خانه
جستجو
Close this search box.
جستجو
دسته‌ها
هات گوش کن

هات گوش کن: شماره 24: نوروز 1402

سلام بر عید. سلام بر بهار. و سلام بر تویی که تجلی خدا بر خاکی!   امید که نوروز امسال، آغازی نو در دفتر عمر عزیزت باشه!   عید 1402 بر همگی شما مبارک!   سال کهنه هم با تمام قصه‌های تلخ و شیرینش رفت و تموم شد، و حالا دیگه ازش فقط یک دفتر خاطره باقی مونده، و البته یک دسته یادگاری رنگارنگ.   طبق روال هر سال و هر مناسبت، این بار هم نوروز بهانه‌ای شد برای دور‌همی بچه‌های محله در یکی دیگه از هات‌گوش‌کن‌های آشنای محله نابینایان، که قدم حاضران به روی چشم و جای غایب‌ها خالی، خیلی خوش گذشت! ماجرایی بود بزم نوروز این بار
دسته‌ها
1401 اخبار و اطلاعیه

محله نابینایان تقدیم میکند: هات گوش کن، به مناسبت نوروز 1402، 27 و 28 اسفند، از ساعت 18! در انتظار حضور گرم شما عزیزان هستیم

سلامی به تمام رنگ‌های شاد شکوفه‌های بهاری که تا آمدنش راهی نیست. امید که هوای قلب‌هاتون پر از عطر، آسمان وجودتون پر از نور، و حال دل‌هاتون عالی باشه! بی‌مقدمه به اصل مطلب بپردازیم! این پست یه کارت دعوته. برای تمامی شما، از اعضای جدید و قدیمی محله گرفته تا میهمانان و عابران و ناظرانی که هرچند یک بار از اینجا گذری می‌کنن یا خبری از حال و هوای محله میگیرن. محله نابینایان همگی شما‌رو در هر جا که هستید به بزم عیدانه آغاز بهار سال 1402 دعوت می‌کنه! برای اون دسته از عزیزانی که شاید کمتر از ماجرا آگاه باشن بگیم که این یک رسم قدیمی در محله
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

کمی خاطرۀ دانشجویی

با عرض سلام و احترام خدمت دوستان گرامی. امیدوارم همواره موفق، پیروز و سربلند باشید. همونطور که یادم میاد، خیلی وقته که از من پستی منتشر نشده. این مدت که نبودم خوش میگذشت؟ اوکی امیدوارم از این ببعد هم خوش بگذره😀. اومدم تا کمی دربارۀ خاطرات بسیار خوبی که در این مدت کم دانشجویی در دانشگاه گذروندم باهم حرف بزنیم. روزی که فهمیدم در دانشگاه تبریز قبول شدم، واقعا خوشحال بودم، چون دقیقاً هدفم تبریز بود. هرچند به اون رشته‌ای که خودم دلم می‌خواست نرسیده‌بودم؛ اما گردشگری هم جزء علایقم بود و هست. بعد ثبت‌نام و مراحلش؛ شنبۀ هفتۀ دومِ مهر، رفتیم تا برای خوابگاه اقدام کنیم. خدا رو
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

تجسم یک رویای دوردست، قسمت یازدهم.

صدای رویا ها را میشنوم از جایی در دوردست. از پشتِ همین دیوار، که شب بافته است. صدایم می زنند، گاهی نا امید و خسته، گاهی بلند و امیدوار! راهِ خلافِ رویا ها را پیش میگیرم تا صدا ها گم شوند، تمام شوند، فراموشم کنند! صدایشان را نمی شناسم. سال هاست از یادم رفته اند. آن ها نامم را می دانند، اما برای من غریبه اند. به دنبال رد پایشان زمان را می کاوم. جهان دیروز را میگردم و هیچ نمی یابم! فکر می کنم. به کودکی های دور. به بازیِ دوستانه ی تقدیر و لبخند فکر می کنم. شاید آنجا، پشت رکاب های تند دوچرخه ام، یا توی
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

تجسم یک رویای دوردست، قسمت دهم.

میان واژه ها گم شده ام.  خاطرم نیست قلم لرزان زمان رقصیدن کدام  جمله ها بر دفتر مرده است. یادم نمیآید طوفانِ ویرانگر در اواسطِ کدامین سطر، زمانِ نوشتن کدام صفحه به جانِ قلبِ تپنده ی  دفترم شبیخون زد. طوفانِ لعنتی رحم  ندارد. می غُرّد، می چرخد، سر می برد و پیش می  آید. خونِ خاطره ها جاری می شود. دفتر  ترسان بغض می کند، و من  در چنگِ پر قدرتِ ناباوری ها ، به سقوتی زجرآور ناگزیرم! طوفان تنِ دفتر را متلاشی میکند. خاطرات در خون خود  می  غلتند و سقوط، هنوز  متوالیترین درد  لحظه هاست. خونِ خنده های از سر شوق گذشته، زمان را به زانو در
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

اولین پست من، خاطره آشنایی‌ام با محله نابینایان.

