خداحافظی… یک خداحافظی واقعی از عدسی!

ضمن درود فراوان و عرض ادب! دوستان عزیز: قبل از اینکه خداحافظی کنم یه خاطره تعریف میکنم تا متوجه بشید و حق را به بنده دهید که چرا مجبورم خداحافظی کنم و ببینید که چقدر دلبستگی آسون است و آسونتر از دلبستگی خداحافظی میباشد… درست یادم نیست فکر کنم سال 75 بود که یه پیچگوشتی لب پریده ی کوچولو به دستم رسید و در وسایل شخصیم نگهداری شد تا حدود یک سال پیش یکی از همکاران تازه وارد موقع تغییر تحول تلفنهای اداره وقتی دید که من به آن پیچگوشتی دلبستگی دارم و ادعا میکنم که یادگاری است آن را گرفت و برد و دمش را با دستگاه صاف کرد و دوباره پسم داد… ای کاش این کار انجام نمیشد و همانطور خراب میماند… آخه پس از چند روز موقع کار در یکی از اتاقهای اداره گم شد و دیگر پیدا نشد که نشد… پیچگوشتی نازنینم را بردند و دیگر ندارمش و هنوز فکر میکنم روزی پیدایش میکنم…، حالا بریم برای تعریف خاطره بعدی… تابستان سال فکر کنم 77 بود که با اصفهانیا به اردوی شمال رفتیم و در تفریحات یک روز به آستارا سفر کردیم… پس از ناهار به بازار و گمرک رفتیم… در بازار من یک تفنگ کوچولوی موزیکی و یک قورباغه کوکی و یک قیچی کوچولوی زیبا خریدم…قورباغه کوچولو و تفنگ هنوز بین اسباببازی هایم حضور دارند… راستی دم گمرک ایستاده بودیم و بنده در اثر شیطنت زمزمه کردم: بیر ایکه ایچ درد بش اایکه سکز دوقوز اون… ناگهان مردی که جلوم ایستاده بود رو به من کرد و دستانش را به هم زد و به زبان ترکی آفرین گفت و شروع کرد ترکی صحبت کردن که گفتم: من فقط همینقدر بلدم و بیشتر یاد نگرفته ام و با هم خندیدیم…، حالا بریم سر وقت قیچی:بله من آن قیچی خوشگل و نازنینم را خیلی دوستش داشتم و در جیبم یا کیفم میگذاشتم و راضی نبودم از خودم دورش کنم و همه جا همراهم و در مواقع نیاز همیارم بود… بارها افراد مختلف از جمله مدیرکل خانه میخواستند بگیرندش که راضی نشدم دوستم قیچی را به کسی بدهم یا ببخشم… چند روز پیش به دعوت دوستان به یک اردوی دوستانه پایه رفتم و وقتی برگشتم دو روز بعدش متوجه شدم که قیچی جونم در جیبم نیست… خیلی گشتم ولی پیدا نشد… هرچه بیشتر گشتم نا امیدتر شدم… امروز صبح اتفاقی به دوستم زنگ زدم و گفتم: اگر کسی جایی دراز بکشه و در اثر بی احتیاطی وسیله ای از جیبش بیفتد چی میشه؟… پاسخ داد اموالتو سفت نگه دار و دوست و همسایتو دزد نکن… گفتم: دزد چیه؟… بی احتیاطی از خودم بوده که قیچی از جیبم افتاده… حالا شما اگه در باغ پیدا کردیدش بگو تا بیام بگیرمش… فورا به برادرش زنگید و موضوع را گفت: توضیح حاشیه: لعنت بر خرافات… لعنت بر جادو و جادوگر… ادامه ی مطلب: دوستم اینطور تعریف کرد که چند روز پیش مقداری وسایل اطراف باغ پیدا کردیم و فکر کردیم کسی خواسته برایمان جادو کند و ما اعتقاد داریم باید یک کودک روی وسایل پیدا شده که مشکوک به جادو است ادرار کند تا جادویش باطل شود و وسایل به زباله دان ریخته شود… آن روز هم که شما در حال رفتن بودید یه قیچی باز جلو ماشین فلانی روی زمین جلو در باغ پیدا شد و فردای آن روز یه کودک آوردند و رویش ادرار کرد و در زباله ها انداخته شد… من گفتم شما که میدانستید که من همه نوع ابزاری در کیفم دارم چرا به من نگفتید که یه قیچی اینجا افتاده؟… درضمن قبل از بیرون آمدن ما از باغ اون بیناها که قیچی ندیده بودند… خب من آنجا ایستادم و موبایلمو از جیبم بیرون آوردم تا از بچه ها بولوتوث بگیرم و قیچی به بند موبایل گیر کرده و از جیبم بیرون آمده و روی زمین افتاده… حالا من ناراحت بودم و دوستم میگفت: اصلا تو چرا به مبایلت بند کردی؟… خاطرات امشب به پایان رسید و بنده مجبور شدم با آن پیچگوشتی نازنین و قیچی جونم برای همیشه خداحافظی کنم… چون دیگر ندارمشون و حتی باور ندارم که بتوانم مثلشون را جایی پیدا کنم و بخرم…، خداحافظ پیچگوشتی… خداحافظ قیچی… لعنت بر جادو… لعنت بر خرافات…، تا تعریف خاطرات بعدی شب و روزتان خوش…، با تشکر فراوان از مدیریت محترم محله و با تشکر از دوستانی که میخوانند!

