بایگانی برچسب: s



اولین پست من، خاطره آشنایی‌ام با محله نابینایان.

سلام. امیدوارم که حالتون خوب و روزگار بر وفق مراد باشد. خوشحالم از اینکه تونستم عضو کوچکی از این محله بزرگ باشم. می خوام در اولین پستم خاطره آشنا شدنم با محله را تعریف کنم. سال ۱۳۹۸ بود که گوشی … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در تلفن همراه, خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , | 15 دیدگاه

ماهِ من، مهتاب. شماره 6.

پیشی. زمانی من یه گربه داشتم. یه گربه‌ی رنگی. چندتا رنگ رو با هم داشت و ترکیبش قشنگ بود. بهش می‌گفتم پیشی. نمی‌خواستم اسم روش بذارم. پیشی اتفاقی و به مرور اسمش شده بود. از بس که روی هوا اینطوری … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | 2 دیدگاه

تجسم یک رویای دوردست، قسمت سوم.

یک درد ناگزیر! همیشه از طعم نوشابه و دوغ های گازدار بدم می اومد. در کل از هر نوشیدنی ای که گاز داشت، فراری بودم. نه خودم دوستش داشتم، نه معده ام توان هضم و تحملش رو داشت. گاهی هم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , | 5 دیدگاه

خاطره بازی

دوستان عزیزم در محله نابینایان سلاااام. امیدوارم که حال دلتون خوب باشه. برای راهنمایی یک دوست گذرم به محله افتاد که تماااام خاطرات شیرین هفت سال گذشته از خیالم گذشت. یادش بخیر چه روزای قشنگ و خاطره انگیزی در این … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , | 25 دیدگاه

یخ زده ترین بستنی که تا حالا دیده بودم!

یخ ترین بستنی که تا حالا دیده بودم! سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام! چطووووووووووووووووورید؟ خوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووبید؟ خب خب خب! بسه! بگم سلام! چطورید و آیا خوبید؟ سلامتید؟ چقدر حال میکنید؟ هیچی! چون کرونا هست حال نمیکنیم! خب چه بد! ولی، امروز اومدم با یه خاطره … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 18 دیدگاه

یه داستانک مایِل به خاطره یا شایدم برعکسش!

صدای خروس رو که میشنوم هرجا که باشم در هر زمانی پرتاب میشم به دیروزها، به روستا و به دوران بچگیها آخ که چه روزایی بودن اون روزا و چه زود گذشتن اون روزا تو روستا همه خونه ها حداقل … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , | 7 دیدگاه

رعد و کفش های شایان

سلام دوستان ممکنه خیلی هاتون منو نشناسید چون اعضای سایت به نظرم حسابی جدید الورود هستن. فرقی نمیکنه منو بشناسید یا نه مهم اینه که این خاطره واقعی و دو سال پیش برام اتفاق افتاده. ی سری حوادث رخ داد … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 91 دیدگاه

اه. لعنتی!

نشسته بود روی سنگ‌فرشی که باهاش جدول رو فرش کرده بودند و داشت زار زار گریه می‌کرد. خیلی بد گریه می‌کرد. انگاری که کسی رو از دست داده باشه. یا انگاری که کسی داشته باشه اذیتش کنه. یا انگاری که … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , | 44 دیدگاه

تلخ اما کاملا واقعی. صالح هم رفت از بینمون.

سلام بچه ها. باید منو ببخشید که بلد نیستم یه مطلب تسلیت کاملا عادّی و رسمی بنویسم. پریروز بود که با یه پست توی کانال تلگرامی شب روشن شکه شدم. مضمونش این بود. صالح شمس، دوست مداح نابینامون توی کُماست … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, اخبار, خاطره, صحبت های خودمونی, صوتی, موسیقی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , | 10 دیدگاه

اولین پست من در محله‌‌. خاطره‌ی نام‌نویسی.

خاطره نام نویسی من در محله نابینایان سلاااااااااام هم‌محلی‌ها‌. حالتون چطوره؟ خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟ امروز بالاخره بعد از کلی انتظار، اولین پستم رو منتشر می کنم. چرا انتظار؟ سوال خوبیه‌. من هم اومدم که خاطره این انتظار رو تعریف کنم‌. … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , | 40 دیدگاه

کُرونا گرفتم!