سلام. امیدوارم که حالتون خوب و روزگار بر وفق مراد باشد. خوشحالم از اینکه تونستم عضو کوچکی از این محله بزرگ باشم. می خوام در اولین پستم خاطره آشنا شدنم با محله را تعریف کنم. سال ۱۳۹۸ بود که گوشی هوشمند خریدم، من آن وقت کار با صفحه خوان را بلد نبودم. اصلاً نمیدونستم که گوشی ها صفحه خوان دارند. تا اینکه کرونا فراگیر شد و کلاس ها مجازی شد. یادمه آن وقت خودم همش از وُیس استفاده میکردم و اگر بقیه هم می نوشتن مجبور بودم گوشی را به یک نفر نشان دهم و خواهش کنم که آن متن را برایم بخواند. تا اینکه یکی از همکلاسی هایم
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

ماهِ من، مهتاب. شماره 6.

پیشی. زمانی من یه گربه داشتم. یه گربه‌ی رنگی. چندتا رنگ رو با هم داشت و ترکیبش قشنگ بود. بهش می‌گفتم پیشی. نمی‌خواستم اسم روش بذارم. پیشی اتفاقی و به مرور اسمش شده بود. از بس که روی هوا اینطوری صداش کرده بودم. -عه اینجایی پیشی؟ چه طوری پیشی؟ بیا اینجا پیشی. . . . پیشی من حیوون عجیبی بود. گاهی خیال می‌کردم بیشتر از یه گربه سرش میشه. انگار زیادی می‌فهمید. زیادتر از همرده‌های گربه‌اش. گاهی پیش می‌اومد که به هر دلیلی تا مدتی اطرافش نبودم. مثلا می‌رفتم بیرون و یک شب از خونه غیبت داشتم. اون زمان خونه‌ام آپارتمان نبود. حیاط و پارکینگ و خونواده و من.
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

تجسم یک رویای دوردست، قسمت سوم.

یک درد ناگزیر! همیشه از طعم نوشابه و دوغ های گازدار بدم می اومد. در کل از هر نوشیدنی ای که گاز داشت، فراری بودم. نه خودم دوستش داشتم، نه معده ام توان هضم و تحملش رو داشت. گاهی هم که به خاطر دوست هام تو دور همی ها می خوردم، باید از قبل خودم رو برای درد بی امون و عجیب معده ام آماده می کردم. خوب خاطرم هست. ترم دوم دانشگاه بود. همون روز هایی که زندگی تو پنجه های بی رحم بیماری ها و مرگ های بی وقفه اسیر نبود. همون وقتایی که شادی ها رود وار جاری بود و غم این همه نزدیک نمی شد 
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

خاطره بازی

دوستان عزیزم در محله نابینایان سلاااام. امیدوارم که حال دلتون خوب باشه. برای راهنمایی یک دوست گذرم به محله افتاد که تماااام خاطرات شیرین هفت سال گذشته از خیالم گذشت. یادش بخیر چه روزای قشنگ و خاطره انگیزی در این محله باصفا داشتیم.  دوستای قدیمیاگه هنوز تو محله هستین و یا گذرتون به اینجا افتاد بیاین کامنت بذارین و از خودتون بگین، بهترین خاطره تون رو بنویسین و خلاصه اینکه باز هم دور هم خوش بگذرونیم.  خوشحال میشم بازم اینجا ببینمتون. دلم برا تک تکتون تنگ شده.
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

یخ زده ترین بستنی که تا حالا دیده بودم!

یخ ترین بستنی که تا حالا دیده بودم! سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام! چطووووووووووووووووورید؟ خوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووبید؟ خب خب خب! بسه! بگم سلام! چطورید و آیا خوبید؟ سلامتید؟ چقدر حال میکنید؟ هیچی! چون کرونا هست حال نمیکنیم! خب چه بد! ولی، امروز اومدم با یه خاطره که حتی اگه ازم بخوایید، به انگلیسی هم ترجمش میکنم! یه خاطره از دیروز! دیروز چی شد؟ خب اصل پستم هم همینه! ولی فکر کردید تغییر کردم و به همین راحتیها میرم سر اصل مطلب؟ نخیرم! قبل از خوندنش، باید قول بدید که در مورد این خاطره نظر بدید! خخخ. شوخی کردم. ولی، حداقل یه چیزی بگید! امیدوارم ازش خوشتون بیاد! خب خاطره از روز، بذار ببینم از چه
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

یه داستانک مایِل به خاطره یا شایدم برعکسش!

