بخندم یا جدی بگیرم ؟ از بس توضیح داده ام خسته شدم تصمیم جدید من !!!

مثل همیشه کنار خیابان رسیدم . عصایم را در آوردم که ماشین ها بفهمند عصا به دستی قصد عبور از خیابان عریض و طویل را دارد . کمی انتظار و مثل همیشه شخصی نیکوکار پیدایش می شود .
: آقا صبر کنین بیام .
و مثل همیشه لبخندی مضحک بر لبم : ممنون . می تونم خودم برم .
-این چه حرفیه . وظیفمونه .
با همان لبخند مضحک به خود گفتم : کارت بانکیتم بده بهم . مگه وظیفت نیست ؟ خخخ
خدا توفیقات بیشتر عنایتش فرماید . دستم را می گیرد : خب یه لحظه صبر کن عزیزم . آهان ؟ اینم رد بشه .
-ممنون . خودم می تونستما .
-خواهش میکنم . این چه حرفیه . بیا .
و با هم به راه می افتیم . با فشار دستش متوجه می شوم کی بایستم , کی آهسته کنم و کی تند به راه بیفتم .
-مشکلت چیه ؟ راه درمونی ؟ چیزی ؟
-آر پی دارم ؟
تعجب در لحن صدایش جییغ می کشد : آر پی ؟ چی هست ؟
-بابا قدیمیا بهش میگن شب کوری .
-آهاان ؟ علم پیشرفت کرده . درمون نداره ؟ یک دکتر خیلی عالی میشناسم . حتما برو پیشش .
وااای خدااای من . باز هم دلسوزی های بیخودکی . و باز هم لبخند بی معنی من : ممنون . زیر نظر دکترم .
-حالا پیش اینم برو ضرر که نداره . مشالاه چشمهاتم که ظاهرش سالمه . حتما نتیجه میده .
چه بگویم که ناراحت نشود . با عصایم یک فنِ تکواندو بزنم تو صورتش ؟ مثلا یوپ چاگی با حالت عصا . با حرفش به خودم می آیم .
-آهااان . اینم این طرف خیابون .
-خیلی خیلی خیلی ممنونم . تشکرات عالیه بنده را پذیرا باشید .
-این چه حرفیه آقا جون . یک لحظه صبر کن .
چند ثانیه ای می گذرد .
-بیا . اینم اسم و آدرس اون دکتره . عالیه .
و کاغذی را در دستم می چپاند . لبخند مضحک جزء لاینفک چهره ام شده .
-دستتون درد نکنه . اسمش چیه ؟
-نوشتم داخل کاغذ . دکتر فلانی …
لحن صدایم را الکی تعجب آور می کنم ؟ اااا … این دکتر منه . پیش همین میرم .
-حالا یه بار دیگه برو بگو فلانی منو فرستاد . خب ؟
-فامیلشونی ؟
– نه . سه سال پیش چشمم آب آورده بود رفته بودم پیشش .
و باز همان لبخند مضحک . طرف سه سال پیش یکبار رفته پیش یک دکتر انگار تهِ همه دکترها را می شناسد و من که مثلا بیست سال میرم پیشش دست به سرم می کند .
-باز هم ممنون .
-حالا کجا می خوای بری ؟
-می خوام سوار تاکسی بشم .
-صبر کن یه تاکسی برات بگیرم .
هیییعععییی خدااا . دیگر کار خیرت را کردی . برو بذار راحت باشم .
-آقا بفرمایید در رو براتون باز کردم .
-ممنونم . خداحافظ .
در را هم برایم می بندد . خدا خیرش دهد . به جز دعا کاری از دستم که برایش بر نمی آید . کاغذ را در جیبم کنار انبوه کاغذهای دکترهای پیشنهادی از سوی سایر خیرین می گذارم که راننده حواسم را جلب می کند .
-کجا میرید ؟
-دروازه تهرون .
-باشه .
لحظاتی سکوت برقرار می شود . آرام عصایم را جمع می کنم .
-ببخشید فوضولی نباشه هاا . مشکلتون چیه ؟
و باز لبخندی مضحک : خواهش می کنم . آرپی دارم .
-چی چی پی ؟
-آر پی .
دیگه حوصله ندارم برای این و آن توضیح دهم . از تاکسی پیاده شوم دوباره نیکوکاری دیگر پیدا شود و دوباره آرپی توضیح دهم چیست . دوباره دکتری خوب و عالی از نظر دلسوزی معرفی کنند . روزی چند بار باید مشکلم یادآور شود ؟
الکی همراهم را در می آورم و یعنی شماره ای می گیرم و مشغول حرف زدن می شوم که حرفهای راننده را نشنوم . یک خورده کلاس الکی که یعنی ما کارشناسیم . خخخ
اما تصمیمی گرفتم جدی . حالا کی عملی کنم خدا میدونه . اینکه اطلاعاتی مختصر در مورد آرپی روی برگه هایی بنویسم و اسم دکترم هم توش باشه . بعد هر کی بخواد بهم کمک کنه اول این برگه ای که بهش میدم رو بخونه . البته در حین رد شدن از خیابون هم می تونه بخونه اگه ماشین بهمون نزنه . یک شماره کارت هم زیرش بنویسم برای نیکوکاران فوق العاده حرفه ای . والاه بخدا .

