دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

ماهِ من، مهتاب. شماره 47.

قصه کوکو، 40، 41 و پایان.   -تا کی می‌خوایی این مدلی خودت رو به خواب بزنی؟ خسته نشدی؟ اون پنجره لعنتی تعمیر می‌خواد و خودم بارها بهت گفتم که اون گیره شل عاقبت یه فاجعه دیگه درست می‌کنه. لازم هم نبود کسی بگه چون خودت بارها دیدی. پس واسه چی بلند نمیشی؟ واسه چی اقدام نمی‌کنی واسه چی اون گیره لعنتی رو درستش نمی‌کنی؟ اون گیره یک دفعه دیگه با یه اشاره باز شد و چیزی نمونده بود فاجعه به بار بیاد و تو فقط اتفاق رو دفعش کردی و باز مچاله شدی توی این چهاردیواری. چند دفعه دیگه باید گرفتار حادثه بشی تا به خودت بیایی؟ چندتا
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

ماهِ من، مهتاب. شماره 46.

قصه کوکو، 39. اون روز شنبه بود. پاساژ و تمام شهر با وجود پرچم‌های سیاه و عکس‌های خیاط پیر روی در مغازه‌ها و دیوارها باز شده و زندگی با وجود موج غم منجمد جاری توی هوا و نشسته روی دل‌های مردم همچنان جریان داشت. تابلوی تعطیل پشت در بسته خونه زمان بدجوری به چشم میومد. خصوصا که این در زمان‌های عادی تقریبا سابقه نداشت. امکان نداشت مالک اون سالن حاضر و سلامت باشه و اون در بعد از باز شدن باقی پاساژ و بیداری شهر بسته بمونه. اما حالا دو-سه ساعتی از صبح گذشته و در همچنان بسته بود. ساکنان خونه زمان صبح زود مالک سیاهپوش رو دیده بودن
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

ماهِ من، مهتاب. شماره 45.

قصه کوکو، 38. پاساژ شلوغ. پرچم‌های سیاه. رفت و آمدهای پریشون. چهره‌های غمگین. چشم‌های خیس. شهر در تکاپویی تلخ. فضای اندوه. عکس بزرگی از یک چهره آشنا و مهربون، با نگاهی آروم و لبخندی صمیمی در میان نواری مشکی… جو عزازده همه جا رو گرفته بود. درد انگار توی هوای منجمد موج می‌زد. تمام پاساژ، تمام مغازه‌های شهر، خونه زمان، همه جا، هرگز اینهمه شلوع و اینهمه ساکت نبود. در سالن4تاق باز شد و حلقه گل بزرگی از وسط موج پریشون جمعیت سیاهپوش و چهره‌های خیس و آشنا، همون چهره‌هایی که توی شبنشینی‌های خونه زمان همیشه غرق لبخند بودن، روی دست شاگرد خیاط و شاگرد قصاب وارد شد و
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

و تو نیستی

این شب‌ها، این هفته‌ها، این لحظه‌ها! از کلاس برمی‌گردم. عصره. خستم. ماسک شجاعت و استحکام و تمام این موارد مسخره رو درست بعد از ورودم به چهاردیواری امنم و بسته شدن در ورودی پشت سرم کنار می‌زنم. سلام خودم! چطوری خودم؟ حالت خوبه؟ خودم سکوت می‌کنه. سکوتش انگار فحشم میده. زبون سکوتش رو بلدم. -به نظرت من خوبم؟ آه می‌کشم. -نه نیستی. البته که نیستی. ولی خوب میشی. باور کن که میشی. کلی درس دارم. باید بجنبم. امتحان سه شنبه مثل تیر داره می‌رسه و من اصلا آماده نیستم. تمرین‌های سه شنبه و دوتا کنفرانس‌ها هم هستن. زمان نیست. خدایا چقدر خستم! کیف سنگین حامل سیستمم رو آهسته می‌ذارم
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

ماهِ من، مهتاب. شماره 44.

قصه کوکو، 37. بهمنماه آهسته می‌گذشت و سرما همچنان همه چیز رو در کنترل خودش نگه داشته بود، اما زندگی همچنان خیال باخت دادن نداشت و شهر زنده راهش رو هرچند خیلی سخت، اما موفق به جلو باز می‌کرد و پیش می‌رفت. مالک خونه زمان چند روزی توی بیمارستان موند و به محض اینکه تونست از جاش بلند شه و راحت نفس بکشه طبق انتظار همه و در کمال نارضایتی آدم‌ها دوباره به سالن زمان و به تاریکخونه برگشت و خاطر ساکنان سالن از این بابت کمی جمعتر شد. اما برق و گاز همچنان قطع بود و کسی نمی‌دونست جنگ زندگی با انجماد تا کی و تا کجا قراره
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

ماهِ من، مهتاب. شماره 43.

