دو خاطره از من چرا من عصا دست گرفتم و آیا همیشه باید به مسیر های آشنا اعتماد کرد؟

درود برهمه هم محلی های عزیزم امیدوارم که همیشه شاد و خوشحال باشید راستش تصمیم گرفتم اتفاقاتی را که چند روز پیش و چند سال پیش واسه من پیش اومد این جا با شما در میون بگذارم به قول بانو باشد که رستگار شویم
یکی از مدارسی که من در اون جا کار می کنم در یک روستا قرار داره برای این که وارد روستا بشم باید سر جاده پیاده بشم و مسافت یک کیلومتری را از بین یک کوچه باغ با صفا بگذرم تا به روستا برسم حالا بگذریم که در زمستون باید قندیل ببندم و در اواسط بهار باید ذوب بشم تا به روستا برسم هفت هشت سال پیش من اصلا اعتقادی به عصا نداشتم و هر چی پدرم من را نصیحت می کرد که عصا دست بگیرم من اصلا گوش نمی دادم واقعیتش را بخواید خجالت می کشیدم عصا دست بگیرم یه روز گرم بهاری از ماشین پیاده شدم و بدون عصا راه افتادم که به روستا برم اواسط راه متوجه شدم انگار مسیر عوض شده خم شدم روی زمین دست کشیدم از نوع خاک فهمیدم وارد یه باغ شدم خواستم راه اومده را برگردم که با برخورد با چند تا درخت حدسم به یقین تبدیل شد که وارد باغ شدم کمی که جلوتر رفتم وارد یه بوته زار شدم از نوع برگ ها متوجه شدم وارد یه مزرعه بادنجون شدم وای خدایا بدبخت شدم اگه صاحب باغ از راه برسه که بیچاره میشم با عجله از میون بوته ها گذشتم از روی زمین یه چوب بلند نتراشیده پیدا کردم و از اون به عنوان عصا استفاده کردم ناگهان از دور صدای یه موتور سیکلت به گوشم خورد با خوشحالی به اون طرف رفتم بعد از مدتی به دیوار باغ رسیدم از دیوار بالا رفتم خواستم از دیوار پایین برم که فکری مثل برق از ذهنم گذشت یادم اومد که معمولا دیوار باغ های این اطراف طوری ساخته میشه که از داخل باغ کوتاه به نظر میاد ولی از بیرون بلند هست با چوبی که در دست داشتم دیوار را اندازه زدم دیدم با وجودی که قد من یک متر و ۸۵ سانتیمتر هست بازم ارتفاع دیوار باغ زیاد هست چند بار دیگه چند نقطه دیگه را امتحان کردم تا سر انجام کوتاه ترین محل را پیدا کردم از دیوار پایین پریدم داشتم مسیر را پیدا می کردم که یه دفعه چشمتون روز بد نبینه یکی با صدای بلند گفت ای پدر فلان پس دزد انار های من تو هستی خدا نصیب نکنه یه پیرزن بود که صداش را انداخت بود سرش و فریاد می زد من گفتم مادر جان معذرت می خوام من می خواستم برم مدرسه که ناخواسته وارد باغ شدم گفت آخه خرس گنده تو با مدرسه ابتدایی چی کار داری گفتم مادر جان من معلم اون مدرسه هستم گفت اگه تو معلمی منم مدیر مدرسه هستم همین طور که بحث می کردیم از سر و صدای بچه ها متوجه شدم به مدرسه رسیدیم مثل جت وارد مدرسه شدم و پیرزن هم مثل شیر ژیان به دنبالم اومد همکارم تا من را دید هراسان به سمت من دوید و گفت چرا سر تا پات خاکی هست این پیرزن کیه دزد کیه با عجله مختصری از ماجرا واسش تعریف کردم همکارم با همکاری مدیر پیرزن را راضی کردن که من دزد نیستم و بعد هم چند تا از دانش آموزان داوطلب شدن تا کفش ها و لباسای خاکی من را تمیز کنن خلاصه این گونه شد که بنده درس عبرتی گرفتم دیگه هیچ وقت از عصای سفیدم دور نشم دیگه هیچ جا بدون عصا نمیرم و حالا برگردیم به چند روز پیش.
چند روز پیش داشتم با خیال راحت عصا زنون و در حالی که یک ترانه زیر لب زمزمه می کردم از میون همون کوچه باغ می گذشتم این را هم بگم من حالا اون کوچه باغ را مثل کف دستم می شناسم خلاصه چون کمی هم دیرم شده بود داشتم با سرعت میرفتم که ناگهان تمام قد شیرجه زدم توی چیزی که نه نرم بود و نه سفت گرم نبود خیلی هم سرد بود بعد از چند ثانیه متوجه اوضاع شدم وارد یه تپه بزرگ از ماسه شدم ظاهرا یکی از باغدار ها می خواسته توی باغش چیزی بسازه ماسه مورد نیازش را اون جا سر راه من خالی کرده بود بلند شدم خودم را تکوندم بعد از این که خودم را تمیز کردم دیدم پشت دستم خیلی می سوزه وقتی به پشت دستم دست کشیدم متوجه شدم از پشت دستم داره خون میاد یه دستمال از جیبم بیرون آوردم و محل زخم را تمیز کردم همین طور که داشتم به راهم ادامه می دادم و زیر لب زمین و زمان را مستفیض می کردم یه دفعه قلبم از جا کنده شد تصورش را بکنید یه هویی از فاصله دو متری یه سگ بزرگ بهتون پارس کنه بعد از چند ثانیه که خونسردی خودم را به دست آوردم عصا را بلند کردم و خودم را برای نبرد آماده کردم که یه دفعه بین پارس های مکرر سگ صدای فلز شنیدم نفس راحتی کشیدم و به راهم ادامه دادم چون متوجه شدم اون هاپو با زنجیر بسته شده بود حالا بچه های خوب نتیجه می گیریم که حتی به مسیر های کاملا آشنا هم نباید اعتماد کامل کرد و جانب احتیاط را نباید از دست بدیم نظر شما چیه

