تجسم یک رویای دوردست، قسمت ششم.

دست های قاب.

زیباتر از ماه و گیسوان آفتاب،

قدری بیا. در جانِ بی نورِ من بتاب.

هر لحظه غرق می شوم در چشم های تو.

چون ماه، که غرق می شود در چشم های آب.

من بی تو از جهان خود دل بریده ام،

اما نمی خواهی مرا، حتی درونِ خواب!

اِی کاش تو سهمِ منِ دیوانه می شدی، اِی عکسِ زندانی شده در دست های قاب.

اما مگر می شود که سهم شب شود

آغوشِ پر حرارتُ گرمِ آفتاب.

***.

 

 

 

دست های قاب

 

درباره مهشید

در نوزدهمین روز از اولین ماه بهار سال 1380 کتاب زندگی ام آغاز شد. من  نابینای مطلق هستم و اکنون، در هجدهمین برگ از دفتر عمرم، روزها را با جوهر امید به روزها و اتفاقات خوب خط خطی میکنم! من در رشته ی علوم انسانی درس خوانده ام و به ادبیات فارسی علاقه ی بسیار دارم شعر مینویسم و موسیقی نیز کار میکنم. ...  در شعر مقامهایی نیز به لطف خداوند  در شهر و استانمان به دست آورده ام  در شهر کوچک ما ، تنها نابینایی که تا دوره ی دبیرستان درس خوانده و کنکور را پشت سر گذاشته، من هستم. عمده ترین دلیلم برای ثبت نام در گوش کن، آشنایی با نابینایان و زندگی همراه با امکانات نابینایی ست. از مدیران محله ی با صفای گوش کن برای این محله ی زیبا و دوست داشتنی و مفید یک دنیا سپاس گزارم و امیدوارم این فرصت به من نیز برای ارتباط با نابینایان عزیز و گرفتن پاسخ سوالاتم داده شود. با سپاس.
این نوشته در اجتماعی, پادکست, صحبت های خودمونی, صوتی ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 Responses to تجسم یک رویای دوردست، قسمت ششم.

  1. 1
  2. 2

    درود. این مجموعه رو دنبال میکنم. برای شما و همه ی هنرمندان نابینا آرزوی موفقیت دارم.

دیدگاهتان را بنویسید