دیگه حوصله تایپ ندارم . خداحافظ همگی . باااای .

درباره مهدی بهرامی راد

متولد 9 اردیبهشت 1359 . ساکن اصفهانم . از همان کودکی متوجه شدم آرپی دارم و کمی با بقیه فرق می کنم. از کودکی به نوشتن و داستان نویسی علاقه داشتم . کتاب زیاد می خواندم . از رمان گرفته تا کتابهای فلسفی , کشاورزی , علمی , تاریخی , با ربط و بی ربط . می خوندم و می نوشتم . اولین رمانم را سال 78 نوشتم . به دنبال چاپش رفتم ولی بخاطر نداشتن رزومه و اعتبار باید خودم هزینه چاپش را می دادم . پس رمان نویسی را موقتا رها کردم . در کنار کار متوجه شدم علاقه شدیدی به فیلم دارم و نوشتنم را در آن راستا تنظیم کردم . دوره فیلمنامه نویسی مرحوم احمد بیگدلی رو رفتم و چند کتاب خوندم . متوجه شدم که چه کار باید بکنم . اولین داستانم را سال 88 فیلمنامه کردم آنهم بعد از یک سال و نیم تحقیق . یک فیلمنامه علمی که بخاطرش مصاحبه ها کردم و کتابهایی گاها ششصد صفحه ای یا چند جلدی خوندم . به محض ارائه به سازمانی که آنهم با تلاش خودم یافتمش استقبال شد . تهیه کننده و کارگردان انتخاب شد . کار پیش تولید خوب پیش می رفت که به بحران اقتصادی سال 89 و تحریم ها برخورد کردیم و بودجه فیلم باقالی شد . خخخ طی این سالها به عنوان فیلمنامه نویس و منتقد , در بعضی گروههای هنری اصفهان و تهران شناخته شده ام . با اینکه هنوز نوشته ای از فیلمنامه هایم تولید نشده ولی بعنوان مشاور فیلمنامه در بعضی کارها انتخاب می شوم و متن هایی را برای اصلاح و نظر یا بازنویسی برایم می فرستند . از اواخر سال 89 بیماری آرپی ام با روند تندی شروع به پیشرفت کرد و خیلی در کارهایم اختلال بوجود آورد . در کمتر از یکسال به جایی رسیدم که فقط نور می دیدم . نه چهره ای تشخیص میدادم و نه می توانستم تنها به جایی بروم . اولش دیگران کمکم می کردند ولی به مرور خسته گی و کلافه گی را در لحن و رفتارشان حس می کردم . پس گوشه گیر تر شدم و خود را با نوشته هایم سرگرم می کردم . و اما اکنون خوشحالم با این محله آشنا شدم . بچه هایی از جنس خودم . مثل خودم که همدیگر رو می فهمیم . تجربه های یکسان و حرفهای قابل ملموس داریم . تلاش می کنیم و به خودمان متکی هستیم . هنوز می نویسم و رمان دومم را مدتی پیش تمام کردم و منتظر جواب چند ناشر هستم که ببینم چاپ می کنند یا نه . البته از خدایشان است چون طرح داستان رو می دونند چیه . با عصا به جاهای مختلف میرم و منتظر دیگران نیستم . و آینده از آن ماست . موفق و پیروز باشید راههای ارتباطی : 09386722122 آی دی تلگرام: @mahdibahramirad لینک کانال پیک شفا که خودم مدیریتش می کنم: @peyk_shafa ایمیل : Mahdi.bahrami.rad@gmail.com کانال خط خطی های مهدی بهرامی راد: @khatkhatiha59
این نوشته در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

