صندلی داغ هادی ضیایی فر

به نام الله

اما میهمان گرامی این هفته :

سلام به هادی ضیایی فر بزرگوار

هر صندلی داغ با این سوال شروع میشه که لطفاً یه بیوگرافی ساده از خودتون بگین تا دوستان به سراغ سوالات برن.
امیدوارم در صندلی داغ ما بسوزی ولی دلتون در زندگی هرگز نسوزه

پی نوشت : آقای ضیایی فر وقتی تو پندآموز سوال کردین که روال انتخاب شدن تو صندلی داغ چجوریه قبلا تصمیم گرفته بودم نفر بعد نازنین شما باشین!انتخاب اتفاقی و جهت سورپرایز کردنتون هست!مجبور شدم اونجا کامنت یکی از شما رو هم موقتا بی پاسخ بذارم تا مجبور نشم بهتون بگم که نفر بعدی شمایید !ههه

درباره ترانه

سلام من نا بینا نیستم ولی عملا بسیاری چیزها دیدم که نباید می دیدم و چه چیزها ندیدم که باید می دیدم حالا بگذریم چه چیزها دیدم که نباید می دیدم ولی لطف و دوستی خداوند چیزی بود که تمام مدت اونو ندیدم من باور کرده ام که بینایی نعمتی نه در درون چشم ما که بر صفحه دل ماست محله خونه دوممه و بینایی من منو ازین جمع جدا نمی کنه ...و خطابم به هم محله ای های عزیزم اینه که : می دونین که دوستون دارم فراوون ! فعالیت های مورد علاقه م : شنا ، بدمینتون رانندگی و یادگیری زبان و نویسندگی و شعر هستن
این نوشته در صحبت های خودمونی ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

61 Responses to صندلی داغ هادی ضیایی فر

  1. 1
    هادی ضیایی فر says:

    سلام، من هادی ضیایی فر هستم
    متولد 15 خرداد سال 1368 اهل استان قم هستم.
    البته در شهر تهران به دنیا اومدم ولی شناسنامه ام را قم صادر کردند. من فارغ التحصیل در مقطع لیسانس در رشته زبان و ادبیات فارسی هستم.
    حافظ 11 جزء از قرآن کریم هستم.
    از خانم ترانه تشکر میکنم که این فرصت را به من دادند تا من خودم را به دوستان معرفی کنم.
    من در خدمت همه دوستان هستم هر کس از من هر سؤالی داره بپرسه. از سیر تا پیاز هر چه دل تنگت میخواهد بپرس.

  2. 2
    پریسیما says:

    سلام بر آقای ضیایی فر

    مهدی ضیایی فر برادر دوقلوی شماست؟
    اونم ادبیات خونده؟

    چطور حفظ کردید آخه حفظ خیلی مشکله

    • 2.1
      هادی ضیایی فر says:

      خانم پریسیما سلام، بله مهدی برادرم هستند منتها ایشون ادبیات عرب خوندند.
      من وقتی که به دانشگاه رفتم در کلاسهای حفظ قرآن دانشگاهم ثبت نام کردم اولش خیلی راحت بود ولی بعدش که حفظمون بیشتر شد کمی سخت شد. نمیدونم شما با خط بریل آشنا هستید یا نه. من با استفاده از کتاب مشغول حفظ هستم. امیدوارم جواب سؤالتون رو داده باشم. باز هم اگر سؤالی داشتید بپرسید.

  3. 3
    نازنین says:

    سلام
    احسنت آفرین!
    منم خدا قبول کنه بخشی از کلام وحی را حفظ کردم!
    در مسابقات هم شرکت میکنید!
    تا کنون رتبه ای هم داشتید؟
    ببخشید! نابینای مطلق هستید یا کمبینا؟
    موفق باشید.

    • 3.1
      هادی ضیایی فر says:

      خانم نازنین سلام، من تا به حال در مسابقات خاصی شرکت نکردم فقط تنها مسابقاتی که شرکت کردم مسابقات حفظی بوده که داخل دانشگاه برگزار شده و اونجا چند تا جایزه گرفتم. من نابینای مطلق هستم یعنی از بدو تولد نابینا به دنیا آمدم. برای شما هم آرزوی موفقیت میکنم.

  4. 4
    عمو حسین says:

    سلام هادی. خوبی عمو؟ چراااا دوتا نابینا تو یه خانواده!! آیا بازم نتیجه ی ازدواج فامیلیییی!!! نوع بیماریتون چیه پسرم؟ چرا دهه 60 اینقدر نابینا تولید شده خداااا هر نابینایی رو میبینی بین 60 و 70 هستش.

    • 4.1
      هادی ضیایی فر says:

      سلام بر عموی خوب و مهربون محله امیدوارم هر جا که هستید خوب و خوش باشید.
      در پاسخ به سؤالتون باید عرض کنم که ما دو تا نابینا نیستیم بلکه سه تا نابینا هستیم. خواهرم هم نابینا هست. پدر و مادرم با هم فامیل هستند و نوع بیماریمون هم شبکیه هست. دلیل اینکه چرا دهه شصتیها چرا اینقدر نابینا هستند باید بگم که بیشتر ازدواجها در آن موقع ازدواجهای فامیلی بود. پدر بزرگها و مادر بزرگهای ما دوست داشتند فرزندانشون رو به ازدواج فامیل در بیارند. در اون موقع کسی نمیدونست نابینا یعنی چه. امیدوارم پاسخ سؤالتون رو داده باشم.
      عمو جان اگر سؤالی داری باز هم بپرس.

    • 4.2
      سیتا says:

      خخخخ عمو کلا ما دهه شصتیا که بمیریم همه مشکلا حل میشه،
      هر جا هستیم مشکلی هست، در هر دوره، اون از ایام مدرسه که 6تا 6تا مینشستیم تو صندلی داخل پرانتز من چون از اولش هم با بیناها درس خوندم کلاسمون شلوغ بود،
      اون از اشتغالمون
      اون از هزارتای دیگه
      که اینی که شما اشاره کردین یکی از اوناست.

      • 4.2.1
        هادی ضیایی فر says:

        سلام سیتا خانم
        من 8 سال در مدرسه استثنایی درس خوندم و 4 سال در مدارس عادی درس خوندم.
        وقتی به مدارس عادی وارد شدم تازه فهمیدم که درس خوندن چه قدر سخته.

