دخترِ خوش صدا

بسم الله الرحمن الرحیم
دختر خوش صدا
نوشته: مهدی بهرامی راد

روي نيمکت, در حاليکه يک عينک آفتابي به چشم دارد و کنارش کيف دستي اش است, نشسته و به سمت هر رهگذري که به او نزديک مي شود لحظاتي مي نگرد.
جوان: خدايا! اگر نيايد چه مي شود؟ اگر نيايد هيچ حسي ديگر به خودم نخواهم داشت.
کيف دستي اش را برمي دارد. از داخل آن عصاي سفيدش را بيرون مي آورد و باز مي کند. مي خواهد برخيزد و برود که منصرف مي شود. به ياد ترم ۱ و اولين روز دانشگاه مي افتد. روزي که با تق تق عصايش در راهروي دانشگاه, دنبال کلاس مي‌گشت. هيچکس را نمي‌شناخت. با اينکه مدتي قبل با برادرش براي شناسايي کلاسها آمده بود ولي کمي استرس داشت. و در همان راهرو, در همان روز اول دانشگاه, و در حاليکه هنوز هيچ درس و بحث و دوستي اي با هيچکس پيش نيامده بود, صدايش را شنيد. صدايي که درونش را بهم ريخت و سيگنالهاي مغزيِ جهت يابي را از ياد برد. صداي دختر جواني که با مهرباني مي خواست به او کمک کند تا کلاسش را بيابد. تا به حال خيلي ها به او کمک کرده بودند. خيلي ها طي مسيرهاي مختلف با او همراه بودند. ولي چرا اين صدا, اين لحن و اين گويش درونش را بهم ريخت؟ اين همه صدا شنيده بود ولي چرا با اين صدا اينقدر در لحظه دگرگون شد؟ صدايي که انگار تمام روح و روانش را صيقل مي داد.

جوان مردد عصايش را دوباره جمع مي کند و در کيفش مي گذارد. چند نفس عميق مي کشد و سعي مي کند در آن پارک, در آن فضاي باز و هواي مطبوع بهاري, بين آن درختهاي سر به فلک کشيده و سروصداي پرنده هايي که لابلاي شاخه هاي درختان زندگي را تجربه مي کنند, استرسش را به هواي بيرون منتقل کند و خود را در اختيار زمان بگذارد. ساعت گوياي گوشي اش را چک مي کند. هجده و سي دقيقه بعد از ظهر. با خود مي انديشد که هنوز دير نکرده. نيم ساعت تاخير داشته و دوباره به صداي قدمهاي رهگذران تمرکز مي کند.
مثل تمرکزي که در کلاسها به صداي آن دختر داشت. از همان روز اول خوشحال بود که صاحب آن صدا, هم ترمي, هم رشته اي و هم کلاسي اوست. با خود مي انديشيد که آيا اين همان عشق در يک نگاه است؟ با خود مي خنديد و ميگفت که عشق در يک نگاه براي من معني ندارد, آيا اين همان عشق در يک صدا است؟ صدايي که من را شديد درگير خودش کرده. ولي شرم و حيا مانع اين ميشد که در مورد او, از ديگران سئوال کند. بپرسد و بيشتر صاحب صدا را بشناسد. سعي مي کرد خود را به درس و دانشگاه, دوستان جديد و فعاليتهاي پيراموني مشغول کند, به گونه اي که اين صدا و صاحبش از ذهنش بيرون رود, ولي نميشد.
گاهي که دوستانش در کلاسها حوصله نداشتند يا وقت نداشتند به او کمک کنند, سرِ بزنگاه, دختر خوش صدا به دادش ميرسيد. به او جزوه ميداد, بخشي از درس را که مشکل داشت توضيح ميداد, و گاه که او هم وقت نداشت, مسئله مورد نظر را برايش ضبط مي کرد و روز بعد برايش مي آورد. اينگونه بود که آن صداي زيبا, به خلوت جوان راه پيدا کرد. به بهانه شنيدن درس,بارها و بارها آن تِرَکِ صوتي را گوش مي داد و بيشتر دلبسته و شيداي او ميشد.

جوان, انگشتهاي دستش را بهم گره کرده و کلافه با آنها بازي مي کند. مجدد مي خواهد عصايش را در بياورد و برود, ولي باز منصرف مي شود. گوشي اش را در مي آورد. يک هندزفري به گوش مي زند و موسيقي ملايمي را پخش مي کند. البته که موسيقي نبود. شعري بود که جوان مدتها قبل به دختر خوش صدا داده بود که برايش بخواند و او آن را به صورت دکلمه اي صداگذاري کرده و روزي چندين بار گوش مي دهد. و اکنون باز به آن گوش مي دهد که شايد گذر زمان را حس نکند.
واقعا حس نکند که چطور بعد از يک ترم, شيدايِ آن دختر شده بود. نمي دانست چه کند و با که سخن بگويد.با پدر و مادرش؟ که خواهند گفت با اين شرايطت؟ با اين وضع و اوضاع؟ حداقل درآمدي, استقلالِ مالي اي؟ آن دختر دلش را به چيِ تو خوش کند؟ آنهم با وضع چشمهاي نابيناي تو. جوابهايشان را مي دانست و به آنها حق ميداد.
يا با دوستانش صحبت کند؟ دوستاني که خود سر شيدايي داشتند و منتظر بودند آتو يا هر چيز ديگري از کسي بدست آورند و ايستگاهها شروع شود. دوستاني که خود در نخ ديگران بودند و مي ترسيد صحبتش با دوستانش, موجب اذيت و آزاري براي دختر شود. دختري که فهميده بود خيلي هاي ديگر در نخ او هستند و گاهي به حال جوان غبطه مي خوردند که آن دختر خوش صدا با او حرف مي زند ولي به هيچ پسر ديگر, هيچ محلي نمي گذارد. و اين سر و سنگيني, اين وقار و حجب دختر, شيدايي جوان را بيشتر و بيشتر مي کرد.

