یک شب عالی و به یاد ماندنی در روزهای سرد پاییز در تبریز

سلاااااااااااااااام بر هم محله ای های گل و گلاب، خوبین؟ چطورایید؟ دلم حسابی براتون تنگ شده بود. دنبال بهونه ای بودم که یه پستی بذارم و جویای احوالتون باشم. این اولین پستم هست از زمان روی کار اومدن مدیر جدید آقای صالحی گرامی که تبریک میگم و امیدوارم تو کارشون موفق باشن و گوش کن بشه گوش کن قدیمی و مثل همیشه صمیمی. البته این دفعه خبری از آموزش و نرم افزار نیست، این دفعه اومدم با کلی خاطره از امروزم که واقعا به یاد ماندنی بود البته خاطره که زیاده ولی خواستم امروزم رو باهاتون به اشتراک بذارم و یادی کرده باشم ازتون. جونم براتون بگه صبح بیدار شدم صبح که چه عرض کنم ساعت11 بود تا لنگ ظهر خوابیده بودم. برادر عزیزم حسن مقصودی زنگ زد که در چه حالی؟ گفتم والا تازه از خواب بیدار شدم. گفتش که عصر بریم بیرون دوری بزنیم صفا کنیم؟ گفتم پایه ام چون خداییش دلم تو خوابگاه تنگ میشه و طبق برنامه هر روز به حسن مقصودی و پرویز عبدی عزیز زحمت میدم و هر روزمون ساخته میشه از خاطرات شیرین. ناهار یه املت فلفلی و تلخ با هم اتاقیم خوردیم و هنوز عصر نشده بود که حسن و پرویز اومدن دنبالمون رفتیم جای دوستان خالی البته زیر 18سال نخونه خخخخخ آها داشتم میگفتم رفتیم کافه قلیون زدیم به بدن و نیکوتین بدن رو تامین کردیم. اتفاقا یه بازی فوتبال خیلی هیجانی که بین تیمهای تراکتورسازی تبریز و سپیدرود رشت برگزار میشد، نگاه کردیم و کلی لذت بردیم. همین طوری میگفتیم و میخندیدیم کم کم گشنه شده بودیم، به فکرمون زد که بریم پیتزا بخوریم،  با تایید هر سه تامون بالاخره تصمیم گرفتیم بریم یه فست‌فودی و غذاخوری بالا شهر، خلاصه سوار ماشین شدیم رفتیم، بعد از کمی پیچ و تاب و سربسر گذاشتنو بگو بخند با راننده، به مقصد مورد نظر رسیدیم. چون پیتزایی آشنای حسن بود کلی تحویل گرفتن و نشستیم، سفارش ما جلوتر از همه حل شد. جاتون خالی نان سیر و سیبزمینی با سس و پیتزای فیلادلفیا به حول و قوه ی الهی میل شد. کلی نوشیدنی خوردیم و حسن و پرویز عزیز شرمندم کردن و مهمونم کردن مثل همیشه. بعد از نوش جان کردن پیتزا، من باز دلم تنگ میشد برم خوابگاه خخخخخ رفتیم تو هوای سرد نشستیم، پارک معروف تبریز به نام ایل گولی، بوی بلال به مشاممون خورد و خلاصه نظر بر این شد که بریم بلال خوشمزه هم بخوریم، بعد بلال چی میچسبه آها یه چایی خوشمزه خوردیم، تخمه شکستیم و بالاخره برگشتیم سر زندگیمون و کلی خوش گذروندیم. تازه از راه رسیدم، سیستم رو  روشن کردم که این پست رو خدمتتون بزنم و عرض ارادت کنم خدمت تک تک هم محلی ها. تا پستی دیگه بدرود.

درباره امید علیوردیلو

با سلام این جانب امید علیوردیلو. نابینای مطلق مادرزادی. ضمنا متاهل هستم. در شهرستان خوی استان آذربایجان غربی زندگی میکنم و متولد 17 آذر 1371 هستم. مدرک کارشناسی رشته حقوق از دانشگاه تبریز رو سال 1398 اخذ کردم. در زمینه کامپیوتر اندروید فعالیت میکنم و افتخار دارم که در خدمت شما دوستان باشم. راههای ارتباطی با من: اسکایپ من omidaliverdiloo ایمیلم omidaliverdiloo1@gmail.com آیدی تلگرام: @aliverdiloo71و شماره موبایلم 09146034478 هستند. شما دوستان سوالات خودتون رو میتونید از این طرق با من در میان بذارید و در حد توانم بهتون پاسخ میدم.
این نوشته در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

23 Responses to یک شب عالی و به یاد ماندنی در روزهای سرد پاییز در تبریز

  1. 1
    مسافر says:

    سلام خدمتِ شما هم رشته ای محترم, انشا الله همیشه خاطراتِ خوش قرینِ زندگی شما و بانو باشه.

    • 1.1

      سلام بر هم رشته ای گرامی. از لطفتون نهایت سپاس رو دارم محبت کردید. البته ناگفته نمونه تابستون هم با خانم اومدیم تبریز و کلی خاطره داریم جای همه دوستان خالی بود حوصله داشته باشم به اشتراک میذارم. یه سفر چند روزه بود. شما هم همیشه خوش باشید و موفق ممنون از کامنتتون

  2. 2
    کریمی says:

    درود. چه خبر هست. همش که شد خوردن خَخ.
    کاه از خودت نبود. کاهدون که از خودت بود خَخ.
    باز هم بنویس. خیلی دیر به دیر میایاااا.