درباره احمدرضا

درود بر دوستان. احمدرضا میرزایی هستم سال تولد 1358 محل تولد نورآباد ممسنی یکی از شهرستانهای استان فارس هست. تحصیلاتم را تا پایان دوره متوسطه در شیراز گذراندم همان سال در رشته زبان انگلیسی وارد دانشگاه شدم و در سال 82 موفق به گرفتن مدرک فوق دیپلم از این رشته شدم در سال 83 خوشبختانه موفق شدم وارد شغل شریف معلمی بشم شغلم را خیلی خیلی دوست دارم در سال 85 دوباره وارد دانشگاه شدم و سال 88 مدرک لیسانس را در رشته علوم تربیتی گرفتم بعد از شغلم به کتاب خیلی علاقه دارم تقریبا هر نوع کتابی را میخونم موسیقی. ماشین سواری. شطرنج. فوتبال. و گردش را خیلی دوست دارم یک پرسپولیسی دو آتیشه هستم راستی در اردیبهشت سال 90 ازدواج کردم و در اواخر اسفند همان سال خداوند بهترین هدیه زندگیم را به من داد بهترین لحظه زندگیم وقتی بود که مادرم آرتیمان عزیزم را در آغوشم گذاشت و در آغوش من بود که با شنیدن صدای من چشماش را باز کرد البته در سال ۹۵ بار دیگه اقبال به من لبخند زد و دومین فرزندم پا به عرصه گیتی گذاشت واقعا همسرم و فرزندانم را عاشقانه دوست دارم و فقط به خاطر اون هاست که زنده هستم
این نوشته در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

39 پاسخ به دو خاطره از من چرا من عصا دست گرفتم و آیا همیشه باید به مسیر های آشنا اعتماد کرد؟

  1. 1
    سید علی موسوی سید علی موسوی says:

    سلام خدااییاا خوبه کتک نخوردی اصلا توی این مصیر شاید یه سگ باشه عصا دست کم کار چوب دستی را انجام میده جالب بود مرسی

    • 1.1
      ‌آر‌تی‌مان says:

      درود بر تو آره خدایی شانس آوردم توی باغ کسی از راه نرسید چون در این موارد اول کتک می زنن بعد می پرسن این جا چه کار میکنی

  2. 2

    سلام
    واای عجب خاطراتی!
    البته انگار قبلا یه جایی خاطره تون با اون پیرزنه رو نوشته بودید.
    چقدر با شرایط سختی میرید مدرسه! واقعا احسنت بر شما که این همه پیاده روی رو با عصای سفید انجام میدید.
    همیشه و همه جا موفق باشید.