بالاخره جوان از روي نيمکت برمي خيزد. چند قدمي از نيمکت دور مي شود, آنهم با قدمهايي سست, کند و بي رمق. انگار به سمت نيمکت کشيده مي شود, بعد از لحظاتي خود را مجدد روي همان نيمکت مي بيند. ساعت گوياي گوشي اش را چک مي کند. يک ساعت تاخير دارد. هنوز دير نکرده. پس باز صبر مي کند. خيلي حرف آماده کرده که به او بگويد. آنقدر حرف که با خود مي انديشد چگونه در آن فرصت کم, اگر بيايد به او بگويد.
از ترم ۲ تصميم مي گيرد به استقلال مالي برسد. بايد خودش را به خيلي ها اثبات کند. اينکه شايد نابينا باشد, اما از کار افتاده نيست. مهارت هاي فردي و اجتماعي اش را بالا برد. ديگر به هيچکس اجازه نمي داد کارهاي شخصي اش را انجام دهند. براي رفت و آمد, اجازه نمي داد کسي همراهش باشد, چون هدفي زيبا براي خود ترسيم کرده بود. مترجمي زبان را از بس دوست داشت به اين رشته براي تحصيل آمد و از ترم ۲, با شدت و تلاش مضاعف, به اين کار پرداخت. چون همه مهارتهاي ديگرش, در سايه استقلال مالي معنا پيدا مي کرد. تلاشش مثال زدني شد به طوري که حتي دختر خوش صدا, اواخر ترم ۲, پيشنهاد همکاري در زمينه ترجمه را به او داد. پيشنهادي که در همان شب, اشکهاي شوق و شادي جوان را در بسترش سرازير کرد و اين را بهترين موهبت خدا مي دانست. ولي باز جرات نداشت, نداي درونش را بازگو کند. هر چه بيشتر مي خواست از صداي آن دختر فرار کند, بيشتر جلويش سبز ميشد. و هر چه بيشتر دلبسته ميشد, بيشتر تلاش مي کرد.
طي سال اول, مشخصات ظاهري دختر خوش صدا را از طريق دوستانش, بطوريکه به چيزي شک نکنند, فهميده بود. وضع پوشش, قد, رنگ پوست و چشم و خيلي چيزهاي ديگر را مي دانست. ولي چه اهميتي داشت. آنها را که نمي ديد. اخلاق و منش دختر بيشتر او را جذب مي کرد.

اين بار, ساعت گوياي گوشي اش, نوزده و سي دقيقه را اعلام کرد. يک و نيم ساعت تاخير. بايد حدس ميزد. بايد مي فهميد که او هم حق انتخاب دارد. نبايد از نيامدن دختر خوش صدا ناراحت شود. نبايد به دل بگيرد و اين اولين ملاقات جدي را, سر به مُهر فراموش کند.
مثل ترم ۳, وقتي در محوطه دانشگاه, با دختر خوش صدا, در مورد ترجمه اي صحبت مي کردند و يکي از دانشجويان ترمهاي ديگر, به دختر متلک گفت, جوان اختيار از دست داد, و چنان با آن پسر درگير شد, و چنان کتک خورد که نزديک بود از دانشگاه اخراج شود. آن روز را هيچ وقت مثل اين قرار ملاقات نمي تواند فراموش کند. تا چند روز به دانشگاه نرفت. از بي عرضگي و اين حس هاي عاشقانه خسته شده بود. بعد از آن غيرتي که نشان داد, و محدوديت هاي بيشتري که نمايان شد, از خودش, از حسهايش, از عشق بيهوده اش حالش بهم مي خورد. و حالا که دختر نيامده, همان حس ها دوباره درونش به غليان آمده. احساس نفس تنگي مي کند. کفشهايش را محکم به زمين مي کوبد و دومين ساعت تاخير را لمس مي کند.

