ماجراهای من و آقای مسئول، قسمت هفتم

درود.

حتماً میدونید که من تا حالا شش بار رفتم به انجمن نبینستان و هربار اونجا آقای مسئول رو که هم اسمش مسئوله و هم رسمش، با یه ترفند مجبور کردم که با وجود کارشکنیها و نا آگاهیهاش، کارم رو راه بندازه و اون چیزی که میخوام رو بهم بده. حالا اومدم تا براتون تعریف کنم که در هفتمین مراجعه ی خودم به این انجمن، بین من و این آقای مسئول چی گذشت.

قضیه از این قراره که من یه روز به قصد پیدا کردن شغل رفتم به این انجمن تا بتونم از طریق این انجمن یه کاری واسه خودم دست و پا کنم. طبق معمول، وارد که شدم، آقای مسئول پشت میزش نشسته بود و کار خاصی هم نمیکرد. رفتم تو و باهاش شروع به صحبت کردم.

سلام آقای مسئول!

سلام. دیگه چی شده؟ دیگه این باجناقم چه حقه ای سوار کرده؟ دیگه چه قدر قراره بیفتم تو خرج! دیگه …؟

بابا یواشتر! خب سکته میکنی انجمن بی مسئول میشه! مثل این که یادت رفته اگر شما سکته کنی انجمن دوتا مسئول رو با هم از دست میده ها! آخه شما هم مسئولی و هم مسئول!

برو بچه جون! مگه من همسن توئم که با من شوخی میکنی! آخه اسم منم شد سوژه واسه تو که باهاش شوخی کنی؟ یعنی هیچی دیگه نبود واسه سوژه کردن چسبیدی به اسم من؟

معلومه امروز اصلاً رو فرم نیستی آقای مسئولها! چیزی شده؟

دیگه میخواستی چی بشه؟ طرف با ماشین شاستی بلندش اومده اینجا، میگه میخوام بهتون کمک کنم، بعد از جیبش پنجاه تومن در اورده داده به من. فقط شلوارش فکر کنم پونصد تومن می ارزید! خجالتم خوب چیزیه!

حالا اشکال نداره. عوضش ببین همین پنجاه تومن رو هم باجناقت نتونسته بگیره. حد اقل از اون که جلو افتادی!

آره. حالا بگو ببینم امروز چه خوابی واسه من دیدی؟

والله دیشب اتفاقاً خواب شما رو ندیدم. یه خوابی دیدم که روم نمیشه بگم. خیلی زشت بود خداییش.

برو خجالت بکش! بگو ببینم چی کار داری!

اومدم دنبال کار.

دنبال چیچی؟

دنبال کار.

مگه اینجا کارخونه هست که اومدی دنبال کار؟

نه. ولی لابد چندتا کارخونه ای، شرکتی، اداره ای، مؤسسه ای چیزی میشناسید که منو بهشون معرفی کنید. هر کاری هم باشه میرم. اپراتوری باشه یا هر چیز دیگه ای مهم نیست.

تو مثل این که دلت خوشه ها! الآن سالمهاش دارن تو خیابون ول میچرخن. بعد تو رو کی میبره بذاره سر کار آخه؟

حالا شما به این شرکتها و کسایی که باهاشون در ارتباطید بگید ببینید چی کار میتونید واسم بکنید!

میگم این دستگاه تلفنها خیلی کار باهاشون سخته. بیناهاشم به زور باهاش کار میکنن. تو چه طوری میخوای با اونا کار کنی آخه؟

بابا من همشون رو بلدم. شما چی کار داری! شما کارو جور کن، من میرم اونجا آزمایشی براشون کار میکنم. اگر خوششون اومد که میمونم، اگر هم خوششون نیومد که میام بیرون.

من که کسی رو نمیشناسم. رو من سر این یه موضوع حساب نکن. مگر این که …!

مگر این که چی؟

یه فکری به ذهنم رسید!

چه فکری؟

یه کاری هست که میتونی انجام بدی که هم خودت از بیکاری در میایی و یه پولی گیرت میاد، هم این انجمن میتونه درآمدزایی کنه.

آهان! این شد یه فکر حسابی! قبوله. حالا چه کاری هست؟

ببین! تو باید بری تو یکی از این ترمینال هایاتوبوس بین شهری، اونجا هر اتوبوس که داره مسافر پر میکنه، بری توی اتوبوس و در مورد انجمن توضیح بدی و بگی که از طرف انجمن نابینایان داری کمک جمع میکنی. به هر کس که بهت کمک کرد هم یکی از قبضهایی که من بهت میدم رو بده. هرچی جمع کردی بیار بده به من، بیست درصدش مال تو.

