با عرض سلام و احترام خدمت دوستان گرامی. امیدوارم همواره موفق، پیروز و سربلند باشید. همونطور که یادم میاد، خیلی وقته که از من پستی منتشر نشده. این مدت که نبودم خوش میگذشت؟ اوکی امیدوارم از این ببعد هم خوش بگذره😀. اومدم تا کمی دربارۀ خاطرات بسیار خوبی که در این مدت کم دانشجویی در دانشگاه گذروندم باهم حرف بزنیم. روزی که فهمیدم در دانشگاه تبریز قبول شدم، واقعا خوشحال بودم، چون دقیقاً هدفم تبریز بود. هرچند به اون رشتهای که خودم دلم میخواست نرسیدهبودم؛ اما گردشگری هم جزء علایقم بود و هست. بعد ثبتنام و مراحلش؛ شنبۀ هفتۀ دومِ مهر، رفتیم تا برای خوابگاه اقدام کنیم. خدا رو
Tag: دانشگاه
سلام بر تمامی آشنایان قدیمی و جدید و در هر حال عزیز محله نابینایان. امید که پاییزتون سرشار از رنگ و لطافت باشه! امروز برای اعضای نابینای محله ما و برای تمام نابیناها روز خاصیه. روزی که عصای سفید به عنوان نماد پیروزی ما بر شب معرفی و شناخته شده و ما این روزرو برای شروع حرکتمون در جهت رسیدن به صبحی روشن غنیمت شمرده و میشماریم. روز عصای سفیدرو تبریک نمیگیم ولی آرزو داریم که این روز برای تمامی اونهایی که نقص بینایی سبب شده راههای متفاوت از بقیهرو برای دستیابی به کامیابیهاشون در پیش بگیرن روزی شاد و روشن باشه! باز هم نوبت یکی دیگه از سفرهای
یک درد ناگزیر! همیشه از طعم نوشابه و دوغ های گازدار بدم می اومد. در کل از هر نوشیدنی ای که گاز داشت، فراری بودم. نه خودم دوستش داشتم، نه معده ام توان هضم و تحملش رو داشت. گاهی هم که به خاطر دوست هام تو دور همی ها می خوردم، باید از قبل خودم رو برای درد بی امون و عجیب معده ام آماده می کردم. خوب خاطرم هست. ترم دوم دانشگاه بود. همون روز هایی که زندگی تو پنجه های بی رحم بیماری ها و مرگ های بی وقفه اسیر نبود. همون وقتایی که شادی ها رود وار جاری بود و غم این همه نزدیک نمی شد
درود به همه ی بازدیدکنندگان محترم وبسایت محله ی نابینایان. امروز با دو فایلِ صوتی، یکی از آقای وحید پَرکوک، و یکی دیگه از خانومِ فاطمه علیمرادی، که هردو بزرگوار نتیجه ی بررسیها و تجربیاتشون از نرم افزار ادوبی کانکت (adobe connect)رو با ما هم محلیهاشون به اشتراک گذاشتند در خدمتتون هستم. میتونید تجربه ی کار عملی شرکت در کلاسهای آنلاین از وحید پَرکوک رو از اینجا، و تجربه ی عملی شرکت در کلاسهای آنلاین از خانومِ فاطمه ی علیمرادی رو که کمی گسترده تر به موضوع پرداختند از اینجا دانلود کنید، یاد بگیرید، و در اختیارِ دوستانتون که احتمالا نیاز به این نرم افزار دارند بذارید. adobe connect
