مي دانم مرا دوست داري. من هم.

وقتي خودم را در پارك, پارك كرده ام و شاهد وقايع حوالي كلبه عمو تام هستم, تو با چه لطافت نرمي, آرام آرام آرام, چشم هات را در چشمان نابينا ولي دلخواه من ميدوزي. از من خوشت ميآيد. مثل پرنده اي بي صدا و با وقار, پر ميكشي و دوباره برميگردي. حالا وقت آن رسيده كه از نزديك, دوست داشتنت را در من تزريق كني. روي صندلي سمت چپ من مينشيني. حست ميكنم. ميپرم از كلبه بيرون. مات مات. مات بوي عجيبت كه داري به در و ديوار و كف و سقف آسمان پارك ميپاشي. بوي نرم ناز نيرنگ نرمت براي قارت قلبم. معلوم است در كارت موفق شده اي كه توانسته اي مرا از كلبه عمو تام بيرون بپراني. انتظار دارم حوصله ات سر برود و بروي. ولي. ولي تويي و عطرت و صداي نفست كه به كمكش جلوي آب ريزش بينيت را ميگيري. صدايي منقطع ولي دوست داشتني. صدايي خوش صدا. صداي بالا كشيدن آب بينيت از ناچاري, چرا كه شايد با دستمال غريبه اي. و من. من غرق در اين رويداد ها يك تصوير زيباتر از هميشه از تو ميسازم. يك خدا. خدايي كه بتوانم حتي براي يك لحظه هم كه شده, بپرستمش و حسش كنم و دوست داشتنش را از بوي عجيبش استنشاق كنم. تو خدايي هستي كه دوستم داري. دريغ كه دوست داشتنت موقتيست ولي چه خوش كه دوست داشتن موقتي تو واقعيست. چه بسيار هستند كه دير زمانيست مرا دوست ميدارند ولي دوست داشتن هاشان در عين پايداري, غير واقعيست. هر چه هست قلبم بر اين باور است كه قلبت دوستش دارد اگرچه موقت باشد. اي موقتي واقعي, كي به هم ميرسيم؟ وقتي دست هات پر از پول من ميرود و پر از لقمه هاي غذا براي ما برميگردد. آن وقت تازه, پي به جادوي بزرگ دست هاي كوچكت ميبرم. دست هايي مغرور كه متعلق به خدايي متواضع است و لقمه هام را با سس ميآرايد. من سس با طعم تو ميخواهم. سس دلپذير فقط از تو دلپذير ميشود. حالا من احمق ديوانه, بجاي گرم شدن از شوك ديدار فرشته خوشحالي ها, سردم شده. بي اختيار به سمت خانه خودم روانه ميشوم. و تو. تو را گم ميكنم و از دست ميدهمت ميان هياهوي آدم هاي از همه جا بيخبر. ميترسم. از پديده اي چون تو ميترسم. تو براي من زياد تر از زياد هستي. نه. تحمل تو و خوبي هات كار من نيست. اما. ولي تو كه از ترس و اشتياق من به خودت آگاهي, مي داني كه ميخواهمت چه سخت. مي دانم هفته بعد همان روز همان ساعت كجا ميشود پيدايت كرد, ولي از تو ميترسم. از صندلي هايي كه عرش خداي من شده بودند ميترسم. من حتي براي يك لحظه تاب قدم گذاشتن به آن سرزمين اسرار آميز را با آن بوي عجيب, و تاب شنيدن صداي نفس هاي منقطع خدايم را ندارم. ولي تو دوست داشتنت واقعيست. موقتي ولي واقعي. تو هم مي داني من را غير از پارك و كلبه عمو تام كجا ميشود پيدا كرد. حالا روي يك صندلي اين دفعه در شخصي ترين محل اقامتم نشستهم و تو خدايم كنارم ايستاده اي. واقعا تو چرا اينقدر خوب و عجيب و ترسناكي. بي اختيار در آغوشت ميگيرم و تو ديوانه وار دوست داشتنت را به من تزريق ميكني. درست شبيه به زماني كه پارك با بوي تو يكي شده بود. اتاقم بوي خدا ميدهد. يك خداي خوب. يك خدا كه دوست داشتنش اگرچه موقتيست, واقعيست.

