دریای خاطره و خیال

لویی بریل، استاد بی نظیر، و معلم مهربان سلام.

نمی توانم احوالت را بپرسم. چون می دانم که فرسنگ ها دورتر از من، در میان توده ای خاک به خواب ابدی فرو رفته ای.

اما روح کنجکاوت، مانند کبوتری آزاد، در آسمان به پرواز در آمده است و می تواند صدای قلم غزل را که خود برای او و دوستانش آورده است، بشنود.

قلمم از اینکه برای تو یعنی یار دیرینه اش می نویسد بسیار شاد و مسرور است و با سرعت تمام، بر روی خانه های کوچک لوح عبور می کند و با صدای نرم و لطیفش نقاط برجسته را بر روی کاغذ حک می کند.

لویی! از تو می خواهم که با صدای قلم همراه شوی تا باهم به سفری دراز و خیالی برویم.

سفری خیالی که مقصدش هزاران فرسنگ از اینجا دور است و زمان به دویست سال پیش برمیگردد.

هردو با هم سوار بر اسب رؤیا ها و خیال، به سوی دریای خاطرات تو و تصورات من می تازیم و میرویم.

هنگامی که به مقصد میرسیم، چشمانمان را می بندیم و غرق شنیدن صدای امواج خروشان دریای خاطره و خیال می شویم‌.

می شنوم.

صدای لویی بریل سه چهار ساله را می‌‌ شنوم که با خوشحالی در کارگاه پدر بازی می کند.

از اینکه پدر به او اجازه داده است که وارد کارگاه شود، سر از پا نمی شناسد و با کنجکاوی وسایل کارگاه را بررسی می کند.

در میان صدای شادی لویی، یک دفعه صدای جیغی دردناک به گوش میرسد.

درفش زیندوزی در چشمانش‌ فرو رفته است و اشک و خون، در چشمانش حلقه میزند.

پدر درفش را با شتاب پرت می کند و پسرش را در آغوش میگیرد. او نمی داند که روزی لویی با همان درفش، خطی خواهد ساخت که تمام نابینایان، از آن استفاده خواهند کرد.

صدای امواج تغییر می کند.

لویی پانزده ساله، در خوابگاه مدرسه نشسته است. تاس برجسته ای را که پدر برایش ساخته است، در دست دارد و در فکر ساختن خطی جدید برای نابینایان است.

صدا باز تغییر می کند.

لویی هجده ساله، با خواهش و التماس، سعی دارد تا خط جدیدش را به مدیر نشان دهد و او را قانع کند که آن خط را به بچه ها تدریس کند.

صدای جدیدی می شنوم.

لویی معلم، با صدایی که مهر و محبت در آن موج می زند، بریل را به کودکان آموزش می دهد.

a 1. b 1 2. c 1 4. d 1 4 5.

صدای ضعیفی به گوش میرسد.

لویی بیمار، در بسترش خوابیده است و در واپسین لحظات مرگ به سر میبرد.

به سختی نفس می کشد و زیر لب، تنها آرزویش را بر زبان می آورد:

ای کاش می دیدم که تمام نابینایان، از خط من استفاده می کنند.

صدای قلمم کند میشود. خسته ام. دستانم نای نوشتن ندارند‌‌. اما باید آخرین حرف هایم را برایت بنویسم.

لویی! آرزویت برآورده شد.

اما دیر. آنقدر دیر که تو فرصت نکردی که صدای شادی کودکان نابینای تمام جهان را، هنگامی که برای اولین بار، کلمات را با سر انگشتانشان لمس میکنند، بشنوی.

دیگر نمی توانم بنویسم.

کاغذ را از لوح در می آورم و به دست باد می سپارم.

با صدای بلند می گویم: از طرف غزل. یکی از هزاران کودکی که با آموختن خط تو، زندگیش سرشار از شادی، و لبریز از امید شد.

درباره غزل بهرامی

درود. من غزل بهرامی هستم. متولد ۲۵ فروردین ۱۳۸۶‌، ساکن شهرستان پاوه. حافظ مقداری از قرآن، و نوازنده ساز دف هستم. به موسیقی و مطالعه علاقه زیادی دارم. از موفقیت هایم می توانم به پدیده شدن در نخستین جشنواره سقز، و تقدیر شده در چهاردهمین جشنواره ملی موسیقی جوان اشاره کنم. یک خواهر ۴ ساله دوست داشتنی و با نمک دارم که او هم مانند من، نابیناست. ما تقریبا نابینای مطلق به شمار می رویم‌. چون فقط قادر به دیدن نور هستیم. راه های ارتباط با من: ایمیل khazalbahrami1386@gmail.com آیدی تلگرام @ghazal_bahrami
این نوشته در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال و , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

17 Responses to دریای خاطره و خیال

  1. 1
    نازنین says:

    سلام عزیزم. خیلی قشنگ نوشتی قلمت قابل تحسینه. موفق باشی.

  2. 2

    سلام غزل!
    خوبی دوست من؟
    من یکی که خیلی خوبم با خوندن این نامه زیبات، بهتر شدم!
    خیلی قشنگ بود!
    یه سؤال.
    این نامه قشنگ رو خودت نوشتی؟
    یا مامانت کمکت کرده؟
    البته مهم نیست که چجوری نوشتی یا چیکار کردی که انقدر قشنگ شده، مهم اینه که این نامه خیلی قشنگه!
    راستی اگه میخوای، میتونی متن این نامه ای که برام نوشتی رو بفرستی، تا من اون رو تو وبلاگم هم بذارم یا اگه دوست داری خودت میتونی نامه رو قرار بدی که به نام خودت منتشر میشه.
    باز هم میگم، این نامه خیلی قشنگ بود!
    والا من یکی که پستم تو وبلاگم زندگی نامه ی لویی بریل رو توضیح دادم، به این زیبایی نبود!
    شما، خیلی این نامه رو زیبا و با احساس و با دارایی قدرت تخیل زیاد نوشتی!
    خیلی قشنگ بود!
    برام مهم نیست که چقدر میگم قشنگه چون از اون حدی که فکرش رو میکنم قشنگتتر هست!
    البته وقتی عنوان این پست رو خوندم فکر نمیکردم که مربوط به لویی بریل باشه.
    تازه فکر میکردم این پست رو پریسا که از همون خیالیهاش هست نوشته باشه!
    اما دیدم خودت نوشتیش!
    آفرین که باز هم اومدی تو محله و گل کاشتی!

    • 2.1
      غزل بهرامی says:

      سلام بزرگمهر. خیلی خوشحالم که این متن رو پسندیدی. من همونطور که توی بیوگرافیم گفتم عاشق مطالعه هستم و تقریبا دو ساله که گاه گاهی برای خودم می نویسم. متن رو تنهایی نوشتم. مامان و بابام همین حالا خوندنش. کلی ذوق کردن. راستی، همین حالا توی تلگرام برات می فرستم

  3. 3

    سلام بر غزل خانم. خیلی عالی بود. خوشحالم که دست به قلم هستی و چیزی که میخواهی رو میتونی بنویسی. امیدوارم انقدر خوب کار کنی که یه نویسنده خوب بشی و قطعا میتونی، چون تواناییش رو داری. موفق باشی هم محله ای عزیز.

  4. 4

    سلام. منم واقعا خیلی خوشحال شدم از خوندن متنی که نوشتین.
    خیلی قشنگ و اثرگذار بود. واقعا مرسی.
    الآن که لپتاپ دارم، سالهاست خیلی کم و به ندرت از بریل استفاده میکنم.
    ولی قبلا که این تکنولوژیها نبود، خیلی حس خوبی بود وقتی منم خوندن و نوشتن یاد گرفتم و یک عالمه کتاب تو خونمون جمع کردم.

  5. 5
    سامان says:

    سلام. واقعا از نوشتتون لذت بردم. قلم روان و زیبایی دارید. چند سال پیش بیوگرافی کامل سر لویی بریل رو اینجا منتشر کردم. با اینکه شخصا نوشتن و خوندن دیجیتالی رو به بریل ترجیح میدم و در واقع میونه ی خوبی با خط بریل و خوندنش ندارم، ولی همیشه تو اعماق ذهنم لویی بریل رو خیلی دوست داشتم. یه بار با یه نابینایی صحبت میکردم که اون هم مثل من خوندن با خط بریل رو دوست نداشت. در خلال حرفهامون وقتی داشتم ضمن ابراز تفاهم در مطالعه، خدمات بریل رو میگفتم گفتش حالا مگه حاجی این یارو چیکار کرده که اینطوری میگی و بالاش میبری. خلاصه اینکه بسی طول کشید که بهش فهموندم ابله جان. از اول کامپیوتر و صفحه خوان و هزارتا چیز دیگه برای ما نبود. نابیناها با همون خط بریل شروع کردن و رشد کردن و سر انجام به اینجا رسیدن. بی شک و شبهه اگه خط بریل بین نابینا ها انتشار و همهگیر نمیشد، معتقدم وضع ما اسفناک تر از اینی که هست میشد. بازم ممنون از نوشتتون. به قول ما کُردها: بژی.

  6. 6
    ریحان says:

    سلام غزل. از پستت لذت بردم.
    قلمت سبز و توانا!

  7. 7
    سمانه کریم زاده says:

    سلام بر غزل خانم گل و عزیز. واقعا متن قشنگی بود، من یکی که از خوندنش خیلی کیف کردم و لذت بردم، آفرین به شما که اینقدر زیبا میتونی بنویسی، این خیلی خوبه که شما به خط بریل تا این اندازه علاقه داری، منتظر خوندن متنهای قشنگ بیشتری ازت هستم، موفق باشی دوست هم محله ای توانمند.

  8. 8
    کامبیز says:

    سلام غزل.
    خواستم کَردی بنویسم برات ولی بهتر دیدم به فارسی تبریک بگم.
    احسنت که با این سن، خیلی خوب می‌نویسی.
    اگر ادامه بدی، در آینده گُل می‌کاری و منو سایر دوستان از خواندن نوشته‌هات مثل الان لذت میبریم.

دیدگاهتان را بنویسید