سلام بر خوانندگان دغدغه مند! چندیست که ویروس کُرونا تمام ساحات زندگی را درگیر کرده است. کمتر کسی است که تأثیر این بیماری را در زندگی خود حس نکرده باشد. میتوان گفت، تأثیر حضور این ویروس بر مسائل مختلف آموزشی چشمگیرتر بوده است. تعطیلی مراکز آموزشی و برگزاری دوره های مجازی از مهمترین اتفاقاتی بوده اند که به خاطر شیوع کوید ۱۹ در نظام آموزشی سراسر دنیا افتاده است. کشور ما نیز با برگزاری مجازی دوره های آموزشی کوشید تا گامی در راستای حفظ آموزش در شرایط خاص بردارد. دانش آموزان و دانشجویان نابینا، به عنوان یکی از اقشاری که برای امر آموزش شرایط ویژه ای دارند، با وجود
سلام به همه ی دوستان. وقت بخیر. دوستان، بنده برای انجام برخی کارهای پژوهشی، چند وقتی هستش که به دانشگاه استونی بروک Stony Brook در شهر نیویورک اومدم. در اینجا با دوستانی در گروه کامپیوتر دانشگاه آشنا شدم که در زمینه تولید نرم افزارهای حوزه نابینایان و کم بینایان فعالیت می کنن. همون چیزی که واقعا ما تو ایران خیلی بهش احتیاج داریم. یعنی همکاری نزدیک مراکز دانشگاهی با شرکت های تولید نرم افزار و سازمان های رفاهی. همکاری این سه منجر میشه به تولید نرم افزارهایی که روز به روز بیشتر نابینایان و البته همه معلولان رو مستقل و توانمند می کنه. خوب حاشیه نرَم. دوستان ما در
به نام خدا سلام به شما هم محله ایهای گل. خب من خیلی خوشحالم. چرا؟! الان بهتون میگم. مهر ماه سال ۹۴ بود که برای تحصیل توی رشته ای که دوست داشتم یعنی مترجمی زبان انگلیسی وارد دانشگاه شدم. از اون جایی که عادت ندارم کارام رو داد و فریاد بزنم، تا زمانی که ازش مطمئن نشدم، هر کی ازم می پرسید چند ترمه درس رو توی دوره کارشناسی تموم می کنی؟ می گفتم ۸ یا ۹ ترم، اما خدارو شکر تونستم توی ۷ ترم درسم رو تموم کنم. الان بعضیا با خودشون میگن هنوز که هیچ دانشگاهی امتحاناتش شروع نشده که باید به اون دوستان بگم که من
سلام دوستان: امروز همون طور که قل داده بودم برای شما عزیزان تئوری دوم موسیقی که در بهزیستی جلیلیان مشهد زیر نظر جهاد برگزار شد و مدرک خود جهاد هم بعد از امتحان در صورت قبولی دادند رو مثل سلفژ و تئوری یک براتون آپلود کردم که شما می تونید از اینجا با حجم 482.28 مگابایت دانلود بفرمایید. موفق باشید برای من هم دعا کنید که بتونم به زودی ارگ یاماها a 3000 رو بخرم چون ارگ ندارم 5 سال پیش a 1000 داشتم چون پولش رو لازم داشتم فروختم دیگه ارگ ندارم این ارگی هم که میگم از پارسال قیمتش 3 برابر شده از 4 ملیون شده 13
سلام دوستان: امروز برای شما عزیزان دوره موسیقی سلفژ 1 و تئوری 1 که زیر نظر دانشگاه جهاد دانشگاهی مشهد بود رو آوردم. جزوه تئوری 2 رو هم به زودی براتون آپلود می کنم. من این دوره رو در بهزیستی جلیلیان گذراندم. این مرکز نابینایان مشهد که این دوره ها رو با هماهنگی دانشگاه جهاد برگزار می کنه. شما می تونید این جزوه رو با حجم 542/52 مگابایت از اینجا دانلود بفرمایید. شاد باشید خدا نگهدار.
