قصه کوکو، 40، 41 و پایان. -تا کی میخوایی این مدلی خودت رو به خواب بزنی؟ خسته نشدی؟ اون پنجره لعنتی تعمیر میخواد و خودم بارها بهت گفتم که اون گیره شل عاقبت یه فاجعه دیگه درست میکنه. لازم هم نبود کسی بگه چون خودت بارها دیدی. پس واسه چی بلند نمیشی؟ واسه چی اقدام نمیکنی واسه چی اون گیره لعنتی رو درستش نمیکنی؟ اون گیره یک دفعه دیگه با یه اشاره باز شد و چیزی نمونده بود فاجعه به بار بیاد و تو فقط اتفاق رو دفعش کردی و باز مچاله شدی توی این چهاردیواری. چند دفعه دیگه باید گرفتار حادثه بشی تا به خودت بیایی؟ چندتا
Tag: زندگی
قصه کوکو، 39. اون روز شنبه بود. پاساژ و تمام شهر با وجود پرچمهای سیاه و عکسهای خیاط پیر روی در مغازهها و دیوارها باز شده و زندگی با وجود موج غم منجمد جاری توی هوا و نشسته روی دلهای مردم همچنان جریان داشت. تابلوی تعطیل پشت در بسته خونه زمان بدجوری به چشم میومد. خصوصا که این در زمانهای عادی تقریبا سابقه نداشت. امکان نداشت مالک اون سالن حاضر و سلامت باشه و اون در بعد از باز شدن باقی پاساژ و بیداری شهر بسته بمونه. اما حالا دو-سه ساعتی از صبح گذشته و در همچنان بسته بود. ساکنان خونه زمان صبح زود مالک سیاهپوش رو دیده بودن
قصه کوکو، 38. پاساژ شلوغ. پرچمهای سیاه. رفت و آمدهای پریشون. چهرههای غمگین. چشمهای خیس. شهر در تکاپویی تلخ. فضای اندوه. عکس بزرگی از یک چهره آشنا و مهربون، با نگاهی آروم و لبخندی صمیمی در میان نواری مشکی… جو عزازده همه جا رو گرفته بود. درد انگار توی هوای منجمد موج میزد. تمام پاساژ، تمام مغازههای شهر، خونه زمان، همه جا، هرگز اینهمه شلوع و اینهمه ساکت نبود. در سالن4تاق باز شد و حلقه گل بزرگی از وسط موج پریشون جمعیت سیاهپوش و چهرههای خیس و آشنا، همون چهرههایی که توی شبنشینیهای خونه زمان همیشه غرق لبخند بودن، روی دست شاگرد خیاط و شاگرد قصاب وارد شد و
دستهها
و تو نیستی
این شبها، این هفتهها، این لحظهها! از کلاس برمیگردم. عصره. خستم. ماسک شجاعت و استحکام و تمام این موارد مسخره رو درست بعد از ورودم به چهاردیواری امنم و بسته شدن در ورودی پشت سرم کنار میزنم. سلام خودم! چطوری خودم؟ حالت خوبه؟ خودم سکوت میکنه. سکوتش انگار فحشم میده. زبون سکوتش رو بلدم. -به نظرت من خوبم؟ آه میکشم. -نه نیستی. البته که نیستی. ولی خوب میشی. باور کن که میشی. کلی درس دارم. باید بجنبم. امتحان سه شنبه مثل تیر داره میرسه و من اصلا آماده نیستم. تمرینهای سه شنبه و دوتا کنفرانسها هم هستن. زمان نیست. خدایا چقدر خستم! کیف سنگین حامل سیستمم رو آهسته میذارم
قصه کوکو، 37. بهمنماه آهسته میگذشت و سرما همچنان همه چیز رو در کنترل خودش نگه داشته بود، اما زندگی همچنان خیال باخت دادن نداشت و شهر زنده راهش رو هرچند خیلی سخت، اما موفق به جلو باز میکرد و پیش میرفت. مالک خونه زمان چند روزی توی بیمارستان موند و به محض اینکه تونست از جاش بلند شه و راحت نفس بکشه طبق انتظار همه و در کمال نارضایتی آدمها دوباره به سالن زمان و به تاریکخونه برگشت و خاطر ساکنان سالن از این بابت کمی جمعتر شد. اما برق و گاز همچنان قطع بود و کسی نمیدونست جنگ زندگی با انجماد تا کی و تا کجا قراره