قصه کوکو، 36.   تا مدت‌ها بعد از اون شب منجمد قصه اتفاقی که واسه خفاش افتاد نقل شب‌های شلوغ خونه زمان بود. همه بدون استثنا حسابی از این ماجرا خوشحال بودن و محدودیتی هم در ابراز خوشحالیشون قائل نمی‌شدن. -دلم خنک شد. بدجوری دلم می‌خواست حق اون پشمالوی پرنده رو بذارم کف دستش ولی از دست من خارج بود. -آره راست میگه حالم جا اومد. -حق با شماست منم این اتفاق رو دوست داشتم. -تنها تو نیستی ما همه دوست داشتیم. -البته این بلایی که سرش اومد دور از انتظار نبود. باید حدسش رو می‌زد که با این مدلش عاقبت یک کسی یک جایی به یک دلیلی به
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

ماهِ من، مهتاب. شماره 42.

قصه کوکو، 35.   -اینهمه بهت گفتم بلند شو یه حرکتی کن گوش نکردی! چقدر زور زدم ملتفت بشی اون ترک‌ها خطرناکن! چقدر گفتم این سکون لعنتی رو تمومش کن بیا اون سوراخ‌های لعنتی رو بگیر! چقدر اصرارت کردم بلند شی پیشگیری کنی که این افتضاح درست نشه ولی نشنیدی! آخرش به جای اینکه پا شی اوضاع رو درست کنی واسه خلاصی از دستم کلیدت رو چرخوندی این در کزایی رو بستی و آروم دراز کشیدی روی این تخت و اجازه دادی پشت این در هرچی نباید پیش بیاد. الان دیگه حله؟ دیگه لازم نیست این در قفل باشه؟ نمی‌خوایی بلند شی پرتم کنی بیرون؟ محض اطلاعت سرامیک‌های اون
دسته‌ها
سریال ایرانی

سریال در انتهای شب

«در انتهای شب»، نام یکی دیگه از سریال‌هاییه که به منظور جلب رضایت خاطر شما عزیزان به لیست محصولات توضیح‌دار شده در محله نابینایان اضافه شده و به دوستداران این دسته از آثار ارائه میشه.   سریال در انتهای شب اثری در ژانر درام اجتماعی، به نویسندگی و کارگردانی آیدا پناهنده، با تهیه‌کنندگی محمد  یمینی، محصول سال 1403 ایرانه.   داستان این اثر قصه زوجی هنرمند به نام‌های ماهرخ و بهنامه که بعد از 10 سال زندگی مشترک به دلایل متعدد با مشکلات متعددی دست‌به‌گریبانن به طوری که گره‌ها و چالش‌های سر راهشون چرخ زندگی مشترکشون رو از گردش متوقف و عرصه رو به هردوی اونها و به تنها
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

ماهِ من، مهتاب. شماره 41.

قصه کوکو، 34. بهمنماه از قلب انجماد آهسته پیش می‌رفت و می‌گذشت. خونه زمان همچنان در تکاپوی آشنای همیشگیش با زمستون در جنگ بود و راهش رو به پیش باز می‌کرد. سخت بود ولی پیشروی هرچند کند و به شدت سخت، اما در جریان بود. توده گوشه سالن دیگه به هم نریخت و دردسر درست نکرد و حالا آروم و بی‌خطر به نظر می‌رسید، اما خیال کوکو و چندتای دیگه همچنان از وجودش در گوشه سالن راحت نبود. -ما باید یه راه سریع و قابل انجام واسه حل دوتا مشکل پیدا کنیم. اولیش این چیزمیزهای این کنار و دومیش قرنیزها که واقعا می‌تونن خطرساز بشن. -با دومی موافقم ولی
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

ماهِ من، مهتاب. شماره 40.

قصه کوکو، 33. سینه سرخ روز بعد وسط تردید و دلواپسی ساکنان خونه زمان با اقدام مالک متحیر سالن ترمیم و بیدار شد. اوایل گیج و به شدت خسته بود ولی خوشبختانه خیلی طول نکشید که حالش جا اومد و روز بعدش داخل ساعت قدیمیش که دوباره تعمیر شده و به کار افتاده بود جاسازی شده و به چرخه اعلام زمان پیوست. بیداری و بازگشت سینه سرخ بازخوردهای متفاوتی در بین ساکنان خونه زمان داشت. شبتاب‌های بالدار به وضوح شاد بودن، هدهد و بقیه ساعتنشین‌ها هر کدوم به نوعی رضایتشون رو نشون می‌دادن، و کوکو بدون اینکه چیزی بروز بده از ته دل خوشحال بود. گاهی لبخندی به سینه
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

ماهِ من، مهتاب. شماره 39.