    • 4.3
      ملیسا says:

      خخخخ،سلااام خوبی عمو،میگم دارم میخندم،واقعا چرااا،بخدا ما دهه شصتیا الاهی گناهی هستیم که،نه کار درست حسابی گیرمون میاد،همم اینکه کلا دهه شصت انگاری نفرین شده هست که اکثرا نابینایان تو این دوره دنیا اومدن که،

  5. 5
    سیتا says:

    سلام منم برای عرض ادب و احترام به ترااااااانه جونم اومدم،
    برای شما هم آرزوی توفیق دارم.هم تو صندلی هم تو زندگی حقیقی،
    اگه سوالی به ذهنم رسید حتما برمیگردم با اجازه

  6. 6
    ملیسا says:

    سلاااام ترترترترترتر تراااانه جونی خودم،و جناب هادی خان،خب من سوال خاصی ندارم فقط اومدم خسته نباشید بگم بهت و از ترانه جوووونی خودم بتشکرم زیاد زیاد،اگه سوالی پیش اومد باز میام،فعلا خدافسی

  7. 7
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! خوب به صندلی داغ مردونه خوش آمدی، حالا برای اینکه نشان دهی از جزقاله شدن نمی ترسی در محله سرچ کن صندلی داغ عدسی و به آنجا محاجرت کن و کل سؤالات بچه های حاضر را کپی کن و بیاورشون اینجا سپس به آن سؤالات با دقت جواب بده، چون من جدیدا تنبل شده ام خیلی دوست دارم که تو این لطف را بکنی، آفرین دوست خوب دوست داشتنی من!

    • 7.1
      عمو حسین says:

      عدسی چرا تکلیف مالایتاق میکنیییی؟ من نمیدونم تو این صندلی داغ تو چی بوده که اینقدر بهش غره ای خخخخ. هرکی میشینه رو صندلی میگی برو تو صندلی داغ من سؤالو رو بخون سؤالا رو بیار اینجا. نکنه همه اطلاعات دنیا تو این صندلی داغ توست که ما خبر نداااریم. بابا بیخیال این صندلی کوفتی شو. هاهاهاها.

    • 7.2
      هادی ضیایی فر says:

      سلام به جناب عدسی محله ما، اگر سؤالی دارید بپرسید این کار یک مقدار به زمان زیادی نیاز داره. من در خدمت شما هستم که به سؤالات شما جواب بدم.

  8. 8

    سلام به همگی.
    جا داره از ترانه تشکر کنم که منظم و با برنامه داره پستهای صندلی داغ رو پیش میبره.
    دوستان متأسفانه هادی اینترنتش قطع شده و شاید کمی دیرتر بتونه به سؤالات شما پاسخ بده.
    این شد که من خواستم اطلاع بدم که اگر پاسخ سؤالات شما با تأخیر توسط هادی داده شد علتش قطعی اینترنتش هست.
    ممنون و موفق باشید.

    • 8.1
      هادی ضیایی فر says:

      سلام به جناب حسینی عزیز، از اطلاعرسانی شما سپاسگزارم من هنوز هم اینترنتم وصل نشده و الآن هم که به اینجا اومدم دارم از اینترنت برادرم استفاده میکنم هنوز نت خودم وصل نشده. من اینجا از دوستان عذرخواهی میکنم اگر نتونستم به موقع به سؤالاتشون جواب بدم.

  9. 9
    مریم شیبانی says:

    سلام آقای ضیایی فر
    من مثل شما همت حفظ قرآن را ندارم
    ولی بعد از فوت پدرم سوره‌های یاسین, رحمان, ملک را حفظ کردم.
    به نظرم درک معنی آیات قرآن در حفظ موثر است
    موفق باشید

    • 9.1
      هادی ضیایی فر says:

      خانم شیبانی سلام، یکی از حسنهای حفظ کردن قرآن اینست که میتواند به تقویت حافظه کمک کند. توصیه میکنم اگر وقت حفظ قرآن را دارید حتماً به این کار مداومت به خرج بدید. من برای شما آرزوی موفقیت میکنم.

  10. 10
    سعید says:

    با دورود عمو حسین لازم دانستم که این مهم را متذکر گردم چون بالاترین رشد جمعییت کشورمان بر میگردد بسالهای شصد و هفتاد شمسی که میتواند یکی از علل ازدیاد نابینایان است در ضمن دورود فراوان به خانم ترانه و آقای ضیایی فر.

    • 10.1
      مرتضی جوان says:

      سلام جناب ضیایی فر.
      اگه ممکنه بفرمایید که مقطع کارشناسی رو در کدوم دانشگاه گذروندید؟ البته نمیدونم که پاسخ این پرسش رو پیش از این دادید یا نه؟ و اگر هم گفتید دوباره بفرمایید. و دوم این که اگه در دانشگاه قم تحصیل کردید خواستم بدونم وضعیت بچه های نابینا اونجا چطوریه؟ تعداد بچه ها چقدره و آیا انجمن یا کانونی برای بچه ها وجود داره و آیا مرجعی برای ضبط جزوه ها و بعضی کتاب ها برقرار شده یا نه؟ اگه درباره سطح علمی استادان دانشگاهتون هم بنویسید ممنون میشم.

      • 10.1.1
        هادی ضیایی فر says:

        سلام بر مرتضای عزیز، من نگفتم که در کدام دانشگاه درس خوندم ولی الآن میگم.
        من در دانشگاه قم فارغ التحصیل در مقطع لیسانس شدم. در باره تعداد نابینایان در دانشگاه قم آمار دقیقی ندارم ولی میدونم که خیلی نیست شاید به تعداد انگشتان یک دست و یا حد اکثر دو دست باشد.
        سطح علمی اساتید دانشگاه قم متفاوت است در سه سطح به نظر من میتوان سطح بندی کرد
        1- سطح خوب
        2- سطح متوسط
        3- سطح ضعیف
        سطح خوب خیلی کم
        سطح متوسط خیلی کم
        سطح ضعیف خیلی زیاد
        تا زمانی که من در دانشگاه بودم هیچ انجمنی برای ضبط کتاب برای ما ایجاد نشد و وضعیتمون به شدت بد بود.
        تنها کمکی که به من و امثال من میشد از طرف دوستانمون در کلاس بود وگرنه از طرف مسؤولین دانشگاه هیچ کمکی به ما نمیشد.
        مشکلات زیادی بود شاید در اینجا جای طرحش نباشد ولی اگر شما در این مورد و موارد دیگر سؤالی دارید من در خدمتتون هستم.

    • 10.2
      هادی ضیایی فر says:

      با درود فراوان به جناب سعید عزیز صبح شما بخیر
      همون طور که در پاسخ به عمو حسین گفتم یکی از دلایل ازدیاد نابینایان ازدواجهای فامیلی بود که در دهه 60 و 70 اتفاق افتاده است.

  11. 11

    سلام به ترانه خانم،گرامی، و سلام به هادی عزیز، خوب هادی جان، سوالات بنده با احترام تقدیم شما:
    1. شعر هم میگی یا نه، اگر شعر میگی یکیش را محبت کن بزار اینجا حالشو ببریم.
    2. از رشته ای که خوندی خوشت میاد یا نه؟ چه برنامه ای برای آینده داری.
    3. آیا قصد ادامه تحصیل دارید، اگر دارید در همین رشته؟ اگر نه چه رشته ای؟
    4. به چه نوع کاری علاقه دارید؟ دوست دارید حقوق بگیر باشید یا شغل آزاد داشته باشید؟
    5. اهل نویسندگی هستید، اگر هستید، یک دل نوشته از خودتون بزارید اینجا باز هم حالشو ببریم.
    6. دوست دارید بچه ها چه سوالاتی از شما بپرسند؟
    7. هرچه میخواهد دل تنگت بگو. موفق باشید.