صدای خروس رو که میشنوم هرجا که باشم در هر زمانی پرتاب میشم به دیروزها، به روستا و به دوران بچگیها آخ که چه روزایی بودن اون روزا و چه زود گذشتن اون روزا تو روستا همه خونه ها حداقل یه خروس داشتن صبح که میشد انگار اون خروسها با هم طی یه مذاکره تصمیم گرفته بودن تا مطمئن نشدن که همه ی روستا بیدار نشدن، دست از سروصدا برندارن، مدتی بعد اذان یا به نوبت یا چندتا چندتا با هم نوکهاشون رو تا ته باز میکردن،صداشونو مینداختن پس کَلَشون و شروع میکردن. روزای تابستون با شنیدن اون صدا انگار چند نفر با چوب میافتادن بجونم و حالا نزن،
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

رعد و کفش های شایان

سلام دوستان ممکنه خیلی هاتون منو نشناسید چون اعضای سایت به نظرم حسابی جدید الورود هستن. فرقی نمیکنه منو بشناسید یا نه مهم اینه که این خاطره واقعی و دو سال پیش برام اتفاق افتاده. ی سری حوادث رخ داد و ی حسی بهم گفت بیام و از این خاطره با بقیه صحبت کنم *****(( چند ماهی بود در یکی از مناطق جنوبی تهران خونه ای نقلی برای خودم خریده بودم. حدود ۷۰ میلیون کم داشتیم. قرض کردیم و گفتیم به محض اینکه خونه به رهن بره پولشو پس میدیم. یکی دو ماه گذشته بود ولی خونه به رهن نمی رفت. ************** توی سالن مدرسه چشمم به پای یکی
دسته‌ها
داستان و دل‌نوشته

اه. لعنتی!

نشسته بود روی سنگ‌فرشی که باهاش جدول رو فرش کرده بودند و داشت زار زار گریه می‌کرد. خیلی بد گریه می‌کرد. انگاری که کسی رو از دست داده باشه. یا انگاری که کسی داشته باشه اذیتش کنه. یا انگاری که یه جاییش زخمِ عمیقی برداشته باشه و خون زیادی در حال رفتن ازش باشه. یا انگاری که یه مصیبتِ غیر قابل تصور روی سرش هوار شده باشه. زار و زار. های و های. اونقدر جانسوز که منم نشستم کنارش و شروع کردم به هرچی بدبختیم بود فکر کردن. چشم‌هام می‌سوخت. منم شروع کردم به گریه، ولی بی‌صدا. جرأت نکردم مثل خودش جانسوز گریه کنم. من بی‌صدا اشک می‌ریختم. ازش
دسته‌ها
اخبار و اطلاعیه

تلخ اما کاملا واقعی. صالح هم رفت از بینمون.

سلام بچه ها. باید منو ببخشید که بلد نیستم یه مطلب تسلیت کاملا عادّی و رسمی بنویسم. پریروز بود که با یه پست توی کانال تلگرامی شب روشن شکه شدم. مضمونش این بود. صالح شمس، دوست مداح نابینامون توی کُماست و به انرژی و دعای ماها احتیاج داره. صالح اومد تو ذهنم. یادمه یه بار ما با مدرسه ی شهید محبی مشهد رفتیم. اون سفر همه چیزش به یاد موندنی بود. خیلی همه چیز برنامه ریزی شده بود. بچه هایی که از اون دوره حالا این مطلبو میخونن کاملا درک میکنن که چی دارم میگم. به چندتا از ماها که کوچیکترین بچه های اون جمع بودیم گفته بودن یه
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

اولین پست من در محله‌‌. خاطره‌ی نام‌نویسی.

خاطره نام نویسی من در محله نابینایان سلاااااااااام هم‌محلی‌ها‌. حالتون چطوره؟ خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟ امروز بالاخره بعد از کلی انتظار، اولین پستم رو منتشر می کنم. چرا انتظار؟ سوال خوبیه‌. من هم اومدم که خاطره این انتظار رو تعریف کنم‌. ای وایییی پاک یادم رفت‌. هنوز خودم رو معرفی نکردم. من، غزل بهرامی هستم. در شهرستان پاوه زندگی می کنم و کلاس هشتمم. حالا شد. بریم سر تعریف خاطره. عرض کنم خدمتتون: پارسال، که تازه موبایلم رو گویا کرده بودم و نمیتونستم یه لحظه بذارمش زمین، به طور اتفاقی، به این کلمه برخوردم. gooshkon.ir حتما میتونید تصور کنید منی که تازه متوجه شده بودم که نابینا هم می تونه
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

کُرونا گرفتم!