قصه کوکو، 32. پاساژ به سرعت به شلوغی گذشته می‌شد. مغازه‌ها با وجود آثار حادثه که کم و بیش در گوشه و کنارشون هنوز باقی بود دوباره باز می‌شدن و همه چیز آروم آروم در حال بازگشت به زمان پیش از حادثه بود. تعمیرات در جریان رفت و آمدها و کسب و کار پیش می‌رفت و رفت و آمدها به فضای نیمساز جون دوباره می‌دادن. در خونه زمان شب‌های زمستون هنوز خالی از شبنشینی‌های شلوغ گذشته اما همچنان زنده و پرتکاپو بودن. تب از تاریکخونه تا حد زیادی عقب کشیده ولی مالک خونه زمان همچنان در حاله‌ای از خستگی و سکوت باقی مونده بود و این ابدا موجبات رضایت
دسته‌ها
سینمایی ایرانی

فیلم سینمایی یک عاشقانه ساده

یک عاشقانه ساده چهل و نهمین فیلم سینماییه که در محله نابینایان برای جلب رضایت همراهان خواهان محصولات توضیح‌دار محله تنظیم و ارائه میشه که امیدواریم دوستش داشته باشید. این فیلم اثری عاشقانه و درام به کارگردانی و تهیه‌کنندگی سامان مقدم، با فیلم‌نامه‌ای از امیر عربی، محصول سال 1390 ایرانه. مدت‌زمان این فیلم یک ساعت و ۴۴ دقیقه و محتواش مناسبِ افراد بالای 15 ساله.   «فرزند آدم محکوم به سرنوشتی بود که پدر و مادرش برایش رقم زدند. سیب دندان‌زده همه‌ قصه را خراب کرد. آدمیزاد، محکوم شد اما سرنوشتش را به باد نسپرد. در عذاب زمین، دنبال راهی رفت که شاید به بهشتش بازگردد. انسان همیشه دنبال
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

ماهِ من، مهتاب. شماره 38.

قصه کوکو، 31. خونه زمان دوباره باز شد. همونطور که تصور و انتظار می‌رفت، مالک سالن به هیچ قیمتی حاضر نشد دوباره به بیمارستان برگرده و حتی با رفتن به هتل هم موافقت نکرد. شاگردهای خیاط و قصاب بعد از اون آشوبی که درست کردن حسابی به دردسر افتادن اما بیماری که حالا همچنان بیمار اما بیدارتر از پیش بود با جمع کردن امضای کتبی و کمک‌های شفاهی اهل پاساژ و آشناهای بیرون پاساژ موفق شد رأی پلیس‌رو عوض کنه و نجاتشون بده. بچه‌ها برخلاف انتظارشون و در یک غافلگیری شدید بلافاصله توسط اوستاهاشون پذیرفته شدن و با احترام بیشتر از پیش به سر کارهاشون برگشتن. با حضور مجدد
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

ماهِ من، مهتاب. شماره 37.

قصه کوکو، 30.   پیش از باز شدن پنجره کوکو حس می‌کرد بدتر از این نمیشه ولی بعد از اون فهمید که اوضاع می‌تونه از بد هم بدتر باشه. با باز شدن پنجره راه عبور هوا باز شد ولی راه موارد دیگه هم باز شد. خفاش و زهر کلامش یکی از اون موارد بود. کوکو با تمام وجود سعی می‌کرد ندیده و نشنیده بگیره ولی در شرایط موجود گاهی این کار واقعا سخت می‌شد. با باز شدن راه ورود و خروج آدم‌ها تقریبا همیشه داخل سالن نیمه ویران حاضر بودن و در نتیجه ساعتنشین‌های خونه زمان تقریبا هیچ مهلتی برای انجام آزادانه کارهایی که باید انجام می‌شدن نداشتن. شاگرد
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

ماهِ من، مهتاب. شماره 36.

قصه کوکو، 29.   روزهایی که بعد از ماجرا رسیدن در لیست بدترین روزهای تمام عمر کوکو بودن. از اطراف شنیده بود که زنگ‌های خونه زمان درست در وسط آتیشسوزی صدای اعلام خطر‌رو به آتشنشانی و باقی شهر رسوند و اون‌ها هرچند دیر اما عاقبت رسیدن و ساختمون پاساژ‌رو از ویرانی کامل نجات دادن ولی حجم ویرانی بسیار بالا بود. کوکو و بقیه یک هفته بعد از حادثه به خودشون اومده بودن و در نتیجه جهان اطراف کوکو یک هفته کامل در سکوت و ویرانی گذشته بود. حالا اون‌هایی که مونده بودن بیدار و هرچند سخت اما سفت و مداوم مشغول پیشبرد اوضاع بودن ولی مشکلات زیاد و پیشرفت
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

ماهِ من، مهتاب. شماره 35.

