در ارتباط با داستان پرواز, شعری از بیدل دهلوی

سلام و صد سلام خدمت همه همراهان محترم, خصوصا علاقه مندان به شعر و مطالب ادبی, در ارتباط با داستان پرواز آقای آگاهی محترم و موضوع سرنوشت به نظرم رسید شعری از دیوان غزلیات بیدل دهلوی به محضر دوستان تقدیم نمایم.
غزل شماره 597 بیدل دهلوی:
سرنوشت روی‌ جانان خط مشکین بوده است
کاروان حسن را نقش قدم این بوده است
ما اسیران‌؛ نوگرفتار محبت نیستیم
آشیان طایر ما چنگ شاهین‌ بوده است
غافل از آواره ‌گردیهای اشک ما مباش
روزگاری این بنات النعش، پروین بوده است
راست ناید با عصای زهد سیر راه عشق
این بساط شعله خصم پای چوبین بوده است
شوخی اشکم مبیناد آفت پژمردگی
این بهار بیکسی تا بود رنگین بوده است
عقده سر، از تنم بی‌تیغ قاتل وانشد
باد صبح غنچهٔ من دست‌ گلچین بوده است
دل مصفا کردم و غافل‌ که در بزم نیاز
صاحب آیینه گشتن کار خودبین بوده است
پشت دست آیینه با دندان جوهر می‌گزد
سایهٔ‌دیوار حیرت سخت‌سنگین‌بوده است
غنچه گردیدیم وگلشن درگریبان ربختیم
عشرت سربسته از دلهای غمگین بوده است
بیدل آن ‌اشکم‌ که عمری در بساط حیرتم
از حریر پرده‌های چشم بالین بوده است

درباره مسافر

نگین حیدری هستم ، وکیل دادگستری ، مشاور حقوقی اداره کل بهزیستی استان اصفهان ، فارغ التحصیل مقطع کارشناسی ارشد در گرایشهای حقوق خصوصی و حقوق جزا و جرم شناسی ، علاقه مند و فعال در زمینه حمایت از افراد دارای معلولیت ، فرزندان بی سرپرست یا دارای سرپرست فاقد صلاحیت ، عضو تحریریه باشگاه خبری توان نگار و...
این نوشته در شعر, صحبت های خودمونی ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

9 Responses to در ارتباط با داستان پرواز, شعری از بیدل دهلوی

  1. 1
    علی اصغر حسنپور says:

    سلام خیلی غزل زیبایی بود

  2. 2
    طاها says:

    سلام
    اشک یک لحظه به مژگان بار است
    فرصت عمر همین مقدار است

    زندگی عالم آسایش نیست
    نفس آیینه این اسرار است

    بس که‌ گرم است هوای گلشن
    غنچه اینجا سر بی‌دستار است

    شیشه‌ساز نم اشکی نشوی
    عالم از سنگدلان‌، کهسار است

    خشت داغی‌ست عمارتگر دل
    خانه آینه یک دیوار است

    می کشی سرمه عرفان نشود
    بینش از چشم قدح دشوار است

    همچو آیینه اگر صاف شوی
    همه جا انجمن دیدار است

    گوش‌کو تا شود آیینه راز ؟
    ناله ما نفس بیمار است

    درد گل ‌کرد ز کفر و دین شد
    سبحه اشک مژه‌، زنار است

    نیست گرداب ‌صفت آرامم
    سرنوشتم به خط پرگار است

    از نزاکت سخنم نیست بلند
    از صدا ساغر گل را عار است

    غافل از عجز نگه نتوان بود
    آسمان ها گره این تار است

    نکشد شعله سر از خاکستر
    نفس سوختگان هموار است

    بیدل از زخم بُود رونق دل
    خنده‌ گل نمک گلزار است

  3. 3

    سلام.
    غزل زیبایی انتخاب کردید.
    خیلی هم حکایتگر سرنوشته.
    اما کاش واقعاً اون طوری که مثبت نگر های افراطی میگن می شد خودمون خالق زندگیمون باشیم.
    موفق باشید.

  4. 4
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! من دل دارم ولی شاعر نیستم!‏

  5. 5
    یکی از شما says:

    سلام. مرسی. شعر زیبایی بود.
    با اجازه میخوام در مورد پروین و بنات النعش یه کم توضیح بدم.
    وقتی از زمین به ستارهها نگاه کنیم متوجه میشویم که هر چند تاشون شکل خاصی رو تشکیل میدن. که به اونا صور فلکی میگن.
    مُنَجِّمان قدیم بر اساس اون شکل اسمی رو اونها میگذاشتند. نمیدونم چرا شاعرهای کهن خودشون رو ملزم میدونستن اینا رو بدونن و تو شعرشون بیارن.
    یکی از این صور فلکی شبیه خوشه انگوره. ستارههای این مجموعه با نظم کنار هم قرار گرفتن و شکل خوشه مانندی دارن. به خاطر این که این مجموعه هفتا ستاره داره، بهش هفت اورنگ هم گفتن.
    تو یکی دیگه از صور فلکی ستارهها خیلی پراکنده کنار هم قرار گرفتن و شکل خاصی رو نشون نمیدن. به این صور فلکی میگن بنات النَعش.
    به همین خاطر در شعر کهن فارسی بنات النعش نماد آشفتگی و پریشانی و به هم ریختگی هر چیزه. و پروین نماد نظم و آرامش و زیبایی و ثباته.
    تو این شعر اشک به بنات النعش و پروین تشبیه شده.
    جسارت منو ببخشید. گفتم دوستانی که با ادبیات سر و کار زیادی نداشتن بدونن تا از شعر بهره بیشتری ببرن.

  6. 6

دیدگاهتان را بنویسید