درباره عدسی بشاشadasi

ضمن درود فراوان و عرض ادب!این جانب جوانی خوش رو و خوش قلب و شوخ طبع و خوشگذران وشاداب و خندان هستم بنده در سن 23 سالگی خودم سیر میکنم و 13 سال در حال تحصیل بوده ام بنده در زندگی به تحقیق مشاوره های مختلف پرداخته ام و هرکی از مشاوره های رایگان من استفاده کرده خیلی راضی بوده و مرا خیلی دوست میدارد من برای دوستانم دوست خوبی هستم و دوستانم برای مشاوره های مختلف با من مشورت میکنند بنده سالیان زیادی است که در دنیای مجازی مجرد هستم و در مسائل مختلف با همه همکاری و مشاوره میدهم... من کارمند با ذوقی هستم که از شغلم لذت زیادی میبرم و حقوق خوبی دارم که در برنامه های مختلف دوستانم را شریک حقوق خودم میدانم و هر کاری که از دستم بر آید برای دوستانم انجام میدهم... من همیشه سعی میکنم همه را از خودم راضی نگه دارم و کسی را نرنجانم... من در دنیای واقعی به همه ی آرزوهایم رسیده ام و همیشه برای ادامه ی زندگی در اردو و شادی با دوستانم بسر میبرم... برای ارتباط با من از این راهها میتوانید استفاده کنید...اسکایپ: azizollahpajoohandeh مبایل 09137171282 ایمیل a.pajoohandeh10‎@gmail.com
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

36 Responses to خداحافظی… یک خداحافظی واقعی از عدسی!

  1. 1

    سلام.
    من یه مجسمه ی گچی دارم که مجسمه ی یه بَبره.
    فکر کنم تقریباً همسن خودم باشه. حس خیلی خوبی بهش دارم و مطمئنم اگر روزی به هر دلیلی نباشه حسابی حالم گرفته میشه.
    ضبط صوتم رو هم که از اول ابتدایی داشتم هنوز دارم و از رادیوش استفاده میکنم. یه پاناسونیک دو کاسته هست.
    ایول پست باحالی بود.

  2. 2

    درود. من که دیگه شخصاً هیچ امیدی به خوب شدنت ندارم خَخ.
    ایول حال کردم سبک خوبی واسه نوشتن داری ادامه بده من همشونو میخونم.
    راستی شب یه زنگی بزن تا با هم گپ بزنیم.
    موفق باشی.

  3. 3

    خداحافظ عدسی سالم. تو دیگه ی عدسی دیوونه هستی. عدسی سالم خیلی وقته که وجود نداره. طوری نیست. همین که ی عدسی دیوونه باشی هم بهتر از اینه که اصلا نباشی!
    راستی چه خرافات جالبی! ی کودک روی قیچی شاش بپاشه بعد قیچی رو بندازندش سطل آشغال، جادوش باطل میشه؟ یعنی شاش کودک از شاش بزرگتر ها قدرت بیشتری داره؟ یعنی معصومیت کودک توی شاشش هم موج میزنه؟ عجیبه! غریبه! درکش سخته ولی خب چیزی هست که از قدیم بوده دیگه، کاریش نمیشه کرد جز اینکه گوشید و تأمل کرد. من در مورد همه چیز خیلی فکر می کنم و این حس رو خیلی میدوستم.

