۱خورده بدجنسی کردم! فقط۱خورده! موافقید آیا؟

سلام به همگی.
بچه ها موافقید امسال زمستونش از بیخ۱چیزیش هست آیا؟ کلا حالش خرابه! این زمستون۱جور هایی ۲روهه! خوشم نمیاد! زمستون باید زمستون باشه. نه شبیه این یکی. گاهی روز هاش آتیشیه شب هاش یخی! گاهی هم۱دفعه یخ می زنه بعدش آتیش می زنه! از۲رویی خوشم نمیاد حتی در فصل ها. کاش زمستون حرف هام رو می فهمید تا بهش می گفتم ببین این مدلی که هستی مثبت نیست. بیا سرد باش طوری نیست که سرد باشی، که زمستون باشی. سرد باش اما خودت باش! شاید در اون صورت هرگز شبیه بهار نشی ولی عوضش خودتی. همون زمستون سفید و آشنایی که می شناختیم نه این فصل بی اسمه قاطی که داره در منطقه ما سر درخت های خوابزده رو کلاه می ذاره و بیدارشون می کنه تا۱دفعه شکوفه های زودرسشون رو منجمد کنه! آخه این هم شد کار؟
بیخیال بریم سر گفتن و گفتن های من!
بچه ها تا حالا واسه شما پیش اومده که حس کنید واقعا بدجنسید؟ مثلا سر۱چیزی که انجامش دادید و تموم شده حس کنید حسابی بدجنسی کردید؟ واسه من زیاد پیش اومده و واقعیتش رو بخوایید، حس نمی کنم. مطمئنم۱جا هایی واقعا بد تا می کنم و این مال جوهر خبیسمه. بچه ها جدی میگم به خدا اصلا شوخی نمی کنم من واقعا معتقدم جوهرم منفیه. به این بحث جوهر نمی دونم چه قدر باور دارید ولی من باور دارم که ته هر مدل تربیتی که ما از محیط و از اطراف بگیریم، ذات هم نقش داره. بعضی ها ذاتا خوش جوهرن و هرچی بد هم باشن، باز ته وجودشون خوبن و برعکس، بعضی ها ذاتا بد جوهرن و اگر خود فرشته ها هم تعلیمشون بدن و بزرگشون کنن باز ته موجودیتشون مثبت نیستن. من۱طور هایی به نظرم جزو دسته دومم. دسته کم صدق اعتراف رو دارم. کاش این مدلی نبودم ولی به تجربه بهم اثبات شده که هستم!
از این هم بگذریم. ۱بدجنسیه شاید۱خورده کوچولو!
ما نابینا ها در اقلیت هستیم و اکثریت بینای اجتماع همیشه یا کم و بیش همیشه باهامون شبیه۱پدیده جدید و حتی عجیب برخورد می کنن. تقصیری هم ندارن. اون ها کم ازمون می دونن. من خودم همیشه گفتم این ما هستیم که باید بهشون آگاهی و اطلاعات بدیم تا هرچی کمتر براشون جدید و عجیب باشیم. خداییش خودم هم هر زمان بتونم و هر مدل که از دستم بر بیاد سعی می کنم با حوصله به کنجکاوی های مدل به مدلشون جواب بدم و ندونستن هاشون رو کمتر و باز هم کمتر کنم. خیلی جا ها این جواب میده. گاهی هم از شما چه پنهون۱خورده خسته میشم ولی سعی می کنم تا هر جا که بشه صبور باشم. نتیجه هم معمولا بد نیست. من سعی می کنم و اون ها رضایت دارن و آخر کار خودم هم رضایت دارم ولی گاهی وضعیتی پیش میاد که دیگه دلم نمی خواد ادامه بدم. از اینکه حس کنم مایه تفریح شدم هیچ خوشم نمیاد. هیچ مدلی هم نمی تونم باهاش کنار بیام. شاید از قصد نباشه ولی من تحمل نمی کنم. و حالا۱مثال بی نمک!
