تجسم یک رویای دوردست، قسمت سوم.

یک درد ناگزیر!

همیشه از طعم نوشابه و دوغ های گازدار بدم می اومد.

در کل از هر نوشیدنی ای که گاز داشت، فراری بودم.

نه خودم دوستش داشتم، نه معده ام توان هضم و تحملش رو داشت.

گاهی هم که به خاطر دوست هام تو دور همی ها می خوردم، باید از قبل خودم رو برای درد بی امون و عجیب معده ام آماده می کردم.

خوب خاطرم هست. ترم دوم دانشگاه بود.

همون روز هایی که زندگی تو پنجه های بی رحم بیماری ها و مرگ های بی وقفه اسیر نبود.

همون وقتایی که شادی ها رود وار جاری بود و غم این همه نزدیک نمی شد  به دل آدم زمینی!

همون موقع هایی که لحظه ها  تو قرنطینه جون نمیدادن.

حالم خوب بود. به اندازه ی لحظه ی پایان امتحانات آخر ترم!

به خوش طعمی کیک های شکلاتی کافی شاپ کنار دانشکده ی ادبیات.

قرار بود یه جشن کوچیک بگیریم.

بهونه ش پایان امتحانات بود. یا شاید معدل الف شدن بعضیها! یا  به خاطر دور هم بودن.

یادم نمی یاد.

آخه بهونه ش چندان مهم نبود.

مهم حالمون بود که به اندازه ی تموم ثانیه های کنار هم بودنمون خوش بود.

غذای سلف دانشجویی اون روز خورشت مرغ و بادمجون بود.

مرغش رو دوست داشتم اما با قضیه ی بادمجونش، هیچ جوره نمیتونستم کنار بیام!

بچه ها هم که اکثرشون از  سلف فراری بودن، عجیب غریب بودن غذا رو بهونه کردن و این جوری شد که ما به جای سلف، راه سمت بوفه ی همیشه شلوغ دانشگاه کج کردیم.

از شلوغیش خبر داشتیم. میدونستیم برای تنها مدل  پیتزایی که توی منو بود، باید کلی صبر می کردیم!

اما میخواستیم وقت برای کنار هم بودنداشته  باشیم.

تمام مسیر لبریز از عطر لبخند و آرامش بود.

لبخند هایی که  دست های صمیمیِ گره خورده   وسطِ  برف  و سرمای زمستونِ  تهران، رو لب هامون نقش می زد.

به بوفه رسیدیم و اتفاقا هممون  تنها   مدل پیتزای توی منو رو انتخاب کردیم.

غذا ها که حاضر شد، دو نفر از بچه ها رفتن تا بیارنشون.

یکی هم بلند شد بره برای نوشیدنی.

به جز من، همه نوشابه گرفتن.

یه لحظه با خودم فکر کردم کاش منم نوشابه بگیرم، اما با احساس تیر کشیدن معده م از تصور خوردنش، اون افکار  رو بقچه پیچ کردم و  با تمام توانم پرت کردم به یه نقطه ی نامعلوم از ذهن و مغزم.

دوغم که رسید، بیشتر از پیتزا براش ذوق کردم.

واسه   قوطی شیشه ایش! واسه   طعم خوش نعناییش!

واسه  تصور عطر نعنا در حین خوردنش! همیشه همین بودم.

مثل پدربزرگ، دوغ دوست داشتنی ترین نوشیدنی بود برام.

مخصوصا دوغ های خود پدربزرگ که چون خودش دوست داشت، حسابی پر و پیمون درستش می کرد!

قوطی شیشه ایش برام جالب بود.

تا اون روز هرچی دوغ نعنایی خورده بودم، یا تو لیوان های پلاستیکی بودن، یا بطری های کوچیک و بزرگ.

غذاها که رسیدن، عکس گرفتن ها شروع شد.

این قسمت ماجرا رو دوست نداشتم.