درباره مجتبی خادمی

مجتبی خادمی. متولد 7 بهمن 66. دارای مدرک کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه اصفهان. ارزیاب مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب. گرداننده اسبق محله نابینایان. مدرس علوم کامپیوتر و زبان انگلیسی. طراح وب. برنامه نویس. مجری برنامه های رادیویی. آشنا به راه اندازی و استفاده از چاپگر های خط بینایی و بریل. دوره پیش دبستانی را در مدرسه کمتوانان ذهنی بصیرت زرین شهر گذراندم. دوره های دبستان و راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان. پایه اول دبیرستان را در دبیرستان غیر انتفاعی محمد باقر زرین شهر. پایه های دوم و سوم هنرستان را در رشته کامپیوتر در هنرستان ملا صدرا. مقطع کاردانی کامپیوتر را در دانشگاه های آزاد مبارکه و دولتی شهرکرد. و مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی را در دانشگاه اصفهان گذراندم. همزمان، در انجمن موج نور نابینایان، به عنوان مسئول تولید محتوا، مؤلف کتب صوتی ویژه نابینایان، صدابردار، مسئول کنترل کیفی مواد آموزشی، پاسخگو به پرسش های کامپیوتری نابینایان، طراح سامانه تلفن گویا، مدرس کلاس های آموزش رایانه و مسیر یابی ویژه نابینایان، مدرس دوره های تربیت مربی آموزش رایانه به نابینایان، و تحلیلگر نیاز های آموزشی نابینایان در خانه ریاضیات مشغول به خدمت شدم. در ادامه، به عنوان اپراتور در مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب مشغول بودم و اکنون در مقام ارزیاب در تیم پایش عملکرد در گروه صنعتی انتخاب خدمت می کنم. از دوران کودکی، مخارج زندگی و تحصیل را شخصا به عهده گرفتم و به سختی فراهم کردم. در دوران دبیرستان، اولین رساله ی گویا در ایران از آیتالله مکارم شیرازی را به کمک خواهرم و روحانی محل، تهیه کردم و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع کردم. در همان دوران، اولین مجموعه ی آموزشی بازی های کامپیوتری ویژه نابینایان را تولید و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع نمودم. در دوران نوجوانی، اولین بازی رایانه ای ویژه نابینایان به زبان فارسی با نام دو در جنگل را طراحی کردم و توسعه دادم. به ترجمه و دوبله ی بازی های رایانه ای محبوب نابینایان از جمله تخت گاز و شو‌دان جهت استفاده ی نابینایان این مرز و بوم مبادرت ورزیده ام. اولین کتابچه ی راهنمای آموزش رایانه به کودکان نابینا را طراحی کردم و توسعه دادم. در دوران دانشجویی، اولین، پر بازدید ترین و پر محتواترین سایت ویژه نابینایان ایران با نام گوشکن را تأسیس کردم. همواره در سایت گوش‌کن، سه شعار آموزش، استقلال و تفریح نابینایان را دنبال کرده و در جهت سوق دادن نابینایان به سمت این سه هدف، اقدام به ضبط آموزش های مختلف، تولید و ترجمه ی مقالات مرتبط و تشویق دیگران به انجام نظیر این کار ها نموده ام. تهیه کننده و مجری یکی از پر شنونده ترین برنامه های اولین رادیوی اینترنتی نابینایان ایران (که تعطیل شده) بودم. همیشه از مصاحبه های آگاهی بخش با رسانه ها از جمله برنامه به روز شبکه سوم سیما به عنوان یکی از کارشناسان فاوا و نابینایان استقبال کرده ام. به دلیل تجربه ی تدریس موفق به دانش آموزان، همواره با استقبال والدین کودکان و نوجوانان جهت تدریس روبرو بوده ام. از تألیفاتم می توانم به کتاب آموزش نرم افزار آماری SPSS به اتفاق استاد ندا همتپور اشاره کنم. یکی از مهمترین نرم افزار های مسیریابی نابینایان را با نام نزدیک یاب به همراه دفترچه راهنمای استفاده، جهت کمک به استقلال نابینایان در رفت و آمد، ترجمه کردم و به رایگان در سطح بین المللی برای تمام فارسی زبانان منتشر نمودم. در حال حاضر، رویای امکان سفر به استان های محروم جهت همسان سازی سطح آموزشی و پرورشی کودکان محروم با کودکان کلان شهر ها را در ذهن می پرورانم. اطلاعات تماس: شماره موبایل شخصی: 09139342943 آدرس ایمیل شخصی: gooshkon2020@gmail.com شناسه اسکایپ: mojtaba1007 شناسه تلگرام: @luckymojy آدرس شناسه تلگرام: https://t.me/luckymojy شماره واتساپ: 09139342943 آدرس وبلاگ شخصی: https://gooshkon.wordpress.com
این نوشته در خاطره ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

12 Responses to مي دانم مرا دوست داري. من هم.

  1. 1
    نخودي says:

    سلام حس قشنگيه دلم نيومد تا اينجا اومدم نظر نذارم
    اما نميدونم دقيقاً بايد چي بنويسم در هر حال براتون زندگي پر از شادي دائمي آرزو مي كنم.

  2. 2
    Saman says:

    سلام مجتبا جان خیلی حس قشنگی هستش من این پست رو خیلی دوست دارم چند بار خوندمش نمیدونم احساسم رو چه طور بیان کنم فقط میگم خیلی قشنگ بود خیلی

    • 2.1

      سامان جان هركي اينو ميخونه همينو ميگه. يه حس هايي گاهي وقتا مشتركه ولي نگفتني. همينه كه اين ميشه. آدم هم ميدونه و هم نه. خودمم توي اين نوشته تكليفم با خودم يكسره نشد آخرش. از تو چه پنهون خودمم چند بار از رو نوشتهم خوندم از بس دوسش داشتم.