سلام عزیزان، چه خبر؟ آیا کسی از میان شما هست که به ما بگوید، آنچه نباید بگوید؟ حرف از کُرونایی میزنم که دامنم را که هیچ، کُلِ کله‌پاچه تا اندام‌های مرکزی بدنم را گرفت و ول نکرد. آری دوستان به قول شاعر: چُنین است رسمِ شب‌های کامبیز، گهی بیز به کام و گهی کام به بیز. تجربیات خود را به اشتراک گذاشته، به امید آن روز که شما نیز منتشر کرده تا با هم لحظاتی را به خنده و شاید گریه سپری کنیم. جریان از آنجایی شروع می‌شود که داییِ فرماندارِ منزل بی‌خیال دنیای فانی شده و به دیار باقی شتابیده و قاطیِ ارواح منتظره شد. به کجا چُنین
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

خاطره روز اول رفتن من به کلاس پنجم!

سلام هم‌محلیها و دوستای گلم! امیدوارم که مثل من و مثل همیشه حالتون خوب باشه، سرحال و سلامت باشید! امروز تصمیم گرفتم خاطره روز اول رفتنم به مدرسه را براتون تعریف کنم. آهان راستی منظورم از روز اول مدرسه، روز اول رفتن من به کلاس پنجم است! حالا به قول دختر کفش‌دوزکی باید بریم سر اصل مطلب، پس دیگه از خط بعدی پستم مربوط میشه به روز اول رفتن من به کلاس پنجم اونم در دوران کُرونا! بهتره بگم امروز روز جالبی بود. من هم امروز باید مثل بعضی از بچه‌های دیگه در دوران کُرونا میرفتم مدرسه دوست داشتم امروز یک صبحانه عالی بخورم و اتفاقا صبحانم هم یک
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

یک حادثه واقعی که داشت منجر به مرگم می‌شد

خیلی اتفاق افتاده بود که پیشِ اعضای خانواده، فامیل، مهمون‌ها، همسایه‌ها، رفقا، دراز بکشم؛ ولی هرگز پیش نیومده بود در حضور هیچ کودوم از شاگرد‌هام یا والدینشون دراز بکشم. دیشب اما این اتفاق افتاد. علیِ ده‌ساله، به همراهِ پدرش، و دختر‌خاله‌ی یازده‌ساله‌ی علی، هر سه منزل من بودند. کمی که به بچه‌ها زبان تدریس کردم، خسته شدم. چایی آوردم همگی بخوریم کمی خستگیمون در بره. علی با باباش و ملیکا، هر سه رفتند سمت آشپزخونه تا نبات و آب‌لیمو بیارن بریزن توی چاییشون. منم فرصت رو غنیمت شمردم و اول پاهامو دراز کردم، بعدشم کلا خودمو دراز کردم کفِ اتاق. نه پشتی و نه تشک. نه رو‌انداز و نه
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

از کوچه باغ خاطراتم تا آشنایی با محله نابینایان

بنام آفرینش.     خانواده ی من هم مثل بسیاری از خانواده های آن دوره به درس خواندن اهمیت ویژه ای می دادند و از هر راه و روشی برای اول شدن در دروس مدرسه استفاده می کردند. البته با نهایت تاسف باید گفت؛ این دیدگاه آسیب جدی به روح و روان کودکان وارد می کرد، ولی گویا قرار بر این است که هیچ زمانی به این مهم اهمیت داده نشود. من هم مثل تمام کودکان آن دوره خیلی زود بزرگ شدم. و خیلی زود فهمیدم که برنده شدن در درس و مدرسه یعنی محبوبیت… در کتاب «دوست من» که بنا به دلایلی هنوز چاپ نشده، نگاه من را
دسته‌ها
صحبت های خودمونی

120 روز تعطیلات خود را چگونه گذراندم؟

بعد از کلی گیر و گور و قار و قور و از اینجور حرفا، بنا بر این شد که اول مهر 98 برم سر کلاس. از یه طرف ذوق و شوق داشتم که آخ جون. بالاخره وارد جایی میشم که دوست دارم. اما یه حسی میگفت که آخه بدبخت! نکنه نتونی 30 40 تا دهه هشتادی رو جمع و جور کنی. اگه نتونی کلات با عرض شرمندگی پس معرکه رو هم پیمایش خواهد کرد. خلاصه یه نوع (یه دل میگه برم برم یه دلم میگه نَرَم نَرَم)ِ خاصی در وجودم هویدا بود. اما خب به (طاقت نداره دلم دلم)ِ بعدش نرسید خلاصه جونم واست بگه بگه رک و راست،