به دنبال ف قسمتِ ششم

با سلام. گفتیم که ف. گفت به جایِ کشیدن, میخورم. به او گفتم با دستِ خودت, خودتو توی چاه, تویِ منجلاب نینداز. هرچه گفتم هرچه نالیدم, هیچ فایده نداشت. به او گفتم پس دیگه رفاقتِ من و تو به پایانِ خطِ خودش میرسه. دیگه حقِ اومدن به اینجا را نداری. ف. گفت, من رفاقتمو با تو نمیتونم ببرم ولی باشه, به خاطرِ اینکه دیگه کسرِ شأنت میشه با من رفت و آمد کنی چشم, دیگه نمیام. گفتمش گم شو معتادِ مُفَنگی,خندید و گفت این تن ضدِ اعتیاده گفتم چند روزِ دیگه میبینمت. کفِ جویها زیرِ پل ها میبینمت بدبخت. و درِ کوچه را محکم به هم کوبیدم و به خانه رفتم.
ف. معتاد شد.
مدتها گذشت, یک روز ف. را در خیابان دیدیم. جلویِ ما را گرفت, و گفت آقا میشه جسارتً یه تاکسی برام بگیرید؟ من بعد از چند لحظه گفتم, ف. تو هستی؟ ف. گفت داوود تویی؟ گفتم بله. خانمم گفت ف. واقعً نشناختمت. چرا اینقدر لاغر شدی؟ ف. بعد از احوال پرسی گفت چی کار کنیم زندگی آدمو تا میکُنه.گفتم آره جونِ عمه ات. زندگی اینجورت کرده یا اعتیاد؟ والا اگه حدِ اقل میکشیدی بدبخت, اینجور نمیشدی. چقدر گفتم دست بردار؟ مگه نگفتی این تن ضدِ اعتیاده؟ گفت حالا ما را دیدی میخای سرکوفتمون بزنی؟ گفتم لیاقتت سرکوفته. نگفتی این تن این چیز ها را بر نمیداره؟ گفت حالا دیگه شده داوود. گفتم یادته باهات گفتم اینجا نیا, گفتی کسرِ شأنت میشه با من راه بری., آیا حق نداشتم اینطور باهات بگم؟ گفت آقا داوود هرکسی مختارِ تنش هست. شما هم مختاری با من راه بری یا راه نری. من نمیدونستم شما داوودید, وگرنه به شما نمیگفتم برام ماشین بگیرید. و به یکی دیگه میخواست بگه براش ماشین بگیره که خانمم گفت داوود شما اینجا وایسا تا من یه ماشین براش بگیرم. ف. گفت خانم شما را به خدا برید به کارِتون, برسید. کار دارید. خانمم گفت نه بابا بگذارید براتون یه ماشین بگیریم بعد به کارِمونم میرسیم. منم گفتم افاده ها تَبَق تَبَق خانمم گفت داوود بسه دیگه به شما چه بابا ول کُن.گفتم داره جگرم الو میگیره دارم آتیش میگیرم. مگه ف. کی هست؟ ف. منم, ف. پاره ای از وجودِ منه. اون وقت تا حالا داشت با دُمَش گردو میشکست به خیالش این حالی که تریاک, باهاش میده همیشگیِه.ولی دیگه باید از این لحظه بره دریوزه گی. باید بره بدبختی بکشه. به خیالت من جگرم نباید بسوزه؟ ف. گفت, داوودجون. میدونم تو ناراحتِ من هستی,ولی من حقوقی دارم. بالاخره, یک مقدارشم, بشه خرج این, طوری میشه؟ گفتمش, یکی از بدبختیهایِ تو همینه که فقط همین لحظه را میبینی. فردا را نمیبینی. اومدیمُ قیافهِ تابلوت را یک نامردی دید, و دید که زمین تا آسمون, فرق, کردی و رفت برات زد. و اون ها هم بُردندت آزمایش, اون وقت چه میکنی؟ اصلً فردا تو چطور, میخای ازدواج کنی؟ اگه درِ خونه ی بابایِ قاچاق فروش گرفتندت. چه میکنی و هزاران, حرفِ نگفته. که مجالش نیست بگم. ف. قدری تویِ هم رفت. و گفت, خانمِ حسینی واقعً من خیلی قیافه ام, تغییر کرده؟ خانمم گفت, آره به خدا. گفتم آخه ف. تو واقعً مشکلی داشتی که رفتی دنبالِ اعتیاد؟ گفت والا هرچی فکر میکنم, مشکلی نداشتم. من فقط دنبالِ سرگرمی بودم. گفتم آخه منم همینو میگم. در همین وقت بود که خانمم ماشین برای ف گرفت و با هم خداحافظی کردیم.