قصه کوکو، 28. کوکو نمی‌دونست چه مدت در سکوت سیاهش شناور باقی موند. هیچ درکی از زمان نداشت. هیچ درکی از هیچ چیز نداشت. زمانی که نورها و بعدش صداها اول به رنگ خیال، بعد کم‌کم واقعیتر و واقعیتر شدن، کوکو حس کرد همراهشون سنگینی، درد و وحشت هم به تدریج به وجودش برمی‌گشتن. دلش می‌خواست نشنیده و ندیده بگیره. دلش می‌خواست جهان دست از سرش برداره تا بتونه به پیش رفتن در بطلان ادامه بده. وحشت تموم بشه. درد تموم بشه. همه چیز تموم بشه و عدم، این عدمه عزیز برای همیشه از همه چیز نجاتش بده. کوکو به شدت از بیدار شدن و مواجهه با چیزی که
دسته‌ها
سینمایی ایرانی

سینمایی بی‌رویا

فیلم سینمایی «بی‌رویا»، محصول توضیح‌دار شده این بار و این ماه سینما محله نابینایانه.   فیلم بی‌رویا، به نویسندگی و کارگردانی آرین وزیر دفتری و با تهیه کنندگی سعید سعدی و هومن سیدی، کاری در ژانر درام و اجتماعی، محصول کشور خودمون ایرانه.   بی‌رویا اولین فیلم بلند آرین وزیر دفتریه که پیش از این جوایز ارزنده‌ای در فیلم کوتاه دریافت کرده بود. وزیر دفتری با همین فیلم در چهلمین جشنواره فیلم فجر حضور پیدا کرد. این فیلم با نام انگلیسی Without Her «بدون او» نماینده ایران در بخش افق‌های ویژه جشنواره ونیز ۲۰۲۲ بود. سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول زن که در چهلمین جشنواره فیلم فجر نصیب
دسته‌ها
سریال ایرانی

سریال گناه فرشته

در این نوبت به اتفاق هم به قلب داستانی جدید زده و به تماشای یکی دیگه از سریال‌های توضیح‌دار شده در محله نابینایان می‌شینیم که امیدواریم مورد پسندتون واقع بشه. سریال ایرانی «گناه فرشته» کتابی پرماجراست که این بار همراه هم بازش می‌کنیم و در صفحاتش پیش میریم.   سریال «گناه فرشته»، اثری به نویسندگی، کارگردانی و تهیهکنندگی «حامد عنقا»، محصول کشور خودمون ایرانه. شاید دونستن این مطلب که این سریال اولین تجربه «حامد عنقا» در عرصه کارگردانیه خالی از لطف نباشه. این نویسنده سریال‌های پرمخاطب از قبیل پدر، نردبام آسمان، تنهایی لیلا، انقلاب زیبا و بر سر دو راهی، و آخرین تجربه تولید و نویسندگی‌اش سریال آقازاده، در
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

ماهِ من، مهتاب. شماره 34.

قصه کوکو، 27.   دو روز بود که زمین و آسمون زیر رگبار و توفان به خودشون می‌پیچیدن. زمانی که در روز سوم تگرگ هم به این قائله اضافه شد دیگه پایداری ممکن نبود. خیابون‌ها یخ زدن، بوم‌ها از دونه‌های درشت سفید پوشیده شدن، درخت‌ها زیر بار تگرگ و فشار توفان شکستن و روی ماشین‌ها و خیابون‌ها و سقف‌ها افتادن و کلی خسارت بالا آوردن، و عاقبت با بالا اومدن ارتفاع برف و یخ پشت در خونه‌ها و ناممکن شدن ورود و خروج و تردد به دلیل سرما و تگرگی که متوقف نمی‌شد، شهر به حالت تعطیل کامل در اومد و کاملا به لاک انتظار فرو رفت. این وسط،
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

ماهِ من، مهتاب. شماره 33.

قصه کوکو، 26.   و زمان همچنان نامحسوس و مداوم می‌گذشت. هوا روز به روز سردتر می‌شد و انگار این پیشروی خیال انتها نداشت. مهمونی پردردسر اون هفته برگزار شد و همه چی درست پیش رفت و در کمال خاطرجمعی کوکو هیچ کدوم از ساعتنشین‌های خونه زمان به خاطر شکستن هیچ اصلی به دردسر نیفتادن. بین آدم‌ها هم همه چی خوب پیش رفت و کارها خیلی سریع از گفتار به عمل رسیدن. مالک خونه زمان از طرح‌های داده شده استقبال کرد اما تأکید کرد که هرگز اجازه ورود اسباب‌بازی‌های ترکیبی‌رو به لیست محصولاتش نمیده و اصرارها و توضیحات هم کاری از پیش نبردن. در نتیجه گرداننده این ماجرای جدید