سلام عزیزان، چه خبر؟ آیا کسی از میان شما هست که به ما بگوید، آنچه نباید بگوید؟ حرف از کُرونایی میزنم که دامنم را که هیچ، کُلِ کله‌پاچه تا اندام‌های مرکزی بدنم را گرفت و ول نکرد. آری دوستان به … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , , , , , , , , , | 30 دیدگاه

خاطره روز اول رفتن من به کلاس پنجم!

سلام هم‌محلیها و دوستای گلم! امیدوارم که مثل من و مثل همیشه حالتون خوب باشه، سرحال و سلامت باشید! امروز تصمیم گرفتم خاطره روز اول رفتنم به مدرسه را براتون تعریف کنم. آهان راستی منظورم از روز اول مدرسه، روز … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , | 21 دیدگاه

یک حادثه واقعی که داشت منجر به مرگم می‌شد

خیلی اتفاق افتاده بود که پیشِ اعضای خانواده، فامیل، مهمون‌ها، همسایه‌ها، رفقا، دراز بکشم؛ ولی هرگز پیش نیومده بود در حضور هیچ کودوم از شاگرد‌هام یا والدینشون دراز بکشم. دیشب اما این اتفاق افتاد. علیِ ده‌ساله، به همراهِ پدرش، و … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی, گزارش | برچسب‌شده , , , | 53 دیدگاه

از کوچه باغ خاطراتم تا آشنایی با محله نابینایان

بنام آفرینش.     خانواده ی من هم مثل بسیاری از خانواده های آن دوره به درس خواندن اهمیت ویژه ای می دادند و از هر راه و روشی برای اول شدن در دروس مدرسه استفاده می کردند. البته با … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | 6 دیدگاه

120 روز تعطیلات خود را چگونه گذراندم؟

بعد از کلی گیر و گور و قار و قور و از اینجور حرفا، بنا بر این شد که اول مهر 98 برم سر کلاس. از یه طرف ذوق و شوق داشتم که آخ جون. بالاخره وارد جایی میشم که … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, صوتی | برچسب‌شده , , , , | 4 دیدگاه

خوااااااااااهش میکنم موقع رانندگی خوابتون نره! وگرنه مثل من ممکنه بقیه نابینایان و نیمه بینایانمون رو هم به کشتن بدید…خخخخخخخخخخخ

خب به نظرم اگه اشتباه نکنم طبق معلول، نه ببخشید طبق مسئول نه طبق مجهول نه مسعود، محمود، مهدی! ای بابا گیر دادین ها. منظورم طبق رواله دیگه حالا شما اسمشو هرچی میذارید دیگه من بیخبرم ازش!!خخخخ آره داشتم عرض … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده | 7 دیدگاه

ماندگارترین یلدا

به نام خدا. آن روزها تنها هشت سال داشتم. چند روز بیشتر به شب یلدا نمانده بود. هوا به شدت سرد شده بود و سوز عجیبی داشت. همه در تلاش برای خرید خوراکیهای خوشمزه برای شب یلدا بودند. همه در … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 9 دیدگاه

در هیاهوی بنبست قسمت چهارم

امشب هم آمدم تا یک سلام بکنم. سلامی دوباره به گوش های گرمتان که شنیدار نوشته های من و دیگر نویسنده ها هستند. حالا که دارید برنامه تولد هشت سالگی دنیای شنیداریتان را می شنوید من هم تصمیم گرفتم عرایضم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 2 دیدگاه

اینجا آمریکا، مقدمه

سلام دوستان. وقت بخیر. همون طور که قبلا هم گفته بودم، من برای انجام کار پژوهشی یا همون فرصت مطالعاتی، 6-7 ماهی هستش که در امریکا هستم. تجربیاتم رو در خصوص مناسب سازی، فضاهای شهری، فرهنگ امریکایی، خاطرات، خوشی ها، … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی, گزارش | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , | 53 دیدگاه

یک مهمانیِ آسمانی

بسم الله الرحمن الرحیم روی تخت در هتل از این دنده به آن دنده میشوم. مرتب به خودم بد و بیراه می گویم. امشب حتما باید بروم. خودم تنها و بدون هیچکس باید بروم. فکر می کنند نمی توانم؟ کاری … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, اخبار, اطلاع رسانی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, گزارش, مذهبی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , | 52 دیدگاه