    • 3.1
      عدسی بشاشadasi says:

      درود! من تازه به این فکر افتادم که در این مدت محله جادو شده بود و چند نفر کودک معصوم روی جادوی محله شاشیدند و جادو باطل شد و دوباره محله به کار افتاد… بنده در عجبم که چرا این جادوگران متوجه نیستند که ما چند کودک شاشو داریم که روی کارشون میشاشند و تلاش جادوگران را باطل میکنند… حالا یادمون باشه بعضی از افرادی که جادو شده اند و از محله رفته اند را پیدا کنیم و شاشندگان را دعوت کنیم تا روی جادوها بشاشند و جادوها را باطل کنند و رفتگان به محله برگردند تا با هم خوش باشیم…!

  4. 4
    مهدی ترخانه says:

    یییخب از اینکه وسایل شما به این وضع اسف ناک نابود شدند , بسیار بسیار متاسف و دلگیرم .
    همین جا رسما از جنابعالی به خاطر این ضایعه بزرگ براتون طلب صبر و استقامت میکنم .
    خب البته کمی هم برای سلامتی شما خوب بوده . خب آدم که قیچی و مواد تیز و بُرنده رو با خودش اینجا و اونجا حمل نمیکنه . اگه توی مترو این وسایل رو میدیدند , موظف بودند که ضبط کنندشون .
    ولی با خرافات و لعنت ات همراهم . با اینکه قبل از این به چشم بد هم اعتقاد نداشتم , اما با اتفاقی که برام افتاد و خوابی که دیدم , استثنا این رو دیگه بهش باور دارم . شاید باورتون نشه اما من سوره فلق رو که به چشم زخم اشاره میکنه رو توی خواب دیدم و باورم شد . البته گفتم ک استثنا هستش و بقیه اش چرندیاتی بیش نیست . که بعضی ها دارن باهاش نون در میارن .
    خب امیدوارم که بتونی به پیچ گوشتی و قیچی ات دوباره برسی . و ایندفعه بیشتر مراقبش باشی !
    خب خداحافظ قیچی و پیچ گوشتی عدسی .
    امید که دیگه از این اتفاق ها برات نیفته و زندگی خوب و خوشی رو داشته باشی .

  5. 5
    مسعود says:

    تو بنزینی عمراً یه هو خمپاره شیی.
    خدا به خیر بگذرونه.

  6. 6

    سلام.
    الآن باید تسلیت بگم یا چیزی شبیه این ولی قبل از تسلیت و باقی بقایتان و هرچی خاک اون عزیزان است بشه سال های عمر جناب عالی عرض می کنم که کلی خندیدم می بخشید ولی خیلی خرافات مسخره ای بین آدم ها رواج داره که یه نمونه اش این بود که شما گفتید.
    واقعاً فاجعه است!

  7. 7

    سلام
    چه پست با حالی بود
    خخخخ
    منم به وسایلم خیلی وابسته هستم
    خیلی دوستشون دارم
    اما میدونم که وابستگی خیلی بده

  8. 8
    سعید ویسی پور says:

    درود
    عدسی جونم بابا این جیب اسمش هست نه جعبه ابزار!!!

    یادش به خیر، توی نجفاباد که بودیم اتفاقی دستم خورد به جیب کتت
    هم چی چاق و قلنبه بود من جا خوردم
    بابا چه خبره این قدر پرش میکنی!!!
    این جیبه جونم، خرجین نیست!!

    قشنگ بود، سپاس.

    • 8.1
      عدسی بشاشadasi says:

      درود! پس اگه کوله ام را بمالی چی میگی که پر است از وسایل و همیشه به پشتمه… راستی خر جین یعنی یک یا چند جین خر… یکی وصیت کرده بود وقتی مردم اندازه ده ملیون تومن از اموالم را خرجم کنید و پسرش رفت صدتا خر خرید و در خانه ی پدرش جمع کرد…!

  9. 9

    سلام عدسی.
    خخخ، منم از این خداحافظیهای جانسوز زیاد داشتم، بخصوص یه شونه ی سبز رنگ که 20 سال پیش در یک اسباب کشی نامبارک از دستش دادم و هنوز هم حسرت داشتنش رو میکشم.
    خاطرات باحالی بود ممنون.

