چشمک بالانس شد بد جور

این را یکی از دوستان روان شناسم می گفت که آدم بعضی وقتها باید به طریقی روانش را بالانس کند. مسافرتی. بودن با دوستی. سرگرمیی چیزی. این ها روح روان را بالانس می کند. اصطلاح علمی اش می شود لحظه های ناب زندگی ای کاش فرصتی دست دهد یک آموزش صوتی در این مورد برایتان بگذارم. اما به هر حال شاید در شب قدر و روز قبل حتا به واسطه انجمن جوانان هم چشمک بالانس شود. اردویی که به مقصد قم جمکران گذاشتند و دوستان گفتند بیایید برویم که حالی می دهد بد جور خوب من هم که نفر اصلی گروه هستم و گروه بدون من آب رنگی نداشت باید می رفتم اما آدم بالانس می شود حتا اگر این اردو خیلی هم به هم ریخته باشد
آدم حتا اگر قبل از رفتن به اردو توی اسکایپ با یک دختر باهوش که از لحاظ فکری هم رو به رشد است چت کند بالانس می شود. حتا تا آنجایی که حواسش پرت می شود که ای بابا وقت گذشت و مامان محترم با یک جیغ او را به هوش می آورد.آدم حتا بالانس می شود وقتی راننده تاکسی آن چنان بد رانندگی می کند و سر هر سرعت گیری به هوا پرتت می کند که مجبور می شوی بهش بگویی آقا نزدیکیها فرود گاه نیست ها مواظب باش پرواز نکنی و او هم با صدای کلفتی می گوید چیچی گفتی؟ و تو از ترس جان حرفت را عوض می کنی. حتا آدم بالانس می شود وقتی می بینی تمام دوستانی که از اول ابتدایی تا حالا ندیدیشان آمده اند و هر چند یک باری یک نفر می کشدد کناری جایی می گوید مرا می شناسی و بعد هم را در آغوش می کشی به یاد دوران شیرین بچگی. تازه آدم آن وقت دیگه درست حسابی بالانس می شود که می فهمد اسم یک دختری را هم می خوانند که تو سالها بوده دنبالش می گشتی و حالا اینجا بالاخره پیدایش کردی حالا باید مواظب باشی نپره. و احتمالا وقتی بالانستر می شوی که یکی بهت اسمس می دهد که فلانی را که دنبالش می گشتی توی اتوبوس ماست و تو می گویی آره صندلی فلان نشسته است بعد طرفت حال می کند که عجب این دیگه کیه اما حالا تو دو بار بالانس شدی چون هم اون ترف که یکی از بچه های همین محله هم است به یادت بوده هم تو خیلی هواست به خودت بوده هرچند اولی بیشتر بالانست می کنه. تو بالانس می شوی وقتی از بدو راه افتادن تا بیایی برسی با شستا بچه ها می گپی و با چلند و چار گفتن خودت را به حال و هوایی می رسانی. حالا آن شخص عباس حاشمی باشد یا نوید یا محمد حسین عزیز یا رفیق شفیقت علی موسوی. یکی از آشنایان می گفت اگر آدم آن قدر پول دار بود که می توانست از صبح تا شب بنشیند چلند چار بگوید هیچ گاه پیر نمی شد.
به جان خودم بالانس می شوی وقتی می بینی سه چهارتا بچه سوم راهنمایی هم همراه هستند و مسول اتوبوس را سر کار می گذارند خیلی حال می کنی که خانواده هایشان اجازه دادند تنهایی بیایند بیرون. و آن وقت که باهاشون حرف می زنی کلی زوق مرگ ی شوند که ای بابا یک بزرگتر هم به ما بها داد و البته تو را هم سر کار می گذارند بهشون می گویید تنهایید یا با کسی آمده اید و می گویند نه با اتوبوس آمده ایم بعد کم کم می افتند روی سر و کله ات و تو مجبور می شوی یکم حالشان را بگیری. بالانستر می شوی وقتی بهت می گویند تو با آن مجتبی خادمی که توی مدرسه درس می دهد چه نسبتی دارید و تو از این سوال که یک میلیون بار ازت پرسیده شده چل می شوی و میگویی نه نسبتی ندارم ولی باورشان نمی شود دقیقا مثل بقیه مجتبی تو رو به خدا برو فامیلت را عوض کن
یکشان بهم گفت تو که روان شناسی بگو ببینم آینده من چی می شوم. گفتم تو به احتمال زیاد لختی می شوی. گفت چرا گفتم آخه از حالا این طوری آستینهایت را بالا زدی