    • 2.1
      ‌آر‌تی‌مان says:

      درود بر پری بانوی محله آره طی این سال ها ماجرا های زیادی را از سر گذروندم من هم واسه شما بهترین ها را آرزو می کنم راستی دو تا اشتباه در پست وجود داشت که من ندیده بودم یکی به جای سیکلت نوشته بودم سکلت و یه جا هم به جای م ن نوشته بودم سپاس از بودنت

  3. 3
    عمو حسین says:

    درود بر آرتیمان عزیز. خاطرۀ جالبی بود. خوشحالم که به این نتیجه رسیدی که باید از عصا استفاده کنی. امیدوارم که دیگر دوستانی که با این وسیلۀ مهم و کارساز قهر هستند باهاش آشتی کنند و از همکاری و همیاری این دوست با وفا و همیشه در صحنه استفادۀ کافی و وافی ببرند. بازم ممنون و تشکر دوست خوب من. پیروز باشی مهرت پایدار.

    • 3.1
      ‌آر‌تی‌مان says:

      درود بر دوست عزیزم آره یادت میاد اون وقت ها چه قدر من را نصیحت می کردی که عصا دست بگیرم من هم نصیحت های شما را پذیرفتم

  4. 4

    سلام خيلي خاطره ي جالبي بود ياد يه خاطره از خودم افتادم البته اين را بگم كه من هيچوقت از عصاي خوب و مهربونم دور نميشم خيلي بهش وابسته هستم
    يه روز كه ما قصد داشتيم بريم خونه ي دوستمون سر خيابون كه رسيديم عصا را جمع كرديم و منتظر تاكسي شديم وقتي سوار شديم راننده پرسيد ببخشيد شما چرا عصا دست نميگيريد؟
    خيلي تعجب كردم: با خودم گفتم مگه عصا را تو دست ما نميبينه؟
    بهش گفتم آقا ببخشيد عصا الآن تو دست ما هست،
    چرا اينجور فكر ميكنيد؟
    راننده گفت:
    آخه شما اون وقت كه اومديد سوار شديد عصا باز نبود شما چند قدم داشتيد تا به ماشين برسيد
    پيشنهاد ميكنم تا زمان سوار شدن عصا را جمع نكنيد،
    شما كه نميدونيد شايد شب قبل شهرداري يا سازمان آب يا مخابرات اينجا را كنده باشند يعني فقط چند قدم با شما فاصله پس هيچوقت تا زمان سوار شدن عصا را جمع نكنيد.
    ما هم اطاعت امر كرديم خيلي خوشم اومد چون من اصلا به اين نكته توجه نكرده بودم
    خيلي پست خوبي بود ممنون.

  5. 5
    زینب بخشی says:

    سلام .راستش تا الان عصا دستم نگرفتم چون واقعا از این موضوع خجالت میکشم حتی وقتی بهش فکر هم کنم کلی اعصابم خرد میشه

    • 5.1
      ‌آر‌تی‌مان says:

      درود آبجی گلم زینب خانم خواهر خوبم یه چیزی بگم از من نمی رنجی من میگم امیدوارم از من نرنجی میخوام بگم بزرگ ترین استعداد این هست که یک شخص با توجه به شرایطی که داره امکانات مورد نیازش را در نظر بگیره و با استفاده از اون ها به بزرگ ترین هدف ها برسه بهترین لذت واسه یک نابینا رسیدن به استقلال هست

  6. 6

    سلام آقای میرزایی. خاطرات جالبی بود. به نظر من هم عصا را نباید از خودمون جدا کنیم.

  7. 7
    هانیه هانیه says:

    سلام آقای میرزایی. خاطره جالبی بود.. منم موافقم با عصا.. خجالت نداره. وقتی احتیاط نکنی عواقب داره.. منم به علی آقا میگم تا وقتی من باهاتون هستم موردی نداره.. ولی وقت سفر به شیراز یا اصفهان که تنها باشن حتما جز وسایل اولیه تو ساکش میذاریم

    • 7.1
      ‌آر‌تی‌مان says:

      درود بر شما آفرین بر شما ولی سعی کنید حتی وقتی با شما هست توی کیفش عصا باشه چون شاید شرایطی پیش بیاد که مجبور بشه از شما جدا بشه من همیشه دو تا عصا دارم یکی همیشه توی صندوق عقب ماشین هست یکی هم توی کیفم قرار داره