قصه کوکو، 36. تا مدتها بعد از اون شب منجمد قصه اتفاقی که واسه خفاش افتاد نقل شبهای شلوغ خونه زمان بود. همه بدون استثنا حسابی از این ماجرا خوشحال بودن و محدودیتی هم در ابراز خوشحالیشون قائل نمیشدن. -دلم خنک شد. بدجوری دلم میخواست حق اون پشمالوی پرنده رو بذارم کف دستش ولی از دست من خارج بود. -آره راست میگه حالم جا اومد. -حق با شماست منم این اتفاق رو دوست داشتم. -تنها تو نیستی ما همه دوست داشتیم. -البته این بلایی که سرش اومد دور از انتظار نبود. باید حدسش رو میزد که با این مدلش عاقبت یک کسی یک جایی به یک دلیلی به
قصه کوکو، 35. -اینهمه بهت گفتم بلند شو یه حرکتی کن گوش نکردی! چقدر زور زدم ملتفت بشی اون ترکها خطرناکن! چقدر گفتم این سکون لعنتی رو تمومش کن بیا اون سوراخهای لعنتی رو بگیر! چقدر اصرارت کردم بلند شی پیشگیری کنی که این افتضاح درست نشه ولی نشنیدی! آخرش به جای اینکه پا شی اوضاع رو درست کنی واسه خلاصی از دستم کلیدت رو چرخوندی این در کزایی رو بستی و آروم دراز کشیدی روی این تخت و اجازه دادی پشت این در هرچی نباید پیش بیاد. الان دیگه حله؟ دیگه لازم نیست این در قفل باشه؟ نمیخوایی بلند شی پرتم کنی بیرون؟ محض اطلاعت سرامیکهای اون
قصه کوکو، 34. بهمنماه از قلب انجماد آهسته پیش میرفت و میگذشت. خونه زمان همچنان در تکاپوی آشنای همیشگیش با زمستون در جنگ بود و راهش رو به پیش باز میکرد. سخت بود ولی پیشروی هرچند کند و به شدت سخت، اما در جریان بود. توده گوشه سالن دیگه به هم نریخت و دردسر درست نکرد و حالا آروم و بیخطر به نظر میرسید، اما خیال کوکو و چندتای دیگه همچنان از وجودش در گوشه سالن راحت نبود. -ما باید یه راه سریع و قابل انجام واسه حل دوتا مشکل پیدا کنیم. اولیش این چیزمیزهای این کنار و دومیش قرنیزها که واقعا میتونن خطرساز بشن. -با دومی موافقم ولی
قصه کوکو، 33. سینه سرخ روز بعد وسط تردید و دلواپسی ساکنان خونه زمان با اقدام مالک متحیر سالن ترمیم و بیدار شد. اوایل گیج و به شدت خسته بود ولی خوشبختانه خیلی طول نکشید که حالش جا اومد و روز بعدش داخل ساعت قدیمیش که دوباره تعمیر شده و به کار افتاده بود جاسازی شده و به چرخه اعلام زمان پیوست. بیداری و بازگشت سینه سرخ بازخوردهای متفاوتی در بین ساکنان خونه زمان داشت. شبتابهای بالدار به وضوح شاد بودن، هدهد و بقیه ساعتنشینها هر کدوم به نوعی رضایتشون رو نشون میدادن، و کوکو بدون اینکه چیزی بروز بده از ته دل خوشحال بود. گاهی لبخندی به سینه
34 سال از زندگیم گذشت ولی پشیمون نیستم. چون وقتی صفحات این تاریخچه 34 ساله رو ورق میزنم، میبینم تعداد موفقیتها خیلی بیشتر از شکستها بوده. البته که تعریف آدمها از شکست و موفقیت یکسان نیست. ولی در کل رضایت از خود مهم هست که من به وضوح اونو تو خودم حس میکنم. همین که این حس خوب رو دارم، همین که دلیلی برای زنده بودن دارم، همین که میخوام مصممتر از گذشته تو جاده زندگی به جلو برم، نشون میده آینده روشن هست. فقط باید اشتباهات گذشته رو تکرار نکنم. تاریخچه این 34 سال میگه: نه اونقدر از اومدن آدمهای جدید به زندگیم خوشحال و نه از رفتن