حتا چیزهای مزخرف هم تو را بالانس می کند مثل برنج و کباب یخ زده که می دهند. اما باور کنید فقط غذایی بالانس کننده است که در شادی خورده شود من خودم تجربه اش را دارم آن زمانی که خانواده ام در استرس و فشار روانی به سر می بردند حتا اگر بهترین غذا هم بود کوفت آدم می شد اما یک آب دوق با شادی کنار دوستان آدم را بد وضع بالانس می کند. خواندن یک نماز و عبادت دسته جمعی توی مسجد جمکران هم بالانس کننده است من در این جمعها بی تکلف بیشتر به خدا نزدیک می شوم تا مجالس پر زرق و برق. توی راه رفتن و برگشتن هم بالانس می شوی از بس به این و آن می خوری و فحش می شنوی و با خودت فکر می کنی چرا این قدر ایرانیها کم تحمل شده اند که حتا با یک تنه عصبی می شوند چرا؟ حتا وقتی با چاقالو ماقالو هم ساعت دوازده شب حرف می زنی و احساس می کنی همچون گذشته یک نکته مثبتش که همانا بی قرز بودنش هست را رعایت کرده هرچند می خواهد با قرز باشد ولی نمی تواند خیلی حال می کنی البته آن وقتها چاقالو نبود حالا بهش ساخته است اما امیدوارم که این ویژگیی خوبش را از دست ندهد تا همیشه بالانس کننده باشد
منظورم از چاقالو ماقالو را می دانید دیگه؟ همان یاسر محله خودمانه
حتا توی مراسم اهیا روی یک رو فرشی کوچک که برده ای و حتا در میان دوستان و ساعت دو نصفه شب هم بالانس می شوی احساس می کنی بهتر و در آرامش بیشتر می توانی به خودت فکر کنی چیزی که من به هیچ وجه حاضر نیستم تا آخر عمر آن را از دست بدهم توبه کردن راحتر است چون تو باور داری انسان کاملی نیستی و احتمال داشته با کسی بد رفتاری بد خلقی چیزی کرده باشی. و بالانس می شوی وقتی به کسی که چند وقت پیش باهاش در حد کتک کاری درگیر و دس به یقه شده بودی زنگ می زنی و دیگه غرور را کنار می گذاری و آشتی می کنی. اما دیگه دم سحر این بالانس بودن به عوج خودش می رسد می گویی چه طوری آن طوری که هیچ کدام فکرش را هم نمی کنید
به جان خودم اصلا فکرش را هم نمی کنید. فقط من که استادم می توانم چنین کاری بکنم. آن هم فقط به خاطر دوست عزیزم که دیگه ده پانزده سالی هست با هم رفیقیم. فقط به خاطر خودش نه هیچی دیگه. می تونم به شکلی عجیب غریب با یکی هماهنگ کنم که به بهانه دیدن من معشوقه او را بیاورد تا از نزدیک ببیندش آره دیگه ما با آن خانم قرار گذاشتیم که می خواهیم هم را ببینیم تا دوستانمان هم را ببینند یک جوری بد جور که خودم هم نفهمیدم چطوری شد. هرچند آن دو خود را به خرگی زدند ولی طوری نیست من نادیده می گیرم و چون می دونم هیچ کدامشان این جا را نمی خونند از همین جا بهشان عرض می کنم که خر خودتانید انشالاه با هم خوش بخت بشید
حتا صف طولانی دست شوی صبح گاهی هم آدم را بالانس می کند باور ندارید یک بار امتحان کنید. یک چیز باحل دیگه هم اتفاق افتاد یک موقعیت مشاوره هم پیش آمد البته سر پایی بهش مشاوره دادم تا بعد ولی خوب دیگه چی می شود کرد این طوری هم آدم بالانس میشود
کلا از خیلی چیزهای دیگه هم می شود بالانس شد بستگی دارد ما کی باشیم و چه انتظاراتی از زندگی داشته باشیم. من هم در زندگی سخت گیرم ولی نه آن قدر که خود را بکشم گاهی گاهی می رم تو فاز. از لحظه های زندگی لذت ببرید لحظه هایی که فقط یک بار برای شما آفریده شده است و دیگر هیچ گاه بر نمی گردد. اگر کار می کنید گاهی تعطیلش کنید و حال کنید اگر زن خانه دارید گاهی تعطیلش کنید و حال کنید ولی مواظب باشید دیگه این قدر توی این حالها فرو نرید که از پیش رفت باز بمانید
تازه آدم بالانس تر می شود اگر چند خط طنزی که در پایین آمده است را بخواند که دوست عزیزم سلمان قربانی برایم ایمیل کرده است. بیاورش جلو. بیا. بیا. بیا دیگه قر فر نیا. یکم دیگه. موووووچ آخیش حالا اصلا فهمیدم بالانس چیه بخونیدش طنزو
یکی از اولین حیرت‌های فلسفیم وقتی بود که
فهمیدم علت این که میگن “بادمجون بم آفت نداره” اینه که بم اصن بادمجون نداره