چی؟ فکر اقتصادیتون این بود الآن؟

خب کجاش بَده؟ انجمن خرج داره! ما هم که به زور از کسی پول نمیگیریم! اونا با رضایت خودشون دارن پول میدن.

ببینم! الآن به جز من که دارید بهم پیشنهاد میدید، به کس دیگه ای هم این پیشنهاد رو دادید؟

آره بابا! الآن هفت نفر دارن برام کار میکنن! دو نفر تو ترمینال غرب، دو نفر تو ترمینال شرق، دو نفر تو ترمینال جنوب، یه نفرم تو ترمینال آرژانتین. اگر تو بخوای تو رو هم میفرستم ترمینال آرژانتین که اونجا هم دو نفر داشته باشیم.

میگم من رفیق بیکار زیاد دارم. میخواید بگم بیان بفرستیدشون تو مترو و اتوبوسهای شهری و راهآهن و فرودگاه؟ کلی کاسب میشیدها!

آره! چرا که نه! من اصلاً این انجمن رو زدم که برای شماها یه کاری بکنم! خب اینم یه کاره دیگه! هر دو طرف با هم منفعت داریم!

میگم شما یه کاری کن.

چی کار؟

یه روانپزشک استخدام کن بذار اینجا، هر کس میاد اینجا بعد از صحبت با شما بره یه سر پیشش. حقوقشم من میدم. فقط شما در اولین فرصت روانپزشک رو لحاظ کن.

تو که کار نداری! چه طوری میخوای حقوقشو بدی؟

خب من الآن یه فکری به ذهنم رسید.

چه فکری؟

من فکر کنم اگر برم تو یکی از این شرکتها یا کارخونه ها مشغول بشم، میتونم با آدمهای زیادی که با اون شرکت ارتباط دارن آشنا بشم و باهاشون وارد گفتگو بشم که بیان به این انجمن کمک کنن. اگر هر کدومشون بیان به سمت این انجمن، میتونه اندازه ی دهتا اتوبوس برای این انجمن منفعت مالی داشته باشه.

ای بابا! من که چشمم آب نمیخوره!

ولی من این طرح رو به باجناقتون پیشنهاد کردم خیلی خوشش اومد! گفت که با چندتا شرکت حرف میزنه بهم نتیجش رو اطلاع میده.

باجناق من بیخود کرده! اون کی باشه که بتونه از این کارها بکنه! فکر کردی همه مثل من با کلی آدم ارتباط دارن که بتونن با یه تلفن هر کاری میخوان بکنن؟ اون گفته خبر میده، تو الآن ببین من با یه تلفن چی کار میکنم.

آقای مسئول، تلفن رو برداشت و شماره گرفت و بعد از چند لحظه با یه نفر شروع به حرف زدن کرد. داشت به طرف میگفت که یه نفر هست که خیلی مشکل داره و دنبال کار میگرده و کلی رو احساسات طرف رژه رفت تا بالاخره با خوشحالی گوشی رو گذاشت. وقتی گوشی رو گذاشت پرسیدم: چی شد؟

چی میخواستی بشه؟ مگه دنبال کار نبودی؟

خب چرا.

خب کار برات جور کردم دیگه!

واقعا!؟

آره! مثل این که منو دست کم گرفتیها! ناسلامتی من مسئولم! یعنی هم مسئولم و هم مسئولم!

آخه چه طوری!

کلی رو مخ طرف کار کردم. اول میگفت نمیتونه با دستگاههای ما کار کنه و این حرفا! ولی بالاخره راضیش کردم بری پیشش. گفت اگر بتونی جلوش با دستگاهشون کار کنی استخدامت میکنه. ببینم چی کار میکنیها! استخدام هم که شدی، هوای انجمن رو داشته باش.

ایول! به شما میگن یه مسئول واقعی! باشه باشه. اونجا هر کس رو که بتونم جذب میکنم که بیاد به شما کمک کنه!

خوبه. حالا پاشو برو به این آدرسی که میگم تا دیر نشده!

باشه باشه. همین الآن میرم.

من اون روز رفتم به اون شرکت که شرکت بزرگیهم بود. تونستم با دستگاهشون کار کنم و قبول کردن منو استخدام کنن. بعد از مراحل اداری و دادن آزمایشهای مختلف، بالاخره موفق شدم اونجا مشغول بشم. آهان راستی! اصلاً این پیشنهادی که بهش دادم رو به باجناقش نداده بودم. اصلاً من اون انجمن برای کار نرفتم که بخوام با باجناقش حرفی هم بزنم.