    • 9.1
      عدسی بشاشadasi says:

      درود! اصل تعریف این خاطرات این بود که بگویم افرادی در این محله حضور داشتند و به این محله وابستگی خاصی پیدا کرده بودند… ولی به دلایلی این محله را ترک کردند و دیگر بین ما نیستند… واقعا چگونه توانستند از محله ی دوست داشتنی خودشون دل بکنند؟… واقعا چه کسانی باعث شدند که بعضی از پایه های شوخی و خنده ی محله از اینجا دل بکنند و به چه قیمتی دل کندند و رفتند؟…!

  10. 10
    نازنین says:

    سلام
    خخخخ‌خخخخخخ‌خخخخخخ‌خخخخخ‌خخخخخخ‌خخخخ.
    خاطرات شما یه طرف. کامنت مجتبی یه طرف! خخخخ.
    دیگه داره اشکم درمیاد از بس خندیدم! خخخ.
    وای خدا دلم! دیگه نفسم بالا نمیاد! خخخخ.
    مرگ بر خرافات!
    دوستان چشم زخم حقیقت دارد، ولی متأسفانه راههای پیشگیری مانند سیاه کردن تخممرغ و مانند اینها خرافیند. بگذریم.
    باور کنید چنین چیزی نشنیده بودم! شکلک در اومدن چندتا شاخ! خخخ.
    منم سیستم یا به قول شما کامی جونم رو خیلی دوستش دارم.
    ولی جدی دلبستگی بیش از حد و همون وابستگی هم خوب نیست.
    جدی بیشتر باید فکر کنم، یعنی رو خودم کار کنم که به وسیله فقط به چشم وسیله بنگرم و در حد نیاز ازش استفاده کنم.
    ممنون بابت پست.
    شاد و موفق باشید.

    • 10.1
      عدسی بشاشadasi says:

      درود! جنس مرد زودتر و راحت تر از کسی یا چیزی دل میکنه… بعضی از دختران وقتی به کسی یا چیزی وابسته یا دلبسته میشوند دیگر به آسانی نمیتوانند از آن دل بکنند… مثلا وقتی زن عمویم فوتید دخترش که در خانه بود سه روز بعدش فوتید… این دلبستگی و وابستگی دختر به مادرش بود… راستی مواظب باش زیادی نخندی… چون ممکن است بلا ملایی سرت بیاد… یادم میاد چند سال پیش پسر عمه ام را گولش زدم که میتوانم روح مادر بزرگ را برایش ظاهر کنم… بچه ها و دخترها هم بودند… در پایان که دیگر روح به اتاق وارد میشد کار خنده داری کردم و یکی از دخترها از خنده ی زیاد ناگهان شلوارش را خیس کرد… این خنده زیادی بارها ثابت شده که باعث میشه بعضی از افراد اینطور بشوند… البته خنده بر هر درد بیدرمان دواست… بخند تا دنیا بهت بخنده… همیشه شاد باش و با شادی زندگی کن…!

  11. 11
    احمد عبد الله پور says:

    سلاااام سلااام و درود بر عدسی خان محله میگما خخخخخ ههههه من که الآن اینا رو خوندم دارم کلی میخندما که چه چیایی توی بساط عدسی پیدا میشه خودمونیما عجب چیایی هم گم کردیدا
    به هر حال مرسی بابت این خاطرات عجیب غریبتان بازم مِقسی بابت این خاطرات در پناه حق بدرود و خدا نگه دار

  12. 12
    somayeh says:

    درود جناب عدسی بله کاملً به شما حق میدم بعضی از وصایل در زندگی ما هستند که حکم یک رفیق که چه عرض کنم حکم یه عزیز دوست داشتنی رو برای ما دارن مثه ویس رکوردر من که حاضر نیستم اگر تمام امکانات دنیا رو بهم ببخشن اونو از خودم جدا کنن یا سازم که تمام زندگیم هست به هر شکل امیدوارم قدر تمام نعمتهایی که خدا بهمون بخشیده رو با تمام وجود بدونیم بعضی از وصایل هم که یادگاری هستند و شدید اندر شدید موندگار عزیز و دوست داشتنی هستند مثه گوشی موبایل من که هفتسال هست که در دست دارم و اگه به یه قطعه ی بدون استفاده تبدیل بشه حاضر نیستم با هزار هزار گوشی اینچنین و آنچنانی عوض کنم خصوصً اینکه این یادگار از عزیزی باشه که برای همیشه باهاش خداحافظی کرده باشید بدرود و دو صد درود بر وجود نازنین تمام گوشکنیهای عزیز.