28 Responses to بخندم یا جدی بگیرم ؟ از بس توضیح داده ام خسته شدم تصمیم جدید من !!!

  1. 1
    کامبیز کامبیز says:

    سلام. نگو آر پی دارم بگو اصلا نمیبینم. مجبوری چیزی بگی که نمیدونن؟
    بهشون حق میدم. شاد باش

  2. 2

    سلام مهدی جان، حساس نشو، بیخیال، خیلی سال پیش یکی توی نانوایی به من گیر داده بود، اگر روزی یک لیوان آب هویج میخوردی اینطور نمیشدی و نیم ساعت راجع به خواص هویج حرف زد. راستی مشتاق ارتباط نزدیکتر با شما هستم خصوصاً که در اصفهان هستید. در صورت تمایل شماره ی تلفنتان را به a_a_hatami@yahoo.com ایمیل بفرمایید. یا علی.

  3. 3

    درود. جدی نگیر, جدی جدی بمیر خَخ. من واس اینجور آدما جوابای با حالی دارم. سعی میکنم عارفانه جوابشونو بدم. میگم شاید به درد تو هم بخوره.
    مثلاً بهم میگن چرا تنهایی از خونه میزنی بیرون؟ منم بهشون میگم خدا منو تنها آفریده خَخ. تنهای تنها.
    یا اگه بگن چشمات چرا اینجوری شده و مشکلت چیه؟ بهشون میگم اونشو دیگه باید از اون بالاسری بپرسی و یه خنده هم میزنم تنگش. کلاً تو این موردا تعریف نباشه حرف زیاااد واسه شون دارم خَخ. مرسی از پست.

  4. 4

    سلام. خب وضعتون از شش جهت از من بهتره. پنجم اینکه شما می دونید بیماریتون چیه و من نمی دونم. سومیش هم که اصلا یادم نیست. اما راجع به نوشتن برگه، پیشنهاد می کنم واسه صرفه جویی در کاغذ خودتون و وقت عزیزان، روی خودتون اتیکت نصب کنید که به امید خدا هم خودتون راحت باشین هم بازدیدکنندگان گرامی. هر یک سال یه بار هم اتیکت رو با نتایج تحقیقات تازه درمورد بیماریتون بروزرسانی کنید. باور بفرمایید اگه من بیماریم رو می دونستم همین کار رو می کردم. سعی کنید پیروز باشید.