    • 11.1
      هادی ضیایی فر says:

      آقای حاتمی سلام، بله شعر میگم شعرهای من بیشتر مذهبیست و به دلیل قانونی که اینجا وجود داره من نمیتونم اشعار خودم را به اشتراک بذارم لذا از این بابت شرمنده شما هستم.
      2- بله رشته ام را خودم انتخاب کردم و از انتخابم راضیم هر چند که به درآمدی نرسیدم. برنامه من برای آینده اگر منظورتون آینده تحصیلیست قصد دارم در مقطع کارشناسی ارشد خودم را آماده کنم.
      3- اگر بتونم همین رشته را برای ادامه تحصیلم ادامه میدم اگر نشد میخوام در رشته علوم سیاسی ادامه تحصیل دهم.
      4- رسیدن به یک شغل دولتی مثل عبور کردن از هفت خان رستم است لذا خیلی امیدوار به شغل دولتی نیستم هر چند که تمام تلاشم را برای رسیدن به شغل دولتی میکنم. برای من مهم این است که یک درآمدی ماهیانه داشته باشم حالا میخواد این کسب درامد از شغل آزاد باشه یا اینکه از طریق شغل دولتی این درآمد حاصل بشه. برای من اولویت به دست آوردن یک روزی حلال است.
      5- اهل نویسندگی هستم من دلنوشته هام رو آنچه را که ممکن بوده در این محله به اشتراک گذاشتم آخرین متنی که نوشتم همین دو سه روز پیش بود که راجع به شبکه های اجتماعی نوشتم. متنم را بخونید و نظر خودتون رو راجع به این مطلب در قالب کامنت بذارید.
      6- دوست دارم بچه ها از مسائل اجتماعی از من سؤال بپرسند و همان طور که قبلاً گفتم من هیچ محدودیتی را برای پرسیدن سؤال توسط بچه ها نگذاشتم. هر چه که دوست دارند میتونند بپرسند.

  12. 12

    سلام
    خخخخ آقا حادي شما كه تو شبكه هاي اجتماعي هي از ما سوال ميكنيد حالا منتظر سوال هاي هم محله اي هاي خودتون باشيد يادتون نره كه جوابشون را تك تك بدين هااااا. خداحافظ

    • 12.1
      هادی ضیایی فر says:

      خانم کاظمیان سلام، عصر شما بخیر. من که مشکلی با این قضیه ندارم من خودم پیشنهاد این صندلی را به خانم ترانه دادم به ایشون گفتم که صندلی بعدی برای آقایون باشه ایشون من رو غافلگیر کردند و نوبت این صندلی را به من دادند.

  13. 13

    سلامي دوباره
    راستي اسم خواهر تون چيه؟ چند سالشون هست مدرك تحصيليشون چيه

    • 13.1
      هادی ضیایی فر says:

      خانم کاظمیان سلام، اسم خواهرم منصوره هست. منصوره ضیایی فر،
      ایشون متولد سال 1360 هستند.
      ایشون فارغ التحصیل در مقطع کارشناسی ارشد در رشته زبان و ادبیات فارسی هستند.
      فکر کنم کامل

  14. 14
    وحید says:

    سلام آقاي ضيايي فر.
    بنده سؤال خاصي ندارم.
    فقط خواستم عرض ارادتي خدمت شما داشته باشم و همچنين تشكري از ترانه خانم بابت انتشار اين پست داشته باشم.
    با احترام
    موفق و شاد باشيد.

    • 14.1
      هادی ضیایی فر says:

      سلام آقا وحید از حضور شما در این صندلی داغ سپاسگزارم و همین که کامنتهای دوستان را خوندید برای من جای خوشحالی دارد. خیلی ممنون که حضورتون رو با نوشتن این کامنت اعلام کردید.

  15. 15
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    سلام هادی خان قمی خخخ
    خوبی پسرم .
    رعععد بزرگ خییلی براش سواله که چرا پسرای نبین دوس دارن با دخترای ببین ندید بدید ازدواج کنن .
    خب قرار نیست که ازدواج معامله باشه . ولی من خوش دارم که دو تا نبین با هم ازدواج کنن و همدیگه رو درک کنن.
    ی بینا هیچ موقع نمیتونه ی نبینو خوشبخت کنه . مخصوصا اگه ببین مورد نظر ونوسی باشه خدا به داد دوماد نبین برسه . در مورد عروس نبین و دوماد ببین هنوز تحقیقی به عمل نیومده خخخ
    هادی قمی شما از کدوم دسته ای ؟هاهاها ببین میخوای یا نبین ؟اصلا تا حالا عاشق شدی . ؟
    سوال بعدی آیا ی نبین میتونه عاشق ی فرد کم حرف و خیلی ساکت بشه ؟
    آخه شما با گوشاتون آدمارو میشناسید . خب اگه ی دختر خیلی ساکت و کم حرف باشه اصلا توجه ی شمارو جلب میکنه ؟

  16. 16
    هادی ضیایی فر says:

    خانم رعد سلام، امیدوارم حالتون خوب باشه.
    قبل از پاسخ دادن به سؤالتون بگم که دوستان عزیز نتم وصل شد و دیگه میتونم به سؤالاتتون تمام وقت جواب بدم.
    خانم رعد ما نابینایان ازدواج با افراد بینا را یک معامله نمیدانیم من نمیدونم چرا این نظریه به ذهن شما رسید. من خودم معتقدم که یک بینا هم میتواند یک نابینا را خوشبخت کند.
    من خودم ازدواج با هم نوع را دوست دارم ولی این ازدواج زمانی موفق است که آقای نابینا از نظر اقتصادی در وضعیت خوبی باشد وگرنه ازدواج با هم نوع اون هم در شرایط فقر اقتصادی اصلاً جایز نیست.
    من نمیگم اگر ما با بینا ازدواج کنیم وضعیتمون بهتر میشود اگر یک نابینا بخواهد با یک بینا ازدواج کند نباید به خاطر اینکه چون او نابینا است تمامی وظایف زندگیش را به خانم بینا واگذار کند این اصلاً جایز نیست.
    من خودم جزء گروهی هستم که با توجه به وضعیت اقتصادیم شرایط ازدواجم را در نظر میگیرم. ازدواج نابینا با نابینا نیاز به این دارد که یکی از خانواده های دو طرف در کنار آنها باشد چون حتماً نیاز هست که یک بینا در کنار آنها باشد.
    حرف در این باره بسیار هست که اگر خواستید من ادامه میدهم.