من خیلی ناراحت بودم. از بس اعصابم خورد بود, تصمیم گرفتم یه سری پاشم برم, خونهِ شون. یا امامِ زمان یعنی واقعً ف. معتاد شد؟ لباسامو تنم کردم و رفتم پیشِ ف.
وقتی رسیدم آنجا, سلام و علَیکی که کردیم, دیدم مادرِ ف. خیلی تو هم هست. گفتم حاجی خانم, انگار خیلی ناراحتید؟ گفت دست به دلم نزن. داوود که خیلی خونه.گفتم خدا نکنه. گفت حالا که کرده. گفتم خب حالا چه اتفاقی مگه افتاد؟گفت,هیچی به حقِ چیزهایِ دیده نشده, تویِ این جهنم سرا. دیدم خیلی آمپر چسبانده, گفتم آخر بر اعصابتون مسلط شوید, اینجوری که شما میکنید, خدای نکرده سکته میکنید. گفت بگذارید دیگه بمیرم. تا حالا دو بار تویِ این خونه دزدی شده. گفتم دزدی؟ گفت بله دزدی. بارِ اول, گفتم شاید اشتباه میکنم, ولی باز دیدم. و داشت میلرزید. بچههاش مرتب دعوت به سکوتش میکردند. ولی فایده نداشت. من گفتم شما را به خدا با ناراحتی, مسأله ای حل نمیشه. گفت میدونم چطور پیداش کنم. ولی وای, وای اگه گیر بیاد. گفتم به کسی شک دارید؟ گفت آقا داوود, من به هیچ کدوم, شک ندارم. تویِ این فکرم, چه نونِ حرومی به اینا مگه دادم؟ بعد گفت برید از ف. یاد بگیرید. با وجودِ نداشتنِ بینایی چقدر رسمِ نمک شناسی و محبت و احترامورعایت میکنه. برادرانِ ف. که خیلی ناراحت بودند, لب به اعتراذ گشوده گفتند, مگه از ما چه بی احترامی دیدید؟ کِی خدا نکرده دستمون کج بود؟ و خواهرش هم که واقعً خیلی از حرف هایِ مادرش بی تاب شده بود, شروع به گریه کرد, و گفت مادر جون, ما در خونوادِهِمون واقعً زبونزدِ خاص و عام هستیم. آقا داوود شما را به قرآن, مگه این طور نیست, جدً بگید اینطور نیست. خلاصه بعد از یک ساعتی که حرف تویِ حرفِشون آوردم, و آرام آرام با صحبت و بگو و بخند فشارِ مادرِشو پایین آوردم, به ف. گفتم ف. کاش یه سری بریم, تویِ اطاقت ببینیم چه کتابهایی کم و زیاد کردی؟ دنبالِ کتابِ معادِ شهید دست غیب میگردم, و رفتیم تویِ اطاقِ ف. در را بستیم, و نشستیم. به ف. گفتم ببینم تو خبر از پولِ مادرت نداری؟ ف. زد زیرِ گریه و گفت داوودجون, به هر دری زدم کسی پول قرضم نداد و از بس پول از این و اون قرض کردم کسی دیگه توجهی باهام نداره. مجبور شدم از کیفِ مامانم پول برداشتم. گفتم خاکِ پایِ کاهو بر سرت. نگفتمت از این به بعد باید دریوزه گی بکشی. این حالا اولِ کارِت هست. پله پله آقا. میگم بیا تا گندش در نیومده, ببرمت ترکِ اعتیاد, که اگه مادرت بو ببره کارِ تو هست, چه ذربه ای به شرف, حیثیت و همه چیزت میخوره؟ به مادرت هم میگیم, میخوایم به یه مسافرت بریم. از حرکات و صحبتهاش, فهمیدم که هنوز مضطر نشده و کارد به استخوانش, نخورده است.و بعد از دقایقی صحبت, خدا حافظی کرده به خونه برگشتم.
گذشت, تا بعد از مدتی دیدم صدای عربده و گریه میآد.
سراسیمه به کوچه اومدم و دیدم بابایِ ف. که هیچگاه یه صدایِ بلند از او نشنیده بودیم, عربده کشان, بر سر و صورتِ خودش و ف. میزنه و با گفتنِ دری وَری به منِ بدبخت سراسیمه آمدند به خونهِ ما و میگفت نامردِ داوود از تو چنین توقعی نداشتم. تو عضوی از خانواده ی ما بودی, این رسمِ برادری بود؟
عزیزان, بقیهِ قذایا را بعد براتون, طعریف میکنم. تا بعد خداحافظ.