  5. 5
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    پسرم مهدی ببین های ندید بَدید تقصیر کار نیستند . بهشون بگو نبین مطلق هستی . و کلا شتر دیدی ندیدی خخخخ
    راستی توی مترو و اتوبوس نوشته الویت نشستن با معلولین و سالخوردگان. بعد من توی همین سایت خوندم که بچه های نبین از اینکه توی مترو بلند شن و بگن بیا بشین ناراحت میشن . شماها به نظرم هر جا به نفعتونه از مردم کمک بگیرید و ناراحت نشید . و جدی نگیرید. مردم ما بی تقصیرند . اطلاعات ندارند .
    همه که مثل رعععد نبین بشناس نیستند ههههه

    • 5.1

      درود رعد عزیز. در خصوص مترو باید خدمتت عرض کنم که کلاً بیناها هر برخوردی با ما هم بکنند, گاهی وقتا ضعفمون بهمون یاداوری میشه.
      اگه بهمون توجه کنند, میگی ترحم کردند, اگه باهامون کاری نداشته باشند, میگیم اینا دیگه چه آدمایی هستند.
      اینایی که گفتم تو چند نفر خودم دیدم ولی به همه ی دوسان نسبت نمیدم و امیدوارم به کسی بر نخوره و کسی به خودش نگیره. چون من کلی گفتم.
      خلاصه هم توجه کردنا افراطی هست و هم بیتوجهیها. واس همینم اینجوری میشه.

      • 5.1.1
        رعد بارانی رعد بارانی says:

        بی ادعا ،ما ایرانی ها و کلا جهان سومی ها اهل افراط و تفریط هستیم. ببین و نبین هم نداره . ای کاش نسل بعدی با آموزش صحیح مثل ما نشن .
        راستی توی جشن 24 مهر که گویا تو هم اومده بودی و من ندیدمت؛من و دخترا بعد از گرفتن نهار راهی پارک شدیم که اونجا نهارمونو بخوریم . ی پسر نبینو اومدم راهنمایی کنم که شوربختانه محکم کله مبارکش خورد به درخت. بعد پسر خاله شد و گفت منم ببرید مترو. من گفتم ما مترو نمیریم می خواهیم بریم پارک بشینیم نهار بخوریم . اونم گفت منم میام خخخ خلاصه گویا اهل تفریط نبود هههه تازه خودش بهم گفت ماستشو براش باز کنم و گویا می خواست از رععد بزرگ کار بکشه و بیشتر حرف هههه
        می خواست هر جا ما میریم با ما بیاد هههه پسر سر به زیری بود و می خواست بدونه کی به کیه ؟و من با کدوم نبینکی اومدم جشن عصای سفید خخخ عجب روزی بود . کلی با نبینک ها و ببینکها خوردیم و خندیدیم خخخ

    • 5.2
      مهدی 313 says:

      سلام و درود فراوان بر شما
      ممنون از راهنمایی تون . چشم . موفق و پیروز باشید

  6. 6
  7. 7
    ریحان says:

    سلام..خب هم میتونین هم جدی بگیرین..و هم یه وقتایی بخندین..خب چه میشه کرد!این رفتار ها رو میبایست قابل پیشبینی دونست..ویژه از طرف کسانی که بهمون کمکی هم میکنن..راستش نمیدونم ایا اگه من هم بینا بودم..این کنجکاوی هارو میکردم یا نه!خب احتمالا میکردم!اما خب اگه قرار باشه این اتفاقات برام زیاد پیش بیاد مسلما شدیدا ناراحت میشم..اما تا حدودی این موارد برام یه امر عادیه!موفق باشین

  8. 8
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    در زندگي هميشه غمگين بودن ؛

    از شاد بودن آسان تر است
    ولي من اصلا
    از آدم هايي خوشم نمي آيد
    كه آسان ترين راه را انتخاب مي كنند
    تورا به خدا شاد باش
    و براي انكه شاد شوي
    هر كاري از دستت برمي آيد بكن…

    آنا_گاوالدا

  9. 9
    پریسا says:

