اردوی ما در 17 اردیبهشت ماه علی رحیمی

سلام.
خوبید؟
با امتحانات چه می کنید؟
از امروزم برایتان بگویم.
صبح که بیدار شدم, رفتم دست و صورتم را شستم. بعد صبحانه خوردم و بعد کارهایم را کردم و رفتم سوار سرویس شدم. ساعت 7:20 دقیقه رسیدیم مدرسه. مراسم صبحگاه را برگذار کردیم. بعد که تمام شد, رفتیم سر کلاس. آقای حیدری (دبیر زبانمان) آمد. امروز قرار بود برویم اردو. وقتی آقای حیدری آمد, هیچی کار نکرد. چندتایی از بچه ها گوشی آورده بودند. من هم خواستم گوشی ببرم ولی سیمکارتش سوخته بود. به خاطر همین دلیل نبردم. آقای حیدری با گوشی هایی که بچه ها آورده بودند, کار می کرد. فایل می گرفت و می فرستاد.
ساعت (فکر کنم) 9 صبح بود که مینیبوس آمد. راننده اش آقای شفیعی بود. ما را سوار کرد و برد پارک قلمستان. این را هم بگویم که بچه های ابتدایی هم با ما بودند. من 3 خوراکی با خودم برده بودم که البته نمی شود گفت خوراکی. (حل و هوله.
دو پفک بود و یک چیپس.
من با 2 تا از دوستانم تغذیه هایمان یا بهتر بگویم حل و هوله هایمان را خوردیم. دوستانم کرانچی آتشی آورده بودند. وقتی خوردیم 4 5 لیوان آب خوردیم. آنجا سوار تاب, سرسره و ال و کلنگ شدیم. آنجا هم جایتان خالی بستنی لیوانی زعفرانی دادند.
یک چیز عجیب برایتان بگویم.
ساعت 11 و نیم به ما گفتند بیایید صبحانه بخورید.
من با تعجب گفتم: صبحانه؟
گفتند بله.
جایتان خالی رفتیم سر سفره. یکی یک غازی کوکو به ما دادند.
وقتی من خوردم گفتم اگر یکی دیگر هم بدهید ممنون می شوم.
دستشان درد نکند به من دادند.
یعنی من دو غازی خوردم.
بعد که راننده سرویس ها آمدند یکی یک غازی هم به آنها دادند. راننده ی سرویس من دوست نداشت و گفت علی جان بیا تو بخور. گفتم: من خوردم, شما بخورید. بعد گفت: دوست ندارم. گفتم باشد بده یک جور می خورم. می دانید چرا گفتم یک جوری می خورم؟
چون خیلی خیلی حل و هوله خورده بودم.
هر یک از ما یعنی ما 3 نفر هر کدام مان 3 حل و هوله با خودمان برده بودیم که روی هم می شد 9 حل و هوله. ما توانستیم 8 تای آن را بخوریم.
این بود اردو رفتن ما. گفتم برایتان بنویسمش.
سر بلند باشید

درباره علی رحیمی

سلام. من علی رحیمی هستم. من 19 سال سن دارم. من در شهر اصفهان به دنیا آمدم. شماره های تماس: همراه اول: 0916 299 88 78 ایرانسل: 0939 479 23 47 رایتل: 0 921 571 67 71 شناسه ی اسکایپ alirahimi1376 پست الکترونیکی ali.c5468@gmail.com من از همان موعقه ای که به دنیا پا گذاشتم, نابینا بودم. از سال 88 با رایانه آشنا شدم. من خودم یک وبلاگ دارم. آدرسش: http://www.alirahimi1.blogfa.com کاش می شد یک سایت داشتم. شاید بعدا ساختم.
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

18 Responses to اردوی ما در 17 اردیبهشت ماه علی رحیمی

  1. 1

    سلام علی.
    ما نوشته مذهبی اینجا نمیذاریم و واسه همینم نوشته قبلیت تایید نشد عزیزم.
    نمیدونم اکثر نظرات را میخونی یا نه!
    آخه معمولا به همه نظرات جواب نمیدی.
    به هر حال خاطره های از این دست را زیاد تر بنویس که بچه های هم سن خودت و حتی بزرگ تر هایی که نمیدونند بدونند که نابینا ها باید بیشتر به دشت و دمن بزنند و بیرون برند.
    من را یاد دوران کوچیکی هام انداختی. آخ! یادش بخیر.
    اون روزها اینقدر شیطون بودم که یا ی بلایی سر خودم میآوردم یا سر دیگران.
    میخواستم توی این اردو منم باهاتون بیام ولی بهم اجازه ندادند و گفتند تو دیگه بزرگ شدی!
    شاید اگه هنو معلمتون بودم میشد بیام.
    به هر حال حیف شد که نشد!
    خوشحالم بهت خوش گذشته. اون صبحانه بی وقت من را یاد خروس بی محل میندازه.
    هههه!

  2. 2
    مسعود says:

    دمت گرم.
    باحال بود.
    بازم از این جور چیزا بنویس.
    خیلی حال میده.