ترم چهار بود که فهميد يکي از اساتيدشان, به خواستگاري دختر خوش صدا رفته. دلش مي خواست فرياد بزند و عشقش را همه بفهمند. حس مي کرد ۲ دستِ قوي, گلويش را فشار مي دهند و نمي تواند حتي يک جرعه آب هم بنوشد. همان روز حالش در دانشگاه بهم خورد. فشارش افتاد. غش کرد و او را به درمانگاه بردند. و وقتي به خانه رسيد, فهميد که دختر خوش صدا, چند بار براي جويا شدن از حال او, به منزلشان زنگ زده. بي تفاوت از اين خبر گذشت. خود را با استاد دانشگاه مقايسه مي کرد. چرا بايد او را قبول کند و استاد دانشگاه را قبول نکند؟ از هيچ لحاظي با او قابل مقايسه نيست. و بهترين دليلش اينکه استاد دانشگاه سالم است.
چند روزي به دانشگاه نرفت. انگيزه و ميلي براي دانشگاه نداشت. جواب تلفن هاي دوستانش را هم نمي داد. با هيچکس به جز جوابهاي ضروري, سخن نمي گفت تا اينکه روز پنجم, دختر خوش صدا به او زنگ زد. به بهانه سفارش ترجمه جوياي احوال او شد و خواست که به دانشگاه بيايد. و وقتي جوان فهميد, او به استاد دانشگاه جواب رد داده, انگار دنيا به او لبخند ديگري زده باشد, روز بعد با انرژي فوق العاده اي به دانشگاه رفت.
همان روز بود که تصميم گرفت حرف دلش را به دختر بگويد. بگويد که از همان روز اول چقدر دلبسته اوست و بخاطرش چه کارها کرده و چه چيزها تحمل نموده. پس روي صندلي, پشت ميز کامپيوترش نشسته و همه حرفهايش را تايپ مي کند.

بعد از پرينت نامه, آن را در يک پاکت نامه زيبا که به انتخاب فروشنده, زيباترين پاکت نامه است, نهاده و در ميان کتابي که قرار بود دختر خوش صدا ترجمه کند مي گذارد. وقتي کتاب را به او مي دهد, از او مي خواهد جواب نامه اي را که ميان کتاب گذاشته روز بعد, ساعت ۱۸ در همين محل به او بدهد.

و اکنون
دو ساعت و نيم از قرار ملاقات گذشته است و دختر خوش صدا نيامده
جوان, با دلي پر از سئوال, با قلبي غمگين, اين بار بدون اينکه ترديد کند, عصايش را از کيفش در مي آورد. سمتي را پيش مي گيرد, و بدون اينکه به سمت نيمکت برگردد, آرام پيش مي رود. قرار همين بود.
قرار همين بود که اگر دختر خوش صدا نيامد, اگر متن نامه را خواند و پيشنهاد ازدواج را نپذيرفت, اگر سختي هايي که جوان در نامه براي دخترِ خوش صدا نوشته خيلي بزرگ آمد, اگر زندگي مشترک با يک نابينا سخت و طاقت فرسا به نظر مي رسد, و صدها اگر ديگر, دختر خوش صدا حق انتخاب دارد و اگر نيامد, نشانه عدم پذيرش اوست. و جوان با اينکه دروغ نوشته بود, ولي نوشته بود که اگر او سر قرار نيامد, به او حق مي دهد و ناراحت نخواهد شد.

آرام, جاده را بي هدف پيش مي گيرد و با خود مي انديشيد که کاش اين جمله را نوشته بودم. کاش نوشته بودم که هر اتفاقي بيفتد اين را بدان که يک نابينا با صدا عاشق مي شود, با آن انس مي گيرد و با آن مي ميرد.

خب دوستان عزيز. از نظر من اين داستان همين جا به پايان مي رسد. ولي چون سليقه هاي متفاوتي وجود دارد دو پايان متفاوت ديگر براي آن در نظر گرفته ام. خوشحال مي شوم در کامنت ها بگوييد کدام را بيشتر مي پسنديد.

پايان اول:
صداي دختري خوش صدا, که شعري را به حالت دکلمه مي خواند, از موبايل جوان به گوش مي رسد. صدايي که براي مخاطبي خاص تنظيم شده و هيجاني خاص به جوان مي دهد. بدون اينکه ترديد کند, بدون اينکه به حس هاي متضاد ساعتهايي که گذرانده فکر کند, جواب مي دهد. مي خواست گله کند, مي خواست معترضانه با او سخن بگويد که چرا نيامده. اما يادش آمد که خودش چنين قراري گذاشته. پس فقط گوش مي دهد. گوش مي دهد و چيزي جز سکوت به ذهنش نمي رسد. سکوت در برابر کلمات دختري خوش صدا که بعد از لحظات سخت درگيري با خود, تصميم گرفت اين تماس را بگيرد و به جوان بگويد چه قرار ملاقات بيهوده اي گذاشتي. ديروز نامه ميدهي و امروز انتظار داري به نشانه مثبت بودن جوابم, سر قرار بيايم؟ آيا بنظرت يک روز فکر کردن کافي است؟ يک روزه جواب دادن کافي است؟ خواستم بگويم نيامدنم نشانه فکر کردن به اين مسئله مهم است و فعلا جوابي نداده ام. بايد بررسي کنم. بايد بفهمم و به درک برسم. اگر مي آمدم همه چيز را مثبت فرض مي کردي و اگر چنين ميشد, بزرگترين خيانت را به تو کرده بودم. پس مدتي اين موضوع را مسکوت مي گذارم و مطمئن باش بي اهميت از کنار آن نخواهم گذشت. چون شما برايم بي اهميت نيستي.

جوان, با حالتي متفاوت از دقايقي قبل, غرق فکر مسير خانه را پيش مي گيرد. بزرگترين مرحله زندگي اش را پشت سر گذاشته و حس خوبي دارد. اينکه حرف دلش را بعد از ۲ سال به دختر خوش صدا گفته و اينکه توانسته کاري کند او فکر کند. پس جوان هم بايد کاري کند که دختر به نگرشي درست در مورد زندگي با نابينايان و کم بينايان برسد.