مهم نیست چـــقدر بالایی
مهـــم اینه که اون بالا “لاشـــخوری” یا “عقــــــــاب” … !

میدونستین خرچنگها تو عروسیاشون نمیتونن دست بزنن
فقط بشکن ریز میزنن!
برید حال کنید با این اطلاعاتی که در اختیارتون میزارم !!
.
مامانم میگه پسرم همینجوری که نشستی پا اینترنت
این تخم مرغ بزار زیرت جوجه شن…
احساس مسئولیت که نداری حداقل حس پدری رو تجربه کن !

این چینیا واقعا زبون همدیگرو میفهمن یا جلو بقیه آبرو داری میکنن؟!

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم یا یه فیلم بذارم ببینم؟

من هروقت زمین میخورم به جای اینکه ببینم کجام داغون شده
فقط نگا میکنم دورم کسی نباشه.
بعد میام خونه میبینم عه دستم قطع شده!:)

همون وقتی که ترجیح داده شد به جای تابلوی ” از سرعت خود بکاهید “

از سرعت گیر استفاده بشه
بشر فهمیده بود که به شعورش امیدی نیست .

تنها چیز با کیفیت توی زنگیمون “درد” بود،

که هر قدر کشیدیم، پاره نشد !

نفهمی دردیست که فرد را نمیکشد
فقط اطرافیان را دق مرگ میکند
دخترا عاشق حرف میشن، پسرا عاشق زیبایی!
حالا دلیل آرایش کردن دخترا و دروغگویی پسرا رو فهمیدین؟

آدم بی گناه تا پای چوبه دار میره اما آدم گناهکار تا اونجا هم نمیره !

چرا به اونی که اولین بار به ذهنش رسید زرشکو سرخ کنه بریزه توی پلو نوبل ندادن؟
خدمت به بشریت مگه فقط کشف واکسن و قرصه؟

یه سوال از خانم ها دارم….
زشته بخدا…
از سوسک میترسی؟؟

آخه شما تو شکم سوسک جا میشی؟
نه جامیشی؟؟
نه خب بگو میخام بدونم

به استادم میگم استاد ما نسل سوخته ایم بخدا …
می گوید شما نسل پدر سوخته اید نه سوخته
یچی دیگه تا حالا اینقدر توی زندگیم قانع نشده بودم !
جوانی از بیکاری رفت باغ وحش پرسید:استخدام دارید؟
یارو گفت مدرک چی داری؟ گفت دیپلم!
یارو گفت یه کاری برات دارم،
حقوقشم خوبه پسره قبول کرد.
یارو گفت :
ما اینجا میمون نداریم میتونی بری توی پوست میمون
تو قفس تا میمون برامون بیاد!
چند روزی گذشت یه روز جمعه که شلوغ شده بود،
پسره توی قفس پشتک وارو میزد
از میله ها بالا پائین میرفت.
جوگیر شد زیادی رفت بالا از اون طرف افتاد تو قفس شیره!
داد زد کمککککککککک
شیره افتاد روش دستشو گذاشت رو دهنش گفت،
آبرو ریزی نکن من لیسانس دارم..!

