واقعاً همون چیزی هست که سخت برای رسیدن بهش تقلّا می کنم. همون طور که در صحبتهام گفتم یکی از این ابزارها اینه که بفهمی این حمایت چه شکلیه و چه حسی داره. ما بسیاری از افراد جوان رو میاریم و اونها رو به محیطی میبریم، در واقع اونها رو از آنچه من بهش میگم تدریس منفعل بودن (کاری که بسیاری از مؤسسه ها انجام میدن، به اونها یاد میدن که ساکت باشن، همون چیزی رو که دارن نگه دارن و بهش قانع باشن) به استقلال اساسی میبریم، به جایی که بتونن در مقابل هر چیزی مبارزه کنن. شما یاد میگیرید که چطور با حمایت از خودتون میتونید متفاوت باشید، همون طور که من راجع به مادرم گفتم، این که به من یاد میداد که چطور با فشارهای ناشی از نژاد پرستی کنار بیام، قرار نیست به نقطه ای برسید که صرفاً نسبت به این تبعیض بی پروا باشید اما قرار هم نیست که شرایطتون، پیدا کردن راه حل رو هم براتون غیر ممکن کنه. قرار نیست این مسأله در مورد تمامی نگرانیهای شما به یک اندازه جلوه کنه. . و علاوه بر حمایت از خود ما به بچه هامون یاد میدیم که نباید ترحّم بر انگیز باشن و صرفاً از حسن نیت عموم مردم سود ببرن. و البته که ما از شما نمیخوایم که بیش از حد هم پر توقّع باشید، دائماً از جامعه درخواست داشته باشید و البته این کار برای هیچ کس مناسب نیست.

پیتر: در واقع متعادل باشن.

آنیال: درسته.

نانسی: نکتۀ دیگه ای هست که بخواید اضافه کنید؟

آنیال: امیدوارم مقاله هایی ای که نوشتم برای افراد مؤثر باشه. این مقاله در واقع تجربیات خود من رو منعکس میکنه. و فکر میکنم مؤثر بود چون این فقط یه ادعا از سمت من تلقّی نمیشه. ولی من اون رو طوری نوشتم که امیدوارم بازتاب این که من چه طور تونستم نمایندۀ فعّالی برای تغییر سیستم باشم دیگرانی رو که همین قصد رو دارن ترغیب کنه. بنا بر این در پایان این بحث باید بگم که شرایط نا امید کنندست. ما با دو مسألۀ همه گیر در کشمکش هستیم. ویروس کرونا و سیاه پوست گریزی که به نظر من بازتاب کاری هست که مردم در دهۀ 60 انجام دادن. اما درست مثل دهه ی 60 من سرشار از امید هستم. . در این جامعه مردمی بودن که مصمّم بودن که میتونن این جامعه رو تغییر بدن. و این به ما بستگی داره که واقعاً انجامش بدیم و از این زمان استفاده کنیم، چون تضمینی نیست که این شرایط برگرده. ما نمیتونیم منفعل باشیم و انتظار داشته باشیم که خدا وارد عمل بشه.

نانسی: درسته، کاملاً درسته و ممنون از همۀ کارایی که انجام میدید تا افراد جامعه ی هدف هرچه کمتر به دیگران وابسته باشن.

آنیال: باعث افتخار منه. من وظیفم رو انجام میدم. امیدوارم همه، یا حد اقل کسایی که میتونن تغییری ایجاد کنن هم این رو وظیفۀ خودشون بدونن.

نانسی: و به عنوان مطلب پایانی این هفته، مردم چه طور باید با انجمن ملّی نابینایان بیشتر آشنا بشن و با این انجمن یا مستقیماً با آنیال در ارتباط باشن؟

پیتر: اگر مردم بخوان با انجمن ملّی نابینایان و برنامه های این انجمن  آشنا بشن  شما چه طور راهنماییشون میکنید؟

آنیال: بله حتماً، لطفاً از سایت ما به آدرس www.nfb.org دیدن کنید. اطلاعات زیادی اونجا هست و توصیه میکنم اگر به تکنولوژی علاقه دارید مستقیم به قسمت “دنیای قابل دسترس” برید. این بخش تقریباً تخصّصی هست. توصیه میکنم برای این که من رو پیدا کنید مستقیماً از طریق وبسایت ما  به بخش بریل مانیتور که ماهنامۀ ما هست برید و ازش دیدن کنید. به خاطر این که بریل مانیتور مجموعه ای کلی از اطلاعات مربوط به نابینایی هست و چون نمیدونم علاقۀ خاص هر کدوم از شما چی هست حتماً دست کم یکی از مقاله های این ماهنامه برای شما مناسب خواهد بود به طوری که چیزی رو به شما آموزش بده، شما رو از نکته ای مطّلع کنه، شما رو سرگرم کنه و امیدوارم بتونه واسطه ای باشه برای این که به شما کمک کنه تا راه خودتون رو برای ورود به انجمن ملّی نابینایان و فعّالیت در اون  پیدا کنید.

نانسی: و البته واضحه که ماهنامۀ بریل مانیتور صرفاً به خط بریل نیست و کسانی که بریل هم نمیخونن میتونن به این ماهنامه دسترسی داشته باشن.

آنیال: درسته، نسخۀ وب این ماهنامه قابل استفاده هست و البته نسخۀ دیجیتال این نشریه در فرمتهای مختلف قابل دانلود هست و میتونید نسخۀ بریلش رو هم درب منزلتون دریافت کنید. و خلاصه این که این ماهنامه در فرمتهای متنوّعی ارائه میشه تا هر شخصی که به اطلاعات اون نیاز داره بتونه ازش استفاده کنه.