    سلام آقا مهدی. خوب اگر نظر من رو بخوایید میگم هم جدی بگیرید هم بخندید. برای اون ها که می پرسن تا جایی که می تونید جدی توضیح بدید و باز هم تا جایی که می تونید به روشون بخندید. بچه ها مردم ما خوبن. اون ها می خوان کمک کنن. طرف که داره اصرار می کنه برو فلان دکتر واقعا احساسش اینه که عه حیفه این نره دکتر خوب نشه خوب این نمی دونه باید اصرارش کنم تا حتما بره این دکتره ببیندش حتما خوبش می کنه. اون ها نیتشون مثبته. ولی موافقم گاهی واقعا خسته کننده میشه. یعنی خداییش محاله من خودم از خونه بزنم بیرون تا برگردم چند تا از این ها نبینم. اون ها کنجکاو میشن، سؤال می کنن، توصیه می کنن، دعا می کنن و … خخخ معمولا سعی می کنم جدی براشون توضیح بدم و در عین حال بخندم. کم پیش اومده این مدل هاش از جا در ببردم. البته جز مواردی که حس کنم1طور هایی مورد تفریح و تمسخر واقع میشم که خداییش از جا در نمیرم. منفجر میشم. شبیه اون داستان من چه شکلی هستم که اینجا نوشته بودم ملت سرم در آوردن که حسابی حرصیم کرد. و1سری اتفاق مزخرف دیگه که شکر خدا کم بودن ولی خاطره جفنگشون رو هرگز فراموشم نمیشه. بیخیال. من همچنان جدی می گیرم. پرسش هاشون رو، حیرتشون رو، توصیه هاشون رو که از دل هاشون میاد، و تأثر هاشون رو که گاهی شدید میشه و لازم دارن من گیر های خودم رو بیخیال بشم و بخندم و با اطمینان بهشون توضیح بدم که لازم نیست واسه من گریه کنید. من شاید خیلی راحت نباشم ولی اونهمه بد هم نیست! به نظر من حق دارید خسته بشید. همه ما حق داریم. ولی باز هم به نظر من سعی کنید و سعی کنیم هرچی کمتر از دست این حال و هواشون خسته بشیم. این طوری هم خودمون کمتر اذیت میشیم هم اون ها شاید به جواب های بهتری از طرف ما برسن و بیشتر بدونن و نابینای بعدی که باهاش برخورد می کنن شاید کمتر از ما خسته بشه. خدایا چه قدر من حرف می زنم. آقا مهدی من باز حرف دارم بگم آیا خخخ! نه نمیگم دیگه بسه خودش شد1پست. برم تا بیشتر نشده!
    همیشه شاد باشید!

    • 9.1
      مهدی 313 says:

      سلام پریسا خانم
      ممنون از شما و نوشته های خوبتون . بله باید توضیح داد . با مردم بود . گفت و شنود کرد . با مردم جوشید . ما هم جزئی از مردمیم . اما بعضی روزها این سئوالات اونقدر زیاد میشه که واقعا خودم سردرگم میشم . قبول دارم نیتشون خیره و هدفشون کمک . و قطعا اگه ما هم سالم بودیم کمک می کردیم . ولی انگار درک کردن باید فقط از سمت ما باشه . خب خدا صبرش هم به ما داده . خدا رو شکر . همیشه در مواجه با مردم می خندم . لبخند جزئی از ما شده . لبخندی که هزاران نکته در پس اون نهفتس . باز هم مممنون از نظر لطفتون . موفق و پیروز باشید

  10. 10
    ابوالفضل افسری says:

    سلام خیلی از این مردم تا بحال نابینا ندیدند و بخاطر همینم وقتی با یک نابینا مواجه میشن حس کنجکاویشون گلمیکنه واسه ی منم از اینجور اتفاقها خیلی افتاده مرسی بابت پست.