درباره سید داوود حسینی

سلام. اینجانب سید داوود حسینی نابینای مطلق زاده شده در شیراز تاریخ تولدم اردیبهشت سال 1344 تحصیلاتم دیپلم که از کلاس اول ابتدایی تا اول راهنمایی را در ابابصیر اصفهان و از کلاس دوم راهنمایی تا چهارم دبیرستان را در مدارس بینایی در شیراز گذراندم. بعد از اخذ دیپلم با یاری خداوند طعالی و همت و تلاش خودم در یکی از کارخانه جات شیراز مشغول به کار شدم و حدود 8 سال است که بازنشست شده ام. علاقه مندیهایم به تلاوت قرآن و حفظ کلام روحبخش آن بسیار است و تقریباً 2 جزئاز قرآن را حافظم و در مسابقات کشوری چندین بار به مقام اول دست یافته ام دیگر علاقه مند به اینترنت و آوازها و ترانه های اصیل قدیمی هستم.
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

35 Responses to به دنبال ف قسمتِ ششم

  1. 1
    رعد بارانی says:

    سلام خوبی فرزندم .
    میگم مردم دوستو رفیق حفاظت اطلاعات دارن خخخ منو تو هم ریفیق داریم . ای بخشکی شانس هههه

  2. 2
    رعد بارانی says:

    والا یکیو میشناسم که دوستش توی بانک کار میکرد و چن سال پیش براش وام 50 میلیونی جور کرد و اونم اون زمان تونست خونه بخره .
    منو تو چی ؟؟روزی که دوستارو تقسیم کردن سهم ما خرشانسها مفنگیو معتادو چاقو خور درومد هاهاها
    بی خیال معتادین سرخوش . خوبی ؟چه خبر کاکو ؟

  3. 3

    سلام
    خیلی بی صبرانه منتظر بقیه هستم
    خیلی به نظرم دیر میگذره تو را خداااااا لفتش ندید زودد بقیه را برامون بگید
    راستی اگر صوتی تعریف میکردید خیلی بهتر بود
    خیلی ممنون

  4. 4

    خخخخ فکر کردم اولی هستم خواستم تقاضای مداااال کنم که رعد اومد وسط

  5. 5
    ریحانه says:

    سلام . ممنون از این یکی از سری پست های به دنبال ف

    تا پست بعدیتون خداحافظ

  6. 6
    مسعود says:

    سلام آقا داوود.
    بسیااار ممنونم که بیشتر نوشتید برامون.
    منتظرِ قسمتِ بعدی هستم.
    همیشه موفق باشید.

  7. 7

    سلام: ممنون عالی بود.
    منتظر قسمت بعدی این واقعه هستیم.
    پس تا قسمت بعد.
    موفق باشید.

  8. 8
    احمد عبد الله پور says:

    سلاااام سلااام بر کاکو آقا سید داود خودمون
    میگما کم این داستان پلیسی نبودا که جنایی هم شد حااااالااا فقط مونده یه کشت و کشتاری این وسط رخ بده دزدی که داشتیم کتک هم داشتیم بد و بیرا به شمااا و افترا هم داشتیم عجب داستانی شدا این ماجرا وای که قسمت بعدیش چی بشه فک کنم بشه یه ماجرای فوق جنایی و پلیسی میگما پای اینترپل یا همون پلیس بین الملل هم اومدا وسط کلاً این قسمتم پر از ماجراهای عجیب غریب بودا من یکیییی که بی صبرانه منتظر قسمتای بعدیشم زودی قسمت بعدی رو به تعرییییف به هر حااااال مرسی بابت این پستت در پناه حق بدرود و خدا نگه دار

    • 8.1
      سید داوود حسینی says:

      با سلام بر کاکو احمدم. احمد جون خدا به فریادِ من برسه. شاعر میگه بیچاره اگر مسجد از آیینه بسازد, یا سقف فرود آید و یا قبله کج آید. حالا اگه به جایِ ثواب, کباب نشیم, شانس میاریم. موفق باشید.

  9. 9
    محمد رضا خوشی says:

    آخآخ داره جالب میشه
    ادامه بده

  10. 10
    alireza marzban says:

    سلام
    من از اولین قسمت ماجرا دارم ماجرا رو دنبال میکنم
    منتظر قسمت های بعدشم هستم
    خیلی خوبه که همچین واقعیتایی رو میگید که واسه بقیه درس ابرت بشه
    موفق باشید.

  11. 11
    دادور says:

    سلام بر همگی
    سلام آقای حسینی، همه ی داستانو تا اینجا خوندم اعصابم خورد شد چون واقعیت داره. چه خوبه کسی واقعیات رو به تحریر درآره. چون بقیه از تجربه ش استفاده میکنن. ممنون

  12. 12
    مینا says:

    سلام عاااااالیه بقیشو بنویسین زود زود

  13. 13
    مادر بزرگمهر says:

    سلام
    منم داستان شما رو پیگیر هستم خدا کنه دوست شما شغل و کارش رو از دست نداده باشه شما داستان نویس خوبی هستید و می دونید کجا داستان رو تموم کنین تا ما بیشتر منتظر باشیم ! ممنون

  14. 14
    سارای says:

    سلام بر شما آقای حسینی
    دنبال میکنم داستانتونو
    قشنگ مینویسید
    منتظر ادامش هستیم.

  15. 15
    بانو says:

    سلام بر آقای حسینی گرامی.
    میگم من واقعیت قسمت اول داستان که نه حقیقت زندگی دوست تون رو خوندم و خب می دونید اصلا طاقت خوندن این حقایق رو ندارم. گذاشتم برسه به قسمت آخر از شیرین به تلخ برم عقب …. البته یه کم این قسمت رو هم خوندم….. ولی صمیمانه منتظرم به جاهای خوب خوب برسید و جناب ف بتونه خودشون رو نجات بدند “ان شا الله”

دیدگاهتان را بنویسید