بوی ذرت تازه و بافت نرم پنیر پیتزایی که با گرفتن ظرف، انگشتم بهش خورده بود، صبر کردن رو سخت می کرد.

من شیطنت می کردم و به پیتزام ناخنک میزدم.

اونها هم گاهی تذکر میدادن و گاهی هم بی خیال، مشغول ادامه ی عکاسیشون می شدن! وقتی عکس گرفتن ها تموم شد، همه قصد خوردن کردیم.

وسط غذا یهو دلم خواست دوغ رو مزه کنم.

قوطی شیشه ایش  رو که چند دقیقه بود باز کرده بودم، برداشتم و   ناگهانی حجم زیادی از مایع توش  رو  خوردم.

همین که حس چشاییم از شوک خارج شد، احساس کردم تموم سلول های گلو تا معده م تیر می کشن.

اونقدر که دردش نفسم رو بند اورده بود.

معده م رو توی مشت گرفتم و خدایا با این حجم درد چیکار کنم؟

اگر قورتش می دادم، معده درد بیچارم می کرد و چطوری می شد قورتش ندم؟

شدت درد معده و حالا هم سینه م، از چشم هام سرریز کرد.

چشم بستم و قورتش دادم.

احساس کردم یه بشکه اسید رو خوردم! هنوز معده م رو توی مشتم فشار میدادم و حالا بوی پیتزایی که زیر بینیم پیچیده بود، آخرین چیزی بود که از خدا میخواستم!

نباید به خاطر حال من جشن بچه ها خراب میشد.

دوست نزدیکم که متوجه حالت هام شده بود، پرسید که چی شده و من فقط دست سمت کوله م دراز کردم و گفتم.

هیچی، معده م باز به هم ریخته! قرصی که همراهم بود رو، با مقدار کمی آب که تو بطریم بود خوردم و کاش بهتر بشم!

کاش بتونم غذام رو بخورم!

کاش از بچه ها مدل دوغ رو میپرسیدم.

بچه ها که حواس نزدیکترین دوستم رو سمت من دیدن، دست از خوردن کشیدن تا ببینن حال من بهتر می شه یا نه.

یکی پیشنهاد کلینیک میداد و اون یکی تو کیفش میگشت تا با  یه قرص دردم رو کمتر کنه.

به این همه مهربونی بی انتها و بی منت لبخند زدم.

همیشه اعتقاد داشتم محبت بهتر از هر قرص و مسکنی عمل میکنه.

مثل دست های مادر تو تب های شبانه،

یا شبیه شیرینی آغوش پدر وسط یک دنیا  تلخی ناگزیر!

یا مثلا دست های مهربون دوستی که حال بدت، حالش رو بد کنه!

به همشون گفتم که چیزیم نیست. که خوبم!

که حالا اون قرص  کم کم اثر می کنه و من بهتر می شم.

بدون اشتها باز شروع به خوردن کردم تا شاید درد معده م کمتر بشه.

اون روز گذشت.

هر جوری که بود،  درد رو تا آخر جشن تحمل کردم و به خوابگاه برگشتم.

هنوز هم وقتی به اون روز فکر میکنم، سلول های دستگاه گوارشم به تکاپو می افتن و تنم از شدت دردی که تا صبح روز بعدش به جونم چنگ می کشید، لرزش میگیره!

بعضی اتفاق ها و  آدم ها هم حکم همین نوشیدنی ها رو دارن.

میان کنار روح آدم می شینن، وقتی از رفاقتشون مطمئن شدی، یه جوری به شاهرگ روحت خنجر میزنن که وجودت پر از خون می شه.

لحظه ها می شن دریای خون.

البته این ها همش به خاطر اشتباهات خود آدمه! وقتی چشم بسته اعتماد کنی، وقتی به نشونه هایی که آفرینش برات می فرسته بی توجه باشی، اون  هم درس هاش رو سختتر میکنه.

امتحاناتش رو هم!

ولی خدایا!

تن روحم پر از زخمه.