  11. 11
    بانو. says:

    سلام بر آقای مهدی خان 313 گرامی
    خب من که به این مسائل کاملا عادت کردم ناراحت هم نمیشم و فکر کنم برای اینکه بتونیم در جامعه رفت و آمد داشته باشیم و تعامل باید بپذیریم این مسائل و پرسش ها و رفتار ها رو, مردم نمی دونند و نمی شناسند و گاهی هم حق دارند ….
    البته شما هم فکر کنم به جای آر پی بگید مشکل بینایی دارم یا شبکیه بهتر باشه این طوری کمتر مجبور به شرح و توضیح هستید, فوقش فقط میپرسند علتش چیه بگید مادرزادی یا ژنتیکی هستش خخخخ آدرس دکتر ها رو هم بگیرید و بی تفاوت از کنارش بگذرید … راحت بگیرید تا زندگی بهتون راحت بگیره….
    اگه هم خواستید اون کاغذ ها رو تهیه و منتشر کنید به نظر من یه بروشور بزنید در مورد این که تو پیاده رو ها وسایلشون رو نذارند و یا موتور و ماشین هاشون رو و اینکه یه عکس عصای سفید بکشید بگید این عصای سفید هستش نشان میتیکومن نابینا خخخخ
    شااد باشید تا همیشه همیشه همیشه

    • 11.1
      مهدی 313 says:

      سلام بر بانوی محله
      آره . من کلا بی خیالم . غم دونیم ته نداره . خخخ
      ولی بعضی روزا یه چیزای کوچولو موچولو پیش میاد که باید ریسایکل بینمو شیفت و دیلیت کنم . وقتی یادم میره شیفت و دیلیت کنم غر میزنم . البته خیلی کم پیش میاد غر بزنم . ولی پیش میاد دیگه . خخخ
      اوه اوه اوه . سد معبر کردن پیاده رو ها رو نگو . خخخ . به یاد یه خاطره خنده دار افتادم که تو یک پست جداگونه میذارم . یه ظروف فروش تو خیابون عبدالرزاق که وسایلشو تو پیاده رو چیده بود . خوردم بهشون و کلی چیز شکست . خخخ . موجود چهار پا بیار و باقالی بار کن . اونروز یادم نبود عصای مخصوص می تی کومانو نشونش بدم که بفهمه با کی طرفه . خخخ
      شما هم شاد و پیروز و موفق باشید و امروز من توپ و شادم . ممنون

  12. 12
    بانو. says:

    این شیفت و دیلیت کردن ریسایکلبین رو لااایک…. البته من از امپتی ریسایکل بین بهره میبرم چون یه آلارم با مزه هم داره خخخخ
    بازم شاد باشید و پر انرژی و منتظر خوندن خاطرات و دست نوشته های شما هستیم

  13. 13
    رهگذر says:

    خب بدبخت فلک زده خاسته کمک کنه دیگه اینهمه لبخند مضحک زدن و توی دلت تحقیرش کردن داشته؟ مردما چی فرض کردین؟ باید با چه ساز شماها رقصید؟ کمک میکنیم لبخند استهزا میشینه رو لباتون. کمک نمیکنیم میگین بی فرهنگید. ماها دقیقاً باید چه غلطی بکنیم که شماها ناراحت نشین؟

    • 13.1
      مهدی 313 says:

      سلام بر رهگذر محله . حال شما ؟ خوبین ؟
      اوه اوه اوه . دستهام بالاست . آماده برای تیراندازی .
      راستش از کمک کردنشون ناراحت نمیشم . از سوالای کنجکاوانشونم اذیت نمیشم . ولی بعضی روزا این سوالا از طرف افراد مختلف اینقدر زیاد میشه که اگه یه مشکل کوچولو هم از جایی داشته باشی دوست داری منفجر بشی . حالا این مشکل میتونه از خونه یا صابخونه یا سازمان یا جایی باشه که برات بوجود میاره و همزمان میشه با اینکه اونروز صد نفر ازت بپرسن مشکلت چیه ؟ من داغ میکنم . شما ببخشین . دیگه اعدامم نکنینا . خخخ
      موفق و پاینده باشید

دیدگاهتان را بنویسید