نانسی: و آیا انجمن ملّی نابینایان در رسانه های اجتماعی هم فعّالیت میکنه؟

آنیال: البته، شما میتونید ما رو در تویتر با شناسۀ @nfb_voice پیدا کنید. در فیسبوک هم میتونید « national federation of the blind» رو جستجو کنید. و  شناسۀ شخصی توییتر من هم «@aniallife» هست البته راه های سنتی هم برای ارتباط با ما وجود داره. تلفن ما هست: 410 659 9314 البته میتونید برای ما به آدرس: nfb@nfb.org ایمیل بفرستید.

پیتر: شما میتونید به همۀ این راههای ارتباطی در یادداشت همراه با این قسمت در سایت ما به آدرس: www.eyesonsuccess.net دسترسی داشته باشید.  ما این یادداشت ها رو به مقالۀ آنیال هم ضمیمه میکنیم.

نانسی: به پایان برنامۀ شماره 2038 رسیدیم.

روز به خیر.

 

شناسنامه نشریه جهان آزاد

همانطور که از نام این نشریه بر می‌آید، قرار است به تجربیات نابینایان، والدینشان، اطرافیانشان، دوستانشان و هر انسانی که تمایل به فهم معلول و معلولیت دارد و توانسته در این راه به چیزهایی نیز دست‌یابد بپردازد. البته ما تمرکزمان بیشتر بر روی تجربیات عزیزان در حوزه ی نابینایی است. می خواهیم ببینیم والدین یک نابینا برای دستیابی فرزندش به حق و حقوقش دست به چه اقداماتی می زند. می خواهیم ببینیم تمام کسانی که با نابینا در ارتباط هستند، چه کاری برای هرچه مستقلتر شدن فرد با آسیب بینایی انجام می دهند و کدامشان اثربخش بوده است. خلاصه ی کلام اینکه میخواهیم در حوزه نابینایی از تجربیات دنیا بهره ‌بریم تا روزی با آگاهی از این تجربیات بتوانیم به خود تلنگری زده و به سمت اهدافمان حرکت کنیم.
البته اگر پدر و مادری یا دوست و آشنایی در ایران عزیز نیز توانسته برای حل مشکلی از مشکلات بیشمار نابینا راه حلی پیدا کند، می تواند آن را در قالب یک مقاله در اختیار ما قرار دهد. چون ایران هم بخشی از این جهان است و ما برای جمع آوری این تجربیات همیشه هم لازم نیست دست به دامان جراید غرب باشیم. هرچند که فعلاً ظاهراً راه دیگری وجود ندارد. همه ی ما بر این امر واقفیم که دنیای غرب در خصوص معلول و معلولیت خیلی زودتر و بیشتر از ما از خود جنب‌و‌جوش نشان داده و به دست آوردهای بی نظیری دست یافته است.
اگر دوستی هم مقاله ای را خوانده و آن را مفید یافته، می تواند آن را ازطُرُقی که در پایان می آید، آن را جهت ترجمه به دست ما برساند.
فعلا بنا بر این است که ماهی یک مقاله ی تخصصی در این موضوع منتشر کنیم. ولی شاید زندگی مجال بیشتری به ما داد و آخر هر ماه مطالب بیشتری جمع آوری کرده و در طول ماه به خدمتتان پیشکش کردیم.
پس قرار ما همیشه اول هر ماه همین جا در جهان آزاد.
ذکر این نکته هم الزامی می‌باشد که قرار نیست همیشه مقاله ی منتشر شده همراه با فایل صوتی باشد. ولی تلاشمان بر این است که این اتفاق جذاب همیشه بیفتد.
قطعا نظرات، انتقادات و پیشنهادات شما می تواند چراغ راه ما باشد.
ایمیل: hotgooshkon@gmail.com
آیدی تلگرام: @hotgooshkon1
به امید جهانی آزاد تر!

درباره محسن صالحی

محسن صالحی هستم, متولد 11 آبان 1369 و ساکن شهرستان سمیرم. به علت بیماری RP از سال 93 تا 94 با افت شَدید بینایی رو‌به‌رو شدم و در حال حاضر فقط تشخیص نور دارم. جهت ارتباط و ارسال پیشنهادات و همکاری با برنامه هات گوش کن, با آیدی تلگرام @HotGooshkon1 و ایمیل HotGooshkon@Gmail.Com در تماس باشید.
این نوشته در اجتماعی, مقاله ها, نشریه جهان آزاد ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

3 Responses to نشریه جهان آزاد، شماره 8: برنامه رادیویی Eyes On Success با موضوع نابینایی و رنگین پوست بودن در جامعه آمریکا!

  1. 1
    manchester says:

    دوستان سلام،
    لینک برنامه به زبان اصلی اشتباه نیست.
    فقط باید برای شنیدنش از قند شکن یا درستش همون که می دونید استفاده کنید.

    • 1.1
      رهگذر says:

      منچستر ضمن عرض ادب خدمتت، اینجا گیرت آوردم بذ یه تشکر سفت بکنم واس روونی و رسایی ترجمه هات. و در ضمن یه سوال:
      الان اینم باید گویا شه؟

      • 1.1.1
        manchester says:

        سلام رهگذر،
        نه، بعید می دونم نیازی به گویا شدن داشته باشه و اگر هم بخواد گویا بشه، شدید به یه گروه حرفه ای مرد و زن احتیاج داره که هر کدوم نقشه یکی رو بازی کنند.
        از تشکرت هم شدید ممنون،
        واقعاً بی تعارف عرض می کنم، کاری هست که ازم برمیاد.
        خدا رو شکر که شما از روانیش راضی هستید.

دیدگاهتان را بنویسید