خلاصه ما هفتمین کلاه گشاد رو هم بدجوری سر آقای مسئول گذاشتیم. اون رو نمیدونم. ولی من اگر یه روز بفهمم یه نفر انقدر سرم شیره مالیده و ازم سوء استفاده کرده، از سقف به صورت برعکس آویزونش میکنم.

تا یه خاطره ی دیگه از ماجراهای من و آقای مسئول، مواظب خودتون و خوبیهاتون باشید.
بدرود.

شهروز حسینی

درباره شهروز حسینی

سلام دوستان. من شهروز حسینی، متولد 21 فروردین 1368 در تهران هستم و از همون بدو تولد دیدم که نمیبینم. تحصیلاتم رو تا پیش دانشگاهی در مدرسه ی شهید محبی گذروندم و پیش دانشگاهی رو تلفیقی خوندم. فارغ التحصیل رشته ی فلسفه ی غرب در مقطع کارشناسی از دانشگاه آزاد واحد تهران شمال هستم. صنایع دستی معرق کاری و سفالگری و قالیبافی رو تا حدود زیادی یاد گرفتم. پیانو هم میزنم. سال نود یکی از پایه گذاران کانون نابینایان حس اول در فرهنگسرای معرفت در تهران بودم که به دلیل عدم حمایت لازم از طرف شهرداری منحل شد. اول بهمن نود و پنج، با یکی از همنوعان و هم محله ایهای خودمون، یعنی پریسیما ازدواج کردم. یه پرسپولیسی 2 آتیشه هستم و غذای مورد علاقه ی من هم فسنجونه. کسایی هم که میخوان از طریق اسکایپ با من در تماس باشن آیدی من اینه. hosseinishahrooz25 ایمیلم هم هست: hosseinishahrooz@gmail.com امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشیم. مواظب خودتون و خوبیهاتون باشید.
این نوشته در اجتماعی, داستان و حکایت, طنز ارسال و , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

39 پاسخ به ماجراهای من و آقای مسئول، قسمت هفتم

  1. 1
    احمد عبدالله پور احمد عبد الله پور says:

    سلام بر شهروز الدوله, مثل شش تای قبلی عالی بود و خوب خون مسؤول رو کردی تو شیشه حقشه, میگم پس بالاخره به صورت خیالی توسط مسؤول رفتی سر کار میگم یا هر چی حقوق میگیری نصف نصف یا من میرم همه چی رو به مسؤول میگم که تو باز هم سر کارش گذاشتی و به هدفت رسیدی حالا دیگه خودت میدونی ۲۴ ساعت وقت داری روش فکر کنی منتظر بعدیهاش هم هستیم, مدال هم فراموش نشه در پناه حق بدرود و خدا نگه دار

    • 1.1

      سلام احمد.
      ببین بیا با هم حرف بزنیم. خب خدا زبون رو داده برای مذاکرده دیگه خخخ.
      حالا بذار من حقوق بگیرم با هم کنار میاییم.
      تو فقط هیچی نگو. اتفاقاً اون شرکته به یه مشاور حقوقی نیاز داره یه فکری برات میکنم خخخ.
      اینم مدالت. مواظب باش این بندش یه کم مشکل داره.
      مرسی از حضورت.موفق باشی.

  2. 2
    مسعود says:

    شهرووووز!
    دهن پَهَنِشُ رسما صاف و صووووف کردی که!
    حقشه!
    دَمِتَم گررررممم.

  3. 3

    درود. دمت گرررم حال کردم عالی بود ادامه بده.
    نکنه مجتبی هم همین آقای مسئول گذاشته رو کار.
    فقط من نگرانم اگه آخرش متوجه بشه به اینا میگه حقوقتونو ندن و آخرش هم اخراجتون میکنن.
    خلاصه که خوب آقای مسئول رو میدوشی ادامه بده ببینیم چه میکنی.
    البته مهم اینه که آخر بتونی از دستش در بری.
    موفق باشی

    • 3.1

      سلام علی.
      نه بابا این مجتبی بدبخت نون بازوشو خورد. البته ملت از دستش عاصی شدن خخخ.
      منم در کل سه بار دیگه میخوام برم اونجا. این سه بار به خیر بگذره زدم رفتم خخخ.
      مرسی از حضورت.
      شاد باشی.