  3. 3

    به به. آقای مهندس مهربان. حالتون چطوره؟ خوشحال شدم از این که امروز رو با ما به اشتراک گذاشتید. اون پارک رو میشناسم. دوستی دارم که همونجا منزلشون هست. خیلی وقته که از همدیگه سراغی نگرفتیم. حتماً فردا یه خبری میگیرم. خدا رو چه دیدید؟ شاید ما هم دعوت شدیم.

    • 3.1

      دروود بر استاد و اموزگارم گرامیم. مرسی از لطفتون امیدوارم شما هم خوش و خرم باشید. خواهش میکنم. حقیقتا دلم برا هم محله ایها تنگ شده بود. آره شما هم حتما یه خبری از دوستتون بگیرید خوبه. تشریف بیارید تو آذربایجان در خدمتتون هستیم. پاینده باشید.

  4. 4
    مهدیه says:

    سلام به قلیون عالیه منم وقتی میرم خونه مامان شوهرم مثل دیروز زیاد میکشم امیدوارم همیشه شاد باشید

  5. 5
    پریسا says:

    سلام جناب علیوردیلو. بابا کجا هستید شما! چه خوب که دوباره هستید. کاش همیشه بشه که با دوستان برید گشت و سیر و برگ روی برگ دفتر خاطرات شیرینتون اضافه بشه و کلی بهونه واسه پست زدن از زمین و آسمون بباره سرتون و نتیجه این بشه که ما بیشتر شما رو اینجا ببینیم.
    خوشحالم که شب و روز مثبتی داشتید. و بیشتر خوشحالم که شما اینجایید. بیشتر باشید.
    ایام به کامتون

    • 5.1

      سلام بر پریسا خانم گرامی. واقعا لطف شما و دوستان شرمندم میکنه. حقیقتش چون احساس میکردم محله محله ی قدیم نیست از یه طرف دغدغه ها مشغله ها تموم شدنی نیستن ولی من قول میدم که بیشتر به بهونه های مختلف در خدمت همه عزیزان باشم و دور هم باشیم. منم خوشحالم که وقت گذاشتید و پستم رو خوندید. امیدوارم شما هم روزاتون پر از خاطرات شیرین باشه. پاینده باشید

  6. 6
    ابراهیم says:

    منم یه شب به یاد ماندنی تو تبریز میخواااااااام. میخوااااااااام!!!
    بدجوری دلم واسه تبریز تنگید با این که دو ماه نشده اونجا بودم خخخخخخ
    راستی سلام اون بالا یادم رفت بنویسم حسش هم نیست عین با کلاسا برگردم
    حالا چه اشکالی داره این پایین باشه سلام والا.
    بدجوری شاد باشی و کاش کمتر تنبل هم باشی و زود زود پست بزاری که عالیتر هم میشه

  7. 7
    خانم کوچولو says:

    سلام.
    من پرسنم شد وقتی پستتون رو خووندم خخ
    امیدوارم زندگیتون سرشار از شادی و خاطرات قشنگ و رنگارنگ باشه

  8. 8
    خانم کوچولو says:

    آخ یعنی گرسنم شد. خخ کیبورد هم با من مشکل داره

  9. 9
    صادق says:

    سلام به اشتراک گذاشتن فعالیت های روزمره ی بچه ها به دیگر دوستان انگیزه میده تا مستقل بشند
    یعنی شمایی که زندگی روزمره خودت را انتشار دادی باعث میشی دیگر دوستان برای استقلال و مستقل شدن برنامه بریزند و انگیزه پیدا کنند و مستقل بشند
    این کار شما مطلوب و قابل تقدیر و تحسینه
    البته اگر فایل صوتی باشه بهتر میشه ولی همین هم خوبه
    موفق باشید

    • 9.1

      سلام بر آقا صادق عزیز. ممنون از لطف و محبتتون. اتفاقا در نظر داشتم فایل صوتی ضبط کنم ولی چون یه دفعه این تصمیم رو گرفتیم بریم دیگه حقیقتا فرصت نشد. راجع به استقلال هم میتونم بگم که به نظر شخصیه من این نمیتونه فاکتور قوی باشه زیاد مرتبط با استقلال نیست چون هر کسی میتونه حتی یه ماشین دربست بگیره و بره هر جا که دوست داره نمیخام کلا نفی کنم بله ما سه تامون هم نابینای مطلق بودیم و طبیعتا خیلی هم سخت بود و قطعا نیاز به استقلال زیادی داشت که شکر خدا داشتیم در حد و توان ولی همون طور که گفتم فاکتور قوی نیست باید فراتر از اینها برای به استقلال رسیدن تلاش کرد. پاینده باشید ببخشید جوابم طولانی شد.

  10. 10
  11. 11

    سلام به جناب علیوردیلو.
    حسابیی خوشحال شدم از دیدنتون توی محله و فعالیت مجددتون.
    باید زودتر اینجا میومدم و عرض ادب میكردم ولی به هر شكل امیدوارم كه حضورتون مثل قبل پر رنگ باشه و ما بتونیم از دانش و تجربیات شما دوستان عزیز به بهترین شكل ممكن استفاده كنیم.
    خیلی خیلی زیاد ارادتمندیم.

  12. 12
    قاسمی says:

    سلام بر استاد بزرگ آقای علیوردیلو.
    خاطرات شما منو یاد دور همیهایی که با دوستان در تابستان داشتم انداخت.
    امیدوارم همه روزهاتون سراسر خیر و خوشی باشه.
    امضا: بچه های خودمونی.

دیدگاهتان را بنویسید