  8. 8
    هانیه هانیه says:

    راستی آقای میرزایی الان خود شیراز زندگی میکنید؟

  9. 9
    مریم شیبانی says:

    سلام
    خاطراتتان جالب وشیرین و البته تجربی بود.
    امیدوارم هیچ وقت دلسرد و نا امید نشید و البته خیلی هم ریسک نکنید.
    باز هم از خاطراتتون برامون بنویسید.
    موفق باشید

  10. 10
    کنت دو شاهین says:

    با سلام واقعا پیشامدهای تلخی برای شما بوجود اومده امیدوارم وئدیگه براتون تکرار نشن.

  11. 11
    طاها طاها says:

    سلام پست جالبی بود مرسی

  12. 12
    بیسایه بی سایه says:

    سلام لايك

  13. 13
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! حیف واقعا چرا اون هاپو تورو نخوردت؟ کاش خورده بودت، باز هم از خاطرات بیمزه ات برامون بنویس تا خنده روی لبان مبارکمون بنشیند!

  14. 14
    مظاهری says:

    جالب بودن، البته اولیرو شنیده بودم،
    ولی کلا لرها شجاعناا!

  15. 15

    سلام.
    عصا انقدر مهم هست که وقتی خیلی سال پیش جلوی مدرسه ی شهید محبی ماشین به یکی از بچه ها زد و اون نابینا کشته شد، چون عصا نداشت راننده تبرئه شد.
    عصا انقدر مهم هست که حتی اگر خدا نکرده خونه آتیش هم گرفت یا زلزله و سیل هم اومد که مجبور شدید ناگهانی خونه رو ترک کنید باید عصاتون رو هم با خودتون ببرید.
    هر وقت یه معلول حرکتی تونست بدون ویلچر در شهر حرکت کنه، ما هم میتونیم بدون عصا بریم بیرون. البته منظورم معلول حرکتی شدیده.
    ممنون خاطرات جالبی بود. من که اگر با اون سگه مواجه میشدم همونجا تموم میکردم خخخ.
    من مثل سگ از سگ میترسم خخخ.
    موفق باشید.

    • 15.1
      ‌آر‌تی‌مان says:

      درود بر آقا شهروز گل چه قدر زیبا درباره عصا حرف زدی راستی سگ اصلا ترس نداره فقط نباید بفهمه تو ازش می ترسی چون سگ متوجه بشه که تو ازش ترسیدی فاتحه خودت را بخون

  16. 16
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! من اگه میدونستم سوسول محله اینقدر از سگ میترسه: روز اردوی محله که به دهات رفته بودیم میبردمش بین سگهای دامداری کنار خانه رهایش میکردم و حسابی میخندیدم!

  17. 17

    سلام بر احمدرضای گرامی.
    این ماجراهای ما هرگز تمومی ندارن و همیشه باهامون همراه.
    چه میشه کرد؟
    ممنون از انتشار این خاطرات.

  18. 18

    درود بر آرتیمان خاطرات جالبی بود مسلما ما نباید به مسیرهایی که میریم و میایم همیشه اعتماد کنیم به هر حال یه وقتایی پیش میاد که اون محیط تغییر میکنه و ما از همه جا بیخبریم
    پس باید همیشه دقت لازم رو داشته باشیم

  19. 19
    سارای سارای says:

    سلام آقای میرزایی
    خدا قوت
    خاطرات جالبی بود…تشکر.

  20. 20
    سارای سارای says:

    محل کار منم نزدیکش سگ هست…فکر میکنم ۴ – ۵ تایی هستند…زنجیر هم ندارن…اما گاهی که به غذاشون نمیرسند عصبانی میشن و از اون طرف خیابون که من پیاده میشم از ماشین منو می بینند شروع به پارس کردن میکنند…منم خیلی میترسم معمولا زنگ میزنم نگهبانیش تا بیاد جمعشون کنه تو.. تا من بیام این ور خیابون.اما یکی دو بار هم جلوی در غافلگیرم کردند داشتم سکته میکردم اما چون میدونم اگه فرار کنم بیشتر دنبالم میدوند خم شدم سنگ برداشتم…همین که خم میشی معمولا سگها فرار میکنند…به سنگ اندازی و نبرد تن به تن نمیرسه…خخخخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

eighty eight + = ninety four