اونقدر که حالا نمیدونم این اقیانوس خونی که تو تن و قلب و چشم هام جاری شده، از خونریزی کدومشونه!

از نبودن های بی دلیل؟

یا باور هایی که شکست؟

از چیز هایی که دیگه هیچ وقت به دست نمی یان؟ نمیدونم!

خیلی تلخه!

خنجر ها تو گلوی روحت گیر کرده باشن و تو نه بتونی قورتشون بدی، نه بتونی ازشون خلاص بشی!

از خدا می خوام حتی تصورش رو هم نتونی بکنی!

حتی تو خواب هم نبینی!

آخه میدونی، احساس یه اقیانوس خون از قلبت  تا چشم هات، یکی از زجرآورترین تصاویریه که آفرینش به آدم نشون می ده!

درباره مهشید

در نوزدهمین روز از اولین ماه بهار سال 1380 کتاب زندگی ام آغاز شد. من  نابینای مطلق هستم و اکنون، در هجدهمین برگ از دفتر عمرم، روزها را با جوهر امید به روزها و اتفاقات خوب خط خطی میکنم! من در رشته ی علوم انسانی درس خوانده ام و به ادبیات فارسی علاقه ی بسیار دارم شعر مینویسم و موسیقی نیز کار میکنم. ...  در شعر مقامهایی نیز به لطف خداوند  در شهر و استانمان به دست آورده ام  در شهر کوچک ما ، تنها نابینایی که تا دوره ی دبیرستان درس خوانده و کنکور را پشت سر گذاشته، من هستم. عمده ترین دلیلم برای ثبت نام در گوش کن، آشنایی با نابینایان و زندگی همراه با امکانات نابینایی ست. از مدیران محله ی با صفای گوش کن برای این محله ی زیبا و دوست داشتنی و مفید یک دنیا سپاس گزارم و امیدوارم این فرصت به من نیز برای ارتباط با نابینایان عزیز و گرفتن پاسخ سوالاتم داده شود. با سپاس.
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

5 Responses to تجسم یک رویای دوردست، قسمت سوم.

  1. 1

    سلام.

    نمیدونم چه چیزی رو تجربه کردید اما از صمیم قلبم آرزو می‌کنم که به زودی دنیا روی خوشش رو به شما هم نشون بده.

    منتظر روایتی از روزهای خوشتون هستم.

    راستی! قلمتون واقعا عاالیه.

  2. 2
    مادر بزرگمهر says:

    سلام به مهشید
    شما اون قدر قلم زیبا و شیوایی دارین که ذهن من رو هم بردین به سی سال پیش و سال اول دانشگاه و بوفه ای که فقط چای داشت و پیراشکی شیرین و ساندویچ های قدیمی … خبری از پیتزا و نسکافه هم در بوفه نبود ولی کنار دوستانم خوردن چای و پیراشکی هم مزه می داد سپاس از شما انشاالله دردهای معده رو دیگه تجربه نکنین …منتظر نوشته های زیبای شما هستیم

    • 2.1
      مهشید says:

      سلام! ممنونم که برای نوشته ی من وقت گذاشتین. همه چیز کنار دوستا و تو فضای دانشگاه یه طعم دیگه داره! سپاس از دعاتون. راستش از ترس درد گرفتن معده م دیگه از هرچی نوشابه و دلستر و دوغ گاز دار، فراری ام!

  3. 3
    مریم اسلامی says:

    درد معده، از بدترین هاییه که می شه تجربه کرد؛ حتی بدتر از درد نبود رفیق، بدتر از درد شکستن باور آدم ها!
    ولی دوست من، بدتر از همه اینا، درد نبود اوناییه که مدعی بودن بودن؛ درد نبود همونایی که ادعای مهربونی مادرانه شون می شد!
    درد معده بده؛ ولی درد نبود آدما تو این روزای ویروسی، بدتر از همه اوناست!
    قلمت مانا!

دیدگاهتان را بنویسید