پايان دوم:
غافل از اينکه, نامه, مدتي قبل از ميان کتاب افتاده, ماشين ها از رويش رد شده اند, در جوي آب افتاده, و در فاصله اي بسيار دور, اکنون سوسکي زير آن لانه کرده است. و جوان غرق افکار گوناگون, افسرده از روزگار, راهي خانه اي مي شود که ديگر قرار نيست چيزي را براي کسي اثبات کند. از بس تلاش کرده که فقط اثبات کند خسته شده. و اکنون با خيال راحت توام با تشويش, دوست دارد بخوابد. خوابي که دختر خوش صدا ديگر در آن وجود نداشته باشد.

دوازدهم تیر ۱۳۹۸

درباره مهدی بهرامی راد

متولد 9 اردیبهشت 1359 . ساکن اصفهانم . از همان کودکی متوجه شدم آرپی دارم و کمی با بقیه فرق می کنم. از کودکی به نوشتن و داستان نویسی علاقه داشتم . کتاب زیاد می خواندم . از رمان گرفته تا کتابهای فلسفی , کشاورزی , علمی , تاریخی , با ربط و بی ربط . می خوندم و می نوشتم . اولین رمانم را سال 78 نوشتم . به دنبال چاپش رفتم ولی بخاطر نداشتن رزومه و اعتبار باید خودم هزینه چاپش را می دادم . پس رمان نویسی را موقتا رها کردم . در کنار کار متوجه شدم علاقه شدیدی به فیلم دارم و نوشتنم را در آن راستا تنظیم کردم . دوره فیلمنامه نویسی مرحوم احمد بیگدلی رو رفتم و چند کتاب خوندم . متوجه شدم که چه کار باید بکنم . اولین داستانم را سال 88 فیلمنامه کردم آنهم بعد از یک سال و نیم تحقیق . یک فیلمنامه علمی که بخاطرش مصاحبه ها کردم و کتابهایی گاها ششصد صفحه ای یا چند جلدی خوندم . به محض ارائه به سازمانی که آنهم با تلاش خودم یافتمش استقبال شد . تهیه کننده و کارگردان انتخاب شد . کار پیش تولید خوب پیش می رفت که به بحران اقتصادی سال 89 و تحریم ها برخورد کردیم و بودجه فیلم باقالی شد . خخخ طی این سالها به عنوان فیلمنامه نویس و منتقد , در بعضی گروههای هنری اصفهان و تهران شناخته شده ام . با اینکه هنوز نوشته ای از فیلمنامه هایم تولید نشده ولی بعنوان مشاور فیلمنامه در بعضی کارها انتخاب می شوم و متن هایی را برای اصلاح و نظر یا بازنویسی برایم می فرستند . از اواخر سال 89 بیماری آرپی ام با روند تندی شروع به پیشرفت کرد و خیلی در کارهایم اختلال بوجود آورد . در کمتر از یکسال به جایی رسیدم که فقط نور می دیدم . نه چهره ای تشخیص میدادم و نه می توانستم تنها به جایی بروم . اولش دیگران کمکم می کردند ولی به مرور خسته گی و کلافه گی را در لحن و رفتارشان حس می کردم . پس گوشه گیر تر شدم و خود را با نوشته هایم سرگرم می کردم . و اما اکنون خوشحالم با این محله آشنا شدم . بچه هایی از جنس خودم . مثل خودم که همدیگر رو می فهمیم . تجربه های یکسان و حرفهای قابل ملموس داریم . تلاش می کنیم و به خودمان متکی هستیم . هنوز می نویسم و رمان دومم را مدتی پیش تمام کردم و منتظر جواب چند ناشر هستم که ببینم چاپ می کنند یا نه . البته از خدایشان است چون طرح داستان رو می دونند چیه . با عصا به جاهای مختلف میرم و منتظر دیگران نیستم . و آینده از آن ماست . موفق و پیروز باشید راههای ارتباطی : 09386722122 آی دی تلگرام: @mahdibahramirad لینک کانال پیک شفا که خودم مدیریتش می کنم: @peyk_shafa ایمیل : Mahdi.bahrami.rad@gmail.com کانال خط خطی های مهدی بهرامی راد: @khatkhatiha59
این نوشته در اجتماعی, اخبار, اطلاع رسانی, داستان و حکایت, روانشناسی, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

51 Responses to دخترِ خوش صدا

  1. 1
    حسینی says:

    دختر؟ خوش صدا؟ گناهست

  2. 2
    علی سعدالله خانی says:

    سلام دوستان و سلام مهدی جان.
    قشنگ بو، و عالی نوشتی.
    من پایان اول رو پسندیدم. منتظر نوشته های بعدیت هستم.
    فعلا خدا نگهدار.

  3. 3
    علی سعدالله خانی says:

    خب هر چی با خودم کلنجار رفتم نتونستم جواب دختره خوش صدا گناه است رو ندم.
    فقط میتونم بگم بیشین بینیم با.