دستهها
41
جمعه شب. لغت های ترم آینده کانون رو از وورکبوک استخراج می کنم. فعلا بدون معنی. داخل تیمتاکم. استخراج لغت خیلی تمرکز نمی خواد پس به خودم مجوز میدم که وسط شلوغی ها بمونم. امشب آخرین شب40سالگیه منه. فردا صبح که بلند شم1سال جلوتر رفتم. خاطرم هست1زمانی خیال می کردم1زن40ساله چه قدر آدم پیریه! حس می کردم چه قدر40سالگی بی رویاست. چه قدر سرد و چه قدر خاک گرفته و غمگین. از این سن می ترسیدم. حس می کردم بدجوری کسالت بار و تاریکه. دلم به هیچ عنوان تجربه کردنش رو نمی خواست. الان بدم نمیاد برگردم عقب و نوجوون باشم ولی در اینجای جاده هم به هیچ وجه
البته قدری با من حرف بزنید. یک مشت حرف ها بزنید که توی عمرم نشنیده باشم. من شنیدار حرف های تکراری نیستم. ولی کلمات همیشه خودشان هستند. آنها هم زندگی خودشان را دارند. همان هایی که همیشه بوده اند و امروز هم هستند و فردا هم خواهند بود. این ما آدم ها هستیم که هر روز یک رنگ عوض میکنیم. امروز خودمان هستیم و فردا کس دیگری میشویم. وقتی به صد درجه زیر صفر رسیده باشی هیچ کلمه ای به کارت نمیآید. درست مثل من. منی که دیگر هیچ وقت خودم نیستم اما به هر طریقی روز ها را به شب و شب را تا صبح سپری میکنم. به
دستهها
حباب
اگر توی یه لیوان آب مقداری کف بریزیم، مثلاً مایع دست شویی یا ظرفشویی یا هر چیز کف کننده ی دیگه ای، وقتی یه نی داخلش فرو کنیم و آروم توش فوت کنیم، حبابهایی روی لیوان شکل میگیره. یه صدای خاصی هم میده. معمولاً این حبابها و حتی صداشون برای ما جذابن. به خصوص برای بچه ها و یا حتی خیلی از بزرگترها که اهل سرگرمیهای لحظه ای هستن. این کار میتونه دقایقی هرچند کوتاه باعث شادی و حتی خنده های از ته دل ما هم بشه. ولی چند دقیقه که میگذره و حبابها به خاطر خستگی ما از تکرار این کار میترکن و از بین میرن، دیگه نه
دستهها
یه بازیه خطرناک
یه بازیه خطرناک. آره، یه بازیه خطرناک. اسمش زندگیه. پس یه بازی، به اسم زندگی. بعضیا، تا وقتی همه چی دارن و یا همه چی از نظر خودشون واسشون اوکیه، فکر میکنن بازی رو میبرن. البته، یه چیزی، اینا نمیدونن بازیه که، اینا فقط اسمشو میدونن. اسمش، زندگیه، ولی نمیدونن فلسفش چیه که. فلسفشم، من گفتم، به نظر من، یه بازیه. یه بازی، یه استراتژی، یه استراتژیه وحشتناک، یه استراتژیه خطرناک. شاید در ظاهر فقط اسمش زندگیه. و صد البته که شاید خیلیا یا فلسفشو ندونن، یا قبول نکنن، یا کسی که واسه این فلسفه اسم انتخاب کرده رو دیوونه خطاب کنن. خب، میگفتیم، زندگی، در ظاهری آروم و
دستهها
یادداشت هشت آبان
سلام دوباره اومدم با یکی از در هم نوشت های بی سر و تهم. دلم میخواد توی این نوشته همون طوری باشم که دوست دارم توی دنیای واقعی هم می شد بود. یعنی هیچ قاعده ای رو دنبال نکنم و به حرفش گوش ندم. دلم میخواد ولی این خواستنش دلیل نمیشه که حتما بتونم و موفق بشم به انجامش. چقدر این زندگی از نظر من بی هدفه. چرا؟ نمیدونم. حس می کنم از بس سر خودمو شولوغ کردم و پول کمی در میارم، زندگی ارزش زندگی کردن نداره. البته که اگه فقیرتر بودم بیشتر شاکی می شدم و هرچی به سمت پولداری پیش برم کمتر از این نق ها