  17. 17
    عمو حسین says:

    وای هادی خواهرت متولد 60 هست و دوباره بعد از ایشون شما و برادرت نبین بدنیا آمدید؟ یعنی دکتر به پدر مادرتون نگفته بودند که شما اگه دوباره بچه‍دار بشید، بچه هاتون نابینا میشند؟ نگو اون زمان نمیدونستند که باور کردنی نیست چون سال 60 با حالا فرق چندانی نداره. واقعا متاسفم. برادرت متولد چه سالیست؟
    در جواب رعد هم باید بگم که رعد نابیناها شدیدا در ارتباطات‍شون بدنبال محبت هستند، اگه دختری آرام و ساکت باشه ولی فرد نابینا در او محبت احساس کنه ببینه که میتونه درکش کنه، بعنوان یک انسان و مرد زندگیش قبولش کنه، او را میپسنده، تا ببینیم منظورت از کم حرف زدن چیه؟ اگه منظورت دختریه که اصلا حرف نزنه و اون آقا هم شناخت قبلی ازش نداشته باشه، طبیعیه که نمیتونه بهش علاقهمند بشه، ولی اگه شناخت قبلی داشته باشه، ولی بدونه که ساکتی جزو شخصیت این فرد است، اون دیگه مشکلی نداره. من زمانی در یک بیمارستانی کار میکردم، یه دختری بود که اونجا کار میکرد، این دختر هربار که کمی سرش خلوت میشد میومد دم تلفنخانه که من اونجا کار میکردم و یه سلام علیک میکرد و دیگه حرفی نمیزد، مدتها اونجا می‍ایستاد تا دوباره کاری پیش بیاد و مجبور بشه بره، من اون موقع احساس کردم که احتمالا به من علاقه داره ولی نمیتونه حرفشو بزنه. تا اینکه من در راهآهن استخدام شدم و در دانشگاه قبول شدم و رفتم تهران و دیگه ازش بی‍خبر موندم. هنوزم اون دختر تو ذهنمه و افسوس میخورم که کاش من یه چیزی گفته بودم کاش وقتی از بیمارستان رفتم باز سراغشو میگرفتم، از همین آروم بودن و ساکت بودنش خیلی خوشم می‍اومد. ولی خب حیف که افسوس خوردن فایده نداره، امید که هرکجا هست خوشبخت باشه. هادی شرمنده که پر حرفی کردم.

    • 17.1
      هادی ضیایی فر says:

      سلام بر عمو حسین عزیز محله ما، امیدوارم هر جا که هستید خوش باشید. عمو جان اتفاقاً میخواستم همین جواب را بدهم که شما فکر من را خواندید نمیدونم چه جوابی به شما بدهم که قانع کننده باشه. ولی یک حرفی را با شما در میان میگذارم که امیدوارم براتون قانع کننده باشه.
      همونطور که قبلاً گفتم پدر و مادرم با هم نسبت فامیلی دارند وقتی که خواهرم به دنیا اومد دکترها به مادرم گفته بودند که شما یک میکروب داخل بدنتون هست که اگر این میکروب از بین بره شما میتونید فرزندان بعدی را هم به دنیا بیارید. یک دارویی به مادرم دادند که حدوداً 6 سال مصرف میکردند وقتی که به دکتر مراجعه کردند دکتر تشخیص نداد که مشکل مادرم برطرف شده یا نشده. تمام قضیه همین بود. حالا اگر قانع نشدید باز هم بپرسید.

  18. 18
    هادی ضیایی فر says:

    سلام مجدد بر عمو حسین عزیز، من یادم رفت به سؤال شما جواب بدم. من و برادرم هر دو در یک روز و یک ساعت به دنیا اومدیم شاید یکی دو دقیقه من از برادرم بزرگتر باشم هر دو هم شبیه هم هستیم. خیلی از مردم که ما را میبینند نمیتونند ما را تشخیص بدند.

  19. 19
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! به این سؤالات پاسخ دهید: 1-…؟ 2-…

    .
    .

    • 19.1
      هادی ضیایی فر says:

      سلام به جناب عدسی محله گوش کن، امیدوارم هر جا که هستید شاد باشید و دیگران را نیز شاد کنید اگر سؤالی دارید بپرسید من جواب میدم.

  20. 20

    با درود به هادی.‏ خب بریم که صندلیرو داغش کنیم.‏ نگفتی عاشق یا وابسته ی کسی شدی؟ نظرت در مورد لباسهای مارکدار چیه میپوشی یا نه؟ از عطرهای گرون قیمت استفاده میکنی یا نه؟ آهنگ گوش میکنی یا نه؟ از رپ خوشت میاد؟ نظرت درمورد دختران کرد چیه؟ نظرت در مورد دو شهر تهران و کرمانشاه چیه؟ چگونه مردمی دارند؟

    • 20.1
      هادی ضیایی فر says:

      سلام به جناب سامان اجرتدست، من یک واقعیتی را میخوام خدمت ایشون عرض کنم که از آشنایی با شما خیلی خوشحال شدم انشا الله که در تمامی مراحل زندگیتون موفق باشید.
      من نمیخوام به شما دروغ بگم من نمیگم تا به الآن عاشق کسی نبودم، چرا عاشق کسی من بودم ولی چون طرف مقابلم من رو دوست نداشته این عاشق بودن هیچ فایده ای نداشته و من هم خیلی زود این شخص را فراموش کردم، من یاد گرفتم که نباید به هیچ شخصی تعلق خاطر داشته باشم چون خیلی زود آدم را دچار افسردگی میکنه. درگیر احساسات شدن به آدم ضربه روحی وارد میکنه.، من لباس مارکدار آنچنانی نمیپوشم ولی به اندازه وسعم سعی میکنم بهترین لباسها را بپوشم. من خودم عطر فروش هستم و به تبع از عطر هم استفاده میکنم. از بهترین عطرهای موجود استفاده میکنم.
      من اهل موسیقی هستم ولی رپ هیچ وقت گوش نمیکنم چون اعتقادی به موسیقی رپ ندارم. موسیقی پاپ و سنتی را گوش میکنم تا اونجایی که ممکن باشه هیچ وقت صدای زن را گوش نمیدهم.
      نظر خاصی در باره دختران کرد ندارم چون تا به الآن با هیچ کدام از آنها ارتباط نداشتم به عنوان هم وطن برای آنها آرزوی موفقیت میکنم. در باره مردم تهران نظرم اینست که آنها مردمی بسیار مهربان هستند با اینکه شهر خیلی شلوغی هست ولی مردم بسیار صبوری داره چون این رو خودم حس کردم. در باره شهر کرمانشاه تا به الآن به کرمانشاه نرفتم و نمیتونم نظر خاصی در باره آنها بدهم. همه مردم ایران خون گرم و مهمان نواز هستند.

  21. 21

    داش هادی چاکر پاکرم منم از آشناییت خوشحالم عزیزم.‏ داش گلمی

  22. 22
    بانو says:

    سلام بر جناب ضیایی فر
    من جهت عرض ادب و ارادت خدمت رسیدم و خب بخاطر این که دست خالی هم نیومده باشم یه سوال بپرسم برم:
    خاطره اولین روز مدرسه “دبستان, راهنمایی, دبیرستان و دانشگاهتون رو بنویسید”؟
    همیشه شاد پیروز و موفق باشید

    • 22.1
      هادی ضیایی فر says:

      سلام بر خانم بانو، در جواب سؤال اولتون باید بگم که من روز اول دبستان که به مدرسه رفتم مثل خیلی از بچه هایی که روز اول به مدرسه میرند گریه کردم، یادم نمیره اون روز یکی از دوستانم که یک سال زودتر از من وارد دبستان شده بود به من خیلی میخندید سال اول دبستان بود که به سختی خط بریل را یاد گرفتم و به همین خاطر من به جای یک سال پیش دبستانی دو سال در پیش دبستانی بودم البته خیلی از هم دوره ایهای ما هم همین وضعیت را داشتند. روز اول دوره راهنمایی هم روز جالبی بود چون معلمهای ما در آن زمان برای ما از این دوره به عنوان شکوفایی خودمون صحبت میکردند. یکی دو هفته بود که ما یک مقدار حضور در این دوره برامون کمی سخت بود ولی کم کم به این سختی عادت کردیم. در مورد روز اول دبیرستان هم داستانها بسیار است ولی مختصر و مفید خدمتتون عرض کنم که مقاومتهای زیادی از طرف مدیران مدرسه مان میشد که من و برادرم در این مدرسه درس نخونیم ولی ما با رفتاری که از خودمون به اونها نشون دادیم تونستیم به معنای واقعی کلمه خودمون رو به اونها تحمیل کنیم.
      در مورد روز اول دانشگاهم باید بگم که وقتی من به دانشگاه رفتم به دلیل اینکه من و برادرم به هم شبیه هستیم خیلیها من را به جای مهدی برادرم اشتباه میگرفتند خیلی از اساتید و کارمندهای دانشگاه دچار سردرگمی شدیدی شده بودند که آیا من هادی هستم یا مهدی. تا دو سال همین وضعیت برای من حاکم بود هروقت که من وارد حیات دانشگاه میشدم اساتید رشته زبان و ادبیات عرب که رشته تحصیلی برادرم بود من را حاجمهدی صدا میکردند. این یک خلاصه ای از روز اول دانشگاهم بود که خدمتتون عرض کردم اگر سؤالی در این زمینه و یا موارد دیگری داشتید بپرسید.

  23. 23
    بانو says:

    خب با عنایت به این که دوستان این صندلی رو داغ نکردند من چندتایی سوال دیگه می پرسم:

    کوه جنگل دریا؟ چرا؟
    بهترین کتابی که تا حالا خوندید؟
    برادر دو قلو داشتن چه حسی داره؟
    آیا تا حالا عمدا خودتون رو جای برادرتون جا زدید هر چی خاطره در این مورد اگه دارید در یک پست جداگانه بنویسید بعنوان پست بعدیتون که منتظریم؟
    رابطه تون با عصا چطور هست؟ در رفت و آمد مستقل هستید آیا؟
    چرا خواهرتون تو محله نمیاند؟ اینجا رو بهشون معرفی کنید خوشحال می شیم از دوستی باهاشون….
    تصور خاصی از رنگ ها دارید؟ چه رنگی رو بیشتر دوست دارید و چرا حستون رو در موردش بگید؟

    • 23.1
      هادی ضیایی فر says:

      سرکار خانم بانو به شما سلام مجدد عرض میکنم. من هم با نظر شما موافقم که این صندلی خیلی هم داغ نبود من انتظار داشتم استقبال بیشتری از این صندلی بشه ولی خوب شاید دوستان مشغله کاری داشتند که نتونستند وارد این صندلی بشند. همینجا من از همه کسانی که اومدند و کامنت گذاشتند و از من سؤال پرسیدند قدردانی میکنم البته این به مبنای پایان صندلی داغ نیست فقط خاستم از دوستان تشکر کنم.
      و اما بریم سراغ سؤالات سرکار خانم بانو.
      1- کوه را بیشتر دوست دارم چون وقتی بالای کوه میرم عظمت خدا را بیشتر مشاهده میکنم و بیشتر از همیشه خدا را به خاطر نعمتهایش شکر میکنم.
      2- کتاب زیاد خوندم ولی آخرین کتابی که همین یک هفته پیش خوندم رمان برپا بود از خانم مریم راهی قصد دارم البته با اجازه نویسنده این کتاب کتاب را برای اهالی محله به اشتراک بزارم.-
      3- حس دوقلو بودن بسیار شیرین است همینکه ما دو برادر هم نوع هم هستیم و هم دیگر را درک میکنیم بسیار لذتبخش است. رابطه ما دو نفر بسیار صمیمی است و خیلی خیلی هوای همدیگر را داریم.
      4- خانم بانو من فقط یک بار خودم را جای برادرم زدم و اون هم در یک سفر مذهبی بود. من اتفاقاً میخاستم این خاطره را در سایت محله به اشتراک بذارم، اما این احتمال وجود داره که مدیران محله با این پست مخالفت کنند و مطلب من را منتشر نکنند. اگر مدیران محله با انتشار این پست موافقت خودشون رو اعلام بکنند من این پست را برای شما و بقیه دوستان به اشتراک میذارم.
      5- من از عصا استفاده میکنم و در رفت و آمد مستقل هستم.
      6- خواهرم با این محله آشنا هستند ولی چراغ خاموش در محله حاضر میشند. ایشون به دلیل اینکه مشغله کاری دارند و کارشون بسیار زیاد هست وقت کافی برای سر زدن به این محله را ندارند ولی چشم من حتماً پیشنهاد شما را به ایشون ابلاغ میکنم.
      ببخشید که این کامنت خیلی طولانی شد.
      خانم بانو اگر سؤالی دارید من پاسخگوی شما هستم. موفق و پیروز باشید.

  24. 24
    مادر بزرگمهر says:

    سلام به ترانه ی عزیز و سلام به آقای ضیایی فر
    ۱ به نظر شما مطالعه ی رمان در تفکرات انسان چه تاثیری داره میتونین مثال بزنین آیا رمانی خوندین که باعث شده ذهنتون روشن تر بشه
    ۲ به نظر شما معلمین چطوری به شما درس میدادن بهتر بود سوالم کلی بود ربطی به بینا و نابینا نداره
    ۳ کدوم رفتار پدرتون رو از نظر تربیتی خیلی دوست دارین و فکر میکنن برای شما مفید بوده
    ۴ سوال سه رو اگه دوست دارین در مورد مادر محترمتون توضیح بدین
    ۵ شغلتون رو چقدر دوست دارین آیا فکر میکنین باید در شغلتون تغییراتی بدین تا بهتر باشه یا همون روشهای گذشته مناسبه ؟ این هم ی سوال کلی هست مثلا من اعتقاد دارم هر سال باید در روشهای تدریسم بر اساس تجربیات گذشته تغییر ایجاد کنم و دوست دارم بدونم در مورد شغل شما چطوره
    ۶ چه مفاهیمی در ذهن شما معنای بزرگی دارن سه تا برامون مثال بزنین
    ۷ نظرتون در مورد همکاری آقایون در کارهای خونه چیه شما چقدر به مادرتون کمک میکنین
    ۸ نظرتون در مورد زندگی سنتی و وابسته به والدین چیه آیا در ایران زندگی سنتی داره تغییر میکنه اگه مثال بزنید بهتره
    ۹ از نظر شما زیباترین بخش یک روز چه وقتی هست
    ۱۰ چرا آمار طلاق روز به روز بالاتر میره به نظر شما خانواده ها فرزندانشون رو برای ازدواج آماده میکنن یا فقط نگران جهیزیه و مهمونی هستن و همینطوری میفرستنش محضر برا ازدواج بعد ی مدت از محضر طلاق سر در میارن
    ۱۱ یک بیت شعر از فردوسی که از نظر شما زیباست
    از اینکه به سوالات امتحانی من با آرامش پاسخ میدین سپاسگزارم از همکار خوبم ترانه خانم هم که برگه ی امتحان رو برای شما تهیه کردن بیشتر سپاسگزارم شاد باشید

  25. 25
    هادی ضیایی فر says:

    سلام به مادر بزرگمهر، انشا الله که بتونم به تک تک سؤالتتون به خوبی جواب بدم.
    1- اگر رمانی باشه که از سخنان بزرگان در اون گفته شده باشه این رمان برای من بسیار تأثیر گذار است. و در افکار من هم تأثیر خواهد گذاشت. اگر بخوام از رمانی نام ببرم همان رمان برپا که در جواب خانم بانو گفتم این رمان هم اخلاقیست و هم اجتماعی.انشا الله بتونم این رمان را برای شما و دیگر دوستان به اشتراک بذارم
    2- معلمینی که به ما در دوره دبستان و راهنمایی درس میدادند با شرایط ما آشنا بودند و به کار خودشون وارد بودند و مشکلی از این بابت نداشتیم ولی دبیرانی که در دوره دبیرستان به ما درس میدادند طبق شرایطی که دیگر بیناها درس میدادند با ما هم همین کار را انجام میدادند منتها این هنر ما بود که به کلاس و دبیر محترم جهت میدادیم و خاسته هامون رو به ایشون تحمیل میکردیم و تمامی دبیران دوره دبیرستان با ما کمال همکاری را میکردند.

    3- پدرمون نابیناییمون رو تو سرمون نزد و نگفت که شما نمیتونید. از بچگی استقلال در رفت و آمد را به ما یاد داد و من تا به الآن این استقلال را مدیون ایشون میدونم. پدرمون طوری با ما رفتار میکرد که ما احساس نمیکردیم که نابینا هستیم.
    4- مادرمون که دیگه جای خود داره بسیار بسیار ما را تشویق میکردند که شما میتونید به استقلال دست پیدا کنید. من و برادرم آسیبهای زیادی به خونمون وارد کردیم از آتش زدن کل خونه گرفته تا خراب کردن اجناس داخل منزلمون، مادرمون وقتی که به مدرسه میرفتیم به خصوص در دوره دبیرستان تمام قد از من و برادرم در برابر مدیران مدرسهمون دفاع کرد و اگر ایشون نبودند به هیچ وجه ما نمیتونستیم به تحصیلمون ادامه بدیم.
    5- بله من هم دوست دارم در شغلی که دارم تغییراتی حاصل کنم، به طور مثال من دوست دارم که صاحب یک مغازه بشم و بتونم شغلم را ارتقا بدم، الآن که مغازه ندارم و به همین دلیل مشتری هم کم دارم و نمیتونم اون طور که دلم میخواد در شغلم موفق باشم.
    6- امیدوارم منظور این سؤالتون رو درست متوجه شده باشم. ایمان، تلاش، و باور به اعتقادات سه تا مفهومی هستند که در زندگی من تأثیرگذار بودند و هستند.
    7- به نظر من هر کسی بر اساس نقشی که بر عهده اش گذاشته شده باید عمل کند. به طور مثال خانمها وظیفشون خانه داریست و هیچ اجبار نیست که آنها بیرون از خانه کار کنند ولی مردان وظیفه دارند که نان آور خانه باشند و بر ما مردان لازم است که بیرون از خانه کار کنیم. من خودم خیلی نمیتونم درکارهای خانه به مادرم کمک کنم ولی سعی میکنم که خریدهای بیرون از منزل را انجام بدم. من از بچگی عادت داشتم که خریدهای بیرون از منزل را خودم انجام بدم.
    8- به نظر من زندگی سنتی در ایران در حال تغییر است به طور مثال الآن پسرها وقتی میخواهند ازدواج کنند خودشون دنبال کیس مورد نظرشون میگردند و سعی میکنند که خاسته هاشون رو به پدر و مادرهاشون تحمیل کنند اگر نتونستند خاسته هاشون رو به پدر و مادرشون تحمیل کنند گزینه جدایی از والدین را انتخاب میکنند جوونهای امروز خیلی تابع تصمیمات والدینشون نیستند و الگوهای غربی را برای زندگی خودشون انتخاب میکنند. به نظر من ازدواجهای سنتی در کشور ما کم کم داره رنگ میبازه و جای خودش را به ازدواجهای مجازی و خیابونی میده. یکی از اقوام نزدیک خودمون روزی به یک کافینتی در شهرمون قم مراجعه کرد و در اون کافینتی یک دختری بود که این فامیل ما ایشون رو برای ازدواج انتخاب کرد و تونست خاسته اش را به پدر و مادرش تحمیل کند. من از این مثالها زیاد دارم ولی مجال گفتنش در اینجا نیست.
    9- به نظر من قبل از طلوع آفتاب زیباترین بخش یک روز هست چون اگر حال خوبی داشته باشی میتونی کل روزت رو به خوبی سپری کنی.
    10- این سؤال شما خیلی سخته و در تخصص من هم نیست که جواب بدم ولی چیزی که به ذهنم میرسه اینه که صداقت بین دخترها و پسرها جای خودش را به احساسات داده. متأسفانه بعضی از پدر مادرها بای دختر و بعضی پدر مادرهای پسر به خاطر اینکتمایل دارند فرزندشون رو به ازدواج در بیارند با دروغ دست به این کار میزنند و سبب بدبختی فرزندانشون رو فراهم میکنند امیدوارم به درستی به این سؤال شما پاسخ داده باشم.
    11- توانا بود هر که دانا بود ز دانش دل پیر برنا بود.
    امیدوارم در این امتحان شما نمره خوبی را بگیرم. خیلی خوشحالم که بالاخره یکی به درخاست من پاسخ مثبت داد و اینچنین سؤالهایی را از من پرسید.
    برای شما هم آرزوی موفقیت دارم و برای شما طول عمر با عزت را از خدای منان خواستارم.

  26. 26

    هادی جان، دوباره سلام. ادامه ی سوالات بنده:
    8. چی شد که شغل عطر فروشی را انتخاب کردید؟
    9. متوسط درآمد ماهیانه؟
    10. بهترین عطر مردانه از نظر شما چیست و قیمتش به ازای هر گرم چقدر است؟
    11. سوال قبلی در مورد عطر های زنانه؟
    12.پاتوقتان بیشتر کجاست، اگر قسمت شد بیام قم ببینمتون؟
    13. وب لاگی دارید که اشعارتون را در آن بنویسید، اگر دارید، آدرسش چیه؟
    14. یک بیت شعر که همیشه و همه جا آویزه ی گوش باشد از نظر شما:
    فعلاً همینها را جواب بدید تا بعد. یا علی.

    • 26.1
      هادی ضیایی فر says:

      سلام به جناب آقای حاتمی عزیز، به تک تک سؤالاتتون پاسخ میدم.
      8- پیشنهاد فروش عطر را یکی از دوستان همنوع خودم بهم داد من با او شریک هستم.
      9- درامد ماهیانه ای ندارم چون جایی را برای فروش عطرهام ندارم و هر کسی که سفارش عطر داشته باشه من بهش عطرهام رو میفروشم.
      10- سلیقه ها مختلف هست گاهی اوقات بعضی از مردم عطرهایی را انتخاب میکنند که شاید پر طرفدار نباشه ولی خوب انتخاب میکنند این سلیقه مردم است.
      از نظر من بهترین عطر اونتوس و مونت بلک هست. از نظر قیمتی هم بستگی به پولی که مشتری برای خرید عطر میده محاسبه میشه. من عطر دارم با گرمی 500 تومن و عطری دارم با گرمی 2000 تومن، قیمتهای من بسیار بسیار زیر قیمت بازار هست.
      11- در مورد عطرهای زنانه هم باید بگم که خیلی تفاوتی نداره اکثر خانمها از عطرهایی استفاده میکنند که مردها هم از همان عطرها استفاده میکنند. من در بین اقوام خودم کسانی که از من عطر خریدند بیشتر خانمها بودند و اونها عطرهایی را خریدند که آقایان هم استفاده میکنند.
      تنها عطر زنانه ای که فروختم عطر چیچی بود که کاملاً زنانه بود.
      12- آقای حاتمی من جای خاصی را برای فروش ندارم ولی شما اگر عطر خاستید میتونید سفارش بدید من با همون قیمتی که در قم میفروشم به شما هم به همین قیمت حساب میکنم.
      من شما را دعوت میکنم که به شهرمون قم سفر کنید هم از زیارت بهره ببرید و هم با هم یک دیدار تازه داشته باشیم. خوشحال میشم که شما را ببینم.
      13- بله وبلاگ هم دارم ولی من یک اشتباهی کردم که صراحتاً میخوام برای شما و دیگر دوستان بازگو کنم.
      من به فضای مجازی اعتماد کردم و همه اشعارم را در وبلاگم قرار دادم و فکر میکردم که اشعارم از بین نخواهد رفت در حالی که اینطور نبود.
      به دلیل تغییراتی که در بلاگفا به وجود اومد بسیاری از مطالبی که من در وبم گذاشته بودم از بین رفت و متأسفانه هیچ اثری از اشعارم باقی نمونده. من حتی برای خودم هم اشعارم را نگه نداشتم که الآن حسرتش را نخورم.
      آدرس وبلاگم اینه یادداشت کنید.
      harfhaiehkhoob.blogfa.com
      بیایید سر بزنید و از مطالب وبم استفاده کنید.
      14- خدایا چنان کن سر انجام کار که تو خشنود باشی و ما رستگار.
      شاد باشید و دیگران را نیز شاد کنید.

  27. 27
    بانو says:

    سلام مجدد بر آقای ضیایی فر
    در مورد خاطره تون در محله اون قدر که شما سخت گیرانه فکر می کنید هم سخت گیرانه برخورد نمی کند, محدودیت مطالب مذهبی فقط به خاطر این هست که به خاطر اختلاف عقاید که اینجا این اختلاف عقاید گاها وارد خط قرمز های افراد هم میشه و برخورد و دفاع از اونها گاها بسیار سخت و تند هست کما این که من شخصا نمپذیرم و نمی تونم هم ساکت بشینم اگر کسی توهینی به عقایدم بکنه بنابر این یه طورایی برای حفظ آرامش اینجا تا حدی این مطلب رو به مدیران محله حق می دم ولی خاطره شما که حالا در یک سفر مذهبی بوده گمان نمی کنم مشکلی داشته باشه کما این که من خودم خاطرات سفر های مذهبیم از کربلا و مشهد گرفته تا دوباره مشهد و ان شا الله باز هم مشهد و کربلا و مکه رو اینجا نوشتم و خواهم نوشت ….
    پس بنویسید ….. منتظریم …..

    در مورد اشعار و وبلاگتون بعضی از سایت ها هستند با حفظ حقوق مالف البته بدون اجازه مولف پست های وبلاگها و کپی پیست میزنند, یه امتحانی بکنید یعنی سرچ کنید توی گوگل ببینید اشعار سابقتون رو پیدا می کنید که واقعا براتون امیدوارم پیداشون کنید, وبلاگ من هم با تغییرات بلاگفا پرید ولی خوشبختانه من اصول متون و پست هام رو داشتم ولی به خاطر تاریخ ها کلی افسوس که نه ولی دلگیر شدم ….. درکتون می کنم سخته … راستی آقای آگاهی هم مطالب یکی از وبلاگ هاشون رو این طوری پیدا کردند, اگر نتونستید از ایشون راهنمایی بگیرید.
    باز هم به خواهر بزرگوارتون سلام و عرض ارادت ما رو برسونید.

    • 27.1
      هادی ضیایی فر says:

      خانم بانو سلام، من فکر میکردم که نمیشه خاطرات سفرهای مذهبی را در اینجا گذاشت تصور من این بود که اگر این خاطره را بنویسم ممکن است منتشر نشود ولی با توضیحاتی که شما دادید فکر کنم که مشکلی برای انتشار خاطره ام نداشته باشم از توضیحات جامع و کاملتون سپاسگزارم.
      از راهنمایی شما بابت نکته دومتون هم ممنونم. اگر تمایل داشتید آدرس وبلاگتون رو در همین کامنت بذارید.
      من با آقای آگاهی در مورد پیدا کردن شعرهام حتماً هماهنگ میکنم و از ایشون کمک میگیرم. شما هم اگر کمکی از دستتون بر میاد من رو از کمکتون دریغ نکن

  28. 28
    مظاهری says:

    سلام, خوب شد نوبت شما شد, نمیشناختمتون زیاد,
    وای من عاشق عطرم, بلک عالیه عالیی!, میگم چطور میشه عطر اصل رو از تقلبیش تشخیص داد,؟! بلک گرمی چنده؟ خوبه منم عطر بفروشما! با حاله؟ راستی من که دیگه رغبت نکردم وبلاگ بسازم, کلا حذف شد وبم, خیلی بد شد واقعا! موفق باشید

    • 28.1
      هادی ضیایی فر says:

      خانم مظاهری سلام، در پاسخ به سؤال اولتون باید عرض کنم که کسانی که با بوی عطرها آشنا باشند میتونند متوجه بشند که این عطر تقلبیست یا نه تقلبی نیست. البته من که خودم چند وقتیست وارد این کار شدم باید بگم که بیشتر عطرهایی که به فروش میرسه خالص خالص نیستند بالاخره کمی روغن و مواد دیگر را به عطر میزنند تا عطر خوشبو از آب در بیاد. عطر بلک گرمی 1500 تومن هست. من هم برای شما آرزوی موفقیت و سربلندی میکنم در پناه خدا روزگار خوشی داشته باشید.

  29. 29
    هادی ضیایی فر says:

    سلام دوستان عزیز، کسی دیگه سؤالی نداره هیچ خبری نیست. چه قدر صندلی سرده من فکر میکردم صندلی داغ واقعاً داغه نمیدونم برای من چرا این صندلی سرد بود.

  30. 30
    ترانه says:

    سلام خوبین ؟
    1-قشنگ ترین راز زندگی از نظر شما ؟
    2-جالب ترین خاطره تون با گوشکن یا دوستان گوشکنی ؟
    3-بدترین کابوسی که دیدین ؟بهترین رویا ؟بهترین آرزو؟خنده دارترین لحظه ؟
    4-عشق از نظر شما ؟زیباترین شعر عاشقانه ؟تعریفتون از عشق ؟
    5-اولین چیزی که دوست دارین می شد ببینین؟اولین کسی که دوست دارین صورتشو ببینین ؟
    6-اگه دست خودتون باشه نابینایی رو با کدوم نوع معلولیت عوض می کنین ؟
    7-رابطه تون با موسیقی ؟بلدین ساز بزین ؟ترانه ای که گاه زمزمه می کنین
    8-خنده با صدای بلند یا لبخند ؟چرا ؟
    9-اخلاق خودتونو توصیف کنین فقط در دو جمله !
    10-مهربان ترین آدم زندگیتون ؟

  31. 31
    هادی ضیایی فر says:

    خانم ترانه سلام، من اتفاقی الآن به صندلی داغم سر زدم فکر نمیکردم کسی از من سؤالی داشته باشه ولی چه خوب که بالاخره شما اومدید و از من سؤالاتی را پرسیدید و من هم الآن به سؤالات شما پاسخ خواهم داد.
    1- من دوستان زیادی دارم که رازهای زندگیشون رو به من میگند من اصراری برای این کار ندارم خودشون دست به این کار میزنند شاید به من اعتماد زیادی دارند که اسرار زندگیشون رو به من اعلام میکنند البته من هم تا به الآن به اونها خیانت نکردم و اسرار زندگی دوستانم را در دلم نگه داشتم و در هیچ جایی این اسرار را فاش نکردم. قشنگترین راز از نظر من اینه که ما به جای اینکه با دوستانمان درد دل کنیم رازهامون رو فقط با خدا در میان بذاریم چون خدا هیچ وقت بهمون خیانت نکرده و خیانت نخواهد کرد. امیدوارم پاسخ سؤال اولتون رو درست داده باشم.
    2- من تا به الآن خاطره ای با دوستان گوشکنی نداشتم من دوست دارم که با دوستان گوشکنی ارتباط داشته باشم چون احساس میکنم این جمع خیلی صمیمی هست و ما با هم فکری با یکدیگر میتونیم خیلی از کارها را به سامان برسانیم. من از مدیران گوشکن که منو در جمعشون پذیرفتند تشکر میکنم.
    3- بدترین کابوس لحظه ای بود که من خواب دیدم که مرگ به سراغم اومده و منو دارم به خاک میسپارند البته من از مرگ هراسی ندارم فقط در اون لحظه با خودم فکر میکردم که ای کاش خدا یه فرصت یک ساعته ای به من میداد تا از همه دوستانی که با من دوست هستند طلب حلالیت کنم. بهترین رؤیا هم این بود که روزی خواب دیدم که استاد کامپیوترم را در خواب دیدم همیشه دوست داشتم چهره ایشان را در خواب ببینم. بهترین آرزوی من داشتن یک زندگی خوب با یک همسر خوب است. بهترین لحظه خنده دار برای من این بود که من وقتی به دانشگاه رفته بودم چون من و برادرم شبیه هم هستیم همه کسانی که در دانشگاه سمتی داشتند من و برادرم را اشتباه میگرفتند و اون لحظه برای من و برادرم خیلی خنده دار بود.
    4- عشق از نظر من یعنی اینکه به معنای واقعی کلمه هم دیگر را دوست داشتن که متأسفانه این روزها این دوست داشتن رنگ باخته و جای خودش را به پول داده است. زیباترین شعر عاشقانه از نظر من این شعر است.
    خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید
    و چه بی‎ذوق جهانی که مرا با تو ندید
    رشته‎ای جنس همان رشته که بر گردن توست
    چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید
    نه کف و ماسه، که نایاب‎ترین مرجان‎ها
    تپش تب‎زده ی نبض مرا می‎فهمید
    آسمان روشنی‎اش را همه بر چشم تو داد
    مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
    ما به انداز ی هم سهم ز دریا بردیم
    هیچ‎ مو ثل تو و من به تفاهم نرسید
    خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
    ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
    ت
    5- من که حتی پی پژواک خودم می‎گردم
    آین زمزمه‎ام را همه شهر شنید

    5-
    5-

  32. 32
    هادی ضیایی فر says:

    5- اولین چیزی را که دوست داشتم ببینم مکانهای زیارتی بود خیلی دوست داشتم اون جلوه هایی که در تلوزیون از مکانهای زیارتی گفته میشه را با چشم خودم ببینم. اولین کسی یا کسانی را که دوست داشتم ببینم پدر و مادرم بود.
    6- اگر دست خودم بود نابینایی را با هیچ معلولیتی عوض نمیکردم. وقتی من به اطراف خودم نگاه میکنم و معلولین دیگر را مشاهده میکنم خدا را خیلی شکر میکنم چون معلولین جسمی حرکتی شرایطشون از من نابینا سخت تره درسته اونها بینایی دارند و همه جا را میبینند اما اونها خیلی از کارهای شخصیشون رو نمیتونند انجام بدهند اما خوشبختانه ما نابینایان با اینکه نابینا هستیم میتونیم خیلی از کارهای شخصیمون رو خودمون انجام بدیم.
    7- رابطه ام با موسیقی بسیار خوب است من هر روز موسیقی گوش میدم ساز خاصی را بلد نیستم بزنم. معمولاً ترانه های احسان خاجه امیری را زمزمه میکنم.
    8- من لبخند را ترجیح میدم خنده با صدای بلند باعث آزار و اذیت دیگران میشه و ممکن است دیگران در باره ما طور دیگری فکر کنند.
    9- من از نظر خودم آدم مهربونی هستم.
    من دیر عصبانی میشم.
    10- مهربانترین آدم زندگیم پدر و مادرم هستند.
    خانم ترانه امیدوارم که پاسخ سؤالاتتون رو به خوبی داده باشم. برای شما آرزوی موفقیت میکنم. اگر سؤالات دیگری داشتید از من بپرسید. با تشکر از شما.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دو × سه =