  3. 3
    سایه says:

    سلام شما قلم خیلی خوبی دارید بهتون تبریک می گم

  4. 4
    امیر فتوحی says:

    با سلام. گذشته از قلم و احساسات و چیزای دیگه از این که خداوند متعال رو اینطوری یاد میفرمایید واقعاً عالی و دوست داشتنیه این نوع یاد کردن با ابراز احساسات و غیره هم برای خدا دوست داشتنیه هم برای مردم. اگه یه کمی دقت کنید همه ی دنیا و همه ی موجودات زنده زیبا خلق شده. دنیا همش زیباییه. ما با چشمای بدبین و مأیوس و ناشکریهای نا به جا هم دنیا رو برای خودمون خشن و کوچک میکنیم و هم خدا رو از خودمون خشمگین و ناراضی. اگه دقت کرده باشید تو ماه رمضون دعای جوشن کبیر رو که مردم میخونن قاه قاه گریه میکنن در حالی که اولین بار که این دعا رو خوندم همزمان با خوندنم احساس میکردم یه دست لطیفو زیبایی داره منو نوازش میکنه. داشتم کیف میکردم. فقط کافیه یه ذره فقط یه ذره با مکث و فکر تأمّل بخونیدش. به افراد دور و برم این مسأله رو گفتم گفتن دیونه هم که شدی. یه چوپانی داشته با خدا اینطوری راز و نیاز میکرده حالا من فارسیشو مینویسم حالا اگه دیدم پارس آوا ترکیش رو درست تلفظ کنه ترکیش رو هم مینویسم.
    چوپان داشته با خدا اینطوری راز و نیاز میکرده.
    گوسفند سیاه, گوسفند سفید, من سرمو کجا بذارم؟
    آغ گُیون, قَرَه گُیون, من باشیمی هارا گُیوم؟ حضرت موسی اتفاقی این شخص رو دید فرمود که اینطوری با خدا راز و نیاز نمیکنن. بهش طریقه ی راز و نیاز رو حتی یاد دادن. اون شخص دیگه یادش رفت که چی میخواد بگه. از طرف خدا به حضرت وحی اومد که موسی داری چی کار میکنی ایشون داشت با تعریف و وصف خدای خودش داشت راز و نیاز میکرد اونم از یادش رفت. همین راز و نیاز ایشون رو ما قبول داشتیم. البته جناب استاد و دیگر دوستان توجه داشته باشید شاید بعضیا بخوان از این مطلب سو استفاده کنن و جنجال به پا کنن و بگن خوب پس چرا عربی نماز میخونیم چرا قرآن عربی نازل شده خدا نمیتونسته به زبونای دیگه نازل کنه؟ آخه وهابیت خدا لعنتشون کنه گوش خیلی از ماها رو با اینجوری سؤالات مسخره پر کرده و الآنم داره پر میکنه. خواهشاً دوستان توجه داشته باشن که این مطلب رو بنده با این منظور نمینویسم. علت نازل شدن قرآن هم به خاطر اینه که نادونای عرب اون زمون که به خدا ایمان نداشتن خدا خواسته اونا رو بیدار کنه و هدایتشون کنه و هم اینکه ماها یه کمی در مورد حرفای خداوند یه ذره فکر و تأمل کنیم علت عربی خوندن نمازم اینه که خدا اینطوری به پیامبرش فرموده و حضرت هم برامون فرمودن دیگه زیاد نوشتم و سرتون رو به درد آوردم. عذر منو انشا الّآه که پذیرا باشید. اجازه بدین این نوشته ی زیبا رو اینطوری به پایان برسونم و اینطوری درس تحویل بدم.
    تو همون خدای زیبایی هستی که از طریق زنگ اذان بهمون زنگ میزنی و دعوتمون میکنی و میفرمایی که بیایید با من صحبت کنید هیشکی به جز من صحبتهاتون رو نمیشنوه بیایید از من بخوایید من بهتون بدم ولی وقتی گوشی موبایل منِ بنده ای که ارزش این همه لطف تو رو ندارم زنگ میزنه میرم و زود ورش میدارم ولی با اینکه صدای اذان رو میشنوم نمیام پیشت و میگم بذار واسه بعد. تو چند پست قبلم عرض کردم اگه پنج بار به پدرمون بگیم بابا فلان چیز رو برام بگیر تو سومین بار دست رد به سینمون میزنه تو همون خدای زیبا و با محبتی هستی که میفرمایی بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را.

  5. 5
    نخودي says:

    خوشحالم اسم نخودي من براتون خاطره انگيز شده
    راستش براي خودم هم خيلي خاطره انگيزه

  6. 6
    قاصدک says:

    مجتبا جان سلام. من هم نوشته ات را خواندم. بارها و بارها. و باز دوست داشتم دوباره بخوانم. چون بوی عشق را از آن دریافتم. آری بوی عشق. بوی عشق و محبت و دوستی که تا وقتی باشند زندگیمان را سرشار از زیبایی میکنند.
    زندگیت سرشار از عشق و زیبایی باد دوست عزیزم.

  7. 7

    سلام
    خيلي نوشته ي جالبي بود پر از احساس،
    موفق باشيد

دیدگاهتان را بنویسید