خانه
جستجو
Close this search box.
جستجو
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

رمان همدلم باش-پارت 2 و 3

‍هیچ وقت نمی توانست آن روزهای وحشتناک را فراموش کند. روزهایی که نمی دانست درد از دست دادن برادرش را تحمل کند یا برای مادرش سنگ صبور باشد یا برای برادرزاده اش هم پدر هم مادر و هم عمو. یعنی چه طور می توانست اینهمه مسئولیت را  بپذیرد؟ مگر او چه قدر توان داشت؟  15 سالش بیشتر نبود که پدرش را از دست داد و در 20 سالگی زن برادرش و در 24 سالگی برادر 30 ساله اش را. سخت بود بتواند بیتابی های کودکانه آرام را برای پدرش مهار کند ,مادرش را دلداری دهد و از طرفی هم کارهای شرکت امیر و پدرش که هیچ چیزی ازشون سر
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

الان این پست نباید منتشر میشد دیگه. درست؟

آقا الان کور شم اگه از جاکارتا رفتن کسی ناراحت شده باشم. درست؟ خانم الان به خدا که اگه عقده‌ی خارج رفتن داشته باشم. درست؟ بابا اصلا الان ایران چهار‌فصل رو کی ول می‌کنه بره اون طرف قاطی شرجی و گرما و بدبختی. درست؟ الان بچه‌های شش‌نقطه از دوستای انتقاد‌پذیر منن دیگه. درست؟ الان کور بشه کسی بخواد بدیشونو، خودم تیکه تیکه‌اش می‌کنم حتی شده باشه با قلم. درست؟ اما الان یه سوال. درست؟ الان شما خبرنگار نابینا فرستادید اون طرف که مستقیم گزارش بگیره برفسته. درست؟ الان ایشون باید کسی باشن که به زبانم کمی تا حدی تسلط داشته باشن و دقیقا کسی رو انتخاب کردید که هم