  4. 4

    سلام آقای حسینی پست عالیی بود اگر مسئولین انجمنهای نابینایانن به فکر سود زیاد نباشن و به نابیناها توجه کنن برای خودشون هم سود داره ولی کو گوش شنواااااااااااا!
    به نظر من اگه کسی میخواد انجمن بزنه باید از نابینایان اطلاعات کافی داشته باشه و همیشه اطلاعاتش رو در مورد تکنولوژی نابیناها بروز کنه بازم ممنون امیدوارم مشکلات حل بشه

    • 4.1

      سلام محمدجواد.
      آخه ما شا الله انقدر این انجمنهای نابینایان زیاد شدن که آدم نمیدونه باید کدومشون رو با تکنولوژی آشنا کنه خخخ. دیگه فقط مونده طرف تو زیرزمین خونش انجمن نابینایان بزنه خخخ.
      مرسی از حضورت.
      موفق باشی.

  5. 5

    سلام شهروز اول که ما تا با یکی درد و دل میکنیم از بی شغلی مینالیم میگه مگه بهزیستی کمکتون نمیکنه مگه سازمانی نیست که ازتون حمایت کنه
    ای داد بیداد خبر ندارن که اینا هیچ کاری برای ما نمیکنن تازه یه چیزایی هم میکشن بالا و حقمون رو میخورن
    واقعا تو خیلی شانس آوردی که یه کاری برات پیدا شد ما هر سازمانی رفتیم مثلا علوم پزشکی بهمون میگه بهزیستی چرا یه فکری براتون نمیکنه در هر صورت بهت تبریک میگم
    در ثانی من خودم با گوشهای خودم شنیدم که توی یکی از انجمنهای نابینایی که میخواست افتتاح بشه چندتا خیر دعوت کرده بودن که بهشون کمک کنن واقعا زشته آخه این چه فرقی با گدایی داره اون خیرها هم فکر میکنن ما یه مشت انسان بینوا و فقیر هستیم
    آهان یه چیز دیگه هم میخواستم بگم دلم میخواد همیشه توی دروغ گفتن موفق باشی و رسوا نشی چون این موسسه ها این قدر سر ما کلاه میذارن که حقه بازیهای تو پیششون هیچه پیروز و سربلند باشی.

    • 5.1

      سلام وحید. خب من بدبخت واقعی که کار پیدا نکردم بهم تبریک میگی خخخ.
      ببین کمک گرفتن از خَیِر بد نیست. ولی این که چه طور کمک بگیریم و چه طور مصرفش کنیم مهمه.
      مثلاً از یه خَیِر بخوایم برای بچه ها کارگاه راه بندازه که چند نفر مشغول به کار بشن. یا کارهایی از این قبیل. خیلی وسایل و تجهیزات میشه از کنار این کمکها خرید و مشکلات تحصیلی و اجتماعی بچه ها رو حل کرد. منتها افراد آگاه همیشه روی نیمکتن و اونایی که تو زمین بازی میکنن همیشه کسایی هستن که با روابط و راههای غیر متعارف رفتن تو زمین.
      مرسی از حضورت.
      پیروز باشی.

  6. 6

    سلام
    امروز هم به یکی از مهمترین مشکلات بعضی از انجمنها یعنی گرفتن پول از مردم به این شکل فجیعه اشاره کردی که حالا حالا ها هم درست شدنی نیست.
    بازم میگم من آخر این قصه رو خوب میبینم چون تو داری به مسئول کمک میکنی از باجناقش جلو بیفته و به ویلا نزدیک بشه شایدم اصلا ویلایی در کار نباشه و تو فقط مسئول رو کمک میکنی نابیناها رو بشناسه و بالاخره به یه سودی برسه خخخ.
    به امید اینکه یه روز واقعا سر یه کار خوب بری و بیای داستانشو برامون بنویسی.
    موفق باشی.

    • 6.1

      سلام پریسیما.
      این که واقعاً ویلایی در کار هست یا نه رو خودم هم نمیدونم. این وعده رو مادرزنش بهش داده. ولی این مدل پول جمع کردن رو من خودم از نزدیک دیدم و کلی خجالت کشیدم. واقعاً این اتفاق داره توی ترمینال های اتوبوس رانی میفته.
      به هر حال ممنون از این که خوندی.
      شاد باشی.