یادداشت توضیح: این یادداشت پیشتر در کانال تلگرامی محله نابینایان منتشر شده است، اما به منظور قرار دادن مطالب آن در معرض قضاوت طیف گستردهتری از مخاطبان، اقدام به بازنشر آن در سایت محله کردهام. بسیار گفتهاند و بسیار شنیدهایم که تمام گرفتاریهای ما معلولان و به ویژه نابینایان ربط چندانی به کمکاری دولت یا بیتفاوتی جامعه ندارد. البته همین الآن هم که من این مطلب را مینویسم، چندان تعجب نخواهم کرد اگر باز عدهای با آوردن بهانههای نامعقول در صدد توجیه و رفع و رجوع ماجرا برآیند، اما اگر فریب هزار بار و با هزار جلوهگری هم از مقابل ما عبور کند، باز این حقیقت است که یک
چند روز پیش، یعنی 11 مهر. اولین روز دانشگاه در ترم جدید رو پشت سر گذاشتم. همین که کلاس تموم شد سریع جیم زدم و خودم رو به در دانشگاه رسوندم. خدا رو شُکر تاکسی های شیراز مرودشت و بلعکس بودن. اما، بَدیش این بود که مسافر به اندازه کافی نبود. باید حتما چهار مسافر داشته باشه تا حرکت کنه. به هر حال بیشتر از 20 دقیقه منتظر موندم که تاکسی راه بی افته. فاصله بین مرودشت تا شیراز حدود 45 دقیقه هست. سرگرمی من اینه که هندزفری، رو بزارم توی گوشم و نزدیک یاب رو روشن کنم. البته: به صورت آفلاین ازش استفاده میکنم. سرعت تاکسی و فاصله
سلامی گرم در این روز های بهاری، تقدیم به شما دوستان عزیز و هم دل! امشب با قسمت ششم خاطراتم در خدمت شما هستم. وقتی مراقب سؤال ها و پاسخ نامه و کارت ورود به جلسه کنکورم را از منشی تحویل گرفت، برای اولین بار با رضایت کامل از خودم محل جلسه را ترک کرده و به خانه برگشتم و شروع به تنظیم برنامه برای ورود به یک دانشگاه مادر در یک شهر بزرگ و مقبول کردم. به خوبی می دانستم که در انجام خیلی از کار های لازم و ضروری کاملا بی مهارت هستم و باید راهی برای از بین بردن این ضعف ها و بی مهارتی ها
شب های تنهایی, سخت نیست. سرد است!. مثل شب های زمستان, اگر بی پناه باشی! … سلامی به گرمی قلب عشاق, به شما هم محله ای های همراه … امشب با قسمت پنجم خاطراتم در خدمت شما هستم. با نا باوری صحبت های خانم مردانی را می شنیدم و به زحمت سعی می کردم حرف هایش را درک کنم. باور آن چه که به زبان می آورد واقعا برایم سخت بود. نمی توانستم باور کنم که دانشگاه الزهرا را برای همیشه از دست داده ام و تمام زحماتم برای گذراندن بیست واحد درسی فقط به خاطر یک اشتباه کوچک که خودم در آن گناه و تقصیری نداشتم بر باد
کابوس میدیدم!. از خواب پریدم!. میخواستم که به آغوش تو پناه ببرم!. افسوس!… افسوس! یادم نبود که از نبودنت, به خواب پناه برده بودم! … صدای آرام پاندول ساعت سکوت شب را بر هم میزند. شب آرام و سردیست!. امشب باز یکی از آن کابوس های همیشگی به سراغم آمد و خوابم را آشفته کرد. وهشت زده از خواب پریدم. با خودم فکر کردم: برای این که از حال و هوای این کابوس آشفته بیرون بیایم, بهترین کار نوشتن است. پس حالا که قرار است چیزی بنویسم, چه بهتر که با نوشتن ادامه خاطراتم به قولی که به دوستان خوب هم محله ای داده ام وفا کنم. دوست دارم
سلام خوبید؟ چه خبر؟ شاید یه h بزنید بگید این هم بی کاره ها! ولی تعجب نکنید این سؤالی که خیلیها میپرسند و حتی خیلی از استادها و دانشجوها هم از این که ما رو تو کلاس میبینن یه کم گیج میشن نه که فضایی هستیم! حالا مراحم شدم که بگم ما به همراه یک استاد دلسوز میخوایم یه نظر سنجی یا تحقیق کنیم در باره ی مشکلات تحصیلی و رفت و آمد دانشجویان نابینا و کمبینا تو دانشگاهها و اگه بشه قدمی برای دسترس پذیرتر کردن دانشگاه برداریم که مشارکت شما رو میطلبه این رو هم بگم همون جوری که احتمالا میدونید من دانشجوی علامه هستم شما باید