  4. 4

    سلام. واقعا قشنگ بود.
    منم پایان اول رو میپسندم و خدا کنه جواب خانم خوشصدا هم مثبت باشه و بتونه نابینایی این آقا رو بپذیره و به عشق خالصش نگاه کنه نه به نداشتن بیناییش.

  5. 5
    رهگذر says:

    پایان سوم
    دختر خوش صدا در حالیکه سینی چای به دست وارد شد ننه بد صدای پسرِ خُل صدا از دخترِ خوش صدا خوشش نیامد و با پشه کش زد تو سرِ پسرِ خُل صدا که خاک تو سَرِت، تو گوشِت صدا شنفتِه س ولی ننه این دختِر بَد سِگاله س. بَد وضع و حالِس چرا پس همچینی یِس؟ چقده سیاهِس؟ چرا قَدِش درازِس؟ ابروهاش پاچه بُزِس! دَهَنِش چرا وازِس؟ دندوناش چه خرابِس؟ و اینطوریا بود که جوان دیلاق بیکار و بیعارِ عاشق فهمید که نباس عاشق صدای دخترا شد. چون ممکنه صدا صدای حوریای بهشتی باشه ولی خودش هیزم جهندم. خخخخخخخخخخخخخ. گول صدا را نخوریداااااااااااااا…

    • 5.1

      سلام رهگذر
      میگما اونا که نوشتی به کنار, یه خار شوهر مث شومام داشته باشه دیگه بسه.خخخخخخخ. مِث بختک میفتین رو زندگیشون و مرتب این پسر خل صدا ر ومیندازین به جون اون دختر خوش صدا و هی کیف میکنین. هاهاهاهاهاها
      مرسی که خوندین و باز مرسی از کامنت قشنگتون. حال کردم. موفق و شاد باشی

  6. 6
    آرتیمان says:

    نمی دونم چه حکمتی داره که خیلی از خوش صدا ها زشتن و بسیاری از بد صدا ها خیلی قشنگن خلاصه که به هوای صدا نرید
    و اما درباره خود داستان راستی راستی پسر داستان ما بسی خل تشریف داشته آخه پسر خوب دختری که از استاد گرفته تا همکلاسی همه عاشقش هستن خدای نکرده مگه عقلش پاره سنگ بر میداره که بیاد زن تو بشه خخخخخ آخه به چیچیت قسم؟

  7. 7
    حمیدرضا آب روشن says:

    این میتونه پایان سوم داشته باشه و این به واقعیت نزدیکتره
    دختر خوش صدا از اونجایی که خل نیست نامه رو میخونه و نمیاد!

  8. 8
    حمیدرضا آب روشن says:

    و اون پسر بعد از مواجهه با ده بیست تا دختر خوش صدا میفهمه که هر چند صدا برای یه نابینا مهمه ولی معیار مناسبی برای کل زندگی نیست.

  9. 9
    نیره says:

    سلام آقای بهرامی
    داستانتون زیبا بود و من واقعیتی شبیه به افتادن نامه از لای کتاب و ندیدنش توسط دختر رو از یک دوست شنیدم و پسر بیچاره چه فکرایی که با خودش نمی کنه
    و در کل هر پایانی بجز وصل به واقعیت نزدیکتره مخصوصا به پایان رهگذر عزیز خخخخخخ
    پاینده باشید و موفق

    • 9.1

      سلام بر خانم صرامی بزرگوار
      خوبید خوشید سلامتید؟
      ممنون از نظر لطفتون. به نظر منم همونجایی که دیگه پسره رفت و نوشتم از نظرم داستان اینجا تموم شده, ختمِ داستانه.
      رهگذر…. رهگذر…. رهگذر… آتیش بیار معرکه, کافیه بیاد یه خورده مامان پسر خل صدا رو پر کنه. اونوقت واویلا واویلا. خخخخخخ
      مرسی از حضورتون. شاد و شارژ باشید

  10. 10
    نیره says:

    راستی دلیل گناه بودن صدای خوش رو هم نمیفهمم؟!

  11. 11

    سلام مهدی جان. اجازه داریم هیچ کدوم از این پایان ها رو دوست نداشته باشیم؟ اجازه داریم بگیم داستان خوبی نبود! میشه گفت کجاست اون عشقی که راوی خفمون میکنه از اول قصه باهاش؟ جوان و دختر خوش صدا؟؟؟ چرا اسم نداشتن؟ چرا دوتا صحنه از رابطه اینها ندیدیم؟ خوش صدا یعنی چی؟ صدای قشنگ چجوری دقیقا؟ نمیشد ما این دختر رو بیشتر بشناسیم؟ نمیشد ما هم دوسش داشته باشیم؟ دانای کل نامحدود آخه؟ چهارتا دیالوگ درست حسابی جون دار کجا بود؟ چرا این عشق که ازش حرف میزنیم رو فقط ازش حرف میزنیم؟ چرا دیده نمیشه؟ این زبان آشفته شاعرانه که بهم ریخته شده از کجا میاد؟ انتخاب زاویه دید دانای کل نا محدود که البته تو دوتا پایان بندی بیرون زد دلیلش چی بود؟ و یک سؤال از رفقایی که گفتن این داستان خوبه، چرا دقیقا خوب بود؟ مهدی تو نویسندهی و احتمالا از دست من ناراحت نمیشی رفیق که صریح نظرم رو گفتم.
    تو بارها قدرت نوشتنت رو ثابت کردی پسر. پس اجازه بده این داستان رو دوست نداشته باشم چون قلمت رو میشناسم.