بسم الله الرحمن الرحیم و سلام! اواخر دوران دبستان یا همون ابتدایی خودمون بود که پس از علاقهمندی به نوشتن داستان، هوای سرودن هم به سرم زد. اول راهنمایی قطعهای درباره پاییز سرودم که گاهی وزن داشت و گاهی نه. گاهی قافیه داشت و گاهی نه. اگه بخوام اسم قالبشو «سپید» بذارم که وزن و قافیه داشت و نمیشه. اگه هم بخوام اسم قالبشو «نیمایی» بذارم، جداً به امثال «نیما» و «سهراب» توهین کردم. در واقع انشایی بود که به تقلید از خواهرم و دخل و تصرفات خودم درباره پاییز مینوشتم و حالا با کمی پس و پیش شدن کلمات شبیه یه قطعه شعر ناشیانه شده بود. اون
دستهها
یک پست خالی
مثل همیشه سلام سلام سلام و صد سلام و درود سه رود چهار رود و هزار و یک رود. اما اینبار با همیشه کلی فرق داره. این بار خبری از صدای زندگی نیست, چون زندگی توی گوشای من هیچ صدایی نداره, پر از صدای خستگی, پر از سقوط, پر از دویدن و نرسیدن, شوخی نیست, تا حالا همه ی پست های صدای زندگی شوخی بود, از این به بعد لحن زندگی تغییر کرده, خیلی هم جدی و پر ماجرا حرف می زنه, خلاصه این که: دلم تنگ است, هوای چشم هایم ابری, تمام اشک هایم را نسیم سرد زندگی با خود برد, حالا دیگر هیچ ندارم, حتی اشک برای
دستهها
صدای زندگی
خستگی می گوید, من نمی گویم. روزی بود و روزگاری, یک آدمی بود به اسم من که اسمم را نبرم بهتر است, حالا چه بگویم؟. یک دفتر یادداشت دارم کلان کلان کلان. اما هیچ چیز مفیدی در آن نیست, هیچ چیزی که بشود اسمش را زندگی گذاشت. می نشینم و برمی خیزم, سرم سوت می کشد, درد می آید, گوش هایم صداها را خفیف می شنوند, این از تأثیر کامپیوتر است, پاهایم خسته می شود و وز وز می کنند, روی دو پا می ایستم, یکی نمی گوید لا مصب مگر مرض داری بیخود وقتت را تلف می کنی؟. چرا البته که می گوید ولی کو گوش شنوا؟, نمی
دستهها
صدای زندگی
سلام دوستان, خوبید؟, سلامتید؟ کیفتون کوکه؟, خُُُُُُُُب به سلامتی, حال منم عالیه, از این بهتر نمیشه. این یادداشتم مربوط به سال 93 است, یعنی اوج دلتنگی و کمی هم شاید هم خیلی زیاد احساس گرفتاری, اصلا دوست ندارم روحیه کسی را خراب کُنَمااااااا به هیچ وجه حتی خودم که قرار بود در برنامه ی دوم آشپزیم از کار با سیب زمینی حرف بزنم, خخخ, راستش رفتم به خاطراتم سری زدم و خودم که خیلی دلم به حال خودم سوخت خخخ, گفتم بد نیست از دوستان هم محله ای هم نوعم هم نظر بگیرم و پای روانشناس ها را وسط بکشم و آمار روان شناس های نابینامون را بگیرم, خب
سلام بچه ها. خوبین؟ امیدوارم حالتون خوب باشه و اوضاع بر وفق مراد. راستش امروز به این فکر میکردم که چقدر زندگی ما جالبه. امروز و اینجا یکی متولد میشه و همین لحظه یکی دیگه توی یه جای دیگه از این کره ی خاکی، چشماش رو واسه همیشه روی زندگی میبنده. یکی چشماش پر از اشکه و یکی از ته دل میخنده. البته که همین تضادهاست که زندگی رو واست شیرین و خواستنی میکنه. همین که نمیدونی زندگی 1 ساعت بعد چی واست داره، همین بهت روحیه و امید واسه ادامه دادن میده. از دیروز که پست تسلیت توی محله ی همیشه خواستنیم زده شد، خوب حالم زیاد خوب