سلاااااااااام سلاااااام دوستان هم محله ای و دوست داشتنی. سلامی گرم تو این زمستون سرد و یخی. خوبین؟ خوشین؟ سلامتید؟ این بار با دست پر اومدم البته زیاد هم پر نیست ولی بهونه ای شد تا بیام پست بذارم. میخوام از تجربه ای که این ترم تو دانشگاه تبریز به دست آوردم باهاتون در میون بذارم. خیلی خیلی خوشحالم امتحاناتم خیلی سخته ولی یه چیزی خیلی خوشحالم میکنه اونم اینه که دانشگاه باهام همکاری کرد و سوالات امتحانی تایپی هستش و با کامپیوتر مینویسم بدون نیاز به منشی و کلی درد سر. خیلی راحت شدم خداییش لذت میبرم مثل افراد عادی سوالات رو خودم میخونم مینویسم ذخیره میکنم تو
سلاااااااام به تمامی گوش کنیهای عزیز و هم محله ایهای با صفا. خوبین؟ خوشین؟ امیدوارم هرجا که هستید شاد و تندرست باشید. دوستان زیاد حاشیه نرم، بریم سر اصل مطلب. حتما از عنوان متن یه چیزایی متوجه شدید. دوستانی که دانشجوی دانشگاه تبریز هستن مستحضر هستن که بعضی امکانات داخل دانشگاه برا ما نابیناها وجود نداره مثلا استودیوی ضبط کتاب نداره یا مثلا مرکز نابینایانی نداره تا اونجایی که من میدونم و پیگیر شدم. دوستانی که دانشجوی دانشگاه تبریز هستن با من در ارتباط باشن یه سری امکانات محدودی رو دست به دست هم بدیم با یه حرکت جمعی بتونیم فراهم کنیم. از اونجایی که اطلاع دقیقی ندارم که
سلام سلااام سلااام. امیدوارم هرجا هستین در سلامتی کامل به سر ببرین و دلهاتون خوش و روح و روانتون شاااادِ شاااد باشه. کلا مینویسم ببینم آخرش چی پیش میاد. این چند وقت مدام تو ذهنم میچرخید که یه پست بزنم ولی جور نمیشد. تا امروز که خییلییی خاطره ی عجیبی داخل پرانتز از نظر خودم!؛ واسم پیش اومد. از آموزش دانشگاه داشتم میومدم بیرون که یه خانمی در جواب آقایی که بهش میگفت ایشون رو راهنمایی کنید گفت: نمیتونه که از پله بره پایین که!!!!! واویلاااا واویلااا!!! خخخخخ! یعنی نمیدونستم بخندم یا گریه کنم! از اونجایی که همیشه در برخورد با چنین شخصیتهایی صبوری به خرج میدم: در حال
دستهها
یه کوچولو درددل
سلام رفقای گل و با مرام و با اخلاق و خوشگل و ماه و دوست داشتنی و بچه محل و همه چی این بار یه مقدار یه جور دیگه شروع کردم چون این بار خاطره ندارم واستون بگم یعنی خاطره جالب ندارم این بار یه کوچولو درددل و اینا البته اینجا جا ی درددل کردن نیست و منم واقعا نمیدونم مشکلم چیه که به شدت عصبی و بد شدم این روزا الان ساعت 7 صبحه و به قول خواننده: ساعت 7 صبح, کار ماها دیگه از 5 گذشت. منو بشناس از سرگذشت گذشتم من از سر گذشت. خلاصه, توی دانشگاه خوابگاه گرفتم و سه شنبه ها که کلاسام تموم
سلام. سلام. سلااااام! بچه ها؟ بزرگتر ها؟ کوچیکا؟ پیرا؟ جوونا؟ خردا؟ کلونا؟ خوبید؟ خوش میگذره؟ عقبیا حال می کنن؟ دستا شله! معمولا همه میدونید وقتی این شکلکی شکلک در میارم، یعنی وقتی تیترک پستکام این ریختکی میشه، یعنی از همه چی و همه جا میخوام و مییام که بنویسم و می نویسم. اولندش که حجم کاریم توی محل کارم اونقدر زیاده که مغزم داره مثل این اورست رفته های حساس به ارتفاع، ورم می کنه که منفجر بشه. نمیدونم چیکار کنم. اگه بگم کارم زیاده، کارفرما میگه خوشومدی! اگه نگم زیاده، کم میارم و به موقع کارا انجام نمیشه و در این حالتم باز بهم میگند خوشومدی! خخخ! کلا