خاطرم نیست واسه شما بود یا جای دیگه بود که می گفتم۱جمع بینا بعد از۱بحث تصادفی در مورد ما و دنیای ندیدن هامون، به مدل شخصیت شناسی مون متمرکز شدن که شما که نمی بینید چه مدلی تشخیص میدید کسی که وارد اتاق شده شاده یا غمگین. الان حوصله داره یا نداره و اصلا می خواد باهاتون وارد صحبت و خوش و بش بشه یا ترجیح میده تنهاش بذارید. براشون توضیح دادم که درسته ما چهره ها رو نمی بینیم ولی این ها رو تا درصد زیادی می تونیم با تمرکز روی حالت سلام و علیک و سنگینی سکوت و حتی مدل ورود طرف مقابل تشخیص بدیم و اگر هم نتونستیم یا اشتباه کردیم، با چند کلمه گفتگو قشنگ مشخص میشه اگر بخواییم و دقیق باشیم. بعدش پرسش ها از طرف اون جمع بینا بیشتر و بیشتر شد.
-آیا شما می تونید بفهمید طرف مقابلتون چه مدل شخصیتی داره؟ مثلا آدم خوبیه یا نه؟
-میگن حس ششم در تشخیص های این مدلی کمک می کنه!
-میگن شما حس ششم دارید پس یعنی خوب و بد آدم ها رو تشخیص میدید؟ چه جوری؟
… … …
باز براشون توضیح دادم، یعنی سعی کردم توضیح بدم که ببینید معمولا معمولا تأکید می کنم معمولا آدم های بد خیلی نیستن. اون کسی که ما بد تصورش می کنیم و خدای ناکرده بد معرفیش می کنیم واقعا آدم بدی نیست فقط ممکنه حال و هواش با حس و حال ما نخونه و در نتیجه هم رو جذب نکنیم و از هم خوشمون نیاد. پس دلیل نمیشه اون بنده خدا آدم بدی باشه. اون فقط با ما متفاوته و حال و هواش با مال ما ناموافقه. بد و خوبی بسته به معیار هاییه که سخت میشه ثابت در نظر بگیریمشون. البته هر قاعده ای استثنا هم داره و بد هم پیدا میشه. افرادی شبیه خود من! ولی ببینم! مگه شما هایی که می بینید چند درصد می تونید این آدم های به قول خودتون بد رو با نگاه کردن تشخیص بدید؟ اون ها هم آدم هستن با همون نگاه ها و همون چهره و همون حالت های خودتون. این چیز ها رو فقط با لمس شخصیت اشخاص میشه تشخیص داد. با نشست و برخاست کردن و از نزدیک دیدن. دیدن به معنای حس کردن نه با چشم.
من گفتم و گفتم ولی ظاهرا توضیحات من برای اون ها چندان قانع کننده و چندان گویا نبود. نشون هم به اون نشونی که از گفته هام برداشت های فرعی کردن و مسیر پرسش ها به اطراف منحرف شد.
-ولی شما حس ششم دارید میگن با حس ششم میشه فهمید.
-آره مثلا بگو من چه شخصیتی دارم؟
… … …
دردسر از اینجا شروع شد. حالا بیا درستش کن. منو چه به فلسفه حس ششم آخه؟ حالا چه مدلی واسه این ها توضیح بدم که اولا حس ششم علم غیب نیست، دوما این چیزی که عموم بهش میگیم حس ششم فقط۱مدل دقت و تمرکزه که به خاطر ندیدن در ما بیشتر از افراد بیناست تا بتونیم به اطرافمون تسلط بیشتر و بهتری داشته باشیم.
باز هم سعی کردم و نمی دونم چند درصد موفق بودم ولی این داستانه من چه شخصیتی دارم خیال تموم شدن نداشت.
