تجسم یک رویای دوردست، قسمت یازدهم.

صدای رویا ها را میشنوم از جایی در دوردست.
از پشتِ همین دیوار، که شب بافته است.
صدایم می زنند، گاهی نا امید و خسته،
گاهی بلند و امیدوار!
راهِ خلافِ رویا ها را پیش میگیرم تا صدا ها گم شوند،
تمام شوند،
فراموشم کنند!
صدایشان را نمی شناسم.
سال هاست از یادم رفته اند.
آن ها نامم را می دانند،
اما برای من غریبه اند.
به دنبال رد پایشان زمان را می کاوم.
جهان دیروز را میگردم و هیچ نمی یابم!
فکر می کنم.
به کودکی های دور.
به بازیِ دوستانه ی تقدیر و لبخند فکر می کنم.
شاید آنجا، پشت رکاب های تند دوچرخه ام، یا توی انباری، زیر صندوقچه های یادگاری مانده از روز های جنگ،
جا مانده باشند.
به خانه ی مادربزرگ فکر می کنم. و به چراغ هایش که همین یک ماه پیش، برای ابد خاموش شدند.
شاید آنجا بعدِ بازی های شب هنگامِ خسته،
فراموش کرده ام رویا ها را در سبد عروسک ها بگذارم.
به امام زاده ی نزدیک شهر فکر میکنم.
و به عروسکی که آنجا گم کرده ام. شاید رویا هایم در آغوشِ عروسک مانده باشند!
هنوز صدایم می زنند.
کاش نامم را یادشان برود!
هنوز صدایم می زنند و من فکر می کنم.
کمی نزدیکتر.
به اولین نبودن فکر می کنم.
اولین رفتن.
اولین نداشتن.
به اولین ترس می اندیشم.
اولین درد.
می خواهم همه را بشمارم.
کاش بشود!
شاید از رویا هایم خبر بدهند!
میشمارم.
می شمارم و برف می آید.
می شمارم و کولاک می شود.
میشمارم و بهمن!
هنوز صدایم می زنند.
دور تر و دورتر می شوند.
دور شدنشان خوب است.
من این رویا های غریبه را نمی خواهم.
من این رویا های غریبه را نمی شناسم!
باز هم می شمارم.
بگذار برف بیشتر شود.
می خواهم تا آب شدنِ برف ها صدایشان را نشنوم.
می خواهم تا آب شدنِ برف ها آرام بمانم.
من این رویا های غریبه را نمی خواهم. من این رویا های غریبه را یادم نمی آید. من این رویا های غریبه را نمی شناسم!.

درباره مهشید

در نوزدهمین روز از اولین ماه بهار سال 1380 کتاب زندگی ام آغاز شد. من  نابینای مطلق هستم و اکنون، در هجدهمین برگ از دفتر عمرم، روزها را با جوهر امید به روزها و اتفاقات خوب خط خطی میکنم! من در رشته ی علوم انسانی درس خوانده ام و به ادبیات فارسی علاقه ی بسیار دارم شعر مینویسم و موسیقی نیز کار میکنم. ...  در شعر مقامهایی نیز به لطف خداوند  در شهر و استانمان به دست آورده ام  در شهر کوچک ما ، تنها نابینایی که تا دوره ی دبیرستان درس خوانده و کنکور را پشت سر گذاشته، من هستم. عمده ترین دلیلم برای ثبت نام در گوش کن، آشنایی با نابینایان و زندگی همراه با امکانات نابینایی ست. از مدیران محله ی با صفای گوش کن برای این محله ی زیبا و دوست داشتنی و مفید یک دنیا سپاس گزارم و امیدوارم این فرصت به من نیز برای ارتباط با نابینایان عزیز و گرفتن پاسخ سوالاتم داده شود. با سپاس.
این نوشته در شعر, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید