خاموش اما روان

به نام تو که نامت مایه ی قرار جان است هیچ وقت این طور نبودم هیچ وقت این جوری نشدم خودمم نمی دونم چمه نه دنبال تنهاییم نه دنبال تغییر خاصی نه حتی دنبال رکودم !اشکم نمیاد خنده م هم ساکته احساس هم نمی کنم که یه جایی گیر افتادم فقط این روزا دستم نه به طرف گوشی می ره نه حرفی برای نوشتن دارم نه حسی برای حتی جمعی دو نفره شاید اگه بخوام بخاطر تلف کردن وقتم مواخذه م کنن حالا بهترین فرصته !ولی دست خودم نیست حتی به کامنت های این تاپیک هم فکر نمی کنم وقتی به اونایی فکر کردم که منتظر رفتن و زنگ و پیامک و اس ام اسم هستن و یا تو شبکه های اجتماعی منتظر بودن من یه کم عذاب وجدان گرفتم ولی بازم قدرت این حس جدید بیشتر بود انگار خاموشم و روان مثل صدای برکه ای آروم پیچیده در سر و صدای پرنده های صبح گاهی حتی نمی دونم نهایت این تاپیک به کجا میرسه چیزی واسه گفتن ندارم بذار بمونه همین جا خاک بخورههههه

درباره ترانه

سلام من نا بینا نیستم ولی عملا بسیاری چیزها دیدم که نباید می دیدم و چه چیزها ندیدم که باید می دیدم حالا بگذریم چه چیزها دیدم که نباید می دیدم ولی لطف و دوستی خداوند چیزی بود که تمام مدت اونو ندیدم من باور کرده ام که بینایی نعمتی نه در درون چشم ما که بر صفحه دل ماست محله خونه دوممه و بینایی من منو ازین جمع جدا نمی کنه ...و خطابم به هم محله ای های عزیزم اینه که : می دونین که دوستون دارم فراوون ! فعالیت های مورد علاقه م : شنا ، بدمینتون رانندگی و یادگیری زبان و نویسندگی و شعر هستن
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

15 Responses to خاموش اما روان

  1. 1
    روشنک says:

    سلام
    منم این حس را تجربه کردم. خودش میاد و خودشم میره. انشالا خیلی زود از شرش راحت بشی

  2. 2
    رهگذر says:

    آخی….ترانه جان… آره بعضیا دوران رکود دارن… بقول ما نقاشا زمستون دارن… مثلاً من تابستونا زمستونمه… تابستونا یه هو می افتم و میمیرم…بعد پاییز دوباره بدنیا میام و بشدت کار میکنم، کار میکنم، کار میکنم…بعد بهار که میشه کم کم رکودم شروع میشه و بعد دوباره تابستون میمیرم… خیلی سخته این دوران رکود…منکه با جون کندن ردش میکنم…هزار جور فکر و خیال میزنه بسرم…
    حالا شاید توام پاییزا زمستونته!… تحملش کن تا رد شه… باز بدنیا بیا… وقتی بدنیا اومدی بیا خبرمون کن تا بهت تبریک بگیم…
    تو این دوران هیچ کاری از دست آدم برنمیاد جز کتاب خوندن…علمی نه ها… با رمان بگذرونش…
    ایشالله بزودی به جریان میافتی…

  3. 3

    سلام، با این که خوندم و زیبا بود ولی درکش نکردم، این حس با من غریبه است. شما هم باهاش غریبه شید. موفق تر باشید.

  4. 4

    سلام
    اتفاقا منم گاهي اينجوري ميشم الآن هم به زور كار ميكنم گاهي الكي دلم ميگيره اصلا نميخوام كاري انجام بدم تنبلي هست نميدونم؟ ركود هست نميدونم؟…..

  5. 5
    بی ادعا says:

    درود. مگه ترانه هم باید از این حسا داشته باشه. اصلاً مگه میشه. عالی نوشتی خوشم اومد. ولی یه کمی دور از این چیزا بودن شاید بتونه تو رو به اون حالت قبلیت برگردونه. در واقع به نظر من به نوعی استراحت نیاز داری. موفق باشی.

  6. 6
    پریسیما says:

    سلام عزیزم
    دلم برات تنگیده بود
    پیش میاد و اشکالی هم نداره
    سعی کن بگذرونیش
    یه رمان ایرانی شروع کن خود به خود تموم میشه فقط یه رمان ایرانی تو این مواقع میتونه کمکت بکنه
    اگه با کسی راحت هستی حرف زدن هم میتونه به شوق بیاردت
    زود برگرد و شاد بنویس عزیزم

  7. 7
    احمد عبد الله پور says:

    سلام عرض میکنم خدمت ترانه خانم محله هر آدمی گاهی وقتها تو زندگیش از بعضی چیزها و بعضی کسها دلش میگیره و یه جور حسی مثل شما پیدا میکنه اما باید باهاش کنار بیاد چون که زندگی همینه و کاریش نمیشه کرد پس باید یه جوری بی خیالش شد تا حالت گرفته نشه بدرود

  8. 8

    سلام ترانه.
    نمیدونم که چی بگم!!!
    وقتی ترانه به این حال و روز بیفته و ندونه چه کنه، یا نخواد کاری بکنه، پس من دیگه واقعا چی باید بگم؟
    کسی که پندآموزها رو منتشر کرده، کسی که سوال و جوابها رو نوشته و فرستاده، و کسی که اون تستهای زیبا و دوست داشتنی رو طرح و انتشار داده.
    ترانه، تو برای من یک الگوی نگاه مثبت به افقهای روشن بودی و البته هستی.
    تو دیگه چرا؟
    امیدوارم که این حس و حالت زودگذر و کوتاه مدت باشه.
    منتظر خبرای خوب تو هستم.

  9. 9
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! نبینم که در این محله دوستی دلگیر و غمگین باشه، برو یه آهنگ بندری گوش کن و برای خودت برقص و با رقص و پایکوبی شاد باش، برو بین چند بانوی شوخ طبع و با آنان از ته دل بخند تا غمها از دلت ریشه کن شود، یک عصر چهارشنبه به کنار دریا یا رودخانه سفر کن و تا جمعه از طبیعت و آب روان لذت ببر و شادی کن سپس به خانه برگرد و به غمها فکر نکن و همیشه شاد و خندان با همسر و فرزندان دلبندت زندگی کن، شادی و خنده فراموش نشه!

  10. 10
    سیتا says:

    هوم … ه.هوم… هوم… چی بگم تازه یکی شبیه من شده منم تو اون پست خلوتت نوشتم ی چیم شده اونم این بود انگاری که خب حالا هر نسخه ای برای تو پیچیدند منم امتحان میکنم
    راستی دنس خخخخ آیییی عدسی خان

  11. 11
    وحید says:

    سلام ترانه خانم.
    حال اين روزهاي من هم دقيقا اين طوري است.
    در اين حس و حال هيچ چيز حال آدم را دگرگون نمي كند. كسي كه پاي حرفهايت باشد مي تونه آرومت كنه. شايد هم گريه كردن، شايد هم قدم زدن تو پارك و خيابون، شايد آهنگ گوش كردن. خلاصه بايد يه جوري آيينه دل را تر و تميز كرد.
    ممنونم از پست زيبا.
    اميدوارم حالتان بهتر شود.
    براي حال منم هم دعا كنيد.

  12. 12
    مرتضي says:

    با سلام خدمت شما ترانه ی عزیز
    هر آدمی یه وقتایی یه طورایی میشه
    یه حس خیلی غریب یه حس نا آشنا
    که اصلا نمی دونی که چیه و از کجا آمده
    حتی شادترین و موفقترین و بهترین آدمهای دنیا هم چنین حسی رو تجربه می کنن
    امیدوارم که این حس نا آشنا از شما جدا بشه و دوباره در شادیها غرق شوید
    راستی واقعا اگه میشد بفهمیم که منشا این حواس نا آشنا که گاهی میاد سراغمون کجاست چقد خوب بود
    با تشکر خدا نگهدار

  13. 13
    مهدی ترخانه says:

    سلام بر خانم ترانه
    خوبه که میتونی احساساتت رو راحت بنویسی و در میون بذاری و این , آغازی برای هشدار به ناخودآگاهت هست و اونو به تکاپو وا میداره که مشکل رو رفع کنه و این خوبه .
    اگه یه نگاهی به تغییر فصل بندازی و پرس و جو کنی , علاوه بر عوامل بیرونی , اومدن پاییز هم نمیتونه بی تاثیر باشه . چه بسا در ما هم بی تاثیر نیست . باور کن .
    باید و امیدوارم کم دوام باشه و حضور شما خواهر گرامی رو تو محله بیشتر ببینیم . با روحیه ای بهتر و از این و ازت انرژی بگیریم .
    همیشه شاد باشی .

  14. 14
    مادر بزرگمهر says:

    سلام به ترانه عزیز
    دوستان راه حل ها و پیشنهادات خوبی داشتن منم نظر خودمو بگم من با اینکه یک انسان کاملا اجتماعی هستم ولی به شدت تنهایی و مطالعه در سکوت خونه رو هم دوست دارم راه حل من برای خودم زیادی ساده است در مواقعی که ذهنم دچار رکود میشه میرم سراغ ی جلد از کتابای آن شرلی و از روشهای خلاقانه ی اون در زندگی لذت میبرم و ذهنم دوباره تنظیم میشه سربلند باشید دوست خوبم

  15. 15
    ترانه says:

    سلام به همه و مرسی از همه راستش من تاکید هم کرده بودم یه مدت نه بخاطر مشکلات یا غمگین بودن که خیلی بی دلیل علاقه داشتم خلوت کنم یه چیزی شبیه یه کشش درونی حتی خیلی کم به فامیل یا دوستانم مسیج می دادم بی هیچ علت خاصی ولی کلید این مشکل رو تو حرفای بی ادعا یافتم !من زیادی سر خودمو شلوغ کرده بودم و مسئولیت های بسیار زیاد خسته م کردن همین حالا که تقریبا یک ساعته اینجام با انگشت های خیلی خسته نشستم و تایپ می کنم!چون من انگار یه ویروس تو بدنم دارم به نام جنب و جوش بی نهایت و اکثر ساعات روز رو بشدت کار می کنم و حتی دقیقه هام برنامه دارن پس از فردا به خودم قول یه سری بی نظمی می دم! تا یه کم روحم آزاد بشه هر چند اون ویروسه منو می ترسونه می گه از برنامه و زندگیت جا می مونی که!ههه

دیدگاهتان را بنویسید