-نه حالا بگو من از نظرت چه جور آدمی هستم! هرچی باشه شما ها دقیق تر هستید و بهتر می فهمید بگو ناراحت نمیشم.
-راست میگه بعدش هم من!
… … …
خدایا این افتضاح رو چه جوری جمعش کنم آیا؟
-اجازه بدید! از نظر من شما همه آدم های خوبی هستید. واقعا میگم. نگاه شخصیه من واسه تعیین کردن خوبی یا بدیه شما ها اصلا معیار درستی نیست. شاید۱کسی بین شما باشه که با من خیلی متفاوت باشه و بر حسب اتفاق من مدلش رو نپسندم و روی حساب همین نپسندیدنم بگم شما آدم خوبی نیستی. خوب این که درست نیست. این مدل توصیفات اصلا صحیح نیستن. درضمن گفتم که حس ششم هم از این مدل کمک ها نمی کنه. دسته کم حس های من از این کمک ها نمی کنه. شاید حس من حس ششم نیست ولی من این کار ازم بر نمیاد. من خیلی هنر کنم بتونم موقعیت اشیای اطرافم رو با تمرکز بفهمم. مثلا اینکه داخل۱اتاق فضای اطرافم کاملا خالی و بازه یا۱چیزی در طرف چپ یا راستم هست. و اون چیز مثلا۱چیز پهن و کوتاه شبیه۱میز بزرگه یا۱جسم بلند شبیه۱قفسه یا۱بوفه. اون هم میشه که تشخیصم خطا بزنه.
مسیر ماجرا تغییر کرد و متأسفانه به جای بهتر شدن بدتر شد.
-خوب پس به من بگو از نظرت من چه شکلی هستم. مثلا بلندم یا کوتاه. چاقم یا لاغر. پیرم یا جوون سفیدم یا سبزه ترکه ای یا درشت و …
دیگه داشتم کلافه می شدم. آخه از کجا باید می فهمیدم کسی که نمی تونم ببینمش چه مدلیه!
-ببخشید؟ چی؟ شما چشم هات رو ببند من وارد میشم بهم بگو من چه لباسی پوشیدم؟ مثلا روپوشم کوتاهه یا بلند؟ بدون اینکه ببینی می تونی بگی آیا؟ البته که شما بدون اینکه ببینی نمی تونی بگی. خوب من هم نمی تونم بگم دیگه! من از کجا بدونم شما چه شکلی هستی؟
فایده نداشت.
-نه ببین شما دقیق تری حالا سعی کن می تونی!
اون ها اصرار داشتن و من مونده بودم چی بگم. پرسش های قبلیشون رو با جواب هایی که اون بالا نوشتم۱جور هایی از نظر خودشون شاید پیچوندم. با خودم گفتم بذار در مورد این یکی سعیم رو کنم تا۱سؤال چپ اندر قیچیِ دیگه از وسط تفکراتشون در نیومده. فوقش اینه که اشتباه جواب میدم و اتفاقا بد هم نیست متوجه میشن که ما سوپر انسان نیستیم و۱کسی هستیم شبیه خودشون. بلکه این مدلی متفاوت و عجیب غریب نبیننمون.
-خوب! اجازه بدید! شمااااا، … ۱خوردهههه،… معمولیه مایل به لاغر، … ۱کوچولو بلند، … ۱کمی شاید چهرهت جمع و جور، … و …
صدای جیغ و داد و کف زدن از جا پروندم.
-آفرین آفرین درستِ درست گفتی قشنگ توصیفم کرد واااااییی! ….
فقط خدا می دونه که من چند درصد درست گفته بودم ولی اون بنده خدا شاید ترجیح می داد تصور کنه من هرچی بیشتر درست زدم و خلاصه هرچی که بود اوضاع حسابی شلوغ شد و صدای داد و هوار رفت هوا که حالا من حالا من عه پس من چی من خیلی وقته گفتم نه حالا نوبته منه و …
-خدایا عجب گیری کردم آخه این چه وضعشه!
اون ها می پرسیدن و با هر جوابی که ازم می شنیدن جیغ و داد از مدل زنونهش بود که می رفت هوا و این ماجرا خیال نداشت تموم بشه.
زمان تموم شد و همه پراکنده شدیم. با خودم گفتم شکر که بابا زمان به دادم رسید و تموم شد! آخیش! ولی اشتباه می کردم. تموم نشده بود و ماجرا در تایم های بعدی و حتی روز های بعدی هم ادامه داشت و این مدلی بود که در تایم هایی که ما همگی۱جا جمع می شدیم۱کسی از بین اون بنده های خدا این یادش می اومد و بحث دوباره می کشید به بگو من چه شکلی هستم! باز هم همون تمرکز ها و همون توصیفات و همون جیغ و دست و شلوغی ها.
بچه ها نمی دونم شاید از نظر خیلی ها به من نمیادش ولی من معمولا ترجیح میدم سرم به کار خودم باشه. وسط جمع هم اگر هستم بدم نمیاد۱گوشه واسه خودم به کارم برسم. مخصوصا اگر جمعی رو با خودم و مدلم ناهمگون تشخیص بدم. مثلا داخل محل کار. زنگ های تفریح همیشه۱گوشه میز میشینم واسه خودم مروارید می بافم. سو تفاهم نشه همکار های من واقعا آدم های خوبی هستن و من تکی تکی شون رو دوست دارم. فقط اینکه جذب بحث ها و حال و هوای اون جمع نمیشم. الان سال هاست که بینشون هستم و تمامشون خیلی هم برام محترم هستن فقط حس می کنم دلم می خواد همچنان از حاشیه تماشاشون کنم. نه اینکه ازشون کنار بکشم ولی ترجیح میدم وسط بحث هاشون، شلوغ کردن هاشون، دوره هاشون و نقل هاشون قاطی نشم. واسهم جذاب نیست. باهاشون حرف می زنم، می خندم، جواب هایی که می خوان رو میدم، ولی به محض اینکه اون ها رضایت میدن باز سرم به کار خودمه و ترجیح میدم خیلی دیده نشم. این مدلی راحت تر نفس می کشم. و در نتیجه این داستان های آخری داشت حسابی اذیتم می کرد. به خودم گفتم اینهمه بد نباش پریسا۱خورده تاب بیار این هم براشون کهنه میشه خسته میشن بیخیال میشن و تموم میشه. ولی هرچی صبر کردم به این مرحله نرسید. ماجرا همچنان برای اون جمع تازه بود و از پیگیریش خوششون می اومد. اون ها خوششون می اومد ولی اعصاب من داشت یواش یواش جوابم می کرد.
-خداجونم پس کی تموم میشه!
یکی از روز های هفته بود. من خاطرم نیست سر چه ماجرایی از دنده نگیر پا شده بودم و خیلی حس و حالم درست درمون نبود. نه اون قدر بد که به ملت بپرم ولی بیشتر از همیشه ترجیح می دادم کسی به روانم انگولک نکنه. خوب ملت از کجا باید می فهمیدن؟ نفهمیدن!
اون روز هم زندگی بود و شلوغی های مرسومش و جمع های جبری که حضور درشون لازمه ی زندگیِ روزمره هست و … خاطرم نیست باز چه بحثی افتاد وسط که اون بنده های خدا باز یادشون به بگو من چه شکلی هستم افتاد.
-واااییی خداااا! بس کنید خدا بس کنید آخه!
یکی۲تا۳تای اولی رو گفتم و باز همون کف زدن ها و جیغ و داد ها. گفتم دیگه آخرشه ولی نبود. تموم نشده بود ولی من دیگه واقعا جا نداشتم. با۱ورود دیگه سر و صدا رفت هوا.
-چی شده معرکه گرفتید؟
-ببین نبودی که! بهش میگیم ما رو توصیف کن قشنگ همه چیزمون رو میگه! همه رو هم درست میگه!
سعی کردم بگم به خدا همه رو درست نمیگم این ها۱سریشون حدسن۱سریشون هم خوب مثلا فلانی رو دست هاش رو لمس کردم صداش رو هم شنیدم از لمسش می دونم خیلی چاق نیست از صداش هم می دونم خیلی پیر نیست از محدوده ای هم که صداش به من می رسه می فهمم که قدش از خودم۱هوایی بلند تره اینکه عجیب نیستش که! ولی کو گوش شنوا؟!
-راست میگه ببین قشنگ میگه انگار می بیندمون!
-عه؟ خوب پس بگو به نظرت من چند سالمه؟
-ببین عزیز جان من آخه، …
-بگو دیگه به همه این ها گفتی به من که رسید میگی آخه؟ آخه نه دیگه زود باش۱چیزی بگو دیگه!
ابلیسی که داخل موجودیتم خواب بود از اینهمه شلوغی بیدار شده بود و داشت به خاطر پریشون شدن خوابش از خشم خرناس می کشید و دیواره های وجودم رو چنگ می زد. دیگه ماجرا دست من نبود. همه یا تقریبا همه می دونیم که واسه خیلی از خانم ها شاید سن و سال زیاد مهم باشه و اینکه بهشون بگن جوون تر از سن و سالت هستی کم و بیش خوشحالشون می کنه. آقایون هم تا جایی که من می دونم همین مدلی هستن ولی شاید۱خورده آشکارش نمی کنن شاید هم۱خورده جنس شاد شدن هاشون با مال خانم ها متفاوته. هرچی که بود اون جمعی که الان من دارم در موردش میگم۱جمع کاملا زنونه بود و، … و من، …
-دیگه بسه! هیچ موافق نیستم نقش عروسک کوکی های مسخره ای رو بهم بدن که هی کوکشون می کنن تا شیرین زبونی کنن و صاحب هاشون خوش به حالشون بشه و تا کوکه تموم میشه باز کوک از اول و آواز از اول!
از اینجا به بعد تمام داستان دست اون ابلیس حرصی بود که سفت گفت الان تمومش می کنم.
سر بلند کردم، رو در روی اون بنده خدای منتظر متمرکز شدم و در برابر انتظار اون و انتظار بقیه و دست های آماده واسه کف زدن و حنجره های آماده واسه جیغ های تشویق، بلند و مطمئن گفتم:
-به نظرم شما حدود های۶۰باشی! شاید هم۶۵٫ از۶۰پایین تر نیستی!
طبق معمول هوار بود که رفت هوا ولی این دفعه هوار خنده ها بود و هوار اعتراض اون بنده خدا که اااه جدی میگی؟ ۶۰؟ آخه واسه چی همچین تصوری کردی؟ من هم سن و سال خودتم. آخه چرا؟ حتما به خاطر صدامه چون آروم حرف می زنم! شاید هم چون واسهت گفتم که بچه بزرگ دارم! مگه نه؟
ابلیس حرصیه درونم دست بردار نبود.
-نه! بچه بزرگ رو که خانم فلانی هم داره ولی از نظرم جوونه. صدا هم نمی دونم شاید ولی نمی دونم به تصور من شما هوالیه۶۰تا۶۵هستی. دست من که نیست خوب تصورم اینه!
عجب شلوغی شد بعدش ولی دیگه به من ربطی نداشت. بقیه می خندیدن و شانس اون بنده خدا رو نقل می کردن و اون بنده خدا هم می خندید ولی حتی من بدون بینایی هم می فهمیدم جنس این خنده ها شاد نیست. چیزیه از جنس شاید اعتراض. شاید به من شاید هم به تصورم و شاید هم به اینکه۱چیزی در وجودش اینهمه پیر معرفیش می کرد.
سرم رو کردم داخل کارم و بیخیال اطرافم شدم. دیگه کسی ازم نمی پرسید و همه مشغول خنده و نقل بودن. ابلیس حرصیه درونم با آرامش داشت خرخر می کرد و به اطرافش با ملایمت پنجه می کشید و مطمئن بود که کاملا بیداره تا اگر لازم شد باز تدبیر کنه. و من دیگه مرکز بحث نبودم. داستان تموم شد. به همین سادگی.
از اون روز به بعد هنوز کسی از بین اون جمع ازم نخواسته توصیفش کنم. من از این داستان خلاص شدم ولی حالا که چند هفته ازش گذشته، نمی فهمم واسه چی دارم فکر می کنم که شاید لازم بود باز هم صبور تر پیش می رفتم. واقعیت این بود که اون بنده خدا اصلا در نظرم۶۰ساله نبود. من دروغ گفته بودم. چیزی برخلاف آگاهی و تمرکزم. و نمی فهمم واسه چی امروز دارم فکر می کنم آیا واقعا این کار لازم بود؟ اینکه ذوق۱بنده خدا رو به این شدت کور کنم؟ آیا واقعا نمی شد تحمل می کردم تا این تب جدید بین اون جماعت بخوابه و خودشون بیخیال بشن؟ آیا واقعا من، همون طور که چند نفر تا امروز بهم گفتن، در بعضی زمینه ها، مواردی که خودم باهاشون موافق نیستم، فقط چون خودم موافقشون نیستم، به شدت نادرست میرم؟ آیا واقعا نمی شد و از حالا نمیشه من در برابر مواردی که مطابق میلم نیستن، مطابق میلم عوض نمیشن و مطابق نظرم پیش نمیرن، کمی مهربون تر و ملایم تر باشم؟ خودم رو جای اون ها بذارم و بهشون زمان بیشتری بدم؟ اگر من جای اون بینا ها بودم شاید شبیه خودشون از اینکه۱کسی بدون دیدن۱سری خصوصیاتم رو درست بگه خوشم می اومد و دلم می خواست باز باهاش حرف بزنم. ازش بپرسم و جواب هاش رو بشنوم و ذوق کنم. برام هم عجیب بود که طرف واسه چی باید از دست پرسیدن هام خسته بشه! پس واسه چی من اجازه دادم این خسته شدنم اختیار پایان داستان رو بگیره دستش؟
شاید لازمه که من به جای متمرکز شدن روی بقیه، ۱خورده هم روی خودم و بینش ها و صبوری و درون خودم تمرکز کنم. به احتمال قریب به یقین، در اون صورت خیلی موارد در خودم می بینم که تعمیر لازم دارن. کاش بتونم از پس اصلاحشون و در نهایت اصلاح خودم بر بیام. دسته کم اینکه۱خورده بهتر و مثبت تر از اینی باشم که امروز هستم!
ایامتون به کام، آرامشتون مدام، و شادی هاتون همیشه و همیشه با دوام!.

درباره پریسا

سلام به همگی. من پریسام. نابینای مطلق و مبتلا به بیماریِ آر پی که رفته رفته بیناییم رو گرفت و تموم شد. گاهی شلوغم، پیش تر ها بیشتر شلوغ بودم ولی الان ها دیگه نه خیلی، همیشه پر حرفم، اگر مواظب نباشم دلم و حس و حالم کار دستم میده، کمی بیشتر یاد می گیرم که مواظب تر باشم، راحت می خندم، گریه هم می کنم ولی دوستش ندارم، این اواخر عاشق سکوت های همراه لبخندم و ترجیح میدم در جهان واقعی جهان صدا ها و صحبت های از هر جنسی و هر مدلی توی حال و هوای بی صدای طلاییه خودم باشم، زندگی رو، خدا رو و همه شما رو خیلی دوست دارم! ایام به کام همگی!
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی, متفرقه ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.