درباره cheshmak

من محمد جواد خادمی متولد سال 67 هستم. از دو سالگی بر اثر تومور مغزی که دیر تشخیص داده شد نابینا شدم. پس از تحصیل در ابابصیر اصفهان در دبیرستان عادی و سپس دانشگاه فولاد شهر تحصیل کردم. هم اکنون دانشجوی کارشناسی ارشد بالینی دانشگاه نجف آباد می باشم. آدمی رک هستم که دوست دارم دیگران من را به خاطر خودم دوستم داشته باشم. راستی مجردم
این نوشته در خاطره, طنز ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

13 Responses to چشمک بالانس شد بد جور

  1. 1
    زهره says:

    وای چقدر خطا
    سلام سلام سلااااام
    منم یکی از دوستامو که از آمادگی تا حالا ندیده بودمش تو جمکران دیدمش و کیف کردم یعنی همون بالانس شدم فکر کنین بعد از 16 17 سال خیلی جالب بود
    طنزهات واسه من تکراری بود هم خاهرم داخل تلتکس واسم خونده بود هم فکر کنم داخل ایستگاه سرگرمی هم بود به هرحال مرسی
    قهرمان شدم مثل همیشه

    • 1.1
      cheshmak says:

      طنزها تقصیر دوست عزیزم بود شاید هم تقصیر من که تلتکس نخوانده بودم
      یعنی دوستت از آمادگی تا حالا مدرسه هم نیامده بود؟ چه دوست باحالی
      ولی من را که ندیدی انگار از همه چیز بی بحره ماندی ها

  2. 2
    محمدرضا قنبری says:

    ولی بعضی وقتا فقط یه چیز کافیه تا فک کنی همه چیز می تونه بالانست کنه! من گرفتم دقیقا توم همین حالتو داشتی نه؟ ولی همون چیز کافیه تا. مهم نیست امیدوارم همیشه بالانس باشی!

  3. 3
    ساجده says:

    سلاااااام استاد بالانس خودمون
    اول اینکه دلم نمیاد که بگم کوفتتون شه که شما رو میبرن جمکران و ما رو نه امیدوارم که من رو هم تو اون لحضات بالانسیت هم دعا کرده باشی .
    دوم حالا شاید اون دوستت اومد و این مطلب رو خوند خدا رو چه دیدی
    سوم تنز میمونرو تو فیسبوک خونده بودم ولی باز از خوندنش لذت بردم همشون قشنگ بود .
    موفق باشی استاد بالانس …

  4. 4
    صبا says:

    سلام خیلی جالب بود. طنز ها رو هم اولین بار بود که دیدم. باز هم از این طنز ها برامون بذارید.
    پاینده باشید

  5. 5
    زهره says:

    اون از ما عقب موند و دیگه از ما جدا شد نمیدونم انگار جای دیگه رفت مدرسه
    شاید اگه تورو میدیدم بی بهره میموندم!!!!
    هاهاهاهاه

  6. 6
    نخودي says:

    سلام .. عجب … خوب شد شما تو اتوبوس ما نبوديد وگرنه همه كاسه كوزه مون رو ميريختيد تو كوچه آقاي بالانسيده شده!!!!!!! راستي از اون تخم مرغه چه خبر؟؟؟؟!!!!!

  7. 7
    Adasi says:

    درود! داشتم در کوچه پس کوچه های قدیمی دوری میزدم که به اینجا رسیدم،‏ دیدم که چشمک تو قدیما که من در این محله نبودم خیلی باحال بودی ها،‏ اما در عجبم که تازگی ها بیحال شدی ها! واقعا بجز مجتبی و من کسی دیگه هست که به کوچه های قدیمی سر بزنه!‏

دیدگاهتان را بنویسید