  7. 7
    هستی says:

    سلام شهروز خیلی خوبه می گم من لحظه شماری میکنم تا این یارو رو حسابی کله پاکنی به امید اون روز سربلند و پیروز باشی

  8. 8
    وحید says:

    سلام
    خوب يارو رو كردي تو قوطي هاااا
    ميگم دفعه بعد كه رفتي بگو يه خونه هم واسه خودت و عسلت جور كنه و برو سر خونه و زندگيت و حتي بهش بگو خرج عروسي و جهيزيه هم خودش بده و خرج زندگي تون هم اون بده خخخخ هاهاهاهاهاهاها
    به اين ميگن انجمن كويت خخخخ

  9. 9
    کامبیز کامبیز اسدی says:

    سلام شهروز. یک سوال میپرسم راستشو بگو! چه خوابی دیدی که براش تعریف نکردی؟ به من بگو! عالی بود.

  10. 10
    ریحان says:

    سلام .کشتین این بدبختو که آخه چیکار به احساساسات ضد باجناقیه این بیچاره دارین .آخه طفلی چه گنایی داره که هم رسمن مسئوله و هم کلا مسئوله!خخخ

    • 10.1

      سلام ریحان.
      خب ما که اصراری نداریم ایشون هم اسماً مسئول باشه و هم رسماً. همون اسماً مسئول باشه برای ما کافیه. اگر میخواد رسماً مسئول باشه، هرکی خربزه میخوره پای ویبرشم میشینه خخخ.
      مرسی از حضورت.
      موفق باشی.

  11. 11
    مرتضي says:

    با سلام خدمت شما دوست عزیز
    وقتی که نماینده ی مجلس ما رو تحقیر می کنه
    وقتی که آب از آب تکون نمی خوره
    وقتی که سهمیه ی استخدامی معلولان ۳ درصده و اونم می خورنش و عده ای بیکارن
    وقتی که .هزیستی حق ما رو می خوره
    وقتی که انجمنها به عناوین مختلف از خیرین پول میگیرن و فقط به فکر جیب خودشونن
    وقتی که معلولان رو هروقت تو تلویزیون نشون میدن یا گداست یا بدبخته یا انقد ضعیفه که واسه ی انجام کوچکترین کارش به یه سالم محتاجه
    خب واقعا هم گدایی کردن معلول و این جور حرفا دیگه نباید بد باشه چون واقعا ما راهی نداریم
    هرچه قدر دست و پا بزنیم بیشتر توی این مرداب آسیبهای جامعه فرو میریم
    البته مقصر خود خود خود ماییم
    از ماست که بر ماست
    چون متحد نیستیم هر چی به سرمون بیاد حقمونه هیچ کاریش هم نمیشه کرد
    با تشکر خدا نگهدار

    • 11.1

      سلام مرتضی.
      کاملاً با کامنتت موافقم.
      ولی چی کار میشه کرد. تا یه تصمیم و اراده ی جمعی نباشه نمیشه از این شرایط خارج شد که این اراده رو در حال حاضر نمیشه ایجاد کرد چون هر کس داره برای نجات خودش تلاش میکنه و طبیعی هم هست که همه اول به فکر رسیدن به نیازهای اساسی خودشون هستن تا این که بخوان وارد تحرکات اجتماعی وو امثال اینها بشن.
      به هر حال ممنون از حضورت.
      موفق باشی.

  12. 12
    احمد عبدالله پور احمد عبد الله پور says:

    سلام مجدد باشه داش شهروز اگه قول بدی من توی اون کارخونه استخدام بشم بین خودمان میمونه, در مورد مسؤول هم بایدبگم که اونُ این قدر بچلون و خونش را توی شیشه کن که ازش کمپوت مسؤول درست بشه این مسؤول بد قواره حقشه که بدتر از اینها به سرش بیاد تا بفهمه که هر کی با ما در افتاد بد جایی می افته شکلک عصبانیت از مسؤول نا بخرد این انجمن همین بدرود

  13. 13
    احمد عبدالله پور احمد عبد الله پور says:

    درود مجدد,نمیشه باید این مسؤول نامرد را کشت تا درس عبرتی بشه برای بقیه ی مسؤولان تا با احساسات ما نخوان بازی کنن و از ما برای خودشان به عنوان بیلبرد برای پر کردن جیب گشادشان از طریق خیرین اسم نما پر کنند بابا ترکید جیبتون از بس ما رو دعوت کردید توی فلان جلسه و فلان خیر هم اومد و ما را دید و دست کرد توی جیبش و کیسه ی سر گشاده شما را پر کرد میگم یه چنین مسؤولایی نمیدونم چرا سیرمونی ندارن هیچ وقت و هی میخوان پول بیشتری گیرشون بیاد بدرود