  13. 13
    bisayeh says:

    سلام بهت حق میدم که اینقدر دلگیر شده باشی من هم روز شنبه 4 اردیبهشت 95 در بانک بودم که یه نامرد گوشی نازنینم گوشی نوکیا 7610 مرا از جیبم دزدید و برد توش بیشتر از 700 شماره داشتم من با وجودی که عین همان گوشی را از برادر خانمم خریدم اما این گوشی اون نمیشه به همین خاطر من هم عزادارم و کاملا به تو حق میدم با سپاس و تسلیت

  14. 14

    سلام مجدد.
    بقیه خرافات یکیش مثلاً در روستای ما که زیاد به چشم زخم اعتقاد دارند اگر کسی مریض بشه و دکتر در دسترسشون نباشه و نتونند علت درست و حسابی ای برای بیماری طرف پیدا کنند میگن چشم خورده و برای رفع شور بودن چشم شخص آسیب زننده میان و یک تخم مرغ رو با زغال یک سری اراجیف روش می نویسند و بعد دوتا سکه در دو طرف تخم مرغ نگه می دارند و یک کاسه آب هم زیر تخم مرغی که نگه داشتند و شروع می کنند به نام بردن تمام کسانی که فرد بیمار رو در اون روز یا روز قبل یا قبل ترش دیدند و خلاصه این قدر میگن که تخم مرغ به هر صورت می شکنه و بعد میگن حالا خوب میشی و اون دوتا سکه رو هم می اندازند توی صندوق صدقه و از تخم مرغ آش و لاش شده هم کمی به کف پای شخص بیمار و مقداری هم به پیشونیش می مالند و خلاصه این طور خرافات دیگه.
    موفق باشید.

    • 14.1
      عدسی بشاشadasi says:

      درود! این ترکوندن تخم مرغ در سراسر ایران به روشهای مختلف اجرا میشه و افرادی که به این کار اعتقاد دارند به نتیجه میرسند… من خودم بارها به روش محلمون تخم ترکوندم و نتیجه ی خوبی گرفتم… البته آخرین تخمی که ترکوندم با قبلی ها فرق داشت و مرا متعجب کرد و فردای آن روز نتیجه اش را مشاهده کردم… من مادری را میشناسم که بیشتر اوقات برای دو فرزندش تخم مرغ میترکونه…!

  15. 15
    سارای says:

    سلام آقای عدسی…ممنونم برامون نوشتید…خاطرات جالبی بود.

  16. 16
    محمد رضا خوشی says:

    چچچچچچییییییییشششش
    گفتم بار بندیلت را بثتی پسر شیطون
    اومدم کارت را لایک کنم
    عجبببببب

  17. 17
    رعد بارانی says:

    سلام بر عدس مغروریان خخخ
    میگم خیلی خوب شد که جیبت کمی سبکبارتر شد . پسر 13 ساله حرف گوشنکن بهتره داخل جیبت چیزی به جز کلید و گوشی و دستمال نباشه و الا خیلی بد به نظر میرسه .
    راستی با سلام و صلواتو ترس وارد پستت شدم خخخ چون حس میکنم با رعد بزرگ دعوا داری خخخ
    در ضمن به سه نفر آخر جایزه نمیدی . یا بهتره بگم شارژ .

    • 17.1
      عدسی بشاشadasi says:

      درود! آخه من خیلی خشگلم و میترسم دخترهای شهر بدزدندم… به همین دلیل جیبامو پر میکنم تا از خوشگلی بیفتم و از دزدیده شدنم جلوگیری شود… راستی من در پست های خودم سوسولهارو اذیت نمیکنم…اگه باور نداری از حاکلنگ یا قاتیشه بپرس…!

  18. 18

    منم وقتی سی دی بازی mkke ر گم کردم حالم گرفت فکر کنم شما ی پا بچه ای اقای عدس پلو

دیدگاهتان را بنویسید