  3. 3
  4. 4
    سامان says:

    پس حسابی حال کردی امیدوارم همیشه همین جوری حال بکنی!‏

  5. 5
    سید اسلام موسوی says:

    علیجان سلام. اگه در این سن به مذهب اهمیت بدهی همیشه موفق خواهی بود. در جوانی پاک بودن شیوه ی پیغمبریست, ورنه هر گبری به پیری میشود پرهیزکار انشا ا… خدا پشت و پناهت باشه. راستی! اگه رفتی اردو, یه سجاده هم با خدت ببر. وقتی تو سر وقت نماز بخونی واسه دیگر بچه ها الگو میشی. خداحافظ.

    • 5.1

      بذار طرف خودش به سنی رسیده که بدونه وقت اردو چی ببره و چی نبره.
      منو تو واسش تصمیم نگیریم بهتره.
      توی آیت ال کرسی هم اومده اجباری در دین نیست.
      معلومه تو مغرضانه توی این سایت همه را تشویق به مذهب میکنی.
      خیلی تابلو نظر میدی.
      همچین که من گفتم مطلب مذهبی اینجا نمیذاریم آتیشت گرفت گفتی مثلا بگی سجاده ببره و نماز اول وقت بخونه که مثلا من لجم در بیاد؟
      نه. عزیزم من مخالفت یا موافقتم را با چیزی اعلام نکردم که الان با این موارد مشکلی پیدا کنم!
      عقیده هر کس اینجا محترمه!
      شما راجع به اصل پست نظر میدادی شایسته تر بود.
      فکر کنم از وقتی جوابیه من در مورد مطالب مذهبی را خواندی این جوری شدی!
      طوری نیست. خوب میشی, خوب میشی.

  6. 6
    مسعود says:

    مجتبا بیخیال.
    خوب بعضیها هم اینجورین دیگه‏!‏
    میدونی که اینجوری یعنی چی.

  7. 7
  8. 8
    shahyar says:

    دددددوووووررررروووووددددد خوشحالم که بهت خوش گذشته امیدوارم همیشه خوش و شاد باشی….
    همیشه به خودت و قدرت عقلت متکی باش وزندگی رو واقعی ببین ذهنتو فقط واسه درس و تفریح و آیندت بزار….
    شاد زی مهر افزون
    بدرود
    کن

  9. 9
    sanna says:

    سلام چه این روزها محله خاطره بارون شده.بسیار هم عالی بود و جالب این صبحونه.یاد دوران مدرسه افتادم.در ضمن از نظر آقای خادمی هم خیلی خوشم اومد هدایت افراد به سمت دین هم راه درست خودشو داره تا حالا نام اسلام رو نشنیده بودم

  10. 10
    sajedeh says:

    سلام علي جان همه ي خاطرت 1 طرف و كرانچي اتيشي 1 طرف من ميميرم وااااااااااسش خيلي دوست دارم خيلي خوشحالم كه بهت خوش گزشته اميدوارم هميشه خوشحال باشي

  11. 11
    نخودي says:

    سلام علياقا خوش به حالت رفتي اردو البته من دلم لك زده سوار سرويس بشم كلي معتل بشم بعدش بفهمم جا موندم برگردم خونه خيلي حال مي ده البته يه بار جا موندم امتحان هم داشتم اما از بس جا مونده بودم از ترس برنگشتم خونه يكي برسوندم خودم پياده رفتم مدرسه خيلي راه بود ولي من رفتم تو كوچه ابابصير يكي از سرويسهاي مدرسه كه رفته بود اداره سؤال امتحاني ها رو بياره منو ديد سوار كرد ولي مي دونيد قسمت باحالش كجاست؟ اونجا كه خانم ديباج معلممون اشتباه كرده بود و ما فردا امتحان داشتيم ولي خوب خوب شد اينم يه خاطره شد.

  12. 12
    سجاد نبی لو says:

    سلام علی جان خیلی با حال بود امید که همیشه خوش باشی جواب مجتبی حرف نداشت

  13. 13
    ghanbar says:

    درود
    علی آقا بسیار عالی نوشتی همه اش دید مثبت وخوب همه اش تفریح و طبیعت آفرین بر شما وهمه دوستانی که از این طبیعت به نحو مطلوب استفاده می کنند شما فرد موفقی هستید چرا که راننده ارتباط خوبی با شما داشت و این ناشی از روابط اجتماعی بالای شما است .موفق باشید .

  14. 14

    سلام به همگی.
    ممنون از شما. خیلی خیلی ببخشید من یک اشتباه بزرگ کردم به جایی که می نوشتم 11:30 نوشتم 12:30
    امیدوارم همگی من را ببخشید که این اشتباه بزرگ را کردم.
    در باره ی حرف آقای خادمی هم بگویم طوری نیست. راستش را بخواهید من نمی توانم بعضی از دیدگاهها را بخوانم و همین کار اشتباه را کردم.
    باز هم از آقای خادمی معزرت می خواهم و اگر امکان دارد 12:30 را به 11:30 تغییر دهند.

  15. 15
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! خیلی باحال بود، اما تعجب کردم این همه که خوردی چرا نترکیدی!

  16. 16

    چرا میایی اینجا کامنت میدی؟ میخوای کسی نفهمه؟ اگر میخوای کسی نفهمه پس چرا کامنت میذاری؟

دیدگاهتان را بنویسید