    • 13.1

      میگم احمد دکمه ی خاموشت کدومه آیا خخخ.
      این تا امشب یه خون نریزه آروم نمیشه. از برق بکشیدش باتریشم در بیارید خخخ.باشه باشه. تو عصبانی نشو. کشتیش بدبختو خخخ.سلام مرتضی.
      کاملاً با کامنتت موافقم.
      ولی چی کار میشه کرد. تا یه تصمیم و اراده ی جمعی نباشه نمیشه از این شرایط خارج شد که این اراده رو در حال حاضر نمیشه ایجاد کرد چون هر کس داره برای نجات خودش تلاش میکنه و طبیعی هم هست که همه اول به فکر رسیدن به نیازهای اساسی خودشون هستن تا این که بخوان وارد تحرکات اجتماعی وو امثال اینها بشن.
      به هر حال ممنون از حضورت.
      موفق باشی.

  14. 14

    سلام حسینی.
    من یه سوال دارم میشه بپرسم؟؟؟؟؟؟؟
    مگه قرار نبود که هر دوشنبه این پست منتشر بشه چی شد این هفته اینجوری شد؟؟؟؟؟؟
    خو چیه اینجوری نگاه میکنید سوال شده برام خخخخخخخخخ.
    مرسی از پست جالب بود, فکر کنم که کارهای فرار از کشور درست شده میخوای زودی تموم کنی پست را و بری تا دست این بدبخت بهت نرسه خخخخخخخخخ.
    مرسی. شاد باشی.

    • 14.1

      سلام فاطمه.
      خب چون میخوام قبل از عید تمومش کنم، از این به بعد دو شنبه ها و پنجشنبه ها میذارمش. البته سه قسمت دیگه بیشتر نمونده.
      هییییس. در مورد خروج از کشور هیچی نگو یه وقت ممنوع الخروج میشم خخخ.
      مرسی از حضورت.
      موفق باشی.

  15. 15
    احمد عبدالله پور احمد عبد الله پور says:

    باز هم سلام من دکمهی برای خاموش شدن ندارم اگه باتریم را در بیاری یا از برق بکشیم باز هم شارژ دارم و هیچ چی نمیتونه منُ بگیره باید این مسؤول را قیمه قیمه کنم تا دلم خنک بشه آخه بدجوری از دستش کفریم و هیچ چی هم منُ راحت نمیکنه جز کشتنش همین و بس بابا ولم کنید بذارید بکشمش خیالم راحت بشه چرا نمیذارید کارم را بکنم خیالتان راحت جوری میکشمش که نتونن منُ قصاص کنند مثلاً یکی رو اجیر میکنم که با ماشین از روش رد بشه آخ جون حالا که کشتمش جیگرم حال اومد دیگه من هم جواب خونوادش رو نمیدم این است یک حقوقی باهوش مرسی فعلاً بای داش شهروز

  16. 16

    سلام شهروز.
    تو یادت رفته که آخر ماجرا رو تعریف کنی.
    اون قسمتش که بعد از کار و آزمایش با دستگاهها و استخدام شدن، خواستی با عجله بیای خونه و این خبر خوب رو به خانواده بدی که به یک باره از پله های اون شرکت افتادی و از خواب بیدار شدی و متوجه شدی که اینا همش خواب و رویایی بیش نبوده.
    همون بهتر بود به انجمن من میومدی و از من میخواستی که یه کار برات پیدا کنم، خب دیگه کاریه که شده، لابد قسمت نبوده دیگه.
    ممنون از پست و به امید کارمند شدنت.

  17. 17
    احمد عبدالله پور احمد عبد الله پور says:

    باشه تا قسمت دهم صبر میکنم ولی نمیدونم تا اون موقع چه جوری جلوی خودم را بگیرم ولی بعد از قسمت دهم طوری بکشمش که توی گینس که هیچ توی کل دنیا و در شبکه های بزرگ خبری دنیا مثل cnn bbc fox نیوز آسیشییت پرز و … ثبت بشه و تا ده قرن تیتر اول خبرها باشه

  18. 18

    ِ؟
    عجب؟
    کار گیرت اومده؟
    شیرینی، شیرینی!
    ی کم از محمود یاد بگیر خو!

  19. 19
    ملیسا says:

    ااا، ایییی، ایووول شهروز یعنی کلا الآن سر کاری یا سرکاری یعنی آیا،آها شیرینی یادت نره یه وقت،خخخ، لی،لی،لی،لی،لی،لی،لی،خدافسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *