حالا شبِ

بازم شب شده یه شب آروم و ساکت
انگار تنها خودم هستم و خودم
بازم روستا ولی این با روستای داییم اینا فرق داره اینجا خونه ی عممه
این روستا انگار فصلی به اسم تابستون نمی شناسه!
وسط تابستون اینجا حسابی خنکه
عین پاپایی زنجان و سیمینه شهر محسن صالحی خودمون.
همه جاهایی که رفتم چشمه هاش خشک شدن یا حد اقل فقط فصولی از سال آب دارن ولی چشمه های اینجا همیشه آب دارن و آبشونم چنان خنکه که اگه مدتی دستتو بذاری جلوش دستت از سردیش درد میگیره و مجبوری بَرش داری
رو پشت بام هستم البته تقریبا شوهر عمم اینجا رو شبیه بهار خواب درست کرده اطراف پشت بام دیوار داره و فقط یه جا هست که از اونجا می تونی با پله بیایی پایین
ساعت دو نصفه شبِ
اینجا پشه هم کم داره
یادمه قدیما برای فراری دادن این پشه های مزاحم فُضوله ی گاو و گوسفند رو می سوزوندن الآنم انگار یه خونه همین کار رو کرده چون بوش داره میاد
یه مرض جدید اومده سراغم شدیدا کم خواب شدم البته احساس می کنم تقصیر چایی های که آخر شب می خورم کاش این عادت رو تَرک کنم
چایی اونم آخر شب قبل از خواب اونم چایی سبز اونم تلخ بی هیچ قند و شیرینی جاتی بخوری کمی از عقل به دوره
کاش این موجود رو حامد بهم نمی داد نمی دونم چه طور ازش دوری کنم بدبختانه خیلی هم زیاده نمیشه گفت حالا چند روز دیگه ازش استفاده کنم تموم میشه و پرونده ی این یکی هم بسته میشه. نسیم خنکی از کوه میاد پایین و خودشو به من می رسونه
کنارم انگار درخت هلو و توت هم بیدارن پس زیاد هم تنها نیستم
اونا دارن خِش و خِش با هم حرف می زنن نمی دونم از چی ولی صدای حرف زدنشون به من آرامش میده
از خانه ی شیخ حسن خان صدای گاو میاد
آها راستی بیاید با شیخ حسن خان آشنا بشیم
یکی از عجیب ترین آدمایی که تا حالا دیدم
شیخ حسن خان حدود هفتاد سالی سن داره مردی آروم البته تا وقتی باهاش کاری نداشته باشی ساده و مهربون
شیخ حسن خان همه چیزش باید سر وقت باشه
البته نه وقتی معین بلکه وقتی که اون دلش بخواد
صبح ها بعد نماز تو حیاط می شینه و رادیو ی کوچیک و باتری خوری که داره رو روشن می کنه و به قول خودش گوش میده
البته بیشتر از اینکه موجی بگیره به صدای کِر کِر و قیژ قیژش گوش میده
بعد از صبحانه خوردن میره کوه تا غروب
غروب هم که برگشت میره سراغ درختاش که به قول خودش از یازده تا بچه ای که داره براش عزیزترن
این شیخ حسن خان دو چیز شدیدا عصبانیش می کنه
یکی اینکه جلوش بگی شیخ حسن خان
یکی هم اینکه ازش بپرسی چرا یازده تا بچه نمی شد بیشترش کنی
حالا اگه جلوش بگی شیخ حسن خان دیگه تا چند روز به طرف فحش میده!
البته فقط از خانش بدش میاد ولی از اینکه شیخ حسن صداش کنی کلی هم ذوق می کنه
حالا چرا بهش میگن شیخ من بی خبرم
ولی میگن از خان ها متنفره چون وقتی جوان بوده به دست یکی از خانها مدت ها شکنجه شده
و حالا به اسم خان آلِرژی پیدا کرده
دومیش اگه بهش بگی چرا یازده بچه دیگه تن مادر زنشو که تو قبر می لرزونه هیچ سراغ جد اندر جدشم میره بعد میاد سراغ طرفی که اون سؤال رو کرده کمی هم از اونو زنده و مُردش با فحش هاش پذیرایی می کنه
بعد که دیگه فحشی برای گفتن نداشت میگه
آخرین بچم فلج بود دیگه مادرزنم گفت دیگه نباید بچه دار بشید
شیخ حسن خان یه دختر فلج داره که خدایی حسابی بهش می رسه اگه خونه باشه که یا می ذارتش تو فُرقون و دور روستا می گردونش و خودشو هفت جدشو قربونش می کنه
شدیدا به این دختر فلج وابستست و خیلی دوستش داره
میگه این یکی نصفه دلم بقیه هم اون یکی نصف
داشتم می گفتم بعد از اینکه به فرزندانش آب داد میاد تو ایوان می شینه تا اذان میگن بعد از نماز مدتی با اون رادیوش ور میره خسته که شد صداشو بلند می کنه و زن و دخترش که هنوز تو خونه مونده رو صدا می کنه
صدا کردنشم واسه خودش داستان داره!
اول دو بار زنشو که اسمش زینبه صدا می کنه بعد یه بار هم دخترش لیلا ولی این یکی کشیده و بلند
همچین میگه لییییلاااااااا انگار می خواد تمام لیلا های روستا بشنون!
اگه تا پنج دقیقه بعد لیلا یا زینب خانم رفتن خونه تا بساط شام رو آماده کنن که خوبه وگرنه داستان از نو تکرار میشه دو بار زینب یه بار لیلا
پسرای اون محل که غروب ها تو مغازه ی سر کوچه جمع میشن اگه یکیشون خسته باشه و بخواد بره بقیه میگن حالا بشین تا شیخ حسن فرمان پراکنده شدن بده بعد همه میریم
و جالب اینجاست همین که شیخ حسن خان زینب خانم و لیلا رو صدا زد پسرا که هیچ حتی خانم هایی هم که دور هم جمع شدن کم کم پراکنده میشن!
راستی مهمون داری شیخ حسن هم جالبه
!
یعنی هیچوقت از ده و نیم بیشتر خونش مهمون نمی مونه
آخه شیخ حسن خان از نُه و نیم به بعد هر چند دقیقه یه بار به ساعت نگاه می کنه
و خمیازه می کشه حالا خمیازه هاش واقعی هستن یا نه کسی پی نبرده
ده که شد از مهمان می پرسه ساعت چنده!
خخخخخ ده و نیم که شد به مهمان میگه راستی نخوابیم!
هیچی دیگه مهمان هم یا باید بره خونش یا اینکه همونجا بگیره بخوابه!
حالا امشب ما خونش بودیم خخخخخخ وای که الآنم که یادش می افتم دلم قهقهه با صدای بلند می خواد!
پسر عمم امروز واسه گِل مالی پشت بام خونه ی شیخ حسن خان رفته بود کمک پسرای شیخ حسن خان
هیچی دیگه منم غروب رفتم اونجا
شیخ حسن خان برگشت و پسرا هم کم کم دست از کار کشیدن
شیخ حسن خان با اینکه پدرش فُوت کرده همیشه بزرگترین قسمش اینه که به سر پدرم قسم
امروزم سر پدرشو قسم خورد که ما دو تا باید شام اونجا بمونیم
شیخ حسن خان اگه سر پدرشو قسم خورد یعنی دیگه تمومه و جای انکار و این چیزا نمی مونه!
هیچی دیگه ما هم موندگار شدیم
رفتیم لباس تمیز پوشیدیم و همین که شیخ حسن خان فرمان فراخوان صادر کرد ما هم رفتیم خونش!
وقت شام شیخ یه هر از چند گاهی کمی هم با رادیو و موجش ور می رفت!
که ولی رادیو قَست سازگاری نداشت شیخ حسنم دیگه عصبانی شد
رادیو رو برداشت و شروع کرد
نمی خونی نه هااااا بعد رادیو رو کوبید رو زمین آهااان حالا می خونی
و چند بار این کارو تکرار کرد
وای خدا چقدر خندیدیم حالا هم یادش می افتم می خندم
اون داشت کارشو تکرار می کرد رادیو هم بی توجه داشت غِر غِر می کردو از اون زیرم چندتا ایستگاه با هم قاتی شده بودن یکی عربی می خوند یکی داشت کُردی طرز تهیه ی پنیر محلی رو آموزش می داد و خلاصه یه داستانی بود اون سرش ناپیدا
زنشم هی غر می زد که این چه کاریِ مرد این کارا یعنی چی!
یهو شیخ حسن صداشو برد بالا که زن مگه نمی بینی نمی خونه خوب!
حالا این از این یه بار وقتی شیخ حسن کوه بود چندتا از جوان ها که برای خوش گذرونی رفته بودن کوه اون بهش مشروب داده بودن آی آی که وقتی برگشت چیا که نمی گفت
حالا خودتون شخصی که واستون تصورش کردمو تصور کنید که مشروب هم بخوره دیگه چی میشه!
ساعت دو و خورده ای شده
دلم چایی سبز می خواد ولی نمیشه بخورم قوری کنارمه خوشبختانه سرد شده
عمه یه ذره ازش خورد گفت عمه جان این چیِ می خوری خیلی تلخه
ولی من تلخیشو دوست دارم
این چندمین باره که یکی از گاو های شیخ حسن ما می کنه
کاش یکی بره ببینه چه خَبَره
یه سگ از زیر پشت بام رد میشه نمی دونم واسه چی پارس می کنه یه سگ هم از راه دور انگار جوابشو میده
یه مُتوری هم رد میشه از دور هم صدای یه تراکتور میاد
تابستونا و زمان هایی که زمین کار داره شب ها هم به اندازه ای رفت و آمد هست
درختا همچنان در حال حرف زدنن
بلند میشم میرم سراغ درخت هُلو و یکی می چینم
امسال شانس من زیاد بار نداره
برمی گردم سر جام مدتی به داستانی که در حال نوشتنشم فکر می کنم
با یه استاد ادبیات حرف زدم گفت داستاناتو بیار بخونم ببینم چی به چیِ
دلم کلاس فیلم نامه نویسی می خواد ولی حقیقتش از رفتن وحشت دارم
اینقده برای کلاسای مختلف این ور و اون ور رفتم و جواب شنیدم ما نمی تونیم به نابینا چیز یاد بدیم خسته شدم
هی من میگم میشه و مشکلی نیست
مدت ها باهاشون سر و کله می زنم ولی بی فایدست
الآن به جز کلاس زبان که استادش همون روز اول قبولم کرد جایی نمیرم
ولی این رو مطمئنم که برگردم بوکان میرم اون جایی که تو اعلامیه بود کاش بشه و بی دردسر بتونم برم کلاسش
خواب دیگه آروم آروم داره میاد سراغم
خودمو می سپارم دستش تا من رو با خودش به دنیای بی خبری ببره!
راستی هولومو نخوردم
اشکال نداره صبح بیدار بشم می خورم.
باز صدای گاو میاد نمی دونم چرا یکی نمیره ببینه این گاوه چی می خواد!

درباره ابراهیم

سلام به همگی امیدوارم ایام به کامتون باشه ابراهیم هستم متولد 21=11=1371 اهل بوکان هستم و دانشجوی حقوقم بشدت علاقه مند به نوشتن و مطالعه هستم مدتیه با کمک چندتا از دوستام کتب بدرد بخور و سفارش داده حقوقی رو برای بروز نگهداشتن اطلاعات حقوقی خودمون و بقیه بچه های نابینا ضبط میکنیم باشد که در کنار هم رستگار شویم! شماره تماس 09142670625 شاااد و موفق باشید
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی, طنز ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

36 Responses to حالا شبِ

  1. 1

    سلام رفیق. قلمت حرف نداره. از من میشنوی نوشته هاتو به اساتید ادبیات نده. از من گفتن.

  2. 2
    mohaddese says:

    درود برشما
    بسیار عالی بود

  3. 3

    خدا لعنتت کنه که دلمو هوایی کردی سمت روستا و خاطرات عشایر.
    یادش به خیر واقعاً.
    هم خندیدم و هم خاطراتم اومدند تو ذهنم و آه سردی کشیدم.
    ولی حالا روزه نَه شب.
    تو که فرق شب رو با روز متوجه نمیشی, خو چه جوری میخوای داستان بنویسی.
    ولی جدی حااال کردم. خوب لحظه ها رو شکار میکنی.
    منتظر بعدیهاش هم هستم و حتمی بیام اون طرفا, باهات قرار میذارم که ببینمت عزیزم.

    • 3.1
      ابراهیم says:

      چی باز تو اومدی به من گیر بدی
      اصلا حقته پس فکر کردی چرا اینو نوشتم
      یه لحظه فکر میکردی میفهمیدی که منظورم از زدن این پست فقط سوزوندن دل تو بوده
      بعدش به تو ربط نداره من دوست دارم شب رو روز ببینم و روز رو شب حرفی داری؟؟!
      چاکریم فراوونتا

  4. 4
    Mehdi rajabi says:

    درود ابراهیم جان. خیلی خوش قلم و خوش ضوقی تبریک میگم بِهِت. با اینکه عجله داشتم نوشتت انقدر برام جذاب بود که بشینم تا آخر بخونم و کامنت بزارم. دمت گرم. خوش باشی.

  5. 5
    محمد‌قاسم کفیلی says:

    سلام ابی جون
    عالی بود توصیفات. دلم روستا خواست.
    این آشیخ حسن خانتون باید باحال باشه ها. خخ.
    خوش باشی.

  6. 6
    s313 says:

    سلام هیوا خیلی عالی مینویسی پاشو برو نوشته هاتو تبدیل به کتاب کن پسر باور کن موفق میشی البته من با نظر امید صالحی موافقم حواستو جمع کن یه کسی که انسانیت داشته باشه پیدا کنی و الا شنیدم اسم خودشونو مینویسند بجای نویسنده اصلی. دوست دارم هرچه سریعتر کتابهاتو بخرم و بخونم به امید اون روز موفق و پیروز باشی هیوا

  7. 7

    آفریییییین ابراهیم جااااالب بود. دوست دارم بیام کمی سر بسر این شیخ حسن خان بذارم هی بش بگم شیخ حسن خاااااان ببینم چی میگه. بازم آفرین به تو پسر خوب و با ذوق و مرام. پیروز باشی ابراهیم.

  8. 8
    نیایش says:

    سلام خخخخ خیلی جالب نوشتید و صحنه ها رو به تصویر کشیدید
    این آقای شیخ حسن خیلی آدم جالبیه.
    دلم یه روستای با صفا میخواد
    روستاها رو دوست دارم فقط برای تفریح
    انشا الله همیشه شاد باشید.

  9. 9

    درود ابراهیم جان
    مطلبت واقعا عالی بود. قلم خیلی جذاب و شیوایی داری. واقعا آدم رو می‌بری توی اون لحظه. برات بهترین‌ها رو آرزو می‌کنم دوست عزیز.

  10. 10
    کامبیز says:

    منو دعوت کن به اون روستا که هستی.
    خیلی عالی نوشتی.

  11. 11
    بهارک says:

    ههخخ ای ول به تو زازم بژاااا نوشته هاااااتو بنویس بخونیم خوشم میاااد

  12. 12
    جابر says:

    سلام خیلی عالی مینویسی چه شخصیت باحالیه این آ شیخ حسن خخخ

  13. 13
    علاء الدین says:

    سلام بر نویسنده صفا و سادگی روستا!
    البته مثل امید نمیگم نوشته‌هاتو به استاد ادبیات نده. اما فکر نکن هرچی گفت درسته. اساتید ادبیات با نگاه خاصی نوشته‌ها رو می‌خونن که البته این عمومیت نداره و ممکنه بعضی‌هاشون استثنا باشن.
    چندتا نویسنده تو محله هستند که شاید اگر می‌شد جمع بشن و با هم داستانی بنویسن شاهکاری از آب درمی‌اومد.

  14. 14
    احمدرضا says:

    درود بر تو واقعا عالی بود تا آخر خوندمش

  15. 15
    دختر نیلگون says:

    سلام. نوشته شما زیبا بود مخصوصا توصیف شما از روستا خیلی برام جالب توجه بود. من هیچ وقت تو روستا زندگی نکردم و از حال و هوای اونجا چیزی نمیدونستم. شما خیلی خوب همه چیز رو توصیف میکنید. من زیاد مینویسم ولی متاسفانه همیشه تو توصیف کردن به خصوص توصیف مکان ها ضعف دارم مادرم میگه بخاطر نابیناییمه ولی خودم مطمین نیستم در هر حال ممنون میشم اگه تو این زمینه من راهنمایی کنید. باز هم بنویسید شاید نوشته های شما به بهتر شدن نوشتن من هم کمک زیادی کنه.

    • 15.1
      علاء الدین says:

      سلام!
      بعضی نیز توصیف رودکی از طبیعت را دلیل نابینا نبودنش می‌دانند. به عبارت دیگر، آنها نابینایی را مانع توانایی توصیف طبیعت و مانند آن می‌دانند. اما این اشتباه است. مهارت توصیف پیرامون تنها بسته به حس بینایی نیست، اگرچه بینایی مهمترین تأثیر را دارد.
      نظرم این است که در آن کارگاه داستان که پیشتر از آن صحبت کرده‌ام، چنین مهارت‌هایی را نیز با هم تمرین کنیم و از تجربیات یکدیگر استفاده نماییم.

    • 15.2
      ابراهیم says:

      سلام به این یکی پریسای محله
      ممنونم از شما
      اگه طرح عمو علا راه بی اهته که عالی میشه همه از تجربیات هم استفاده میکنیم
      راستی اگه براتون ممکنِ یکی از نوشته هاتونو اینجا بزارید ما هم بخونیم
      شاد باشید

  16. 16
    سارای says:

    سلام ابراهیم
    قشنگ بود مرسی برای توصیفات قشنگت
    وای روستا خیلی کیف داره دلم خواست
    راجب توصیفات یک نابینا یه مطلب جالبی شاعرها خونده بودم که چطوری شعر میگن و از چیزهایی که نمیبینن توی اشعارشون استفاده می کنند
    فکر نکنم توی نویسندگی هم مشکلی باشه خب شما مثلا دیوارو و اندازه هاشو با لمس فهمیدی چقدری هست و یا تصاویر دیگه با حس خودت گفتی راجبشون ولی برای من این توصیفات مثل یک تصویر توی ذهنم اومد حتی وقتی صدای حرف زدن درختها رو گفتی خب من خود درختها را تصور کردم اتفاقا نوع توصیفات یک نابینا به نظرم تصاویر و حسهای نوتری هم پیدید بیاره چون این موضوع توی نوشته های شماها و بچه ها واقعا دیدم.فوق العاده و قشنگ بودن.بعد هم خیلی چیزها را میشه از روی اطلاعات توصیف کرد ممکنه حتی من هم یه شهری باشه ندیده باشمش اما از روی اطلاعاتی که از اون شهر دارم توی داستانم استفاده کنم.
    برای هدفت تلاش کن حتما موفق میشی.

    • 16.1
      ابراهیم says:

      سلام به سارای خانم تبریزی خودمون
      ممنونم از شما
      جدی من فقط مینوشتم تا این حد عمیق بهش فکر نکرده بودم که من چطور میتونم چیزایی که نمیبینمو تجسم کنم
      من همینجوری که در باره ی اشیا و اینا شنیدم نوشتم
      یعنی اینا الآن نوعی تجسم بود آیا؟
      آخ جون من برم یه کم قربون خودم برم که اینقده تجسمم قوی هاهاهاهاه
      ممنونم از لطف همیشه گیتون به خودم
      پیروز باشید همیشه

  17. 17
    وحید says:

    سلام ابراهیم جان.
    قلمت حرف نداره. واقعا آفرین بر تو. لذت بردم.
    مرسی از بابت پستت.
    شاد باشی.

دیدگاهتان را بنویسید