    • 11.1

      آخ جون. محمد صادق افشاری عزیز. چطوری دادا؟ کوجای نیستی برار؟
      اینجا اجباری و تحکم آمیز است. باید و باید و باید این داستان رو دوست داشته باشی و فقط باید این دو پایانی که گفتم رو بپذیری. خخخخخخخ

      باور کن ناراحت نشدم.خیلی هم پذیرای نقد و سلیقه دوستان هستم.
      لزومی ندارد همه نویسه های من مورد پسند همه قرار گیرد.
      در مورد نکاتی که نوشتی میشه کامنت دونی اینجا رو پر از جوابهایی کنیم که من به شما و شما به من میدی. ولی با اینکه نمیگم نوشته ام کاملِ ولی از بیشتر نکاتی که نوشتی دفاع میکنم.
      مثلا لزومی نداره حتما شخصیت های داستان اسم داشته باشند. مثلا رمان کوری که نوبل ادبیات هم گرفت. اسم هیچکدام از شخصیت های آن را نمی دانیم و نویسنده شخصیت ها را بر اساس شغل, کار, یا وضعیت ظاهری نام گذاری کرده بود. به این صورت: اولین کسی که کور شد, همسر اولین کسی که کور شد, چشم پزشک, همسر چشم پزشک, پسر لوچ, پیرمردی که یک چشمش بسته بود, دختری که عینک آفتابی به چشم داشت و غیره.
      سپاس از حضورت

      • 11.1.1
        نیره says:

        سلام مجدد
        منم دوست دارم بخصوص در داستان کوتاه شخصیتها بدون اسم باشن
        شخصیت ها که همیشه با اسم شناخته نمیشن

  12. 12
    Eagle says:

    پایان سوم.
    پسر پریشان، حیران و سرگردان پیش می رود، گویی در این دنیا نیست، گویی گوش‌هایش نیز همچو چشمهایش به خوابی ابدی فرو رفته. ناگهان صدای ترمزی دهشتناک عابران را میخکوب می کند،
    –زود باشین! کمک کنین! برسونینش بیمارستان! وای بیچاره چشمم نداره که!
    رهگذری جلوی ماشینی گران‌قیمت را می‌گیرد:
    –آقا می‌بخشین، این آقا ماشین بهش زده حالش بدجوری خرابه تا اورژانس برسه شما لطف کن ببرش بیمارستانی جایی.
    راننده ماشین که تمول و ثروت از سر و روی خودش و ماشین مدل بالایش می‌بارد رو به دختر زیبای بغلدستش می‌گوید:
    –عزیزم چی کار کنیم؟ ببریمش! نبریمش! اگه به همت می‌ریزه، بریم، الآن اورژانس می‌رسه.
    دختر خوش صدا:
    آره عزیزم بریم! اورژانس بیاد بهتره! اونا خودشون بهتر می دونن چی کار کنن؟
    راننده متمول در حالی که آرام آرام دور می شود می پرسد:
    –عزیزم می‌شناختیش؟ آخه یه جور خاصی نیگاش می‌کردی!
    دختر خوش صدا:
    –نه عزیزم! فکر کنم یکی دو باری تو دانشکدمون دیده بودمش، البته نمی‌دونم خیلیا‌شون شبیه همن. هر کودوم‌شونو که می‌بینم کمک می‌کنم و اگه لازم باشه تا یه جایی می‌رسونم‌شون. حالا نمی‌دونم اونی که چند باری دستشو گرفتم این بوده یا نه. …… اورژانس میاد دیگه نه عزیزم؟
    راننده:
    آره عزیزم آره! آره قربون دل رَعوفت! آره! ………

    • 12.1

      به به آقای مصدق عزیز
      بابا شومام یه پا نویسنده ایدا. پس چرا داستان ماستانی چیزی منتشر نمیکنین؟ خخخخ
      حال کردم. مرسی واقعا. و از اینکه تونستم کاری کنم که یک کامنت طولانی بنویسی خیلی شاد و شنگول شدم. خخخخ
      راستی آخرش یادت رفت بنویسی بای تا های
      ممنون از حضور گرمت.

  13. 13

    من نمیفهمم چرا همه حرف از جدایی، هجران، نرسیدن و نپذیرفتن یک نابینا صرفا بخاطر نابیناییش میزنن و بقیه هم تأیید میکنن!
    چرا نمیاین یه کم از وصال بنویسین؟ از محبت، از رسیدن، از عشقهای خالصانه ای که یکطرفه و بیوِصال هم نیست؟
    چرا کسی نمیگه آدمهایی هم هستن که طرف رو فقط صرفا به ظاهرش قضاوت نکنن؟ و به عشق پاکش بها بدند؟
    اینو از خوندن کامنتها فهمیدم که همه دنبال هجران میگردن به جای وصال!

    • 13.1

      سلام مجدد خانم آیت
      موافقم. جای زندگی های با وصال و عشق های پاک خیلی کمه چون دیگران اطرافشان خیلی کم می بینند. اگر هم کسی اینگونه بنویسد بهش انگ هندی میزنن. ولی به زودی داستانی جدید با همین محوری که گفتید می خواهم بنویسم. با موضوع امید و عشق و وصال آنهم با موانع زیاد

      تشکر

  14. 14
    ابراهیم says:

    سلام داش مهدی
    اول از همه خطاب به ننه ی رهگذر میگم که بهتره دیگه چیزی نخونه که خطرناکه خخخخخخ
    وای پایان سوم عمو مرتضی چقدر با حال بود. راستش منم اون رو میپسندم البته
    چیزه بجان خودم ادامه البته رو یادم رفت بیخیال خودت ادامه البته رو بگو
    با جوابت راجب نداشتن اسم شخصیت هم موافقم همیشه نمیشه که شخصیت ها اسم داشته باشن.
    شاید اصلا اون پسر اسم دختر رو ندونه و صرفا عین سوری خانم رهگذر طرف فقط عاشق صداش شده و خواسته تیری در تاریکی شلیک کنه که بنابه روایت عمو مرتضی به هدف که هیچ به مدف هم نخورد.
    شاد باشی

  15. 15
    ریحان says:

    سلام سلام.
    من پایان اول رو با کمی تصرف البته با اجازتون خیلی خوش بینانه انتخاب کنم!
    دختر خوش صدای ما هم به اقا پسر داستان علاقه داره. عشقشون دو طرفست!
    طبق نوشته شما هم که متوجه شدم این عشق صرفا بخاطر خوش صدایی شیدا خانم نبوده و اخلاق و منش هم مورد تایید بوده پس مبارکشون باشه!
    راستی ببخشیداا واسه دختر خوش صدا اسم گذاشتم. نویسنده که نیستم این شکلی این حس رو تجربه کنم خخخ
    شیدا هم داخل داستانتون بوداا شاااد باشید.

    • 15.1

      سلام ریحان خانم
      آفرین که با دقت خوندین. بله نکات ریزی در داستان هستش که شاید سرسری برای بعضی دوستان گذشته باشه. مثلا وقتی نوشتم اولین بار که صدای او را شنید، چند جمله بعد نوشتم با اینکه صداهای زیادی شنیده، یعنی این فرق داره
      وقتی در طول چهار ترم زیر نظر داره یعنی خیلی چیزا رو مد نظر قرار میده و غیره
      و البته مد نظرم نبوده که دو طرفه بوده بلکه مد نظرم بیشتر این بوده که دختر خوش صدا یا شیدا خانم هوای هم دانشجوییشو داره که امیدوارم خوب در اومده باشه.
      در هر صورت مرسی از پیامتون و شاد باشی

  16. 16
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    این دختر به احتمال علاوه بر خوش صدایی بسیار هم زیبا و به قولی مدلینگ هست.‌ خوش پوش و آراسته هم صد البته.
    پسر نابینای قصه ما به خاطرش تلاش کرد. جا داره به تلاشش ادامه بده. موفق بوده و اگه ادامه بده موفقتر هم میشه.
    خوشبختانه برای ابراز عشق دراین دوره زمونه پول لازمه. بهایی که پسر ما باید بپردازه اینه که هم پولدار بشه و هم استاد در سخنوری.
    حالا که پسر عاشق ما همه چی تمومه باید خودش به ظاهرش هم برسه و بدو که رفتیم.
    مبارک مبارک

  17. 17
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    پسر ما بهتره تا ترم ۸ و چه بسا سالهای بعد فقط با دختر خوش صدا دوستی خودشو ادامه بده . ازش بخواد توی خریدن لباس و کفش و عطر و …. باهاش بیاد خرید. جونم واستون بگه تا میتونه در همه کاراش نظر دخترو بخواد.‌ کم کم خوش صدا به بودن پسر با سیاست عادت میکنه.‌
    ولی بقیه داستان می تونه این باشه که ی نبینک خوش صدای دیگر به طور معجزه آسایی وارد زندگی نبین ما میشه و نبین متوجه میشه که نبینک خیلی بیشتر اونو درک میکنه. و خوش و خندون ببینک رو رها میکنه و با نبینکی که هیچی کم از ببینک نداره دست در دست هم میرن به سمت جزایر هاوایی.

    • 17.1

      عجب پایانی براش گذاشتی رععععععد
      حالا یه وخت این دختر خوش صدا خیلی وابسته این پسر خل صدا شد. اون وقت که نامردیه که پسره ولش کنه بره. هاهاها
      اما هیچی عشق اول نیمیشه. مگه نه؟

  18. 18
    ریحان says:

    عجب! بنابرین ماجرا از اون دست سوءتفاهم های عشقی بوده!
    به فرجام نویسی شما به عنوان نویسنده ی داستان احترام میگذارم.
    امیدوارم در داستان های بعدی آدم های قصه به هرچه خوبی و روشنیه برسن!

    • 18.1

      خب اینم خوبی و روشنیه دیگه. با پایان اول که دوست داشتید داستان رو ببرید جلو و بادا بادا مبارک بادا و ایشالا عروسی نوه هاشونو ببینیم. خخخخخ
      داستانهای پایان تلخ, گر چه مورد پسند خودم نیستند, ولی مدتی ذهن رو درگیر می کنند. چراهایی رو واسه ما پیش میارند که شاید این چراها در زندگی حقیقی راهگشاهایی برای ماها باشه.

  19. 19
    ابوالفضل says:

    سلام لااااااایییییکککک واقعا زیبا بود خدا از این جور دخترهای مهربون نصیب ما هم بکنه تا به خودمون بیاییم و بفهمیم ما نابیناییم نه ناتوان و فرقی هم با بقیه نداریم به جزء بیناییمون و من پایان اول رو میپسندم ایام به کام ممنونم

  20. 20
    فاطمه خلیلی says:

    سلام به آقای بهرامی بزرگوااار عااالی بود داستانتون من پایان اول رو بیشتر دوست دااشتم چون هم احساس کردم خیلی منطق توش بود که دختر رو موجودی عجول نشون نداد و هم رگه هایی از احساس دختر توش خودنمایی میکرد در کل بازم منتظر نوشته های قشنگتون میمونم

    • 20.1

      سلام بر خانم خلیلی بزرگوار
      آره پسر ما خیلی عجول بود که میخواست یه روزه جواب رو بدونه. نمیدونه باید هفت خوان رستم رو رد کنه. خخخخخ
      تشکر از حضور گرم شما و همه دوستان که مایه دلگرمی من واسه نوشتن میشه. شاد باشید

  21. 21
    شیده says:

    سلام. واقعا زیبا بود لذت بردم. ولی به نظرم به هیچ کدام از این پایان ها نیازی نداره. موفق باشید. تا باشد از این داستان ها. باز هم بنویسید و بفرستید که مشتاقانه شنیداریم.

    • 21.1
      شیده says:

      لطف کنید جمله ی آخرش را هم تغییر بدید.
      هر صدای زیبایی نشان دهنده ی شخصیت افراد نیست. صدای زشت هم به این معنی نیست که شخصیت کسی مثل صداش باشه.
      اون چیزی که برا آدم می مونه برخورد، رفتار، اخلاق، و چیز های دیگریه غیر از صدا که شخص را میشناسانند.

      • 21.1.1

        تغییر نیمیدم. دلم نیمیخواد. دوست نیمیدارم. خخخخ
        خوش صداییِ دختر ما در داستان, شاید یکی از دلیل هایی باشه که پسرِ داستان ما بهش توجه داشته, اما توجه دختر و پی گیری ها و کمک هایی که در داستان به پسر میکرده نمونه هایی از شخصیت و رفتار و منش دختر رو نشون میده
        در ضمن خوش صدا بودن یک امر نسبی هستش. شاید برای خیلی ها یک صدا زیبا باشه ولی برای عده ای زیبا نباشه و برعکس. مواردی را دیدم که صدای یک شخص, با اینکه دلنشین نبود, البته از دید من, ولی برای شخص دیگر, چنان دلپسند و جذاب بود که محوش میشد. وقتی صدا مورد پسند قرار می گرفت بعد شخصیت و رفتار و منش طرف مورد بررسی قرار می گیرد که در داستان به طور نسبی به آن اشاره شده است.
        در هر صورت بسی بسیار تشکر از این نکته دقیق.

    • 21.2

      سلام بر شیده خانم
      بابا نقدی, پقدی, چیزی, میزی می نوشتید. یه خورده پنبه ما رو میزدید تا این سلولهای خاکستری خاک خورده فعال بشند. خخخخ
      ممنون از حضورتون و شاد باشی

  22. 22
    ابوذر says:

    سلام مهدی عزیز.
    من قبلا نوشته های شما رو خونده بودم. بخوام صادقانه نظر بدم، نوشته های قبلی تون رو بیشتر می پسندیدم. در واقع اونها رو خیلی می پسندیدم و این یکی رو نه چندان. به نظرم در هر دو اتمام، داستان بی نتیجه و بدون اثر خواهد بود. راستش من نگاهم به همه چیز عمل گرایانست. یعنی تهش ما می خوایم به چی برسیم. منِ مخاطب تو این داستان شما یا به یأس و ترحم میرسم یا به رویاپردازی خیالین که به نظرم هردوش برای ما به یک اندازه مضر هست.
    ببخشید که خیلی راحت نوشتم. راستش مطمئن بودم که از نوشته های انتقادی استقبال می کنی و میدونم که حسابی آبدیده شدی و از یه نقد الکی ناراحت نمیشی!
    این نقد رو هم قبل از خوندن نظر دیگران نوشتم که تحت تاثیر نبوده باشم.
    ارادتمند

    • 22.1

      سلام ابوذر جان
      اصلا میدونی چیه؟ این داستان رو نوشتم که مجبورت کنم بعد از مدتها یه کامنت واسه من بنویسی. چون خیلی وقت بود ازت خبری نداشتم. خخخخخخ
      ناراحت نشدم بزرگوار. در هر صورت همه متن ها که همه مخاطبین رو نمیتونه راضی نگه داره. ادعایی هم ندارم که داستانم ایده آل و کاربردیه. ولی قبول دارم که خیلی بهتر و موشکافانه تر میتونست باشه. تشکر از حس واقعی ای که بعد از خوندن این داستان داشتی و باهام در میان گذاشتی. موفق و پیروز باشید

  23. 23
    esteghlal says:

    سلام.منم پایان اول میپسندم موفق باشید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 × سه =